26 دی ماه سالروز فرار شاه از ايران

ملت ها همواره در بايگاني خاطرات خود روزهايي را به يادگار دارند كه تداعي گر لحظات تلخ و شيرين براي آنهاست.

اين لحظات كه به منزله تنديسي از علقه و عقده ها، يك واقعه است در برخي موارد به عنوان يك رويداد ملي ثبت مي شوند و درگذر ايام، زاد روز اين وقايع يادآور آن لحظات تلخ و شيرين خواهد شد.در اين گذر اما ثبت اين وقايع نشان از واقعيتي مهم نيز دارد و آن تبيين انديشه يك ملت نسبت به يك شخص، واقعه و يا انديشه است.

۲۶ ديماه نيز در شمار همين وقايع قرار مي گيرد چرا كه تنديسي است از ظهور يك عزم ملي براي تحقق يك دغدغه ملي.آنگاه كه ديكتاتور ايران پله هاي هواپيما را يك به يك مي پيمود تا به خيال خود عازم دياري شود كه وي از سال ها قبل رخت آن سامان را بر تن پوشانيده و دل در گرو ساكنان و صاحب منصبان آن بسته بود، اوج نفرت از حضور و نهايت لذت از خروج او در هرگام از قدم هايش هويدا بود و البته خوشتر از آن به ثمر نشستن اراده اي ملي بود كه اين مهم را سبب شد.شاه رفت تا ثابت شود آنگاه كه خيزش مردم در قالب يك عزم ملي خواستار مطالبه اي مي شود، كسي را ياراي تقابل با آن نيست. حتي اگر اين مطالبه خروج ديكتاتوري سرسپرده به يك قدرت استعماري باشد.فرار شاه يك «نه» فراموش نشدني به ورود نسخه هاي استعماري و امپرياليستي به ساختار تصميم گيري هاي كلان كشور بود و از همه مهم تر نمادي از خشم عظيم ملت از همه آن كساني كه مسئول پياده سازي و اعمال اين نسخه ها بودند. شاه رفت تا عبرتي باشد براي آنهايي كه پشتشان گرم به ديگراني غير از مردمشان است و سودايشان نيز غربتي غريب با منافع كشورشان دارد.

شاه هر آنچه مي كرد مطلوب سران كاخ سفيد بود اما آنگاه كه از سرير قدرت به زير آمد به تعبير يك تحليلگر آمريكايي تفاله پرتقالي بود كه حتي خوك ها هم از خوردن آن ابا داشتند.

در قسمت نظرات

 

لطفا یک جمله برای شاه بنویسید...

شمر 1300 سال پیش مرد ... شمر امروزت را بشناس

شمرها خفتگان کاروان حیات اند، خواب می بینند باریدن خاک را، شیهه می کشند ازلیت حباب را ! و در تلاطم رویاهاشان طعم تعفن را در لحظه لحظه خواب آلودگی شان زمزمه می کنند. شمرها خواب دنیا می بینند و کابوس آخرت را ... خواب دنیاشان ژرفای جهالتی مرکب است که بر شرحه شرحه وجودشان ساتر و در لابلای هذیان کلامشان بارز است. گهواره وهم، چراگاه رؤیاهاشان را آراسته و کابوس هرزگی را میهمان اوهام رنگارنگشان خواهد کرد. سرزمین رؤیاهاشان ملک جهالت است که سلاطین جهل حکم فرمایان کابوس های طولانی اش هستند ... و وای بر آن دم که بانگ بیداری بر آید ...

قال علی علیه السلام: الناس نیام، فاذا ماتوا انتبهوا. (بحارالانوار.ج.4.ص43)

علی علیه السلام می فرماید: مردم خواب اند و آن هنگام که می میرند متوجه می شوند. (بحارالانوار.ج.4.ص43)

بقیه این مطلب را در ادامه مطلب بخوانید...

ادامه نوشته

متن سخنرانی استاد مطهری در عاشورای 1348

آنچه خواهید خواند، بخشی از سخنرانی استاد شهید مرتضی مطهری در عاشورای 1390 ه.ق (27 اسفند 1348) یعنی حدود 40 سال پیش از این است. اگرچه خود استاد پس از این سخنرانی، دستگیر و مدتی را در سلول انفرادی به سر برد؛ اما ظاهرا هنوز هم این سخنان تازه و البته بی‌مدعی است:

... اگر پیغمبر اسلام زنده می‏بود، امروز چه می‏کرد؟ درباره چه مسئله‏ای‏ می‏اندیشید؟ والله و بالله قسم می‏خورم که پیغمبر اکرم در قبر مقدسش‏ امروز از یهود می‏لرزد. این یک مسئله دو دو تا چهار تاست. اگر کسی نگوید، گناه کرده است، من اگر نگویم و الله مرتکب گناه شده‏ام، هر خطیب و واعظی اگر نگوید، مرتکب گناه شده است. گذشته از جنبه اسلامی، فلسطین چه‏تاریخچه‏ای دارد؟ قضیه فلسطین مربوط به دولتی از دولت‌های اسلامی هم نیست‏، مربوط به یک ملت است، ملتی که او را به زور از خانه‏اش بیرون‏ کرده‏اند...

 

برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید... حتما بخوانید.

ادامه نوشته

امروز غزه کربلاست

خون را تو حلال کرده اي؟ کي هستي؟
آهنگ زوال کرده اي ، کي هستي؟
نابودي تو به يا حسيني بسته ست
اولمرت!خيال کرده اي کي هستي؟


امروز غزه کربلاست

شنيده‌اي كه مي‌گويند تمام زمين كربلاست و تمام زمان‌ها عاشورا و باز شنيده‌اي

كه تو را هم تا به بلاي كربلا نيازمايند از دنيا نخواهند برد.


محرم آمده است و هنوز هم نواي "هَلْ مِن ناصِر يَنصُرني" به گوش مي‌رسد. قافله در راه هست،

مبادا امروز درنگ كني تا از توّابين باشي. حسين بر فراز زمان تو را به لبيك مي‌خواند و مي‌طلبد

ياري كننده را. امروز محرم توست.


لشكر حسين مي‌پذيرد همه را، چه حر باشي يا حبيب. در محضر حسين غلام رو سياه هم عطر

آگين مي‌شود به يمن لبيك يا حسين.


درنگ نكن، امروز تو را هم خوانده‌اند. امروز هم يزيديان راه را بسته‌اند و دارند كودكان را به تير

حرمله‌ها مي‌كشند و تو هنوز به سر و سينه مي‌زني.


آماده شو، غزه كربلاست و كودكان تشنه‌اند. غزه دارد مي‌ميرد، ايستاده.


تو را هم دعوت كرده‌اند، بشنو كه لبيك مي‌خواهند، اگر خود نيستي كه به ياري بيايي، دلت را،

قلمت را و يا...هر امكان كه داري روانه كن. مبادا از كساني باشي كه راضي شدند بر احوال كربلا


باز محرم آمده است و بوي دود مي‌رسد از خيمه‌هاي سوخته.


امروز عاشورا در غزه است و من با تمام وجود دوباره مي‌گويم:

لبيك يا حسين.

 

هر روز عاشورا و هر جا کربلاست

به راستی هر روز عاشوراست و هر مکانی کربلاست. آنانکه عاشق عشق حسینی بودند، قلبشان هر زمان داغدار ماتم حسین است. اینک کربلای حسینی رسیده است. آیا آن را ادراک میکنند؟ آیا ندای هل من ناصر ینصرنی حسین را میشنوند؟ که این ندا درون تاریخ چنان طنین افکنده است که هر روز و هر مکانی که نالهایی از مظلومیبلند میشود، آن روز عاشوراست و آن مکان کربلا.

واینک غزه کربلاست و این روزها عاشورا. به راستی کدامین مرد شب عاشورا را درک کرده است که امروز صدای غربت را از غزه بشنود و بگوید: لبیک یا حسین! کل یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا

گویی صدای نالههای رقیه از خرابه شام اینک از خانههای خراب غزه به گوش میرسد و صدای العطش علی اصغر در غزه طنین افکنده است.

به راستی کدامین عاشق حسینی است که صدای مظلومی را بشنود آرام گیرد. این فریاد جاری حسین است، در حنجر زمان که هر روز را عاشورا و هر مکانی را کربلا مینامد و عاشق حسین است که با عشق حسین در مسیر حسینی قدم برمیدارد و هر روز را عاشورا و هر مکانی را کربلا میداند.

اینک غزه کربلاست و امروز عاشورا. آری آیا امروز عاشورا و کربلا درک میشود؟ آیا صدای هل من ناصر ینصرنی شنیده میشود؟ آیا صدای غربت کودکان غزه تداعی کننده گریههای رقیه نیست؟ آیا نوزادان فلسطینی یادآور کوچکترین سرباز دشت کربلا نیستند...

و تو ای کودک فلسطینی …!

هنوز هم هستند کسانی که به یاد شما هستند و همراه با شمایند … شما را می بینند و برایتان اشک می ریند … شما را می بینند و خشم و نفرت وجودشان را فرا می گیرد و شما را می بینند و از ته دل آمدن منجی را فریاد می زنند.

کودک فلسطینی !

بدان که درست است که همراهان و همدردان شما فاصله زیادی با شما دارند … اما این فاصله تنها فاصله میان دو کشور است که آنان در قلبشان همراه شما هستند … شبها از درد … از درد بی دردی عده ای و از درد ظلم عده ای دیگر خوابشان نمی برد …

تو ای جوان فلسطینی !

بدان تا زمانی که ایران و ایرانی هست فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل در سراسر کشور طنین انداز است و حامیان شما به هر صورتی که بتوانند حتی شده با نوشتن شما را تنها نخواهند گذاشت.

بدانید که ایران و ایرانی منتظر است تا یار غایب برگردد تا به همراه او بتوانند انتقام همه تان را از اشغالگران خونخوار بگیرد و نسلشان را از روی زمین بردارد.

و آن زمان این جمله امام راحل نیز که فرمود: اسرائیل باید از بین برود. نیز محقق شود.

مرگ بر تبر! روز درختکاری

حبيب نظارى

در شهر/ زندگى/ اين قدرها كه واهمه داريم سخت نيست/ وقتى كه دست‏هاى تو باشند/ مهربان!/ ديگر نگاه پنجره‏ها بى‏درخت نيست.

اينجا درخت/ شان نزول ترانه‏هاست/ با برگ‏هاى ساده و سبزش/ چه بى‏دريغ

در دست بى‏بهانه‏ترين بادها رهاست/ هر برگ يك پرنده و هر برگ يك نسيم/ هر برگ يك دوبيتى و هر برگ يك غزل/ بى‏شك درخت دفترى از عاشقانه‏هاست.

در شهر/ هر درخت/ بهارى است معتبر/ گنجشك‏ها و چلچله‏ها/ مرگ بر تبر!

درختى بكاريم!

حبيب نظارى

درختى بكاريم

عطش در نگاه تب‏آلود شهر است

و حسرت

كه در چشم‏هاى پرستو

و بغضى كويرى كه در سينه سنگى هر خيابان

من و شانه تو

تو و دست باران

درختى بكاريم!

همين حس مبهم

همين ازدحام و هياهو

هياهوى شهرى كه دور از بهاران

هياهوى شهرى كه در دست آپارتمان‏هاست

همين انجماد و شكستن

من و دست باران

تو و شانه من

درختى بكاريم!

همين خشك‏سالى

همين بى‏خيالى

فراموشى سايه‏سار درختان

همين خو گرفتن به گلدان خالى

همين عادت اين اهالى

به گل‏هاى پرده، به گل‏هاى قالى

به گل‏هاى مصنوعى شهر آهن

من و دست باران

تو و شانه من

درختى بكاريم!

من و شوق يك فصل خرم

كه هر كوچه پس كوچه شهر فردا

به تن جامه‏اى از بهاران بپوشد

و سرچشمه يك‏بار ديگر بجوشد

من و شوق يك‏بار ديگر شكفتن

من و دست باران

تو و شانه من

نبض ريه‏هاى زمين در دست توست

معصومه داوودآبادى

شاخه‏هايت كه بيدار شوند، زمين، شكوه بهار را جشن مى‏گيرد.

با تو ريشه مى‏دوانيم خاك زيستن را و پابه‏پاى آفتاب، قله‏هاى تكاپو را بالا مى‏رويم.

جهان، سرسبزى‏ات را نفس مى‏كشد و سكوت اساطيرى‏ات، آرامَش مى‏كند. برگ برگت، معرفت كردگار را مى‏آموزدمان.

تو، نبض ريه‏هاى زمينى، آن‏گاه كه همهمه دودآلود تمدن، به سرفه‏اش مى‏اندازد.

جان تپنده‏ات، گام‏هاى لرزان خاك را محكم‏ترين تكيه‏گاه است.

من از درخت سخن مى‏گويم

من از دوردستى تماشايى سخن مى‏گويم؛ از او كه بركتش زمين را بارور كرده است. از درخت مى‏گويم كه حرمت شاخ و برگش، آيين زندگى ماست و ابهت ريشه‏هايش، سيلاب‏هاى عاصى را خشمگين مى‏كند؛ خاك را به تپش مى‏خواند، مادام كه ايستاده است و آن‏گاه كه تبرها به فروافتادنش بخوانند، در هيئت‏هاى بى‏شمار، به زيستن اميدوارمان مى‏كند.

با او، كابوس زلزله سيل‏ها، رؤياى سبزمان را نمى‏آشوبد.

پاس مى‏داريمت

زمين، به مرگى تدريجى تن مى‏دهد؛ وقتى صداى مخوف اره‏ها، جنگل را مى‏لرزاند و صداى گام‏هاى يغماگر، در گوش خاك مى‏پيچد.

من از گونه‏هاى خيس صنوبرهاى جوان مى‏گويم، وقتى كه به خاك افتادن صنوبران كهن‏سال را بغض مى‏كنند؛ از چشمان به آتش نشسته جنگل، آن‏گاه كه عابران بى‏اعتنا، تن و جانش را به تپه‏هاى خاكستر بدل مى‏كنند.

تو گويى انسان از ياد برده است كه شكوه نفس‏هايش، وام‏دار نفس‏هاى پاك درختان است!

درختان را پاس بداريم كه امتداد زندگى زمين را قانون سبزشان راهبر است.

هر چه كنى كِشت...

محمدكاظم بدرالدين

تقويم برفِى اسفند به چنين برگ سبزى كه مى‏رسد، ناگهان بوى برگ‏هاى درختان زنده مى‏شود و در دستان كويرزدگى، نهالِ مهر كاشته مى‏شود. نهال‏هاى اسفندى از هم‏اكنون هم‏نشين بهارند و درختان، با ايستادگى به پيشواز فروردين و هفت‏سين‏هاى شادش مى‏روند. در همه دشت و دَمَن، چراغ سبز درختان براى عبور نسيم نوروز، روشن و فراهم است و سرانجام لباس نوروز با عطر سبز درخت از جلوى ما رد مى‏شود و ما را سبز مى‏كند. اصلاً لباس بهار اگر رنگ سبزش را از نام درختان نگرفته باشد، تماشايى نيست. سرانجام بهار مى‏آيد. بادى مى‏وزد و سايه رقصان درخت، در چشمه‏سار مى‏افتد و رهگذران را به كوچه باغ‏هاى شادمانى مى‏كشاند. پس امروز هر چه بيشتر بكاريم، فردا بهارى پرفروغ‏تر خواهيم داشت.

همه چيز پيرامون درخت

درخت را با گونه‏هاى گل‏انداخته‏اش ببين.

درخت را بشنو، با پرنده‏هاى بهار بر لب. درخت در فرهنگ طبيعت، نامى است برگزيده از تبار ساده هم‏بستگى كه زمين را به واژه‏هاى آبى آسمان پيوند مى‏دهد.

درخت، ريشه در شعف‏زار اميد دارد و همسايه هميشگى فرحناكى است.

حس خنك رفاه زير سايه‏اش، خودْ رنگِ سبزى ديگر است. درختان، با سرسبزى و نشاط خود، يك نهضت يارى‏رسانى براى دل‏هاى ما تشكيل مى‏دهند. درختان، بانيان خيرى هستند كه «آرى» بر زبانشان هميشه سبز است.

در محكمه انصاف

رسالت درخت، تازه كردن دل‏هاى ماست. چه سبزيم كه درخت مى‏كاريم! «نكند اندوهى، سر رسد از پس كوه!»

درخت، يك دل‏سوز واقعى براى ماست و صف‏هاى درختان، سهم بزرگى در نبرد با حجم تيره ترافيك دارند.

صداى تيره اگزوزها، پيشينه بانشاط ريه‏ها را تباه كرده است؛ «به دست خود درختى مى‏نشانم».

سينه صاف هوا را سُرفه‏هاى دودى‏رنگ به تصرف درآورده‏اند؛ «به پايش جوى آبى مى‏فشانم».

نكند اما در اين سلطه ناگهانى تكنولوژى، روزى برسد كه از استشمام سبز خبرى نباشد!

همه چيز دستِ خودِ ماست. جُرم كمى نيست براى بُرج‏هايى كه آمده‏اند و مكان پاك درخت را غصب كرده‏اند.

در محكمه انصاف، همه بايد پاسخگو باشند.

تبرها نيز با آن صداى گوش‏خراش، بايد پاسخگو باشند كه به جُرم استخوان‏شكنى درختان، پرونده قطورى دارند. «چاقوها» و «اشياى نوك تيز ديگر» نيز بايد پاسخگو باشند كه با كندن يادگارى بر تن درخت، به طبيعت آباد، دهن‏كجى كرده‏اند. درخت در اين روزگار، مظلوم است.

زيبايى خاك

سودابه مهيجى

ميان زمين و آسمان، پل مى‏زند و قد مى‏كشد. از خاك، به افلاك مى‏رود و هميشه فاصله‏هاى دور از آسمان را پر مى‏كند. وساطت دست‏هايش را ببين كه چگونه آسمان را به زمين پيوند مى‏زند.

سخاوت سايه‏اش، چون سفره مهرى بى‏دريغ، هميشه گسترده مى‏ماند و تنفس بى‏ريايش حيات مى‏بخشد و هواى زندگى را تازه مى‏كند. من و تو چگونه ناديده بگيريم صداى سبز استقامتى را كه برگ برگ تكثير مى‏شود و سخن از بهشت مى‏گويد...؟ چگونه مى‏شود در لحظه‏هاى خستگى به پيكر هميشه ايستاده‏اش تكيه داد و مهربانى‏اش را با دست‏هاى سپاس‏گزار آبيارى نكرد؟!

او سرباز بى‏ادعاى روزگار است كه يك‏تنه مى‏ايستد به خرمىِ زمين و پاكى آسمان؛ مردى تنها، دست به كار زيبايى خاك است و خويش را عرضه مى‏كند به تمام طبيعت.

برخيز و نهالى بكار!

برخيز و جوانه‏اى فراهم كن در خاك؛ نونهالى كه به شوق خورشيد، سر برآوَرد و فرداى نزديك، قامت افراشته درختى از او مى‏رويد.

برخيز و بذر بيفشان؛ نهالى بكار تا فردا. در سايه‏سارِ شاخسارانش، شوق بودن نفس بكشد و نسيم، اهتزاز بازوانش را چون رقص عاشقانه‏اى به همه پنجره‏ها تقديم كند.

آه، سايه افتاده و تواضعِ سرسبز! اگر تو آغوش پربارت را با خاكيان در ميان نگذارى، اگر رونق نفس‏هايت از شهر روبرگردانند، بى‏نفس مى‏مانيم در ازدحام آسمان كدر و زمينِ دودزده. تو، انعكاس مهر خداوندى بر زمين. تو را با دست‏هاى خويش، در تمام هستى تكثير مى‏كنم و به تماشاى عروجت مى‏نشينم.

از تو به آسمان مى‏شود رسيد.

با آن دست‏هاى فرارفته تا ملكوت، مرا دعا كن.

معجزه سبز خداوند

فاطمه پهلوان على‏آقا

سرپنجه مهربان ريشه‏هايت، كودك ذرات خاك را مادرانه در آغوش گرفته‏اند تا سيلاب‏هاى سركش زندگى، عرصه حياتشان را تنگ نكند.

برگ‏هايت، هواى پاك روح‏بخش را در ريه‏هاى سمّى انسان مى‏دمد تا ادامه زندگى سبز را در عصر پولاد و آهن، ميسر كند.

هنگامى كه هيچ دستى، دستان سرمازده‏اى را نمى‏فشارد، شاخه‏هاى خُشكت، آرام‏آرام مى‏سوزند تا سرماىِ زمستانى انسان را ذوب كنند.

تو، معجزه سبز خداوندى كه صبر و ثَمر و بخشش را چون تابلويى ايستاده و مقاوم بر زمين، به تصوير مى‏كشى. صبورترين طبيعت! تو درخت مهربان دشت‏هاى زندگى هستى كه سرسبزى و نشاطِ هميشگى‏ات، نوازشگر چشمان خسته آدم‏هاست.

پاسبانِ هميشه بيدار

بذرى مى‏افشانيم و لبخندى مى‏نشانيم.

دانه‏اى مى‏كاريم و ثمرى برمى‏داريم.

نهالى مى‏كاريم و جوانه مى‏زنيم و با آهنگ زيباى زندگى در سلول‏هاى سبزِ كوچكش مى‏روييم و بزرگ مى‏شويم. رنگين‏كمان طبيعت را در باران رنگ‏هاى بى‏بديلش مى‏توان يافت؛ همان نهالِ دست نشانده ديروز و درخت تنومندِ امروز.

سرخى واژه‏هاى صبر و استقامت، زردى سر برگ‏هاى سخت زندگى و سرسبزى اميد به فرداهاىِ روشن، همه و همه، در دستانِ شاخه‏هاى سبز درخت، به بار مى‏نشيند، اگر دستانمان نهال‏هاى سبز امروز را دريابند و در خاك سردِ روزهايمان بكارند.

زيرنويس

- درخت‏هاى مقاوم و صبور، پاسبانان هميشه بيدار خاك پاك و آسمانِ آبى فردايند.

خواب‏هاى طلايى

منسيه عليمرادى

اگر چشم‏هاى خسته از جنبشى روزانه و نفس‏گير، در منتهااليه شاخه شاخه يك بلوط نمى‏نشست،

اگر تپش نبض درختان، بر كالبد خميده روح انسان‏ها، سايه نمى‏انداخت،

ديگر بر سر كدامين زندگى، واژه آشناى «سايبان»، به معناى آرامشى دل‏انگيز مى‏نشست.

از وقتى به بهانه خانه، لانه‏ها را از آغوش تنگ درختان مهربان كندند،

از وقتى كه سنگ و سيمان تا خراشيدن سينه آبى آسمان بالا رفت،

ديگر چهچهه بلبل، عطر اقاقيا، جيك‏جيك گنجشكان سرمست، همه به قصه‏ها پيوستند. از آن پس كودكان، منظره دلكش درختان انبوه، با سيب‏هاى قرمز را فقط روى پتوهاى مخملينِ تخت‏خواب‏ها، كتاب قصه‏ها و بلوزهاى رنگارنگ فروشگاه‏ها مى‏بينند!

صداى پاى آب

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «ما مِن رَجُلٍ يَغْرِسُ غَرسا اِلاّ كَتَبَ اللّه‏ُ لَهُ مِنْ اَلاْجْرِ قَدْرَ ما يَخرُجُ مِنْ ثَمَر ذلِكَ الْغَرْسِ؛ هر كه نهالى بكارد، خداوند به مقدار ميوه‏اى كه از آن درخت به دست مى‏آيد، در نامه اعمال او پاداش مى‏نويسد».

شايد اگر مى‏دانستيم؛ تبر را در گوشه مى‏انداختيم و شبانگاهان، بيل بر دوش، براى پاداش‏چينى از باغ خدا، در باغ‏ها و باغستان‏هاى تاريك، تا سحر، منتظر صداى پاى آب مى‏نشستيم.

هجرت رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از مكه به مدينه

هجرت

محبوبه زارع

پيمان دوم عقبه، زمينه هجرت پيامبر به يثرب را فراهم كرده است.

دين، جلو افتاده و رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به دنبالش، قدم در وسيع‏ترين مسير رسالت خويش گذاشته است.

به دهكده «قبا» مى‏رسد. آن سو در مكه، على عليه‏السلام در نقطه بلندى ايستاده و فرياد برآورده: «هركس نزد محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله امانت و سپرده‏اى دارد؛ از من بگيرد».

و اين يعنى پيامبر به اين زودى‏ها به مكه باز نخواهد گشت.

رنج و گنج

سيزده سال از بعثت گذشته. اگرچه آوازه اسلام و نداى وحى كه فطرت مردمان را مخاطب قرار داده بود، اهل مدينه را به دنبال رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرستاده، اما خوب مى‏دانند كه راه سختى را برگزيده‏اند. گنج هرچه باارزش‏تر باشد، رنجش افزون خواهد شد. حال آنكه انصار مدينه، گران‏بهاترين گنج هستى را طلب كرده‏اند.

برادرى

ياران صفه، اصحاب عاشقى‏اند كه دعوت اسلام را با همه هستى خويش لبيك گفته‏اند. هجرت، ميلاد اعتقادى راسخ در حمايت از پيامبر است و در اين مجال، مهاجر و انصار، هر دو روزهاى تولد درون خويش را سپرى مى‏كنند. وقت آن است كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، ميان دو بال اسلام، مهاجر مكه و انصار مدينه، عقد اخوت جارى كند. همه را با هم برادر كند و خود را با على عليه‏السلام كه مثل هارون است نسبت به موسى عليه‏السلام !

مبدأ تاريخ

هجرت، مرحله شكوفايى نهال دين در مزرعه تاريخ است. كدام دليل جاودان‏تر از اين مرحله براى انتخاب مبدأ تاريخ و كدام تاريخ، عميق‏تر از يگانگى دو قوم در حمايت از آيين خداوند در زمين؟! هجرت، نقطه عطف قرآن است؛ نقطه پيوند تنزيل و عمل، نقطه وحدت دل‏ها با هم؛ وحدتى كه تفسير روشن توحيد است و توحيدى كه ريشه در عشق دارد.

اين قوم، قدر عافيت نمى‏دانند

ميثم امانى

اين شب‏پرستان سياه‏دل، مى‏خواهند چراغ‏هاى نيمه‏شب را بشكنند؛ مى‏خواهند جلوى خورشيد را بگيرند تا رسالت ازلى خويش را فرو بگذارد و به صف سياره‏هاى خاموش بپيوندد.

اين غربت‏پرستان باديه‏نشين، مى‏خواهند آخرين اجاق مانده شقايق را در سرما و سوز جاهليت صحرا بُكشند و در كوران ظلمت، فتيله نور را پايين بكشند.

اينان، بر خاكستر تشنگى ننشسته‏اند كه قدر كوزه‏هاى گواراى آب را بدانند؛ به مصيبت روزهاى سخت گرفتار نيامده‏اند تا قدر عافيت روزهاى خويش را بدانند. اينان را روزنه اميدى در خانه وجدانشان نمانده است. دل‏هايشان از دوده سياه‏تر و چشم‏هايشان از مرداب تباه‏تر شده و جرقه عشق، سرداب‏هاى سخت وجودشان را در نمى‏گيرد. از اينان كناره بگير؛ «وَاهْجُرْهُمْ هِجْرا جَمِيلاً».

محكم‏تر قدم بردار

قدم‏هاى مصمم تو در اين سرزمين بى‏رهگذر، جاده‏هايى را هموار مى‏كند كه بعدها جغرافياى تمدن بزرگ اسلامى خواهد شد.

قدم‏هايت را محكم بردار كه با اين قدم‏ها، شالوده‏هاى يك تاريخ ديگر استوار خواهد گشت و نخستين كلمه‏هاى فرهنگ، بر كاغذهاى سفيد و خالى جان و روان آدم‏ها نگاشته خواهد شد.

قدم‏هايت مقدس‏اند؛ زيرا امتداد قدم‏هاى ابراهيم خليل‏اند در بنيان‏گذارى توحيد؛ امتداد قدم‏هاى موساى كليم‏اند در نجات مستضعفان مصر؛ امتداد قدم‏هاى يوسف كنعان‏اند از قعر چاه تا اوج جاه.

با اين قدم‏ها، زمان عوض خواهد شد و از تقويم شاهنشاهان خودپرست، نشانى به‏جا نخواهد ماند. قدم‏هايت را محكم بردار كه رد قدم‏هاى تو، نشانه‏هاى هدايت‏اند در اين برهوت بى‏بر. آنان‏كه پس از تو خواهند آمد، به اين قدم‏گاه‏ها تأسى خواهند كرد و در اين راه، به گونه‏اى خواهند رفت كه تو رفته‏اى.

هجرت؛ راهى كه تا صلاح و فلاح موعود امتداد دارد

زمين، از اين پس بر مدار چشم‏هاى تو خواهد چرخيد و قدم‏هاى تو، صراط مستقيم را به عقربه‏ها نشان خواهد داد.

زمين، از اين پس از مشرق الوهيت سر بر خواهد آورد و در مغرب الوهيت سر فرو خواهد برد؛ زيرا مشرق و مغرب، هر دو از آن خداست و همه سو به سوى خداست. اين هجرت مقدس، آخرين رنج‏هاى ريخته بر دوش نبوت است و از اين پس ديگر هجرت‏ها، عبور از خويش است به سمت خدا.

اين هجرت مقدس، نماد سلوك‏هاى عاشقانه پس از توست؛ نماد توبه‏هاى نصوح و نماد بى‏قرارى‏هاى عطشناك جان‏هاى شيفته در حسرت ديدار. اين هجرت مقدس، قدم‏هاى اول صلاح و فلاح است و از اين پس، تا صلاح و فلاح موعود، ادامه خواهد داشت.

ميزبانى يثرب

محمدكاظم بدرالدين

زمان تولد گام‏هاى نور از مكه به يثرب است. بال‏هاى لطيف قاصدك، خبر برده‏اند و يثرب را به راه شوق كشانده‏اند.

يثرب، خوش ميزبانى است كه درِ شادمانه‏ترين آغوش‏ها را براى ورود واژه‏هاى رحمت گشوده است. يثرب، از هم‏اكنون كه بشارت بهار به او داده‏اند، به رنگ تصنيف‏هاى زيبا درآمده است. روزهايى مانده تا آرزوى يثرب به مقصد برسد و اينك، رويدادى زلال و شفاف در بيابان‏هاى تشنه «مكه به يثرب» جارى است.

براى بيابان‏هاى راه، عبور همين نفس‏هاى سبز، به منزله زيباترين بهار روى زمين است كه نديده‏اند.

آنقدر اين اتفاق حاوىِ درخشندگى است كه عشق مى‏آيد و رد پاى به شنزار جا مانده را توتياى چشم مى‏كند و از توشه‏هاى روشن، بهره مى‏برد. از اين واقعه سپيد، هنوز دهان غار به شگفتى و بُهت باز مانده است.

رهاورد سفر

اهميت هر هجرتى در بروز نتيجه آن است. رهاورد اين سفر آنقدر معطر است كه هنوز پس از قرن‏ها، بوى خوشش از لابه‏لاى كتب قرآنى برمى‏خيزد.

ميوه هجرت رسول مهر، بيدارى و زنده‏دلى انسان از روى نسخه شفابخش قرآن و وحى عاشقانه بود.

هجرت آمد تا بشر، براى رهايى، فاصله‏ها را بردارد و مشمول سپيدترين روزها شود.

هجرت آمد تا قلم، با درك شمّه‏اى از آن، ره‏پوى ديار پاكى‏ها شود و لهجه سرسبز جاودانگى را بيابد.

ليلة المبيت

به قيمت جان

محمدعلى كعبى

دور شو اى قلب جهان، از حوالى شمشيرهاى برهنه!

منادى نظريه آزادى و عقلانيت! دارالندوة را به آخر خط رسانده‏اى، اما بايد بمانى؛ اگرچه ترور در سال چهارده بعثت مانند عقاب، بر فراز كوه صبر نعره مى‏كشد.

ندايت را به نقطه‏اى ديگر ببر؛ به جايى كه هيچ‏كس مانع رسيدن باران به كوير نشود؛ كبوتران فرياد لااله‏الااللّه‏، شكنجه نشوند و صداى تو به تمام جهانيان برسد.

آخرين سفارش‏ها را در گوش ذوالفقار خود زمزمه كن و برو!

امشب در بستر من بخواب و آن پارچه سبزى را كه من هر شب روى خود مى‏كشيدم، بر روى خود بكش تا «تصور كنند من در بستر آرميده‏ام».

مبادا ديوارهاى نيمه‏كاره تمدن اسلامى، از مهربانى دست‏هاى تو محروم شوند!

برو كه به قيمت جانم نخواهم گذاشت اين اتفاق بيفتد.

حضرت فضيلت‏هاى بى‏نظير

مى‏دانم كه ترس دير زمانى است در وجود تو مرده است. ترس، زير سلطه ايمان تو رنگ مى‏بازد و مفاهيم بلند، از عمق سينه چراغانى‏ات، به پرواز درمى‏آيند.

آينه بى‏مثال من! بمان و تاريخ را عوض كن.

بگذار مرگ، سرازير شود! مى‏دانم كه به خاطر آنچه در قلبت مى‏تپد، مى‏ايستى.

بگذار شمشيرهاى تشنه به خون، از متن تمامى قبايل جاهليت، بر ضد حقيقت بشورند!

تا تو هستى، مى‏دانم كه تمدن اسلامى به ساخته شدن ادامه خواهد داد.

اى حضرت فضيلت‏هاى بى‏نظير، اى جان محمد! بمان؛ همان‏گونه كه من مى‏روم.

اين دو حركت در مقابل، نقطه اشتراكى دارند به نورانيت آفتاب؛ به وضوح روزهايى كه از متن ليلة‏المبيت متولد مى‏شوند؛ به حلاوت آيه‏اى كه بعدها رهروان راهت مدام تلاوت خواهند كرد:

«وَمِنْ النَّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللّه‏ِ وَاللّه‏ُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ».

«وَاللّه‏ُ خَيْرُ الْماكِرينَ»

محبوبه زارع

آخرين حربه، همين نقشه شوم است. اينكه از هر قبيله دستى در ريختن خون رسول شريك باشد تا قريش، قدرت انتقام نداشته باشند. بيچاره اصحاب شيطان كه عبث ره مى‏پويند و غافلند از اينكه «واللّه‏ُ خَيْرُ الْماكِرينَ.» مكر خدا را پيش از اين خدا بر رسول خود افشا كرده است و پيامبر آن را بر يار وفادار خود على عليه‏السلام .

در بستر خورشيد

قرار است امشب على عليه‏السلام در بستر پيامبر بخوابد تا مشركين از خروج رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از مكه باخبر نشوند. خانه در محاصره كفار است و على عليه‏السلام آسوده و رها در بستر پيامبر... در چند قدمى مرگ... .

حوالى صبح، مشركان به خانه هجوم مى‏آورند و به بستر مى‏شتابند. على عليه‏السلام در بستر مى‏نشيند. شمشيرهاى عريان بر فراز سرش، تشنه خونند و او آسوده و صريح به چشمان خشمگين كافران مى‏نگرد.

فرياد مى‏زنند: «پس محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كجاست؟!»

با لبخندى از جنس يقين، پاسخ مى‏دهد: «مگر او را به من سپرده بوديد كه سراغش را از من مى‏گيريد؟!» هنوز شمشيرها در غلاف فرو نرفته‏اند كه كفار، شكست دوباره خود را به هم اعتراف مى‏كنند.

هديه خداوند

مباهات خداوند بر فرشتگان، حديثى ديگر است: «از مردم كسى هست كه جان خويش را در راه رضايت خداوند مى‏فروشد و خدا بر بندگان مهربان است».

جبرئيل اين آيه را بر رسول نازل كرده است تا شأن على عليه‏السلام را در ليلة‏المبيت و مقامى را كه در آسمان تجلى داده است، به ثبت برساند. گرچه پيامبر از ازل بدين شبِ ايثار واقف بود.

رشادت بيدار على عليه‏السلام

محمدكاظم بدرالدين

اين يك قاعده كلى است: هر جا كه على عليه‏السلام باشد، رخدادى جاويد هست. امشب نيز نفس‏هاى متبرك على عليه‏السلام ، حادثه‏اى سبز را رقم زده است.

در بستر امشب، تنها رشادت على عليه‏السلام بيدار است و پهن‏دشت شب را اشتياق على عليه‏السلام به پيامبر پر كرده است. دلباختگى‏هاى على عليه‏السلام ، پيامبر را بدرقه كرده است به سوى انتشار آيين روشن.

هجرت، در سايه فداكارى‏هاى امير ايثار، بر قدوم مبارك پيامبر بوسه مى‏زند. پيامبر هجرت مى‏كند با قلب تپنده على عليه‏السلام كه هميشه و هر جا همراهِ اوست.

شمشيرهاى نااميد

از بذرهايى كه در دلِ امشب كاشته شده است، فردا حقيقتى به نام على عليه‏السلام بر خواهد خاست. نه، فردا دير است؛ همين نيمه‏هاى شب، شمشيرهاى نااميد ابوجهلْ‏صفتان، طلوع على عليه‏السلام در بستر شب را مى‏بينند و از اين شرم‏زدگى، براى خود مرثيه مى‏سازند. فردا دير است. تازيانه‏هاى سهمگين امشب، دقايقى ديگر بر سر معاندان بدكيش فرود مى‏رود كه حساب كار دستشان باشد و بدانند تا على عليه‏السلام هست، جاى پيامبر خالى نمى‏ماند. بدانند كه «ليلة‏المبيت»، ترجمان همه فداكارى‏هاست و حمايت على عليه‏السلام ، هماره پيرامون پيامبر خيمه زده است.

فردا دير است. همين امشب، با هزارتوى ظلمتش، براى مخالفان كافى است.

چهره شب، مقابل همه به يك حالت نيست. براى اين تيره‏انديشان، بسيار كارى‏تر از شمشيرهاشان عمل مى‏كند، تا با زخمى هميشگى و سرافكندگى بى‏شمار و دستى خالى باز گردند.

شب على عليه‏السلام

اعظم جودى

شب، رنگ و بوى تيغ‏هاى آخته دارد؛ شبى كه عيار دل‏ها، در نلرزيدن است، شبى كه عيارمردانگى ياران محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را مى‏سنجد.

امشب، همه تاريخ است. آيا عمر نبوت، در خانه محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به پايان مى‏رسد؟

آيا پيام خدا، در رختخواب محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به قتل مى‏رسد؟! امشب، تمام همت توحيد، جاى محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خواهد خوابيد. واى من! فرشته‏ها دل در دل ندارند. واى من! تاريخ دل‏شوره گرفته است.

امشب تمام قدرت كفر، به سوى خانه محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله حمله مى‏كند، اما چه باك، وقتى تمام توحيد يعنى على عليه‏السلام در خانه اوست!

قطعات ادبی در مورد شهادت امام حسن مجتبی (ع)

مجتباى نبوت

محمدكاظم بدرالدين

دهانِ هر پنجره‏اى كه امروز باز شود، رو به هواى مسموم كينه است و دهان هر غزل كه باز شود، از طعم گس مصيبت حكايت مى‏كند.

لحظه‏هاى غريبى است كه دنيا با اين همه اندوه، در قاب چشم‏ها نشسته است.

كجاست مرهمى شفابخش براى زهرى كه در اين ثانيه‏ها رخنه كرده است.

مدينه با نخل‏هاى دل‏سوخته‏اش كه ريشه در آهِ امروز دارند، مرثيه‏اى مجسم است. چقدر قشنگ گفته‏اند كه «ماتم‏ها به اندازه مهربانى آدم‏ها وسيع مى‏شوند».

اينك نگاه مى‏كنم به سمت كريمانه‏ترين نام و گوشه‏اى از رنج‏هاى بى‏كرانه زمين كه در «بقيع» جمع شده است.

مرواريدهاى كرامت در مدينه رسول، شيفتگى‏هاى ماندگارى‏اند كه مجتباى خاندان نبوت بر جا گذاشته است.

موسم بى‏برادرى

كاش خورشيدِ امروز با اين عقربك‏هاى زهردار ساعت‏ها بيدار نمى‏شدند!

كاش شبانه‏ترين حزن براى آوردن جگرخراش‏ترين صحنه، در نمى‏زد!

كاش همسر، اين همه دشمن نمى‏شد!

كاش بقيع را با غليظ‏ترين لهجه گريه، در محضرش نمى‏ديديم تا دسته دسته مرثيه‏هاىِ جان‏سوز متولد شوند.

اما تقدير از درى وارد مى‏شود كه انتظارش را ندارى.

خانه پر مى‏شود از «قساوت» كه فرايند قلب همسر است.

بقيع، پذيراى نغمه‏هاى زخم مى‏شود.

آسمان مى‏بيند كه برادر به بدرقه داغ‏پاره‏ها آمده است. حسين عليه‏السلام را به موسم بى‏برادرى كشانده‏اند... .

چراغ را خاموش كن!

نزهت بادى

چراغ را خاموش كن و حرفى از جنس رابطه روز و شب به ميان نياور!

تاريكى اين خانه از آنِ تو!

خود را به خواب مى‏زنم تا سايه لرزان تو را كه بر ديوار مى‏افتد، نبينم و آن‏گاه كه تو دست آلوده‏ات را به سوى پياله افطارم دراز مى‏كنى، پشت به تو مى‏نشينم.

از آداب جوان‏مردى و فتوت در قبيله بنى‏هاشم به دور است كه كسى به دشمن خود پشت كند و از ميدان جنگ بگريزد، اما وقتى دشمن آن‏قدر به تو نزديك است كه مى‏توانى لرزش دست‏هايش را در وقت آماده كردن جام شوكرانت ببينى، همان بهتر كه چشمت در چشمش نيفتد و دشمن از پشت خنجر بزند.

كسى را خبر نكن!

كسى را خبر نكن؛ بگذار در چهارديوارى غربت خويش جان دهم!

همان بهتر كه كسى نفهمد زهرى كه بر جانم نشسته، از نيش مار خانگى‏ام برخاسته كه نان و نمك مرا خورده است.

پدرم در گريز از غم غربت در ميان جماعت حق‏نشناس، خانه‏نشينى را برگزيد تا با خارى در چشم و استخوانى در گلو، شيوه سكوت پيشه كند، اما من در زير باران تهمت و زخم‏زبان و طعنه، سايه‏بان خانه خويش را شكسته ديدم. دشمن، آخرين پناه و دستگيرم را نيز به اشغال خود درآورده بود.

خورشيد را با كرم شب‏تاب عوض كردى!

مرا تنها بگذار، ديگر نيازى نيست بوى خيانت را در پستوى خانه پنهان كنى!

تمام اين روزها كه بى‏وفايى‏ات را با دروغ به هم مى‏بافتى تا تشت رسوايى‏ات از بام نيفتد، تاروپود قالى كهنه و پوسيده دلت، پيش رويم از هم گسسته بود.

تو گمان كردى آن وعده‏هاى سر خرمنِ سوخته، مى‏تواند مس وجود تو را طلا كند و ازاين‏رو، خورشيد را با يك مشت كرم شب‏تاب عوض كردى!

طلا در همين خانه بود و راز كيمياگرى در دوست داشتن نور!

نگذار چشم زينب عليهاالسلام به تو بيفتد!

از اين خانه برو! صداى قدم‏هاى پرشتاب خواهرم در كوچه مى‏پيچد.

هزار بار در دل آرزو كرده است خدا كند كه خبر دروغ باشد و تو بهتر از هركسى مى‏دانى كه خبر را به درستى به گوش عقيله بنى‏هاشم رسانده‏اند.

به كنيزان گفته‏ام تشت پر از خونابه‏هاى جگرم را پنهان كنند. به تو نيز مى‏گويم كه پيش از ورود زينب عليهاالسلام از اينجا برو. طاقت ندارم پيش از كربلاى حسين عليه‏السلام ، چشم خواهرم به چشم قاتل برادرش بيفتد.

همان يك كربلا براى خميدن قامت زينب عليهاالسلام كافى است.

از جلوى ديدگان خواهرم بگريز!

تقدير زينب عليهاالسلام

از كنار بسترم برخيز! آمده‏اى بر زخم‏هاى دلم نمك غربت بپاشى؟

آن همه سلام‏هاى بى‏جواب جماعت پشت پنجره بس نبود كه تو نيز گرد و غبار اندوه را از طاقچه خانه‏ام بر دامانم مى‏تكانى؟! آن همه سنگ كه گلدان اميدم را شكست، بس نبود كه تو نيز گلبرگ‏هاى دلم را پرپر مى‏كنى؟!

اگر قرار بر پرستارى اين تن مسموم و قلب مغموم باشد، هيچ‏كس نزديك‏تر از زينب عليهاالسلام به من نيست. در تقدير خواهرم نوشته‏اند كه پرستار قلب‏هاى سوخته باشد، از مادرم زهراى مرضيه عليهاالسلام ، تا رقيه سه ساله!

كاش زينب زخم‏هاى تنم را نبيند!

به آن بقچه قديمى دست نزن! هنوز از آن، عطر ياس دست‏هاى مادرم برمى‏خيزد.

اگر قرار باشد كسى كفنم را از آن بقچه درآورد، جز زينب عليهاالسلام محرمى نيست؛ فقط خواهرم مى‏داند كه آن دو كفن باقى‏مانده به چه كار خواهد آمد!

كار يكى به تيرهاى خونين ختم مى‏شود و ديگرى به غنيمت مى‏رود.

فقط خدا كند وقتى عباس عليه‏السلام تابوت تير باران شده را بر زمين مى‏گذارد و حسين عليه‏السلام كفن خونين مرا باز مى‏كند، خواهرم زخم‏هاى تنم را نبيند!

اينجا عباس عليه‏السلام ، زير بازوى زينب عليهاالسلام را مى‏گيرد و حسين عليه‏السلام ، سرش را بر سينه خويش مى‏نهد، در هزارتوى مصيبت كربلا چه كسى موى سپيد و پريشان زينب عليهاالسلام در وقت مراجعت از مقتل حسين عليه‏السلام را مى‏پوشاند!

افطارى مسموم

محبوبه زارع

لحظه‏هاى غريبى است. شكوه برزخى يك سفر بى‏بازگشت؛ بغض ترك‏خورده يك سكوت طولانى!

زمان به افطار نزديك مى‏شود و زمين به لرزشى عظيم تن مى‏دهد. روزه سختى بود. همه زخم‏هاى اسلام در روزه امروز او حلول كرده است. بغض، گلوى صبرش را مى‏فشارد. مدت‏هاست كه با غمى مهيب دست به گريبان است، ولى اينك دلش براى سفرى تنگ شده است!

اين شب‏ها، مكر مخفيانه‏اى در خانه او رخنه كرده است. همسرش جعده، مدتى است مرموز و تلخ به او مى‏نگرد. عجيب‏تر اينكه از نگاه امام فرارى است. به غروب نزديك مى‏شود؛ به غروبى غريبانه!

پس از على عليه‏السلام ، چه بار سنگينى بر شانه‏هاى شكسته‏اش منزل كرد! آن جماعت به ظاهر مسلمان، چقدر پشت او را خالى كردند و چه‏ها بر سر دل بى‏تابش آوردند! خدا مى‏داند.

بقيع، منتظر است

اينكه با قرصى نان و مشتى خرما و جرعه‏اى آب روزه بگشايد، افطار نيست. آيا روزه خاموشى او را گاه افطارى روشن فرا مى‏رسد؟! تقديرش روزه صبر و سكوت بود و تقدير حسين عليه‏السلام افطار روشن فرياد و حماسه.

از كوزه مى‏نوشد تا افطار كرده باشد، اما زهر در تاروپودش حلول مى‏كند و... .

زينب عليهاالسلام جامه سوم مصيبت را بر تن مى‏كند. شام سياه مدينه جارى شده و جگر پاره امام بر تشت... .

بقيع منتظر است؛ زيرا خوب مى‏داند دشمن اجازه دفن او را كنار مرقد پيامبر نخواهد داد؛ حتى اگر جنازه‏اش تيرباران شود... روزگار غريبى است و امام مجتبى عليه‏السلام تنهاترين مرد. اين را شهادت غريبانه‏اش شهادت داده است.

اعتراض خاموش

رزيتا نعمتى

اى كريم اهل بيت! از اعتراض خاموشت مى‏نويسم كه چون نجابت گل‏هاى محمدى، عطر ايمان را در فضاى تنگ زيستن منتشر كرد؛ آنجا كه مظلوميت تو، بى‏وفايى و سستى يارانت را تنهايى به دوش كشيد.

از تو مى‏نويسم كه زهر خيانت، لخته‏هاى جگرت را از گلوى حق‏پرستت سرريز كرد و خاك مدينه به خون غربت بخشنده‏ترين شاخه امامت آشنا شد.

آن‏كه بر زانوان پيامبر مى‏نشست تا با بوسه‏اى از نفس‏هايش جان رسول الله را تازه كند، اينك راه نفس‏هايش با مكر زنانه‏اى خاموش شده است.

آن روز كه بخشندگى دستانت بر سر زبان‏ها افتاده بود، تشت ابليس براى جان عزيزت دهان گشود و تو كريم‏تر از آن بودى كه جعده را از معامله با معاويه مأيوس كنى!

آن جگر پاره، تلخى صلحى بود كه ناخواسته فرو داده بودى و اكنون به سرنوشت دانسته خود تن مى‏دهى تا بقيع كه چون سالى، دست خود را براى گرفتن جسمت گشوده است، نااميد باز نگردد.

امشب، زمين بر طبل مصيبت مى‏زند و اين صداى قلب زمين است كه در خاموشى تو فرومى‏ريزد.

ديگر تمام شد طعنه‏ها و تفسيرهاى ناحق.

اى هم‏بازى حسين و پيامبر، ديگر تمام شد!

صبرت برتر از زبان شمشير بود

هواى شايعه، مسموم‏تر از زهرى است كه به كامت چشانده‏اند. اين بار، شمشيرها جنس ديگرى دارند و آن كلمات شيطان‏زده آل‏سفيان است كه تو را وارونه جلوه مى‏دهند، اما وارونگى آينه، تأثيرى در تصوير حقيقت نمى‏گذارد.

اى ترازوى عدالت على عليه‏السلام ! آن هنگام كه دارايى خود را به دو نيم مى‏كردى، ذوالفقارى را مى‏ديدم كه جهان را با تيغ تقوا و مظلوميت و كرمش به هيچ مى‏گيرد.

تاريخ مى‏داند فرو خوردن خشم و طعن و كنايه، چه دردى است!

مدارا و فشردن دندان روح بر آنچه مى‏دانستى و دم نمى‏زدى، صبر جميلى بود برتر از زبان شمشير.

شكسته باد دست‏هايى كه با تو بيعت كردند و انصاف را شكستند!

گرچه تو بر شكستگى عادت كرده‏اى؛ همان روزها كه پهلوى زهرا عليهاالسلام و فرق على عليه‏السلام را شكستند، فهميده بودى كه در مسلك على، فرياد در چاه و نخلستان، انفجار روح بزرگى است كه عظمت حقيقت را تماشا مى‏كند، ولى رسالت او سياستى است كه در آن تنها «مصلحت دين» اجرا مى‏شود. اينك، كارگردان غيب، نقش تو را در پرده آخر، «شهيد» مى‏نويسد؛ يعنى صدور جواز عبور از عرش و پيوستن به محبوب ازلى.

زيرنويس

شهادت دومين نور ولايت، صاحب كرامت و شفيع قيامت، امام حسن مجتبى عليه‏السلام ، را تسليت مى‏گوييم.

اى كريم اهل بيت عليهم‏السلام ، قلب اندوهگينمان در عزاى تو، ديدار و شفاعتت را در قيامت مى‏طلبد تا طعم بخشندگى تو را دريابيم.

خورشيد خسته

سودابه مهيجى

پاره‏هاى جگر از گلوى جگرپاره هستى فرو ريخت و كربلا، همان لحظه در خويش آغاز شد؛ همان‏جايى كه مهربانى بى‏همتاى حسن‏بن‏على عليه‏السلام روبه‏روى يك جفت چشم خيانت‏كار، پرپر مى‏زد و سينه‏اش در اقيانوس زهر، غوطه‏ور بود؛ همان‏جايى كه ذره ذره‏هاى روح امامت، چون تل خاكستر در تشت فرو مى‏ريخت و زنى دست در دست ابليس، پشيمانى گاه و بى‏گاهش را دست به سر مى‏كرد.

دريغا كه سفره اطعام شبانه‏روزى مدينه، اينك برچيده مى‏شود و كريم اهل بيت عليهم‏السلام چون خورشيدى خسته از خاك، به معراج ابدى مى‏رود.

آه از بيعت‏هاى سست!

كفر زمانه، دست از شرارت برنمى‏داشت و با نقابى از ريا، دست به كار فتنه‏هاى تازه بود.

تفرقه، چنگ به گريبان امت افكند و آن‏گاه كه بيعت‏هاى سست، به فريب ستمگر زمانه، شكسته شدند، او چاره‏اى جز اين نداشت كه لواى صلح را پيش روى جفاى زمانه برافرازد؛ صلحى كه زخم‏هاى بى‏شمارش، همه بر دل مجتبى عليه‏السلام فرود آمد.

سكوت‏هاى كبود

تو را در همان سال‏هاى سكوت و مصلحت، ذره ذره شهيد كردند؛ در همان روزهاى خفقان، روزهاى ناامن كه قامت حق، با زرهى پنهان در ميان رداى امامت، به نماز جماعت مى‏رفت و پاى منبرها، طعنه‏هاى پليدى را مى‏شنيد كه انگشت اتهام و دروغ، به سمت اميرالمؤمنين داشتند. همان سكوت‏هاى كبود، تو را خون جگر كردند. قفس دنيا، روز به روز برايت تنگ‏تر شد. تو از آن سال‏هاى تلخ و سياه، به زهر راضى‏تر بودى كه شوكرانى اين‏چنين، رهايت كند از غم‏هاى نافرجام زمانه... .

ناسپاسان

شك نكنيد به پستى خود؛ اين‏سان كه نمى‏دانيد در پى چه هستيد... نه دردانه «لولاك» را خواستيد، نه عدل ذوالفقار را تاب آورديد و نه ريحانه خلقت را چشم ديدن داشتيد! اينك كه ديگر بار، عطر گل محمدى را بر خود حرام كرديد، كور باد چشم‏هاى دريده و تنگتان!

سلام بر غريب بقيع!

سلام بر او كه با عصمت و طهارت فاطمى، در خاك غريبانه بقيع آرميده است و آفتاب و ماهتاب، تنها سنگ مزار اويند و سايبان خستگى‏هاى تربتش، تنها، بال كبوترانى است كه روز و شب بر آن خاك بوسه مى‏زنند!

جسم بى‏جانت را هم برنتابيدند

حسين اميرى

مثل ستاره‏اى سرگردان، گرد مزارت مى‏گردم. زمين امشب از انبوه تيرها، خون‏آلود است. تو كدامين عهد را روز ازل بسته‏اى كه حتى مزارت، حتى كفنت، آماج ستم ستمگران است؟

بغض گلويم را در بغض غيرت عباس گم كرده‏ام و اشك خون‏آلودم را سپر اشك‏باران زينب عليهاالسلام نموده‏ام. چگونه از خواهرت بخواهم گريه نكند، وقتى دشمن حتى كفنت را بى‏زخم نمى‏خواهد؟! مگر چه كرده‏اى با ظلم كه ظالمان با كشتنت هم آرام نمى‏گيرند؟

چه كرده‏اى با جور كه جائران، جسم بى‏جانت را، حتى مزارت را نيز برنمى‏تابند.

اى مبارز بى‏هياهوى آل محمد! در سوگ تو اشك، ارثيه زمين باد!

سردار مظلوم

سكوت، سايه بر ذوالفقار كلامت نينداخت و صلح، شمشير فكرت را به نيام نكشاند.

نامت اى برادر زينب، بر جريده تاريخ، سرور آزاد مردان ماند. جانم فداى سال‏هاى غربت تو كه از طعنه دوستان و شماتت دشمنان، رويت به زردى گراييد.

ترس از ابهت انديشه‏ات، با دشمنان چنان كرد كه حتى خانه‏ات را محل توطئه كردند.

سردار مظلوم عشق! جز تو، كدامين سردار، در مأمن خانه‏اش آماج ستيز دشمنان شد و كدامين دلاور چون تو، به تيغ توطئه كشته شد؟!

عشق بى‏فرجام شيعه كه اشك‏ها تا ابد سراغ در خانه تو مى‏گيرند و ناله‏ها تا حشر، هم‏آواى سوگواران تواند، بعد از تو مباد خنده بر اهالى كوچه بنى‏هاشم! بعد از تو مباد زندگى بر مردمى كه در صلحت چانه چون عجوزه‏ها زدند!

پس از تو...

افسانه‏گويان عرب از تو خواهند سرود، آن هنگام كه بادهاى شمالى به سوگوارى تو مى‏آيند.

پسر فاطمه! جگر پاره‏ات قصه‏گوى افسانه‏هاى خونين عرب خواهد ماند تا آواز كودكان غم در باديه‏هاى حجاز باشد و مويه كوليان و آوارگان دشت‏هاى خشك عراق. مدينه بى‏تو عزاخانه‏اى بيش نيست اى برادر حسين! يتيمان، بعد از تو معنى كرامت و سخاوت را نخواهند فهميد.

از زبان برادر

چگونه در خاكت نهم، اى پاره پاره كفن؛ وقتى مى‏دانم جدم رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، تو و مرا سرور جوانان بهشت خطاب كرد؟

چگونه تركت كنم بر خاك، وقتى كه همه عمر منى؛ هم‏بازى كودكى‏ام، هم‏غصه جوانى‏ام، هم‏رزم صفين و همسايه مدينه‏ام؟

برادرم، برادرم، برادرم! به خدا كه چون تو نيكو برادرى مرا نبود و چون من، غمگين برادرى در سوگ تو نيست. امام من بودى و برادر صدايم مى‏كردى؛ رعيت تو بودم و همدم قرارم مى‏دادى. اف بر اين قوم كه امام خويش را وادار به صلح كردند و خانه‏نشينى! و اف بر دنيا كه حسين عليه‏السلام را بى‏حسن عليه‏السلام زنده نگاه داشت! اف بر دنيا!

پاره پاره

سودابه مهيجى

به آسمان خدا يك ستاره مى‏پيوست

شهيد عشق، به باغ بهاره مى‏پيوست

گدازه‏هاى جگر از گلوى يك خورشيد

به ماجراى فدك، پاره پاره مى‏پيوست

كسى كه مطلع خونين كربلا در او

به جاودانگى يك هزاره مى‏پيوست

وسيع بود، ولى تا به فهم او برسند

عميق دريا را با كناره مى‏پيوست

ادامه همه خطبه‏هاى حيدر بود

كه مشكلات جهان را به چاره مى‏پيوست

ولى جماعت سنگى چه زود سير شدند

از او كه با غزل و استعاره مى‏پيوست

دوباره قصه بيعت و دست‏هاى وقيح

به داستان سقيفه دوباره مى‏پيوست

و ريختند به كامش شرار زهرى كه

به تاروپود دلش پاره پاره مى‏پيوست

شبى كه رفت تمام فرشتگان ديدند

به آسمان خدا يك ستاره مى‏پيوست...

قطعات ادبی شهادت امام رضا

انگورهاى نرفته از خاطر

محمدكاظم بدرالدين

پيكر نحيف غم، روبه‏روى سقاخانه «از اشك جارى»، لحظه‏اى از سوختن باز نمى‏ايستد. چين‏هاى ماتم، بر جبين مسجد «بالاسر» و چهره محزون «گوهرشاد» در همسايگى سوز، همه و همه حكايت از فراق خورشيد دارند.

امروز، عمارت بلند آوازه توس، غربت است و بر بالاى اين بناى شهير، كبوترى نيست كه نالان نباشد. بر بالاى اين بناى غريب، آسمان نيز به اشك‏ريزى ابرها تن داده است. مشهد، شعرهاى «دعبل» را به همراه دارد كه هم‏صدا با رشته‏هاى روشن باران مى‏گريد. محفلى از مرثيه است و حرم، با تن‏پوشى از رنگ‏هاى عزلت، هم‏زبان غزل‏هاى اندوه‏زاست.

در «بست»ها، جز مقام پرپر عاشقى، تصوير ديگرى چشم‏ها را پر نمى‏كند.

در قاب امروز، توس را مى‏بينيم كه زهر، چونان تيغ وحشى بر اندامش وارد آمده است.

عصيان آشكار انگور است و به داغ نشاندن سينه چاكان مسير رأفت. اُف بر اين دنيا كه حبّه‏هاى زهرآلود را كنار امام روشنى‏ها آورد! آه، اى رقت خراسانى تبار؛ اى توس سر كرده با عشق!

اى انگورهاى نرفته از خاطر!

همراه با زائران بصيرت

سوزان‏ترين فرياد از جانب دل‏هاى سوخته عشاق و از سمت زائران درد و اميد است كه با حنجره بى‏رمق «صحن»، در اين سوگ هم‏آوا شده‏اند تا دل‏بستگى‏ها به تكثير برسد. زائران بصيرت، از فرسنگ‏هاى دور آمده‏اند تا از نزديك، فروغ زيباى بهشت را به تماشا بنشينند و دل را در حرم نور، به خلعت توبه آراسته كنند.

اى دل، تو هم بيا به زيارتِ فرشته‏هاى اشكى كه به پابوسِ كفشدارى‏هاى متبرك آمده‏اند!

بيا و ببين كه چگونه بغض‏هاى ملتمسِ زائران، در ركعات «بالاسر» فرو مى‏چكد.

ببين چگونه از هر «السلام عليك»، شعله‏هاى اشتياق برخاسته است.

اى دل، بيا به درگاه صبح جاودان سلام كن و بر هشتمين خورشيدِ مهر آيين، درود بفرست.

نفرين ابدى به مأمون!

سودابه مهيجى

ساعت، حوالى فاجعه‏اى سرخ بود و ابرهاى سياه دوره‏گرد، صاعقه‏هاى ويرانگر را آبستن بودند.

جغدى بر فراز تاريخ مى‏پريد و كلاغان موهوم، خبرى مضطرب را در منقار داشتند.

چشم زخم‏هاى زمانه، مثل انگشتى شوم، تو را نشانه رفته بود و سرانجام تو خسته از بى‏مهرى زمانه، آهنگ رحيل كردى.

انگورها، نفرين ابدى روزگار را نثار مأمون كردند كه چون شوكرانى جفاكار، كام تو را تلخ كرد. اينك، گاه وداع با قبله و سجاده است.

آه! ابليس، پشت در است. چراغستان خانه‏ات، پنجره پنجره تاريك‏تر مى‏شود و تو، حجت هشتم خداوند بر زمين، چشم به راه رداى عصمتى هستى كه از جنس خودت، تو را به خاك بسپارد.

كبوتران روزگار در زمين، خبر تلخكامى‏ات را پراكنده‏اند و آهوانِ نفس بريده، داغ تو را سر به بيابان گذاشته‏اند.

تو، بى‏هياهو و معصوم در پيرهن شهادتت، رو به قبله پلك مى‏زنى و پنجره‏ها و درهاى فروبسته، تو را چون رازى سر به مهر، از اهالى ناسپاس خاك دريغ كرده‏اند.

هنوز محتاج نماز بارانت هستيم

چنان زخمى بر سينه‏ات نشست كه هيچ نوشدارويى، تقدير را تغيير نداد.

توس، به قدم‏هاى تو خو كرده بود و نماز بارانت را هميشه محتاج بود.

به تهديد كدام حيله مسموم خاموش شدى و لب‏هايت ديگر پرسش‏هاى سر در گم زمانه را پاسخ نگفت؟

آه، شمس الضحاى بار سفر بسته! شب‏هاى غريبى زمين، بعد از تو رسيده‏اند. روزگار پس از تو به كدام خورشيد رضا خواهد شد؛ جز به اهل بيت خورشيد؟!

پا به پاى ضريح عزادار

پنجره فولاد، سياه‏پوش، به خوابم آمد و كبوترانِ تو را بال در بال، تيره‏روز ديدم... خواب نبود. خواب نبود كه ضريح را در ردايى سياه ديدم و قفل‏ها و دخيل‏ها را از گريه‏هايشان شناختم... دست‏هاى آويخته بر ضريح، آستين‏هاى سياه داشتند و نقاره‏ها، به لحن مرثيه از فراز گلدسته‏ها، آرام فرو مى‏ريختند.

ساعت، ايستاده بود. آسمان به رنگ شبى تلخ درآمده بود. سرها همه بر زانوان سكوت و اشك، بى‏سخن بودند... ناگهان، آهوان هراسان، از همه سو فرا رسيدند و زائران، ضريح را بر سر دست به آسمان بردند. كبوتران، لااله‏الااللّه‏ مى‏گفتند و گنبد تا آسمان فرا رفته، چون بغضى تپنده سرخ شد.

عطر سيب آمد... ماه در غم فرو رفت و تشييع تو را زائران پريشان، بر صندلى‏هاى چرخدار، با عصاهاى چوبين و نفس‏هاى يك در ميان، به ملكوت بردند. دستم به جماعت سوگوار نرسيد، اما در باد، پيراهنى سبز مقابل ديدگانم قد كشيد؛ شبيه پرده‏هاى حرم. به دامانش چنگ زدم و خود را در آغوش خدا ديدم...

صبح، از اضطراب خواب، پريدم و بغض در من مثل اقيانوسى غوطه‏ور بود... از تقويم‏ها تعبير آن روياى عزادار را پرسيدم. گفتند: «نفرين بر خيانت تاك‏ها!...»

... رخت سياه به تن كردم...

تشنه‏ام بر آب سقاخانه‏ات

رزيتا نعمتى

امشب، كوچه‏هاى خراسان، از عبور تو خالى مى‏شوند و داستان غريبى تو با پر زدنت، به پايان مى‏رسد، ولى دستان روشنت اى چراغ هشتم طريق عرفان! هر روز، بلوغ ماه را به هنگام اذان بر گلدسته‏هاى حرم و بر آسمان قلب عاشقانت به تماشا مى‏گذارد.

يا على بن موسى الرضا عليك السلام! زمين از غم فراق تو در پر خويش خزيده و تنها در مزار تو جرئت سر بلند كردن دارد؛ آنجا كه دل‏هاى شكسته خود را چون كبوتران حرمت، بر پنجره فولاد نگاه تو دخيل مى‏بنديم و سر بر شانه‏هاى خيال تو مى‏گذاريم؛ همان‏جا كه طعم زخمى حاجت خود را با آب سقاخانه‏ات، در گلوى نياز خويش مى‏ريزيم.

امام غريب

حنجره نورانى‏ات، جرعه‏نوش سم ستم سيه‏دلان مى‏شود و طنين هق‏هق زائرانت تا قيامت، گلوى سوخته‏ات را ياد مى‏كند. تنها تو از آن شاخه گل‏هاى پرپر امامت، سهم دل‏هاى شكسته اين وطنى.

اى امام غريب! فكر پرنده‏هاى رو به پنجره‏ات را بخوان كه صادقانه و ساده، با ريسمانى درد خود را به ضريحت متصل كرده‏اند تا بى‏نوبت‏ترين طبيب جهان، گوشه چشمى بر خاطر مجروحشان بيندازد.

سلام بر تو اى ستاره سبز سرزمين خراسان كه عطر مشك و عنبر جانمازمان را هر وعده بعد از نماز، به ياد تو آه مى‏كشيم تا صفاى زيارتت، همواره در ذهنمان جارى باشد!

خاطره سوزان

وقتى صداى نقاره غروب‏هاى صحنت قدم‏هايم را ميخكوب مى‏كند، فرياد رضا رضا را در متن موسيقى محزون مى‏شنوم و بغض شكسته‏ام را تقديم ديدارت مى‏كنم.

رضا جان! دانه كدام انگور جرئت يافت كه طعم ذلت مأمون را به كام تو بچشاند تا قبله هشتم را در صبر و لبخند خويش بنا كنى؟

امروز، تنها نه خيابان‏هاى خراسان كه تمام رگ‏هاى عاشقانت، به گلدسته و رواقت ختم مى‏شود.

خاطره سوزاندن جگرت، تا قيامت از ذهن خاك خراسان بيرون نمى‏رود.

آهوى دلم دوان دوان مى‏آيد

تو آن جگرسوخته‏اى كه آب را به زائرانش هديه مى‏كند؛ زيرا اولاد على عليه‏السلام از عزيزترين‏هاى خود مى‏بخشيدند و من در صحن تو، به دنبال اشاره‏هايى مى‏گردم كه با آن حرف مى‏زنى؛ مثل پرواز همان كبوتران كه با گندم‏هاى محبت تو، عمرى است اسير رهايى در آسمان همجوار تواند.

هر روز به شوق تكرار خاطره تو و آهو، آهوى دلمان از هر جا رميده مى‏شود؛ دوان دوان در سايه تو مأوا مى‏گيرد تا دست تو، مثل ابرى سخاوتمند، بر نيازش ببارد؛ پس اشتياق تند ما را مجاب كن يا على بن موسى الرضا!

زيرنويس

همراه با كبوتران حرمت، محزون و گريان دل را به دور بارگاه تو پر مى‏دهيم تا با زمزمه ملائك همراه شويم.

شوكران

سودابه مهيجى

در جام كفر مثل دروغى نهان شدند

انگورها كه كام تو را شوكران شدند

آن شب براى بوسه زدن بر لبان تو

لب‏هاى هرچه جام جهان نيمه جان شدند

ديگر خمار عشق، تو را خسته كرده بود

پس دست‏هاى شوق تو بر آسمان شدند

آن‏گاه با دعاى تو، اين مستجاب محض

آن خوشه‏هاى بى‏سر و پا امتحان شدند

از سينه‏ات شهادت «آمين» كه پر كشيد

كرّوبيان به ساحت دنيا روان شدند

گويا صداى هق‏هق تشييع مى‏رسد

از نخل‏هاى سبز كه امشب خزان شدند

اين بار هشتم است كه بى‏وقت و ناگهان

مرغان خاك، دست به كار اذان شدند

آغاز امامت حضرت مهدی (عج)

آخرين ستاره

معصومه داوودآبادى

از روشناى پرشكوه امامت آمدى تا حجت را بر ما تمام كنى.

آمدى تا آخرين شاخه‏هاى درختانِ زمين را به خورشيدى ابدى پيوند زنى و اين‏چنين، سرتاسر جهان را «يا هو»يت فراگرفت. چشمانت، اين استعاره‏هاى باران، بوى خاك جانمان را بلند كرده است.

اى بزرگ! ببين چگونه تاروپودمان را معطر كرده‏اى. نگاهت، حلول يازده ستاره است و ما با وسيعِ آسمان، دوازدهمين بارش را به جشن نشسته‏ايم. طاق نصرت‏ها را مى‏بينى؟!.

تا سپيده‏دم

دوازدهمين پنجره كه گشوده شد، پرنده نور بود كه بر شانه‏هاى جهان نشست. از آن روز تاكنون، فرشته‏ها از ابرهاى بركت، براده‏هاى باران مى‏تراشند و درخت است كه تاروپود خاك را ريشه مى‏دواند.

يا مهدى(عج)! قامت هاشمى‏ات، ابهت كوه‏ها را به سخره مى‏گيرد كه رفيع قله امامت، زير گام‏هاى توست.

مى‏آيى تا انسان، شاعرانه‏ترين واژه‏هايش را در چشم‏هاى تو بيابد. مى‏آيى و شيعه را سپيده‏دمى بزرگ مقدر مى‏شود.

موعودى كه كتاب‏هاى آسمانى را از غربت رها مى‏كند

محبوبه زارع

اينك پدر جوان موعود، امام حسن عسكرى عليه‏السلام در گوشه سامرا سر بر بالينِ شهادت نهاده؛ معتمد عباسى تا لحظه‏اى ديگر به خواسته بزرگ و سياه خود خواهد رسيد... لشكر عباسيان چنان سامراى اندوهناك را محاصره كرده‏اند كه تشيع، از شميم ولايت محروم مانده است. چه آتشى اينك در دل اين كودك شعله‏ور است كه سر بر ديوار خانه نهاده تا ستون‏هاى عالم، برقرار بماند! آرى، عظمت مردانه اين كودك، كائنات را به اقتدا واداشته است!

اوست كه تورات و ديگر كتب آسمانى را از غار انطاكيه بيرون مى‏آورد. آن‏گاه كه با پيروان تورات، طبق تورات و با اهل انجيل، براساس انجيل و با اهل زبور، معادل زبور و با مسلمانان مطابق قرآن حكومت مى‏كند.

همه اموال دنيا و آنچه در خزائن زمين و روى آن است، نزد او جمع مى‏شود و او خطاب به عالم خواهد فرمود: «بياييد و اموالى را كه به خاطر آن به جان هم افتاديد و ريشه خويشاوندى خود را از هم گسستيد و خون‏ريزى‏ها كرديد و مرتكب محرمات الهى شديد، از من بگيريد»!

جاده‏هاى انتظار

مهدى خليليان

مى‏دانم از روى گردانى‏ام بيمى ندارى؛

مى‏دانم از احوالم خبر دارى...

و من؛

دوست دارم كنار تو باشم

عاشق بى‏قرار تو باشم

مى‏دانم واپسين وصى پروردگارى؛

مى‏دانم بر ما حجتى آشكارى...

و من،

دوست دارم از آنِ تو باشم

همدل و هم‏زبان تو باشم

مى‏دانم پايان‏بخش سلسله امامانى؛

منجىِ مردمانى،

و رازِ نهانى...

و من،

دوست دارم براى تو باشم

شاعرى در هواى تو باشم

مى‏دانم همچون ستارگان، مايه امانى؛

خورشيد پنهانى،

و جانِ جانِ جانى...

و من،

دوست دارم كه مال من باشى

روز و شب در خيال من باشى

تكيه بزن بر منبر امامت

نزهت بادى

ريسه‏هاى ستارگان، سقف بالاى سرت را چراغانى كرده‏اند.

نرگس و ياس، دامان خود را زير پايت گسترده‏اند.

صلوات بر لب‏هاى مؤمنين گل مى‏دهد و عطر تكبير و تهليل از آن برمى‏خيزد.

دود اسپند و بوى عود و عطر مشك، در هم مى‏آميزند.

كبوتران، گرد وجودت دست‏افشانى مى‏كنند.

و قاصدك‏ها، در باد به رقص مى‏آيند تا اين خبر خوش و مبارك را در عالم بپراكنند.

منبرى از نور چيده شده است تا تو بر آن تكيه بزنى.

حكومت صالحان

پيش از تو، يازده ثمره ديگر از شجره نبوت، بر اين منبر امامت ايستاده و خطبه ولايت خوانده بودند.

نخستين دست ولايت در غدير خم، با دست رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برافراشته شد و نداى «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»، با صداى پيامبر اعظم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر آسمان‏ها طنين انداخت.

آن روز خداوند، دين خويش را با آغاز امامت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام كامل كرد و امروز، به واسطه حضور تو، آن را به تماميت خويش مى‏رساند.

اگرچه دشمنان حق، بارها امامان پيش از تو را آزردند، اما بنا به وعده الهى، عهد امامت به نااهلان نرسيد و از مسير الهى خويش بيرون نرفت.

امروز، روز آغاز حكومت صالحان بر زمين است.

شادى در ادامه راه

محمدكاظم بدرالدين

سپيد باد كتابى كه شيفتگى‏اش ادامه دارد؛ كتابى كه يازدهمين فصل آن، بى‏هيچ وقفه‏اى، از بهارى ديگر مى‏گويد و دل‏ها با آن مى‏رويند.

اينك فرشتگان با دسته‏هايى از گل، به اقليم ديگرى از شادى پا نهاده‏اند و آمده‏اند تا پيرامون عبايى روشن بگويند: «چقدر صداى نفس‏هاى خورشيد گرم است!»

در دل‏هاى آنان، غم هجران اختر يازدهم ـ بى‏درنگ ـ با لحظه‏هاى شريف شادى، پر شده است.

سروده‏هاى تمجيد هم از راه مى‏رسند تا نقل‏پاش ادامه مجلس آنان باشند.

مهدى(عج) آمده است

امروز هيچ تابندگى به راهْ‏نمايى حجت آخر خدا نمى‏رسد.

امروز، انسان شادان و تشنه، جرعه‏نوش فضيلت است و از شوقى كه در جان آدميان گام برداشته، سبزترين عيد برپا شده است.

اين محفل هم دست‏كمى از مجلس سرور فرشتگان ندارد. امروز براى پرنده‏ها نيز سرشار از رهايى پيش روست. كودكى مصمم آمده است تا هرچه واقعه‏هاى بزرگ را تفسير كند. آمده است تا نسل‏ها، از شمايلِ حقيقت پرتو بگيرند.

موسم ترديد نيست كه نقشه‏هاى كذاب بگيرد. امروز از اين نور، دست‏هاى سياه دروغينى كه در جست‏وجوى جاه و مترصد كسب مقام بوده‏اند، در كنجى خزيده‏اند. مهدى(عج) آمده است.

واپسين ذخيره خداوند

فاطره ذبيح‏زاده

زمان، در آستانه تحول شگرفى ايستاده است. ديروز، ستاره‏اى پرفروغ از آسمان دنيا فرو افتاد و سينه زمين، تنها پس از 28 سال، از طنين قلب تپنده ولايتش تهى شد.

اين بار هم اهل زمين، در آزمون آسمانى پروردگار، سرافكنده ماندند و چشمه فيض و رحمت الهى را با دستان ستم و ناسپاسى خويش، خشكاندند، اما خدا هرگز از هدايت بندگان خود دريغ نمى‏ورزد. لطف و بنده‏نوازى‏اش، مانع از آن است كه زمين از وجود پربركت حجت خدا خالى بماند، پس آخرين منجى خويش را در پس پرده غيبت، برايشان ذخيره مى‏سازد تا به بركت حضور امامى ديگر در عالم، باران الطاف خداوند، بر اهل زمين ببارد.

اينك مقدر شد كه كودك خردسالى، در پنجمين بهار زندگى‏اش، با چشمان پر اشك، ولى پراميد، پدر را وداع گويد و بار امانت الهى را بر دوش گيرد؛ موعودى كه واپسين ذخيره خداوند در زمين است و دير نيست كه براى گستردن رداى سبز عدالت بر سر جهان، قيام كند.

موعود همه

اميد به طلوع حكومتِ عدالت‏گستر مهدى(عج)، همچون دانه‏اى است كه از ازل در فطرت پاك بشر، پراكنده شده است.

اين، آرزوى همه جان‏هاى جوياى حق است كه كسى بيايد و رحمت را به عدالت، ميان قطره‏هاى باران تقسيم كند؛ كسى كه ميان مردمان به انصاف داورى خواهد كرد. با آمدنش، شادى در آسمان پراكنده مى‏شود و زمين از سر شوق، دستان پر از نعمت خويش را به دامان پر مهر او سرازير مى‏كند.

سعادت، از يمن حكومت خدايى‏اش، جهانى خواهد شد و آن‏گونه كه پروردگار در زبور و تورات هم وعده داده است، بندگان صالح، وارثان زمين خواهند شد. «پس كمرهاى خود را ببنديد و چراغ‏هاى خود را افروخته داريد. مانند كسانى باشيد كه در انتظار آقاى خود نشسته‏اند تا هر وقت بيايد و در بكوبد، بى‏درنگ در به رويش باز كنيد».

امان اهل زمين

آب، گرچه در دل زمين پنهان باشد، مايه بركت و رحمت است.

آب پنهان به مدد تلاش و رنج به دست مى‏آيد و در كام انسان تشنه، شيرين‏تر مى‏نمايد.

امام عليه‏السلام ، به مثابه آبى است كه مردم از بركت حضورش بهره مى‏برند و خود بى‏خبرند.

چه گناهانى كه از بركت وجود او، از صفحه قلب‏ها زدوده مى‏شود و چه دشوارى‏ها كه با توسل به او، از ميان مى‏رود و چه نعمت‏ها كه با دعاى خير او، نصيب بندگان خدا مى‏شود؛ مگر نه اينكه امام، مايه امان اهل زمين است؛ آن‏چنان كه ستارگان، مايه امان اهل آسمانند؟!

زمزمه‏هاى خوش ظهور

امروز، روز جهانى عشق است؛ روز جهانى شمشادهاى جوان، روز جهانى لبخندهاى از سر شادى، روز جهانى آرمان‏هاى به اجابت رسيده... .

حالا هميشه، همه چيز سپيد است، همه چيز خالص است. مى‏شود نفس عميقى كشيد و به حكومت جهانى و تازه تاسيس مهدى(عج)، اميدوار و سرخوش بود.

آقا كه باشد...

آقا كه باشد، حتى خارهاى باغ هم با رهگذران مهربانند.

آقا كه باشد، باران هميشه هست. خورشيد، تن هيچ نازكى را پژمرده نمى‏كند و نمى‏سوزاند.

ديگر كسى، ترسى از دزدهاى نيمه‏شب و كلاغ‏هاى سياه سر آنتن‏ها ندارد. شومى و دلهره‏آورى، از اخبار جهان پاك مى‏شود و بدطينتى و بدخواهى، از قاموس الفاظ آدميان، بيرون مى‏رود.

آقا كه باشد، «زندگى» به زندگى ما برمى‏گردد و همه جعفر كذاب‏ها، از شهر و ديار ما فرارى مى‏شوند.

مولاى آخرين!

راست گفته بودى كه از حال هيچ كدام ما غافل نيستى. راست گفته بودى كه مى‏آيى و از ميان آن همه جاده‏هاى متقاطع، دستان ما را مى‏گيرى و خط مستقيم را نشانمان مى‏دهى.

ما تازه حالا مى‏فهميم همه ايامى كه فكر مى‏كرديم شاديم و سرحاليم، فقط خيال بوده است. خوشى و شادى حقيقى را تا امروز حس نكرده بوديم و نچشيده بوديم.

اينك تو آمده‏اى؛ با پرچم سبز ولايت... و ما وضو مى‏گيريم تا نماز عشق را با تو اقامه كنيم «وَ نَحْنُ نَقُولُ الْحَمْدُللّه‏ِ رَبِّ الْعالَمِينَ...».

اينك اين دوازدهمين آفتاب!

حسين اميرى

يازده چراغ آفتاب نما، يازده تلألؤ شب‏فروز، يازده نور بى‏سايه، از آسمان محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دميد، ولى پراكندگى جان‏هاى امت و دشمنى دشمنان، به سنگ كينش شكست.

يازده بار حميت بشر امتحان شد و يازده نمره سرخ مردودى و يازده امام شهيد ماند و داغ ننگ بر جبين زمان. اينك اين دوازدهمين ستاره از چشم‏ها پنهان است. شايد تفرقه در جان امت، به اتفاق گرايد؛ شايد زمان به اندازه حرمت نگاه موعود، تطهير يابد؛ شايد فراقش، عبرت تاريخ گردد.

اينك اين امام غائب، در تقدير آرزوهاى زمين نهان مى‏ماند تا زمانى كه دل‏ها يكدل شود؛ تا زمانى كه چشم‏ها را براى ديدنش آب زنيم.

زمين از حجت خالى نمى‏ماند

وقتى امامى مى‏رود، امت سرگردان و پريشان، جان آشفته به درگاه برگزيده و جانشينش مى‏كشاند و دل به هواى كوى او مى‏دهد.

وقتى امامى مى‏رود، زخم هجران، دل مستمند شيعه را نگاه جانشينش التيام مى‏دهد. اينك چه شده؟ آيا بعد از ماه يازدهم، آسمان شيعه تاريك خواهد ماند؟! آيا تقدير شيعه، بى‏امامى است؟! اين سؤالى بود كه در جان انبوه جمعيت، آتش افكنده بود. ناگهان نورى و بوى ياسى آشنا، در ميان جمع پيچيد. كوچه‏هاى دل قوم، انگار عمرى آب و جارو شده بود، براى قدوم اين مسافر!

ناگهان، نورى در هيئت كودكى به قامتْ خرد و به قيمت بى‏كران، ظاهر شد.

صدايى دل‏نشين گفت: «چه كسى بر امام نماز مى‏گزارَد جز امام؟!»

گل نرگس، نماز گزارد؛ پس چهار تكبير گفت به غفلت و قدرنشناسى بشر؛ چهار تكبير گفت به خواب مردمان. خواست كه پرده‏نشينى اراده كند آن نگار تا پرده‏ها از چشم بشر فرو افتد و حجاب‏ها از باور مردمان كنار رود؛ تا دوباره بيايد آن ماه هميشه.

به انتظار خواهيم نشست

شيما اصغرى

و امامت از آنجا آغاز شد كه حجت خدا بر نسل آدم تمام شد.

و امامت آن حضرت پنهانى بود تا آشكار كند هر آنچه مردمان از بدى پنهان مى‏كنند.

و پنهان كند گوهرى را كه اگر به دست خلق مى‏افتاد، خيانتشان را آشكار مى‏كردند.

او امام زمان شد

و آغاز هدايتش، آغاز هدايت در تمام زمان‏هاست.

او امام عصر است و عصر امامتش هنوز، در قلب هيچ منتظرى غروب نكرده است.

تقويم هم هنوز پر از عصرهاى نيامده است و پر از جمعه‏هايى كه با ذكر «اللهم صل على محمد و آل محمد» به پايان مى‏رسند و با ذكر «وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» دوباره تكرار مى‏شوند!

تا آن جمعه كه نويد آمدنش را دادند، باز هم سر بر سجاده عشق، با ذكر «يا مهدى» به انتظار خواهيم نشست... .

قطعات ادبی اربعین حسینی

بت كوفه و شام را شكستيم

محمدعلى كعبى

تب عجيبى در ميان سپاهيان يزيد افتاده بود و با تمام وجود هذيان مى‏گفتند.

سردار، با تمام دلش ندا برآورد و همه شنيدند كه: اى قدوسيان اندوهگين! راحله سبك برداريد و قلب‏هاتان را در كربلا باقى بگذاريد.

عزا را چون كبوترى مشكى ميان قتلگاه حسين عليه‏السلام ، بر شن‏هاى ساحل فرات، بر تمام شمشير شكسته‏ها و تير و نيزه‏هاى فرود آمده رها كنيد، بر فراز پيكرهاى آسمانى شده به وديعه بگذاريد و پشت سر من بياييد. تا دروازه‏هاى پيروزى راهى نمانده است.

فرصت عزا نيست؛ گرچه تيغ نادان بزرگ‏ترين اشتباه تاريخى خود را مرتكب شده است.

پشت سر من بياييد؛ شمشير بايد بياموزد كه دوران جنگ‏هاى جاهلى به سر آمده است و سرزمين‏ها از اين پس، به پشتوانه انديشه‏هاى نورانى فتح خواهند شد.

بياييد، اى نسل بت‏شكن آزادانديش!

طاغوت، طعم ضربه‏هاى عصاى محمد را فراموش كرده است.

هبل اين بار از كاخ‏هاى كوفه و شام سر درآورده است.

بيا، اى قافله زخمى، تا بارى از غل و زنجير برداريم و براى به اسارت كشيدن جنگ افزارهاى نادان، ره‏سپار شويم!

نوبت عزاست، جابر!

سپاهيان، مانند كودكان عروسى، غنيمت جمع مى‏كردند.

هلهله‏اى تلخ‏تر از هلهله تازيانه نبود كه كاروان در ميان آن محو شد.

آن روز قافله، تمام بار عزايش را در كربلا به وديعه نهاد و به سوى مأموريت بزرگ خود رفت.

چهل روز مى‏گذرد و غبارى از دور بلند است جابر! قهرمانان بازگشته‏اند؛ بقچه‏هاى امانت را بگشاى. مويه‏هاى سر به مهر را باز كن. ديگر نوبت عزاست. با اندوهى ابدى.

چهل روز مى‏گذرد

معصومه داوودآبادى

از پرهاى سوخته و خيمه‏هاى خاكستر، چهل روز مى‏گذرد؛ از شانه‏هاى بى‏تكيه‏گاه و چشم‏هاى به خون نشسته، از لحظاتى كه سيلى مى‏وزيد و صحرا در عطشى طولانى، ثانيه‏هايش را به مرگ مى‏بخشيد.

حالا چهل روز است كه مرثيه‏هامان را در كوچه‏هاى داغ، مكرر مى‏كنيم.

چهل شب است كه بر نيزه شدن آفتاب را سر بر شانه‏هاى آسمان مى‏گرييم. «اى چرخ! غافلى كه چه بيداد كرده‏اى».

از شام تا كربلا

از كربلا تا شام، حكايت سرهاى جسور شماست كه شمشيرها را به خاك افكند.

من از روايت خونابه و خنجر مى‏آيم؛ از شعله‏هاى به دامن نشسته و فريادهاى بى‏ياورى.

امروز، اربعين خورشيد است. نگاه كن چگونه پرندگان، بر شاخه‏هاى درختان روضه مى‏خوانند؛ چگونه ابرها، فشرده فراقى عظيم، پهنه زمين را مى‏بارند!

رفته‏ايد و پس از شما، جاده‏ها، اسير زمستانى هميشگى‏اند. پرواز ناگهان شما آتشى است كه هرگز فرو نمى‏نشيند.

زخم عاشورا هميشه تازه است

پاييز را ديده‏اى، چگونه نوباوگان تابستان را به زمين مى‏ريزد و سر و روى جهان را به زردى مى‏نشاند؟! اكنون ديرى است كه پروانه‏هاى هاشمى‏مان را شعله‏هايى يزيدى، بر تپه‏هاى خاكستر فرو ريخته‏اند.

ديرى است كه گيسوان كودكى رقيه را بادهاى يغماگر، با خويش برده‏اند.

زمين، پاييزش را از ياد مى‏برد، اما زخم عميق عاشورا را هرگز.

سال‏ها مى‏گذرد و ما همچنان سوگ كبوترانى آزاده را بر سينه مى‏كوبيم.

اربعين لاله‏ها

نزهت بادى

بشير!

وقتى به مدينة‏النبى رسيديم، مبادا كسى جلوى قافله اسراى كربلا، گوسفندى را سر ببرد! اين كاروان، از سفر چهل روزه با سرهاى بريده بر بالاى نى مى‏آيد.

نگذار هيچ لاله‏اى را در رثاى شهدايمان پرپر كنند! سراسر خاك كربلا، پر بود از گلبرگ‏هاى خونين و پاره‏اى كه از هر سو مرا صدا مى‏زدند: «أخَىَّ اخَّى».

اجازه نده كسى بر سر و رويش خاك بريزد؛ هنوز باد، گرد و خاك كوچه‏هاى كوفه و شام را از سر و روى زنان و كودكان عزادار نربوده است.

اين صورت‏هاى كبود و دست‏هاى سوخته، نيازى به گلاب‏افشانى ندارند؛ هنوز اربعين گل‏هايى كه با تشنه‏كامى بر خاك و خون افتادند، نگذشته است.

بگو پاى برهنه به استقبالمان نيايند؛ اين كاروان پر است از كودكانى كه پاى پرآبله دارند.

سفارش كن شهر را شلوغ نكنند و دور و برمان را نگيرند، ما از ازدحام نگاه‏هاى نامحرم و بيگانه بازگشته‏ايم.

بگذار آسوده‏ات كنم بشير!

دل زينب عليهاالسلام براى خلوت مزار جدش پر مى‏كشد تا به دور از چشم خونبار رباب و سكينه و سجاد عليه‏السلام و اين كاروان داغدار، پيراهن كهنه و خونين حسين عليه‏السلام را بر سر و روى خويش بنهد و گريه‏هاى فرو خورده چهل روزه‏اش را يك‏سره رها سازد.

برخيزيد اى شهيدان!

روح‏الله حبيبيان

چه سكوت وهم‏انگيزى! چهل روز است كه جز صداى ناله شبانه حيوانات صحرا و مويه جنيّان و فرشتگان، نواى ديگرى به گوش اين سرزمين نرسيده است.

هنوز بوى سوختگى به مشام مى‏رسد و خاك، سرخى خويش را از دست نداده.

آرى! چهل روز است كه از آن روزهاى پرالتهاب مى‏گذرد و اين صحرا، در سكوتى بهت‏انگيز غرق است و چشم افلاك خيره بر اوست! ... ناگهان، صدايى سكوت صحرا را مى‏شكند.

صدا، آميخته‏اى است از زنگ شتران خسته و ناله كودكان يتيم و مويه زنان داغديده و صدايى كه در صحرا مى‏پيچد: «برخيزيد اى شهيدان كربلا! برخيزيد كه كاروان آزادگان بازگشته‏اند».

اولين كاروان

اربعين است؛ روز تازه شدن داغى كه هيچ‏گاه كهنه نمى‏شود، روز ورود دوباره زينب كبرى عليهاالسلام به كربلا، اما اين بار نه به عشق همراهى برادر، كه به شوق زيارت تربت او. كاروان خسته زنان و كودكان، چهل منزل راه را بى‏وقفه پيمودند تا يك‏بار ديگر، قتلگاه جگرگوشگان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را ببينند و اين بار، بى‏دخالت زنجير و تازيانه، آزادانه خود را بر آن خاك افلاكى بيفكنند و سير بگريند؛ آنقدر بگريند تا عقده چهل روزه‏شان باز شود. اين، نخستين كاروان زيارتى حسين عليه‏السلام و اصحاب عاشورايى حسين عليه‏السلام است.

اربعين با بوى خون در مشام

محمدكاظم بدرالدين

از بدرود اشكبار كاروان، چهل غروب گذشته است و قصه‏هاى سوخته، به چشم‏هاى فرات مى‏ريزد.

چهل روز پيش، حوالى اندوه، نيزارها ضجه زدند و مثنوى‏ها با گل‏هاى شيون، سرتاسر نينوا را پوشاندند.

هرگز نمى‏توان به اربعين نگاه كرد و آن همه نغمه‏هاى خاكسترى را به ياد نياورد.

امروز به جاى همه يتيمان قافله، اربعين سخن مى‏گويد.

اربعين، با بوى خون در مشام و آبله در پا، رسيده است تا بگويد همه اتفاقات سرخ، در راستاى شكيبايى زينب عليهاالسلام بود.

اربعين، شعرهايى با كلماتى خون‏رنگ در سوگ لاله‏ها آورده است تا بگويد دل‏بستگى‏هاى زينب عليهاالسلام در آن دشت بلاخيز، يكى پس از ديگرى پرپر شد.

اربعين، با پيراهنى از گريه در فرات اشك، غسل كرده است و اينك، در كنار نام حسين عليه‏السلام و جابر بن عبدالله نشسته است و به ياد خون‏هاى عاشورا، مقتل مى‏خواند.

خطبه‏اى بخوان!

رزيتا نعمتى

چه سخت است چهل روز منزل به منزل، عاشقى را به دوش كشيدن و از ساحل، دريا را نظاره كردن! يا زينب! آه سينه‏سوز تو، هنوز از پشت حصار قرن‏ها، شعله بر جان مى‏زند.

از آن روز به بعد، زمين، چهل بار چرخيد و در سوگ حسين عليه‏السلام ، هر روز آفتاب، لباس سياه شب بر تن كرد تا در موج خونين خاطراتت، هم‏درد دل طوفانى‏ات شود.

اينك، تمام شوره‏زاران، پابرهنه و تشنه لب به دنبال توانَد تا آيه‏هاى عاشورايى را از چشمه زبان نينوايى‏ات بنوشند.

زينب، اى وارث نجابت خاك! چهل روز است كه آسمان، غربتت را مى‏نگرد. باز هم خطبه‏اى بخوان تا به ابرها، اذن نزول داده باشى، اى رسول كربلا!

خدا با صابران است

گوش كه مى‏كنيم، از سوى مزار تو هر لحظه صداى هق‏هق فرشتگان مى‏آيد.

آمده‏اند تا رسم گريستن بر حسين عليه‏السلام را زنده بدارند كه به راستى رسول عشق فرمود: «بنده‏اى نيست كه محشور شود جز آن‏كه چشمانش گريان است؛ مگر گريه‏كننده بر حسين عليه‏السلام كه با چشم روشن و بشارت و روى شاد محشور شود».

واى بر يزيديان كه پيراهن سرخ چشم عاشقان حسين عليه‏السلام را حرمت نگه نداشتند و كوچه‏هاى تاريخ ظلمت را تا ابد، غرق نفرين فرشتگان كردند؛ هر چند صابران، به رسم جاودانه عاشقى، همواره فرياد مى‏زدند كه «ما رأيت الاّ جميلاً».

هميشه پيروز

حسين جان! در قانون تو، فتح و ظفر به گونه‏اى ديگر معنا مى‏شود.

آنجا كه فرهنگ‏هاى لغات ستم، واژه‏اى جز شمشير را نمى‏دانند، نام تو فتح‏المبين نصر و پيروزى است.

سينه مى‏زنيم و گرد از غبار دل مى‏ريزد. اشك مى‏ريزيم و رودخانه مى‏شويم، تا قطره قطره به درياى تو بريزيم.

اى ناى بريده! سلام بر تو و بر راه سرخت!

بر دل‏ها نشستى

ما، ميراث‏دار همان كاروانى هستيم كه بال‏هاى يا كريم‏هايشان را در نينوا شكسته‏اند.

حسين، اى تسليم محض! صراط مستقيم، از رد خون تو آغاز شد و پس از بيابان‏هاى سرگردانى زينب، ميان هلهله شاميان و سنگسار حقيقت، به قلب ما رسيد؛ زيرا تو از دل برخاسته بودى؛ از دل حقيقت، و لاجرم بر دل نشستى.

اى كسى كه ذرات عالم، زيارت‏نامه‏خوان تواَند، يا ابا عبدالله!

زيرنويس

اربعين، فرصتى براى شناختن زينب عليهاالسلام و تعمق در قيام حسين عليه‏السلام است.

من، همان صبر ديروزم!

سودابه مهيجى

رفتم و بازگشتم، اين چهل شبانه‏روز بى‏سر و سامان را؛ اين لحظه‏هاى دلتنگ يتيم، اين مسير عطشناك آبله پايى كه پاره پاره‏هاى تو را پشت‏سر داشت و لب‏هاى از نيزه روييده‏ات را پيش رو.

مرا به ياد بياور؛ مرا كه پيرتر از تمام عمر خويش، اينك شناختنى نيستم. من همان هروله آتش به دامانم كه چهل روز پيش، در اين صحرا، هنوز جوان بود و تمام قافله به جا مانده از تو را به دوش گرفت و ره‏سپار شد.

منم؛ همان صبر از كف رفته‏اى كه تمام ميراث حيدرى‏اش را از حلقوم فاطمى فرياد سر داد و كاخ ظلم را زير و زبر كرد، اما در خلوت تنهايى‏اش، سر بر كجاوه كوبيد و لرزش شانه‏هايش را تنها خدا دانست.

بعد از تو، سوختم و خطبه خواندم

بعد از آن غروب كه با فاصله‏هاى از من تا تو پر شد و انحناى ناگهان قامتم را رقم زد؛ پس از آن قرآن پاره پاره‏اى كه زير لگدكوب اسب‏هاى ستم از هم گسيخت، من ماندم و جاده‏هاى پيش رو... .

من ماندم و كاروان بى تو، با قبيله به تاراج رفته؛ من به سفر ناگزير بودم.

آه! خون هميشه جارى در رگ‏هاى روزگار! رداى ولايتت را بر شانه گرفتم و لواى ستم‏سوزى قيامت را بر بلنداى تاريخ برافراشتم.

آنچه از تو در من بود، آنچه ديده بودم و جز من كسى نديد، در گوش‏هاى كر روزگار فرياد كردم و راويانه، تمام خطبه‏هاى از تو گفتن را سرودم و حنجره‏اى مدام شدم؛ حنجره‏اى كبود كه عطش‏هاى هفتاد و دو پروانه را ميراث‏دار بود و زخم زبان چهل روز اسارت را براى همه پرستوهاى قافله سپر مى‏شد و در خويش مچاله مى‏كرد.

اينك به تو بازگشته‏ام؛ خسته از تمام هستى. ديگر حوصله‏اى به ادامه روزگار ندارم. آه از اين كوله‏بار فرسوده در راه! آه از پر ريختنِ پروانه‏ها در جاده‏هاى سرد و بى‏شمع!

تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما

فاطره ذبيح‏زاده

چهل شب است كه آسمان براى صورت خونين آينه مى‏گريد؛ درست مانند ديده مرطوب فرشتگانى كه از نداى نصرت‏خواهى امامشان جا ماندند و حسرت حمايت از ولىّ خدا، بر سپيدى بال‏هايشان، گرد اندوه و بى‏قرارى پاشيده است.

شايد كربلا ديگر هيچ زمان قرص كامل ماه را نبيند؛ از وقتى سر بريده خورشيد بالاى نيزه رفت، شرم دارد لبانش را بر جاى بوسه زينب بگذارد.

امشب، اربعين واقعه است و زمين، حزين‏تر از هميشه، از طنين نوحه آدم عليه‏السلام در خود مچاله شده است.

اين شب‏ها مدام نغمه آدم در گوش «صفا» پرپر مى‏زند. گويى چهل روز است سر بر سجده توبه دارد و آهنگ غم‏زده مويه‏هايش، چهار ستون كائنات را به لرزه وامى‏دارد. او توبه مى‏كند، ولى فرزندان مطرود قابيل، سر بريده يحيى عليه‏السلام را در ميان تشت زرين نهاده است.

او ضجه مى‏زند، ولى نسل شيطان‏زده‏اى ننگ كشتن سرور جوانان بهشت را بر دامن شرافت آدمى نشانده‏اند.

به اين مى‏انديشم كه اگر حضرت آدم عليه‏السلام تنها به سبب يك لحظه وسوسه انگشتانش براى چيدن ميوه ممنوعه، از بهشت خدا بيرون شد و تا چهل روز به درگاهش استغاثه برد، پس تاوان كشتن ولىّ خدا و پسر رسولش را چگونه مى‏توان پرداخت؟!

كاروان بى‏حسين عليه‏السلام

اربعين، موعد بازگشت قافله خوبان عالم، به آغوش مهربان مدينه است؛ همان قافله كوچكى كه هفتاد و دو ستاره‏اش را ميان دستان خالى كربلا كاشت تا نور آزادگى و شرافت، در تاريك‏خانه تزوير يزيديان گم نشود.

حالا كه كاروان اربعين، نه حسين فاطمه را در خود دارد و نه عباس على را، رسالت روشنگرى بر زانوان خسته زينب عليهاالسلام قد مى‏كشد و جان سرخ شهيدان عاشورايى، بر لبان سبز زين‏العابدين عليه‏السلام شكوفه مى‏زند.

از امام صادق عليه‏السلام نقل است كه فرمود: «امام حسين عليه‏السلام گفت: من كشته اشكم، اندوهگين و دلتنگ كشته شدم، بر خدا شايسته است كه هر دلتنگى كه به زيارتم مى‏آيد، دلتنگى‏اش را برطرف كند و او را شاد به خانواده‏اش برگرداند».

السلام عليك يا شمس العطشان

سيده زهرا برقعى

آسمان چه خون‏رنگ است! زمين چه بى‏تابانه چونان گهواره كودكى گريان، زير پايمان تكان مى‏خورد و مى‏لرزد! اينك، هنگامه‏اى شگرف است. نديده بوديم مرغان هوايى را كه اين‏گونه دردمندانه در اين آسمان سرخ، پر و بال بزنند و ناله‏شان به گوش همه تاريخ برسد.

فريادى بلند از فراسوى زمان به گوش مى‏رسد. كسى انگار بر مرگ فرزند آدم مى‏گريد...!

بمان تا ابد!

نينوا! هم‏دردى كن با كودكانى ناآرام؛ با زنانى كه به خود مى‏پيچند از درد فراق؛ با زينب عليهاالسلام ، كه در اين چهل روز، مرگ را هزار باره، با چشم خود ديد و صبورى پيشه كرد.

نينوا! امانت‏دارى كن. خون مقدسى از شاهرگ هستى، بر خاك تو ريخته است.

بدن مقدسى از عرشى‏ترين پاكان، بر خاك تو، زير سم سنگى اسبان، لگدمال شده است. امانت‏دارى كن و مگذار طوفان فراموشى و مرگ، خاطراتت را بربايد!

نينوا! فريادت را آزاد كن؛ بگذار همه آدميان بدانند اين، كاروان حسين عليه‏السلام است كه پس از چهل روز، آمده است به زيارت مولا؛ آمده است تا شكايت خود را در گوش تو زمزمه كند.

نينوا! از اين پس تو خاك خونين و رمزآلودى هستى كه پرچم جاودانگى را بر آن نصب كرده‏اند... بمان تا ابد!

جاى رقيه خالى

جاى رقيه خالى. نيست كه به هواى بابا، سرتاسر بيابان تفتيده كربلا را بدود و «بابا بابا» بگويد.

نيست كه روى خاك تشنه بيفتد و ياد عموى سقا، سينه‏اش را بخراشد. دخترك نازنين حسين، كبوتر سپيد «ارجعى» را زودتر از ديگران ديد و به دنبالش پريد... و چه خوب! حالا كه كاروان، به نقطه صفر زمين برگشته، نيست كه از غصه نبودن بابا، دوباره دق كند!

چه خوب كه نيست تا صداى ناله زمين و زمان را بشنود و دوباره آتش به جان شود!

بازگشت دوباره

فاطمه سليمان‏پور

كاروان بازگشته است؛ با تمام دردها و داغ‏ها.

كاروانى كه اشك‏هايش عطش على اصغر عليه‏السلام را تازه مى‏كند؛ كاروانى كه خيمه‏هاى سوخته‏اش را به بادها سپرد تا شعله بيدارى هميشگى جهان باشد.

كاروانيان، بازماندگان آن حادثه تلخ‏اند. از شام رسيده‏اند تا جراحت گلوهاى بريده شده را با فريادهاى بيدارگرشان مرهم شوند؛ تا با قامتى خميده، استوارى كوه را به سخره بگيرند در زمينى كه چهل روز است طعم تازيانه، لب‏هاى ترك‏خورده‏اش را به خون كشيده.

چيزى عوض نشده است

هنوز از خاك، صداى شيون كودكان زخم خورده مى‏آيد.

هنوز شيهه اسبان بى‏سوار، از زير سنگ‏ريزه‏ها به گوش مى‏رسد.

زمين، رقص خون بر شمشير را از ياد نبرده است.

خاك، عَلَم‏هاى افتاده را بر دوش مى‏كشد؛ با سينه‏اى گدازان از داغ هفتاد و دو بهار در خون تپيده.

اينجا سرزمين لاله‏هاى سيلى‏خورده آفتاب است؛ سرزمين دشنام‏هاى پياپى، فرود آمده در تاروپود خاك.

صداى «هل من ناصر ينصرنى»، هنوز در گوش ريگ‏هاى بيابان جارى است.

حماسه هنوز به پايان نرسيده است.

دنبال گمشده

وادى به وادى، گستره صبر را دويده و چهل روز رنج آوارگى و اسارت را به دوش كشيده است.

بازگشته است تا گمشده‏اش را از بين نيزه‏ها، از ميان خيمه‏هاى خاكستر به تاراج داده، از لابه‏لاى بدن‏هاى به سم اسبان كوبيده شده بيابد.

آمده است تا مظلوميت چهل ساله‏اش را بر سينه كبود دشت مويه كند با قامتى از كمان خميده‏تر و چهره‏اى از مصيبت درهم شكسته.

زينب عليهاالسلام است كه اين چنين گودال‏ها را جست‏وجو مى‏كند.

بانويى كه چهل غروب، زخم هزار ساله‏اش را ضجه زده است و اكنون با اشك‏هايش، فرات را به تكاپو درآورده. بغض فريادهايش، سكوت را به فراموشى مى‏سپارد و خواب تاريخ را مى‏آشوبد.

هر چند ديگر نايى برايش باقى نمانده است، آمده تا عاشورا را با خطبه‏هاى هميشه جاويدش ماندگار كند. مى‏خواهد از تمام شمشيرها، از تمام نيزه‏هاى در گلو رفته انتقام بگيرد.

كربلا مى‏مرد، اگر زينب نبود

وقتش رسيده است كه حقيقت آشكار شود؛ با رساترين فرياد.

چهل روز از خاموشى لب‏هاى عطشناك مى‏گذرد و اكنون وارثان آن داغ را بايد كه منادى حق شوند.

خاطره‏اى تلخ، روى دست تاريخ شعله مى‏كشد و حرف‏هاى ناگفته، گلوى لحظه‏ها را در هم مى‏فشارد. اكنون بايد پيراهن چاك چاك خورشيد را علم كرد، تا قلب‏ها را بسوزاند، تا چشم‏هاى به خواب غفلت رفته را بيدار كند.

زينب عليهاالسلام برمى‏خيزد و غبار فراموشى از شانه عاشورا، به زمين مى‏ريزد.

شايد اگر اشك نبود

شيما اصغرى

شايد ريختن و آويختن كمترين كارى است كه اشك براى جبران آبروى از دست رفته آب مى‏كند؛ مى‏ريزد و مى‏ريزد و مى‏ريزد... تا فرات، بيش از اين شرمنده نباشد!

شايد اگر اشك نبود، تمام فرات‏ها از خجالت خشك شده بودند!

شايد اگر اشك نبود، سيلاب غم و غصه، در كربلا مرداب شده بود!

شايد اگر اشك نبود، عشق و عطش، همان‏جا دفن شده بود!

شايد اگر اشك نبود، با بغض‏هاى اسيران در آن روز، جهنمى بر پا شده بود!

شايد اگر اشك نبود، كينه آتش مى‏گرفت و محشر همان‏جا بر پا مى‏شد و قيامت مى‏شد و تمام مى‏شد!

شايد اگر اشك نبود، غم در گلوى زينب مى‏ماند و كسى را خبردار نمى‏كرد!

و شايد اگر اشك نبود، آن وقت «يا حسين» را با هق‏هق ضعيف و در دل سر مى‏داديم!

آن وقت «يااباالفضل» را ديگر به واسطه چه چيز مى‏خوانديم؛ وقتى كه شورى اشك، شورى را به دامانمان نمى‏ريخت؟

... و چهل روز گذشت و چهل سال و صدها سال.

و اشك هنوز در سوگ و ماتم آن يكه‏تاز عرصه عشق و ايمان، سيد و سالار شهيدان، امام حسين عليه‏السلام همچنان مى‏ريزد و مى‏ريزد و مى‏ريزد... .

و شايد اگر اشك نبود، شور حماسه عاشورا را هيچ شور ديگرى ايجاد نمى‏كرد... .

چهل شبانه بى تو

سودابه مهيجى

چهل شبانه گذر كرد بر زمين بى‏تو

چهل شبانه بى‏عشق، بى‏يقين، بى‏تو

پس از تو پيرهن سوگوار تا به ابد

چه گريه‏ها كه ندارد در آستين بى‏تو

مرا كه چله‏نشينِ خرابه‏ها شده‏ام

مرا كه با غم هر ثانيه عجين بى‏تو،

كسى نبرد به مهمانى دعا و درود

كه عشق بى‏كس و كار است اين چنين بى‏تو

به سر سلامتى من چه تلخ آمده‏اند

ستاره‏هاى پريشان هر پسين بى‏تو

چهل شب است كه خواب غروب مى‏بينند

پرندگان غزل مرده زمين بى‏تو...

بلند شو!

رزيتا نعمتى

اى خفته در ميانه صحرا، بلند شو!  مردند ماهيان لب دريا، بلند شو! 
سر روى نيزه رفته جلوتر تو هم بيا  يا يار نيمه‏راه نشو، يا بلند شو 
طوفان اگرچه خيمه زد و كشتى‏ات شكست  اى پهلوى شكسته زهرا، بلند شو! 
در خيمه‏هاى سوخته دشت بى‏پناه  شبْ گوشواره مى‏كَنَد از جا، بلند شو! 
نگذار پاى خسته به آن كوچه‏ها رسد  سنگ جفا خورد به سر و پا، بلند شو! 
مسلم، حبيب، اصغر و عباس، رفته‏اند  چيزى نمانده از سفر ما، بلند شو! 
زينب! دوباره خطبه بخوان، اربعين رسيد  موجى بزن به پهنه دريا، بلند شو! 

احساستان به خير! روز محبت و نیکوکاری

احساستان به خير!

حبيب نظارى

اى مردم پرنده و خورشيد و آفتاب،

لبخندتان مبارك و احساستان به خير!

امروز روز عاطفه و مهربانى است

يك تكّه آسمان رها مانده و كبود

در حسرت نوازش بال و پر شماست

در گوشه گوشه گوشه اين شهر بى‏بهار

اين شهر بى‏سرود

چشمان بغض كرده يك كودك يتيم

در انتظار دست نوازشگر شماست.

فصل مهربانى

امروز

روز بارش باران عاشقى

آغاز فصل خرمى از مهربانى است

فصل ترانه/ فصل غزل/ فصل آشتى

فصل هزار آينه/ صدها هزار چشم

برخيز و دست خسته اين شهر را بگير

بى‏دست مهربان تو اين شهر/ سنگى است

جشن عشق

امروز جشن عاطفه/ امروز جشن عشق

از جنس يك نسيم ملايم/ هميشگى

از جنس يك ترانه رها و سرودنى

احساس عاشقانه مردم ستودنى.

امروز جشن عاطفه/ امروز جشن مهر

دستان شهر و شانه گل‏هاى بى‏پناه

دستان شهر و گونه پر اشك غنچه‏ها

دستان شهر و يك سبد آواز عاشقى

دستان شهر و تو/ دستان شهر و من

«امروز روز پنجره‏هاى گشوده است/ بايد سلام كرد به گسترده زيستن».

شايد هنوز پنجره‏اى بسته مانده است

شور است و اشتياق

شور است و مهربانى و لبخند

شور است و عاشقانه‏ترين لحظه‏هاى فصل

برخيز با تمامى لبخندهاى خود

دست شكوفه‏هاى رها مانده را بگير

شور است و مهربانى دستان گرم تو

بر شانه‏هاى خسته گل‏هاى اطلسى

برخيز و مهربانى خود را ترانه كن

در گوش بى‏پرنده‏ترين آسمان بخوان

در ازدحام سنگى يك شهر بى‏كسى

شايد هنوز حسرت يك كيف مدرسه

در چشم‏هاى دختركى خسته مانده است

شايد هنوز/ پنجره‏اى بسته مانده است

هنوز فرصت هست

مى‏خواهم از جوار همين لبخند

در فصل مهر و عاطفه و عشق، با شما

شعرى بخوانم و نفسى تازه‏تر كنم:

«اى من/ كه از پرنده تهى نيستى/ هنوز

فرصت براى پر زدنى عاشقانه هست

عاشق شدن، ترانه سبزى‏ست/ مهربان!

فرصت براى زمزمه اين ترانه هست».

زير سايبان محبت

ميثم امانى

چه مى‏شد اگر نبود دل‏بستگى ما آدم‏ها به هم؟ شايد «با هم بودن» را بر صفحه‏هاى فطرت‏مان نوشته‏اند كه «بى‏هم بودن» تلخ است و تحمل‏ناپذير.

از من تا تو فاصله‏اى نيست، جز برداشتن يك قدم به عشق.

زمستان سرد و سوزان تنهايى را فقط به هم پيوستن دست‏هاى من و توست كه گرم خواهد كرد.

زمين سرد است، اما آتش مهر قلب‏هاى مؤمن در سراسر گيتى نه تنها كلبه‏هاى خويش، كه كلبه همسايگان را نيز برقرار و برافروخته نگاه خواهند داشت.

آرى، سياره خاكى ما بر مدار وحدت دل‏هاى عاشق مى‏گردد؛ دل‏هاى زنده به عشق انسانيت.

زمين، ملك همه فرزندان آدم است و اين ملك مشاع، تنها با نوع‏دوستى خواهد پاييد و با گذشت.

آنچه بهتر زيستن را در اين سرزمين دور برايمان فراهم مى‏آورد، اين است كه همگى‏مان زير يك سايبان بنشينيم؛ سايبان محبت و نيكى.

آدمى بنده محبت است

آدمى بنده محبت است و هر چه نتواند سنگ خاراى قلبش را بگشايد، محبت خواهد توانست.

هر چه رنگ و لعاب ديگر، همچون برگ‏هاى پاييز مى‏ريزند، ولى رنگ و بوى محبت، هرگز كهنه نخواهد شد و حافظه جهان، دست‏هاى نيكوكار را از ياد نخواهد برد.

قانون خلقت اين است كه «نيكى بيافرين تا نيكى‏هاى تو نيكى بيافريند؛ محبت كن تا محبت‏هاى تو محبت بيافريند؛ همگان را دوست بدار، تا همگان دوستت بدارند».

آرى،

«بدين رواق زبرجد نوشته‏اند به زر كه جز نكويى اهل كرم نخواهد ماند»

حافظ

گوهر ناب زيستن

احسان است كه گوهر ناب زيستن را به انسان هديه خواهد كرد.

خلل‏پذير بود هر بنا كه مى‏بينى مگر بناى محبت كه خالى از خلل است

روا نيست تنها ماندن؛

روا نيست درمانده شدن در اين زمين بزرگ كه آدم‏هايش مى‏توانند مهر بورزند و احسان كنند.

روا نيست در اين زمين كه ميراث آدمى‏زاده‏هاست، آدمى دست‏هاى نيازش را بگشايد با شرم و آدمى ديگر دست‏هايش را بدزدد با غرور.

چه لب‏هاى خشكيده در پياده‏رو كه مى‏توان با محبت، شكوفايش كرد! شايسته نيست خيابان‏هايمان، پر از ناتوانى رهگذران باشد و كوچه‏هايمان خالى از بوى هم‏زيستى.

شايسته نيست خط فقر را بر پيشانى شهر ديدن و صداى مظلوم را نشنيدن.

زمين ما، با محبت همه چيز دارد، ولى بى‏محبت، هيچ چيز را نخواهد داشت.

عشق را قسمت كنيم

معصومه داوودآبادى

كلبه‏هايى سرد و خاموش، با دست‏هايى ترك‏ترك و پينه‏بسته.

اين كوچه‏هاى باريك، روايت رنج‏هاى توست؛ وقتى كه نمى‏دانى سفره خالى‏ات را چگونه بر كودكانت بگشايى.

به ريگزاران داغ دلت مى‏انديشم؛ به تو كه روح فسرده‏ات را به دندان گرفته‏اى و شب‏هاى بى‏مهتابت را هيچ چراغى روشن نمى‏كند.

آمده‏ام كه دستان خاكى‏ات را در دست‏هاى مهربانى‏ام بگيرم تا روزهاى سردت را خورشيد اميد، چراغان كند.

آمده‏ام تا آفتاب را بر سفره‏هاى عشق، قسمت كنيم.

چون رودخانه جارى

چه بزرگ‏اند دست‏هايى كه مصمم، چون رودخانه‏ها جارى مى‏شوند و كوير نيازمندان را به جوانه مى‏نشانند!

چه روشن‏اند چشمانى كه جست‏وجوگر و پرشور، نگاه‏هاى رنجور را افق‏هاى توانمندى، هديه مى‏دهند.

از تو مى‏گويم كه شانه‏هاى يارى‏ات، تكيه‏گاه مستمندانى است كه سرخى صورت‏هاشان، نشان از سيلى روزگار دارد.

از تو مى‏گويم كه چشمان ابرى را پاس مى‏دارى و هواى بارانى‏شان را حرمت مى‏گذارى؛ از تو كه نور را به خانه پنجره‏ها ميهمان كرده‏اى.

در من شوقى است

در من شوق امداد است و شكوه ياورى. تبر به دست مى‏گيرم به قصد شاخه‏هاى فقر و خاكستر نيازمندى را در قعر اجاق‏ها به نظاره مى‏ايستم.

هم‏وطن! برهوت شب‏هايت را به ستاره‏بارانى شگفت مى‏كشانم، با همين دست‏ها كه از لذت يارى لبريز است.

جان بى‏نيازت را به روزگاران شكوهمند عشق پيوند مى‏زنم، با همين گام‏ها كه نبض زمين را به تپيدن مى‏خواند. مباد كه هيچ‏گاه چشم به راه بمانى و نوميد!

سخاوت كليد عنايت

رزيتا نعمتى

اى دست‏هاى بخشنده! آن هنگام كه سخاوت شما تنهايى دلى را به هديه لبخندى و دستى پرمهر، ميهمان مى‏كند، درختان در دو ستون به احترام مى‏ايستند تا عظمت روحانى شما را تعظيم كنند.

امروز، بياييم بال‏هايمان را به پهناى آسمان بگسترانيم تا با اجابت دست نيازى، به گوشه چشم عنايتى از بالا برسيم. «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از نيكوترين نعمت‏هايى كه به دست آورده‏ايد، انفاق كنيد».

و لطافت را به باغ و تازگى را براى صبح و خورشيد را به سكوت خانه‏هاى سرد بياوريد.

گسترش لبخند

خداوند اراده كرده است كه ترازوى عدالت خويش را به دست بندگان متقى، به توازن برساند تا در تقسيم دردها و شادى‏ها، نقطه‏اى از دفتر آفرينش جا نيفتد.

در انزواى سرد زمين، امروز چشمانى منتظر سخاوت تواَند. بيا تا فصل شكفتن را آغاز كنيم كه «تقسيم»، زيباترين درس مكتب‏خانه عشق است. دنيا تنها براى آنها كه مى‏بخشند، بزرگ است؛ زيرا يك لبخند را مى‏توان از انحصار خود، تا هزاران قلب شكسته گسترش داد.

ميراث‏دار سخاوت‏هاى شبانه

ما وارث دينى هستيم كه در ركوع، حاجت نيازمندان را با هديه انگشترى برآورده مى‏كنند. ما وارث كوله‏بارهاى شبانه على عليه‏السلام براى تقسيم عشقيم، ميان خانه‏هاى از ياد رفته؛ ميان پس كوچه‏هاى نجيبى كه بستر خانه‏هاى آن، سرهاى ناتوانى و فقر را به بالين مى‏برد.

مى‏توان گاهى تلنگرى بر خويش زد تا بينوايى، در بگشايد و لبخند گمشده‏اى، ميهمان قلب‏هاى اندوهگين شود.

در مسلك ايمان، آنان كه به دنبال ذخيره خوشبختى‏اند، آن را در قلب‏هاى ديگران انباشته مى‏كنند تا در دهان گشوده صدفى، مرواريد بخشش را جاى دهند؛ درياى دنيا، براى وضويى و نمازى و سلامى است؛ نه براى غرق شدن.

بالى براى پريدن

بخشندگى، آسمانى است براى نمايش پرواز، پيش چشم‏هاى خدا. ناگهان‏هاى شكفتن در همين اتفاق‏هاى ساده است؛ نيكى‏هاى بى‏پرسش و دست‏هاى دهنده چون چشمه، اما در عطش، عطشى براى شتافتن و سبز كردن دشت‏هاى تشنه.

نيكى، مجالى است براى شكفتن و كوله‏بارى است براى نهفتن؛ دانه‏اى است براى روييدن و ابرى است براى باريدن.

و احسان، بالى است براى پريدن.

زيرنويس

على عليه‏السلام فرمودند: «اگر اموال خود را در راه خدا ببخشيد، پس خداوند به سرعت عوض آن را به شما خواهد بخشيد».

آنان كه مى‏بخشند، لذت هر دو جهان را از آن خود كرده‏اند تا در مزرعه نيكى، با بذر احسان از درخت رستگارى خويش، در جهانى ديگر، برداشت كنند.

به خدا قول مى‏دهم

فاطره ذبيح‏زاده

به تو قول مى‏دهم امشب براى سفره تهى پسر زن همسايه، يك قرص گرم محبت خواهم برد و اول صبح كه دنيا را به رنگ شاداب زندگى جان بخشيدى، به پسرك يتيم همين حوالى، دوچرخه قرمز آرزوهايش را هديه مى‏دهم تا از دريچه گشوده رؤياى ساده‏اش، پرتو تبسم خدايى‏ات، بر هواى آسوده خيالم بتابد!

آرزو دارم در روزهاى واپسين سال كه تازگى بهارانت در كوچه طبيعت، آمدن را مهيا مى‏شود، تنها اندكى به تو شبيه شده باشم.

مى‏خواهم از رسم پرلطافت بخشندگى‏ات تقليد كنم.

مى‏خواهم به قدر وسعت وجودم، به شيوه لطف و احسان تو اقتدا نمايم.

به مدد فرصتى كه براى مهربانى به من بخشيده‏اى، چه اندازه به معراج روح خويش نزديكم! گويا ملكوت تا سر انگشت دستانم گسترده شده و بهشت از حواشى چشمان منتظر دختركان بهزيستى آن سوى خيابان، بر صميميت لحظه‏هاى اكنون من جارى است.

اقتدا به خورشيد

براى تابش احسان بر پنجره دل و روييدن ياس‏هاى سپيد نيكوكارى در جان، چه چيز بيشتر از گرماى خورشيد مردم‏دارى على عليه‏السلام در شب‏هاى تار كوفه كارساز خواهد بود؟!

آن مولاى مؤمنان و پدر دل‏سوز يتيمان، به فرزندش امام حسن مجتبى عليه‏السلام اين‏گونه وصيت فرمود:

«فرزندم! بدان كه راهى پرمشقت و بس طولانى پيش رو دارى؛ پس در طى اين راه بكوش و زاد و توشه مناسب بردار و بار گناه را سبك كن.

فرزندم! بيش از تحمل خود، بار مسئوليت را بر دوش منه كه سنگينى آن براى تو عذاب‏آور خواهد بود؛ پس اگر مستمندى ديدى كه توشه‏ات را تا سراى قيامت مى‏برد و آن زمان كه بدان نياز دارى به تو باز مى‏گرداند، يارى او را غنيمت بشمار و توشه‏ات را بر دوش او گذار.

اگر قدرت مالى دارى، بيشتر انفاق كن؛ زيرا ممكن است روزى در رستاخيز، در جست‏وجوى چنين فردى باشى و او را نيابى!»

اينجا سرزمين عشق است

فاطمه پهلوان على‏آقا

اينجا سرزمين عشق است كه حتى يك تكه نان با همسايه قسمت مى‏شود و خاطرهاى آسوده با زمزمه «الجارُ ثم الدار»، سر بر بالين مى‏نهند.

اينها همه به دنبال كاشتن نهال شوق در دل‏هاى يكديگرند. مردمان اينجا، اهالى سرزمين عشقند؛ آنها كه زاده ايمانند و چكيده معرفت، آنها كه بر ساحل آسودگى‏هاشان تكيه نمى‏دهند تا از دست و پا زدن‏هاى طوفان‏زدگان درياى نياز، لذت ببرند.

مردم اين سرزمين، محنت‏زدگان بلاديده را درمى‏يابند و در زدودن غبار غم‏هاى چهره‏ها مى‏كوشند. در سرزمين عشق، هيچ دستى بى‏پاسخ رها نمى‏شود؛ زيرا همه اهالى اين سرزمين، اعضاى يك پيكر واحدند.

هر روز، روز احسان

هيچ كودكى، طعم نداشتن را نخواهد چشيد، اگر داده‏هاى خداوند، عادلانه قسمت شود.

هيچ كفش پاره‏اى، نيش سوزان سرما را نخواهد ديد، اگر كفش‏هاى چرمين، نيم‏نگاهى به زير پاهايشان داشته باشند. هيچ غرورى نخواهد شكست و هيچ خواهشى بى‏جواب نخواهد ماند، اگر عمق رنج نياز، درك شود.

هيچ سرى بى‏سرپناه نخواهد ماند، اگر خشت كاخ‏هاى سفيد، در بين حلبى‏هاى سُست جنوب قسمت شود.

كاش هيچ‏گاه، اين هيچ‏هاى رنج‏آور، در بين واژه‏هاى ما، جوانه نمى‏زد و نمى‏روييد!

كاش هر روز، روز احسان بود و هر لحظه، لحظه نيكوكارى، تا از ياد نبريم مسئوليتمان را!

شكرانه نعمت‏ها

شكرانه سلامت، بخشش است و احسان؛ زيرا شكرها نعمت افزايد و محنت كاهد.

خدا را شكر كه از دردها در امان مانده‏اى و اوراق صحيفه دلت، به سپيدى شكوفه‏هاى بهارى است. بهار، در گوشه گوشه دلت لانه كرده است، اما به شكرانه اين همه شادى، دل‏هاى خزان‏زده دورترهاى نزديكت را درياب، تا لطف خداوند، سفره رنگين مهرت را گسترده‏تر كند و هزار هزار نعمت بر نعماتت افزون سازد؛ هر چند كه مى‏دانم تو خود نگفته مى‏دانى و در انجام دادنش مى‏كوشى.

آفتاب احسان

حسين اميرى

آفتاب زمستان را مى‏بينم كه از دستان مردمان مى‏تابد.

گرماى محبت را حس مى‏كنم.

دستانتان از ايمان پر باد، اى كسانى كه به يارى هم‏كيشانتان، با دست پراميد آمده‏ايد، بازار زندگى‏تان پررونق باد!

اى كسانى كه به بازار محبت، سكه احسان آورده‏ايد، صداى قدم‏هايتان پرطنين باد و قامت دينتان استوار!

ولى‏نعمتان

به گدايى لطفى و عطايى آمده‏ام؛ نيازمندان جامعه، ولى‏نعمتانند.

درهاى آسمان، از در خانه محقر آنان باز مى‏شود و راه كعبه، از كوچه‏اى مى‏گذرد كه خانه مستمندى در آن است.

به حج نگاه آشناى شما آمده‏ام. دستم اگرچه از لباسى و پولى پر است، خالى‏تر از دست قناعت و هميان آبروى شماست.

تو نيكى مى‏كن و در دجله انداز (داستانك)

منسيه عليمرادى

«پسرك فقير، تشنه و گرسنه، با ترديد در خانه‏اى را كوبيد تا از صاحب‏خانه آن غذايى ـ طلب كند، ولى وقتى در باز شد و چهره زن جوان را ديد، دستپاچه شد و فقط درخواست آب كرد. زن، متوجه گرسنگى پسرك شد و با ليوانى پر از شير تازه، از او استقبال كرد. پسرك شير را سر كشيد و آرام آرام، جانى تازه در رگ‏هايش يافت و رو به زن جوان پرسيد: «چقدر به شما بايد بپردازم؟»

و زن جواب داد: «هيچ؛ نيكى، ما به ازايى ندارد».

سال‏ها بعد، زن به بيمارى سخت و لاعلاجى مبتلا شد و همه پزشكان از درمانش عاجز ماندند. او را به بيمارستانى مجهزتر به شهرى دور منتقل كردند.

پزشك بيمارستان تا چهره زن بيمار را ديد، فورا او را شناخت و با تلاش‏هاى مستمر پزشك، بيمارى از بين رفت و بيمار بهبودى كامل يافت.

لحظه ترخيص فرا رسيد؛ پاكت صورت‏حساب، روى تخت بيمار گذاشته شد. زن از باز كردن پاكت واهمه داشت؛ مطمئن بود تمام عمرش بايد بدهكار باشد.

پاكت را با ترس و لرز گشود و نوشته‏اى در گوشه صورت‏حساب توجهش را جلب كرد؛ «بهاى اين صورت‏حساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است».

امام على عليه‏السلام : «كَما تُعينُ، تُعانُ؛ همان‏گونه كه يارى مى‏كنى، يارى مى‏شوى».

گرماى عاطفه

شيما اصغرى

خنده به لب‏هايش الهام شد؛ او نمى‏دانست چه طور شد كه خنديد!

تنها چشم‏هايش بود كه مى‏ديد و لب‏هايش بود كه مى‏خنديد.

آرى، يك سبد مهر، يك سبد لبخند، ميهمان نگاهش بود.

او مهر و عاطفه را در آن جعبه‏هاى كوچك رنگى پيدا كرده بود.

خوشحال بود و فقط مى‏خنديد... و اين خنديدن بر لب‏هايش الهام مى‏شد...

و شايد از همان گرماى عاطفه بود...

ضيافت

چه ضيافتى بر پا بود!

مهربانى، چه جشنى مهيا كرده بود، براى دل‏هايى كه رموز مهر ورزيدن را آموخته بودند و دل‏هايى كه مهربانى را لابه‏لاى آن بسته‏هاى كوچك رنگى پيچيده بودند!

عشق همت كرده بود.

محبت آستين بالا زده بود.

حس هم‏دردى، كار خودش را كرده بود.

همه دست به دست هم داده بودند تا جشن نيكوكارى را برگزار كنند،

اما انسانيت، پيش‏تر از همه اينها، شور و غوغايى وصف‏ناپذير در دل‏ها به راه انداخت.

انسانيت، بانى بود!

زمزمه های آسمانی

كاش خوبى‏ها را براى همه بخواهم

ميثم امانى

بار خدايا! به من بياموز كه دعا كنم، اما نه تنها براى خودم، كه براى همه.

بار خدايا! به من بياموز كه چگونه از پيله تنهايى‏ام بيرون بيايم و سرنوشت مشترك هم‏نوعانم را يك‏پارچه و بسته به هم ببينم؛ به من بياموز كه شفاى درد را، رفع فقر را و حل مشكلات را براى همه بشر بخواهم و همچون پيامبرت كه «رحمة للعالمين» بود، همه خوبى‏ها را براى همه آدم‏ها بطلبم.

به من برادرى بياموز

بار خدايا! به من بياموز كه چگونه همدل باشم با ديگران، به گونه‏اى كه برادرى‏ام با آنان را هيچ‏گونه اختلاف و تفرقه‏اى مخدوش نكند.

بار خدايا! برادران رفته‏ام را بيامرز و برادران مانده‏ام را توفيق ده و مگذار حتى اندكى شائبه دوست نداشتن در من نسبت به برادرانم رخ بنمايد.

بار خدايا! از من خواستى دست در دست برادران خويش، به ريسمان تو چنگ بزنم و از هر چه رنگ جدايى دارد، بپرهيزم؛ اينك به من بياموز كه چگونه بر پيمان برادرى خويش استوار بمانم؛ به من بياموز كه چگونه پيام برادرى‏ام را به گوش مشتاقان آيه‏هاى روشنى‏ات برسانم؛ به من بياموز كه راه‏هاى غلبه بر تفرقه‏افكنى شياطين را بدانم و بتوانم همچون پيامبرت كه مصلح حقيقى بود، در اصلاح تاروپودهاى پاره شده پيوند برادران خويش بكوشم.

نيت ما را پاك كن!

بار خدايا! خيابان‏ها پر از شكايت‏اند و كوچه‏ها پر از حكايت دردها و مسئله‏ها؛ از من كه آدم زمينى‏ام چه ساخته است، جز آرزوى صلاح و قدمى به صدق ـ اگر بتوانم بردارم.

بار خدايا! به من بياموز چگونه قلب خويش را مالامال از عشق به اصلاح امور بندگانت بسازم و اگر در دستم خيرى نيست، در دلم نيت شرى نباشد.

به من بياموز كه چگونه از نيت‏هاى خير، به كارهاى خير پل بزنم!

بار خدايا! تو، «خوب خواستن» را بر كتيبه فطرت همه ما نگاشته‏اى؛ خودت به ما بياموز كه چگونه در تشخيص خوبى‏ها به خطا نرويم و خير را با شر اشتباه نگيريم.

تو مزه خوب بودن را به ذائقه همه ما چشانده‏اى؛ خودت به ما بياموز كه چگونه شيرينى «خوب بودن» را به ياد بسپاريم و نگذاريم تلخى «بد بودن» در ذهن و ضميرمان نفوذ كند.

اى پناه‏گاه ما

محبوبه زارع

آن را كه تو به خويش نزديك سازى، امنيت يافته است.

پس اى راهنماى پناه‏بخش! در اين فراز و نشيب‏هاى ناهموار عمر، جز تو به كه اميد بنديم و به كدام وسعت مهربان، غير از جوار رحمت تو دل خوش داريم؟!

نجاتمان بده

الها! هركس كه تو ياورش باشى، بى‏توجهى ديگران براى او ضررى نخواهد داشت. هركس كه تو عطابخشش شوى، تنگ‏چشمى مردمان، چيزى از او كم نخواهد كرد.

آن كس كه هدايتش را تو بر عهده بگيرى، فريب گمراهان، پايش را نخواهد لرزاند؛ پس اى ياورِ عطابخشِ هادى! ما را هم در شمار آن سعادتمندان نجات‏يافته قرار ده.

ما ناسپاسيم

شب را آفريدى تا در آن از رنج و زحمات كار بياساييم. شب را پوششى قرار دادى تا در آن به خواب راحت، قرار يابيم. روز را قرار دادى تا در روشنايى‏اش به جست‏وجوى روزى بپردازيم. همه چيز را براى سعادت و آرامش ما در نظر گرفته‏اى، اما وقتى خوب مى‏انديشم، پاسخ ما به همه خوبى‏هايت جز غفلت نبوده است.

كاش كه اين فاصله را كم كنيم

خود را در پنجه قدرت تو دريافته‏ايم. همه از آن توييم و در قلمرو فرمانروايى تو. خواست و اراده خداوندى‏ات بر تمام لحظات ما سيطره دارد؛ پس مگذار آنى از تو فاصله بگيريم. تنها همين فاصله‏هاست كه شيطان را جسور مى‏كند.

معبودا! ما را در بندگى خودت يارى كن كه اين، منتهاى آرزوى عاشقان است.

يا رب، سببى ساز!

رزيتا نعمتى

الهى!

حس امنيتى كه در اتكا به تو داشتم، به واسطه گناهانم، مبدّل به هراس گشته؛ به مدد لطف خود طعم بخشش را به جانم بچشان.

من در غربتكده جهان بى‏تو، مسافرى گم كرده راهم؛ طريقم را بنما و رفيقم باش!

الهى، ميان ما و مؤمنان ناشناست، انس و الفتى برقرار كن تا دوستان و هم‏نشينان خود را هم از آنان برگزينيم و به مدد سلوك و مهر آنها، آيينه‏اى براى كردار و عادات ناپسند خود بيابيم!

تنها تويى كه در اين جهان، پشت خانه‏هاى در بسته و ديوارهاى حايل را مى‏بينى؛ يا رب، سببى ساز تا خدعه نيرنگ‏بازان، در مسير خامى فرزندانمان قرار نگيرد و رنگ و لعاب ابليس كه اسباب گناه‏كارى نفسشان را مزين مى‏كند، چشم‏هاى جوانشان را نفريبد، تا عزّت مؤمنان را دريابند و در سايه‏سار حقيقت گام بردارند!

چيست آن دل كه ندارد شرف قرب و حضور؟

بار الها! جهان، بازيچه‏اى است كه شوق دسته‏جمعى هم‏بازيان‏مان، ما را به غفلت از تو وامى‏دارد، ولى تلنگر هر مصيبت، زبان دعايمان را مى‏گشايد و متنبه مى‏شويم.

افسوس، چه سركشانه در نعمت آرامش تو، دوباره دست‏هاى خواهش خود را فراموش مى‏كنيم!

پروردگار من! درازى عمرم را اسباب سنگينى كوله‏بار گناهم مكن و كوتاهى عمرم را چون زارعان مزرعه سوخته، بى‏بهره از برداشتى سودمند مگردان. صاحب اختيارى بنده‏ات، آنجا كه در غفلت بگذرد، صاحب اختيارى شيطان است؛ حال آنكه قلم در دست كاتبان نكته‏سنج تو، بر دانه خردلى از اعمالم بى‏مدد تو، خط نخواهد كشيد.

«مُلك هستى به مَثَل جز قد و بالاى تو نيست همه زيباست كه جز پرتو سيماى تو نيست
چيست آن دل كه ندارد شرف قرب و حضور چيست آن ديده كه شيداى تماشاى تو نيست»

بى‏منت‏ترين بخشنده

شكستن توبه‏ام نه از سر نافرمانى تو، كه از نادانى من است. آنان كه با چشم بصيرت، حقيقت را ديده‏اند، مى‏دانند كه لبه پرتگاه، جايگاه آرميدن نيست و عقرب دنيا، هر آن‏گاه كه باشد، اقتضاى طبيعت خود را به انسان مى‏نماياند. پروردگار من! غرورم، از نشناختن خود و نااميدى‏ام از نشناختن توست.

از تو حد اعتدال امورم را مى‏طلبم كه افراط و تفريط در احوال نفس، هر دو خروج از صراط مستقيم است. الهى! گره‏گشايى امورمان را به دست منّت‏گذاران مسپار و بگذار عزت نفس ما در پناه دستان گره‏گشاى تو، مصون باشد. آن هنگام كه بى‏هيچ افشاى رازى، عيوب نهانمان را بر ديدگان خلايق مى‏پوشانى و زمزمه آبرومندى‏مان را سبب مى‏شوى، همانا اقرار مى‏كنيم كه تو بى‏منّت‏ترين بخشنده‏اى.

يا ستار العيوب

سودابه مهيجى

همه رفتنى‏اند؛ تنها تويى كه براى من باقى مى‏مانى.

تو، آن گنجينه بى‏همتايى كه با آن غنى‏ترينم و بى آن تهى‏دست‏ترين.

آه، همه هستى من! سوگند به بلند بالايى درگاه تو و فرمانروايى‏ات، هرگز از اشتياق آغوش مهر تو، حتى به قدر لحظه‏اى تهى نبوده‏ام.

سجاده‏هايى كه در همه سو گسترده‏ام، التماس بى‏پرده‏اى است براى رسيدن به هر آنچه نيكوترين است و آغشته به رنگ و بوى تو.

اگر از شرم گناهان فراوان خويش هنوز خاكستر نشده‏ام، از آن نيست كه تو را داننده همه اسرار نمى‏دانم؛ تنها از آن‏روست كه درياى لطف تو را با انگشتانه روح حقير خويش چشيده‏ام و مى‏دانم تو پيش از آنكه علام الغيوب باشى، ستار العيوبى.

همه سرمايه‏ام، همين اميد من است

خدايا! مگذار كه ابليس خيانت‏كار، با وسوسه‏هاى سياهش، مرا از تو و دستان قادرت مأيوس كند. مگذار كه از چكاد اميد، به قعر دره‏هاى يأس فرو بيفتم و نابود شوم.

من جز به تو، جز به وعده‏هاى مهرانگيزت دل‏خوش نبوده و نيستم و تنها سرمايه هستى‏ام همين اميد ديرينى است كه در من ريشه دوانده است. آه اگر اين درخت بارور در من به خزان بى‏برگ گرفتار شود، ديگر هرگز نفس‏هايم ادامه نخواهند داشت.

در جست‏وجوى تو

خدايا! براى تو و براى هر آنچه به رنگ توست، شب و روز، بى‏قرارم و در جست‏وجو. من، تو را مى‏خواهم. در تك‏تك جلوه‏هاى رنگارنگ هستى در پى توام.

خدايا! هرگز از تو به غير تو راضى نمى‏شوم. همه چيز را با تو مى‏خواهم و تو را به خاطر همه خوبى‏ها كه در تواَند.

خدايا! از آن گنجينه بى‏پايان كه نزد توست و جز نيكويى و نيكى نيست، به من عطا كن. اين صداى ملتمس كسى است كه به عنايت تو، سخت نيازمند است.

دل‏شكستگى

فاطمه‏سادات احمدى ميانكوهى

الهى! بال و پر اشتياقم به آتش گناهان بسيار، سوخته؛ پاهاى طاعتم، در اتفاق لغزش به قعر درّه‏هاى عصيان و نافرمانى، شكسته؛ سراب‏هاى هوس، چشمان عقلم را در برهوت دنيازدگى بسته؛ سرمايه همتم را افعى غفلت ربوده؛ فضاى مِه‏آلود اندوه، چنان كلبه وجودم را فرا گرفته كه حتى طراوت يك شكوفه لبخند، برايم باقى نمانده است.

الهى! سرم به سنگ تنهايى و دلم از غصه بى‏كسى شكسته، اما هنوز اين نور مهر توست كه به اجزاى دل شكسته‏ام، اميد بخشيده است؛ اميد راه يافتن به درگاه عفو تو، اى خداى بخشنده!

اى كسى كه مى‏خرى اشك بنده‏اى را كه دلش شكسته!

نسيم نوازش

الهى! در كنج تنهايى كه از هر سو به بيراهه مى‏رسيد، اين تو بودى كه از راه هدايت، به فريادم رسيدى. هر زمان كه دلم لرزيد، نسيم نوازش تو، دست آرامش بر سرم كشيد. در طوفان بلاها و كشاكش حوادث، فرشته نجات تو، در آغوشم كشيد. هر لحظه كه طاقتم بريد، از آسمان كرم تو، هديه صبر جميل برايم باريد. هر وقت روحم به هواى تو پر كشيد، عطر محبت تو از هر سو به مشام جانم رسيد.

الهى! پس چرا آن روز در آفتاب عافيت، چشمم تو را نديد؛ چرا پايم دوباره لغزيد؟

الهى! «لا اله الاّ انت؛ سبحانك انى كنت مِنَ الظالمين».

نام‏هاى زيباى تو

سيد محمدصادق ميرقيصرى

يا مَن لا يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَن سَمْع! پژواك هزاران صدا را مى‏شنوى كه تو را مى‏خوانند؛ انعكاس يكى از آنها، صداى زخم‏خورده من است. چون مى‏دانم مرهم اين زخم مى‏شوى، صدايت مى‏كنم.

يا مَن لا يَمْنَعُهُ فِعْلٌ عَن فِعْل! امور مخلوقاتت را آنقدر خوب اداره مى‏كنى كه من هم همه كارهايم را به تو مى‏سپارم: أُفَوِّضُ اَمْرِى اِلَى اللّه‏.

يا حليما لا يَعْجَل! بردبارى تو را هنگامى درك كردم كه در برابر عقوبت گناهانم هيچ‏گاه عجله نكردى و صبر نمودى تا توبه كنم... تو را سپاس.

يا جوادا لا يُبْخَل! جود تو آن زمان برايم نمايان شد كه مرا از وجود خودت آفريدى: نَفَخْتُ فيه مِن روحى.

يا وَهّابا لا يَمَلُّ! نمى‏دانم، شايد چون در بخشندگى خستگى‏ناپذيرى اين همه گناه مى‏كنم؟!

يا مُذَكِّر! اشتباهاتم را هميشه به يادم آور تا به خاطر اندك اعمال نيكم، مغرور نشوم.

يا عظيما لا يُوصَف! چون مى‏دانم در عظمت، وصف‏ناپذيرى، در برابرت سر خم مى‏كنم.

يا كبيرا لا يَصْغُر! در پيشگاهت سجده مى‏كنم؛ زيرا هميشه بزرگى.

يا مُحَذِّر! مرا از تمام بدى‏ها بر حذر دار.

يا مَغَيّر! از اصل فطرتم كه پاكى است، تغيير كردم. تغيير ديگرى در من ايجاد كن تا باز هم به جايگاه اصلى‏ام باز گردم.

يا مُطْعِم! بهترين و پاك‏ترين طعام را روزى‏ام نما و مگذار لقمه حرام در زندگى‏ام جايى پيدا كند.

يا مُنْعِم! چه نعمتى بالاتر از سلامتى؛ آن را هيچ‏گاه از ما مگير.

يا واسِعَ المَغْفِرَه! وسعت مغفرتت را بر پهناى سياهى گناهانم بگستران تا سفيدى عبوديت را در وجودم لمس كنم.

يا مُرَغِّب! رغبت مرا به درگاهت بيشتر و بيشتر كن تا در كنار تو آرام گيرم.

به تو محتاجم

فاطمه سليمان‏پور

خدايا! من آنم كه عصيان در وجودم ريشه دوانده است و جهل و بى‏خبرى، تاروپودم را از هم گسيخته. آنقدر دل‏گيرم كه عطش كويرى‏ام را هيچ بارانى نمى‏نشاند. در برهوت سرگردانى‏ام، به روزهايى مى‏نگرم كه در آن جز سياهى و تاريكى نقش نبسته است؛

به روزهايى كه تو را فراموش كرده‏ام و حلقه‏هاى اسارت كفر و نيرنگ را به گردن آويخته‏ام.

اكنون جز شرمسارى برايم باقى نمانده است.

در عجز و ناتوانى‏ام همين بس كه در بود و نبودم به تو محتاجم.

به بخشايشت چنگ مى‏زنم؛ با چشم‏انداز اميدى كه تو به رويم گشوده‏اى.

گام‏هايم را شتابان به سوى رحمت تو مى‏كشانم.

اين بار شانه‏هايم را از غبار دورى‏ات تكانده‏ام و در سينه‏ام گلستانى را گنجانده‏ام كه عطر نيايش تو را در رگ‏هايم مى‏پراكند.

روبه‏رويم آينه‏اى گرفته‏ام تا تو را بيابم و تو خلاصه شده‏اى در همه اركانم، در همه ديدن‏ها و شنيدن‏ها... .

خداوندا! مرا به خود بخوان تا تو را بخوانم و پناهم ده كه گمراهى، نفس سركشم را به دوزخ خشمت نكشاند.

مرا به شعله‏هاى عشق پيوند بزن!

معصومه داوودآبادى

در حضور زلال خداوندى‏ات مى‏ايستم. اكنون، بارانى در وجودم باريدن گرفته است كه ريشه‏هاى هيچ درختى به تجربه‏اش تن نداده است.

با تو، تهى مى‏شوم از هرچه ابر و گلوى فشرده بغضم را به سلطنت آفتاب ابدى‏ات وا مى‏گذارم. اى آن‏كه ذكرت، خانه‏ام را ايمن مى‏كند و روزهايم را آرام! مرا كه فاصله‏ها، خاكسترى‏ام كرده‏اند، به شعله‏هاى سرخ عشقت پيوند بزن.

مؤذن

اين صداى يگانگى توست كه آسمان را مى‏شكافد و طنينش، كائنات را بيدار مى‏كند.

برمى‏خيزم و نامت را به بلندا مى‏خوانم. الله‏اكبر كه بزرگى‏ات را پرندگان بر سر شاخه‏هاى صبح، تسبيح مى‏گويند و خورشيد، روشناى عظيمت را بر شانه‏هاى ظهر، مؤذن مى‏شود.

اين پنجره‏ها هر شب، ستاره‏باران ياد تواند؛ آن‏گاه كه عابران مؤمن زمين بر جاده‏هاى نيايش، از تو مى‏خوانند.

همه چيز را از تو آموختم؛ حتى نماز را

محمدعلى كعبى

دعوتِ كريمت، اندامم را در سايه نورانى خود مى‏گيرد و از ذهن تفتيده‏ام باران مى‏رويد، آن‏گاه كه مى‏خوانم: «وَأَنِ اعْبُدُونِى هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ».

پس مى‏آيم و سرزمين چشم‏هايم چراغانى است.

مى‏شناسم آن كردار عارفانه را كه مى‏پسندى و آن نجواى عاشقانه را كه مسرورمان مى‏كند.

بزرگِ صميمى! چه خوب شد كه نماز را به من آموختى؛ وگرنه چه سردرگم بودم با انبوهِ خواسته‏ها و كلماتى كه چينششان در قدرتم نبود و گفته‏هايى كه فرصت را از هم مى‏ربودند!

راستى! اگر نماز نبود، با زبان الكنم چه مى‏كردم و حرف‏هاى نگفته‏اى را كه دمادم از فطرتم مى‏جوشد، به كدامين سو مى‏بردم؟!

چقدر كوچكم در مقابل بزرگى كه حتى پسنديده سخن گفتن با او را از او آموخته‏ام. هميشه حسى با من است كه بيانش، تمام ذرات وجودم را در آرامشى غريب فرو مى‏برد.

پس «اللّه‏ اكبر» مى‏گويم و آن تعلقِ ظريف را كه با خود دارم، به زبان مى‏آورم؛ «بِسْمِ اللّه‏ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ...»

سرگردان نخواهم بود

مى‏ايستم و پشت سرم خالى مى‏شود.

زمين، پشت گام‏هاى استوار بر سجاده‏ام، همه چيز را در خود مى‏بلعد؛ پوچ‏ها و دروغ‏ها، سامرى‏ها و گوساله‏هاى طلايى... و تمام طاغوت‏ها.

بر فراز اين همه خرابى، اين روح دلتنگ چه شادمانه به پرواز درآمده است!

چه سرمستانه مى‏خواند؛ «كُلُّ شَيْى‏ءٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهَ.»

عمرى در راه بى‏نيازى، در وابستگى‏ها غرق شده‏ام و حالا اين وابستگى نجات‏بخش، چونان شاخه‏اى سبز، بى‏نيازم مى‏كند؛ مگر نه اينكه مى‏خوانم: «إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعينَ.»

مى‏ايستم و پشت سرم خالى مى‏شود.

بگذار پشت سرم خالى شود از هر چه غير اوست؛

از هر چه شكستنى است، از هر چه قدرت محدودى دارد.

مى‏دانم كه وزن نيازهايم را هيچ محدودى تحمل نمى‏كند.

سرگردان نخواهم بود؛ اين بار هم روحم را به آرامشى عميق خواهم برد؛

آن‏گاه كه دعوت كريمش، اندامم را در پرتو نورانى خود مى‏گيرد.

مهمانى

بهزاد پودات

بغض چشم‏هايت را بشكن!

وقتى به نماز مى‏ايستى، بغض چشم‏هايت را بشكن؛ آن‏گاه نمازت سكويى مى‏شود براى پرواز.

وقتى بغض چشم‏هايت شكسته مى‏شود، مى‏توانى آنچه را كه نمى‏ديدى، ببينى.

خانه دلت را آب و جارو كن تا بتوانى فرشته‏ها را به مهمانى دعوت كنى.

به آفتاب رو كن

با تكبيرة‏الإحرام نمازت، همه چيز را پشت سر بگذار و به آفتاب رو كن تا طرح وجودت روشن شود؛ آن‏گاه، در صحن چشم‏هايت فرشته‏ها معتكف مى‏شوند و تو را پا به پاى خودشان، تا عرش مى‏برند.

نماز، وقت خصوصى ملاقات با خداست

خيلى دنبال نشانى‏ات گشتم تا پيدايت كردم. نه! تو گم نشده بودى، من گم شده بودم. نشانى‏ات را سال‏ها پيش گم كرده بودم. من دستم را از دست تو بيرون آوردم و گم شدم. حالا تو را در لحظه‏هاى عرفانى نماز يافته‏ام. نماز، وقت خصوصى ملاقات با توست و من آمده‏ام تا سفره دلم را برايت پهن كنم.

پنجره دلت را به سمت ملكوت باز كن

رو به آفتاب بايست تا گرم شوى، تا طرح وجودت روشن شود، تا از ضريح تاريك چشم‏هايت، نور بريزد.

سيراب كن كوير تشنه دلت را با باران نور. پنجره دلت را به سمت ملكوت باز كن تا از هواى خدا سرشار شوى. ملكوت را به زمين بياور. تو مى‏توانى آسمان شوى؛ اگر رو به آفتاب بايستى.

صدايت را در هوا منتشر كن

اللّه‏ اكبر... و اين آغاز راهى است بسيار طولانى؛ آن‏گاه مى‏توانى تا مقصد را بى‏وقفه بروى كه مجنون باشى و رفيق نيمه‏راه نشوى و خسته نگردى.

بايد بوزى مثل باد، جارى شوى مثل رود و به دريا بپيوندى؛ با سرعت و بدون درنگ.

بايد خورشيد شوى و نور بپاشى تا تاريكى‏ها را روشن كنى.

طنين اللّه‏اكبرت در باد مى‏پيچد و به گوش آسمان مى‏رسد.

صدايت در هوا منتشر مى‏شود و فرشته‏ها را به وجد مى‏آورد. پس صدايت را رها كن تا باد، صدايت را منتشر كند.

همه با هم

محمدكاظم بدرالدين

انقلاب كه از راه رسيد، «وحدت»، سرود ملى و مذهبى ما شد و به احترامش، پرچم‏هاى ديگر برخاستند.

انقلاب سرافراز ما از راه رسيد و با «انفجارى از نور» در دل و پرچم يكرنگى در دست، بر بام دنيا ايستاد.

اندكى بعد، پرتوهاى اين اهتزاز روشن به همه پديده‏ها رسيد و هر گوشه از جهان، اعتراف كرد كه لباس زيباى يك‏پارچگى، تنها برازنده قامت رعناى ميهن ماست.

اكنون پس از سال‏ها، طراوت بكر اين جغرافيا، خودْ حكايتى ديگر است؛ حكايتى جاويد كه در سطور نخست آن چنين مى‏درخشد: درخت انقلاب ريشه در احاديث هم‏بستگى دارد.

آى تفرقه‏افكنان نااميد! بندبند وجودتان از هم گسيخته باد كه ما هنوز زير سايه مهرگستر اسلام، با هم نشسته‏ايم و به قلب‏هاى هم اعتماد داريم.

بدانيد كه هيچ تصوير زيبايى با اين دقيقه‏هاى خوش‏مشرب، برابرى نمى‏كند. لحظات همدلى، فراتر از همه منظره‏هاى دنياست.

بدانيد كه عشق، در خون ماست؛ چون همه با هم هستيم.

همخوانى سرود پيوند

رد بوسه‏هاى اشراقى عطوفت را كه بگيرى، به بوى اذان و ميوه فرخنده وحدت مى‏رسى. اگر پى‏گير قضيه «با هم بودن» باشى، به زودى در محضر حنجره پاك اسلام شرف‏ياب مى‏شوى و چنين مى‏شنوى كه: «يدالله مع الجماعه؛ دست خدا با جماعت است».

كاوش در منابع غنى اسلام، حتما به تو خواهد گفت كه زيربناى هر پيشرفت، همخوانى سرود مستحكم اتحاد است.

پس من به نيابت از دل‏هاى به هم پيوسته اعلام مى‏كنم: بياييد، اى لهجه‏هاى گوناگون عاشقى، اى گوش‏هاى متفاوت اشتياق! تا دير نشده، به نژاد برتر تقوا بپيونديد. بياييد و خود را در معرض نسيم «برادرى» قرار دهيد تا اقتدار، به شما هم برسد. بدانيد كه هم‏اكنون اتحاد، در ديگر جاها مشغول خنثى‏سازى بمب‏هاى تفرقه است.

بدانيد كه آفت‏ها و معايب بسيار است، اما همين كه كليد هم‏بستگى را دست بگيريد، از تك‏تك قفل‏ها، صداى گشوده شدن را خواهيد شنيد.

پيام‏هاى كوتاه

مهم نيست كه روزگار دست بدهد يا نه؛ مهم اين است كه اگر دست‏هاى ما با هم باشند، خود روزگار را مى‏سازند.

به بيهودگى دست آن تصويرگر بايد خنديد كه بخواهد ميان دل‏هاى به هم پيوسته ديوار بكشد!

چقدر جالب است كه تنهايى حتى يك دل‏سوز هم نداشته باشد روبه‏روى با هم بودنِ ما.

«ماه»، نقطه‏اى است كه همه پنجره دل‏ها، هر شب به آن خيره مى‏شوند؛ او سهمى عظيم در تولد اين اتفاق قشنگ و اتحاد روشن دارد.

اتحاد، سرمايه‏اى است كه حتى توهّم دستبرد به آن، رسوايى به بار مى‏آورد.

پرچم پيوند ما در اهتزاز؛ آرامشى براى خود و لرزه‏هاى هراس براى غير.

از باران بايد آموخت؛ قطراتش، دست به دست هم مى‏دهند براى پديدآورى بى‏نظيرترين تصوير يعنى رنگين‏كمان، تا چشم‏ها را شيفته كند.

از كوه‏ها بايد آموخت كه سلسله دل‏هاى متحدند و هر صبح، خورشيد خنده از ميان‏شان سر مى‏زند.

نه بيانيه، نه فرياد؛ سكوت دست‏هاى با هم، طومار بلند اعتراض است.

تاريخ، همه جا را گشت و سرانجام، كليد پيروزى را در دستان اتحاد يافت؛ نزد ميهن ما.

در كنار هم

فاطمه پهلوان على‏آقا

منادى وحدت، از بلنداى كوه نور، در بعثت جاودانه حرا، فرياد برآورد كه همه برابريد؛ سياه و سفيد، عرب و عجم، قريشى و هاشمى و فقير و غنى.

افسوس، چه شكنجه‏گاه‏هايى كه بنا شد تا قامت برافراشته عدالت را بشكند!

چه دارهايى كه آويخته شد تا سر پرصلابت اتحاد را از حلقه خويش بياويزد!

چه صفير گلوله‏هايى كه از اعماق تاريخ به پا خاست تا انسجام قلب‏هاى ما را نشانه رود!

مگر سميه‏ها و عمارها مرده باشند كه پايه نظام باشكوهى اين چنين، فرو پاشيده شود!

مگر سلمان‏هاى فارسى و ابوذرهاى عربى نباشند كه تخم تفرقه و نفاق در كوچه‏هاى اتحاد مسلمانان پاشيده شود!

مگر مى‏شود كه بصيرت دل‏هاى آگاه شيعه، كور بماند تا ظلمت توطئه‏هاى شوم طاغوت، چراغ روشن بناى ايمان و اتحاد را خاموش كند؟!

ما با هم برادريم

تو زاده آفتابى؛ از نسل زلال چشمه‏سارهاى ايمان، از نسل پابرهنگان تاريخ، از تبار سميه‏هاى در خون تپيده و عمارهاى شهيد.

تو برادر و خواهر دينى منى؛ برادر و خواهرى كه بهترين دين آسمانى، پيوند دينى‏شان را تلاوت كرده است؛ آن هم با حرمت ايمان و اعتقاد و عشق.

من و تو ما هستيم

بگذار آنها كه نمى‏توانند اتحاد ما را ببينند، در آتش خشم خويش بسوزند!

بگذار آنها كه آرزوى جدايى و نفاق ما را در سر مى‏پرورانند، با تباه شدن آرزوهاشان، به خاك ذلت گرفتار شوند!

بگذار آنها كه براى از هم گسستن زنجير اعتقاداتمان، پتك‏ها بر سندان مى‏كوبند، از هرم تلاش‏هاى بى‏ثمرشان، خاكستر شوند!

بگذار تا من و تو تا هميشه ما بمانيم.

مثل يك شعر سپيد، خنده بر لب

محمدكاظم بدرالدين

صبح، روى لحظه‏ها، سپيد مى‏بارد. شايد مثل يك شعر سپيد كه نگاهى موزون دارد. چشم پنجره‏ها هم مثل پديده‏هاى ديگر، با تراكم آيه‏هاى صبح، روشن مى‏شود و همه ما «با نفس‏هاى صبحى طربناك» بهارى مى‏شويم.

تمام نقاط جان، با يك شيرينى مليح به نام نور، پر مى‏شوند. «آى آمد صبح خنده بر لب».

عطر بادوام تحرك

تا خورشيد ـ اين فروزان‏ترين دل‏بستگى ـ چند خنده بيشتر راه نمانده است. كسى هست كه دلش نخواهد در بركه نور آب‏تنى كند؟!

پس اى جماعت به صبح رسيده، بياييد در صفاخانه اين مهربان و در شبستان اين مونس، تن از غبار بزداييم؛ بياييد به سوى عطر بادوام جوشش.

بياييد؛ كتاب زرين پگاه گشوده شده و صبح از همان لحظه‏هاى طلايى و با آن ديباچه تابان، هستى را سرزنده كرده است.

شعر آفتاب

صبح نيز يك چهره ماندگار است؛ در خور تقدير و ستايش.

از ديرباز و از قرن‏هاى مجهول، براى ما همين‏طور جلوه‏هاى شفاف گشاده‏رويى آورده است. مدام تأكيد دارد بر تصنيف خوش يكدلى‏ها و اتحاد و مهرورزى.

شده است آيا تا به حال قدر اين محصولات شيرين باغ صبح را بدانيم؟ درخت فيض‏افشان صبح، زبان شيواى گنجشك را منتشر مى‏كند و تصاوير بديع و شاعرانه را عرضه مى‏دارد.

شده است آيا به جايگاه حقيقى صبح چشم بدوزيم؛ جور ديگر بنگريم؟

دريا با صبح پيداست و همه حكايات بيدار، پاروزنان به سمت چشم‏هاى ما مى‏آيند. اين يك قاعده اصولى است كه هر كه مى‏خواهد پا در راه باران بگذارد و از لطافت‏هاى ممتد بهره‏مند شود، يك دور شعر آفتاب را بخواند.

اسمش را هر چه مى‏خواهى بگذار

چه بگويى صبح، چه بگويى فصل صداقت‏هاى باز؛

چه بگويى صبح، چه بگويى موسم رايحه‏هاى روشن؛

هرچه مى‏خواهى اسمش را بگذار، فرقى نمى‏كند. همين كه بيايد، اتاقت ميل به روشنى پيدا مى‏كند، پنجره‏ها مى‏تپند، پرده‏ها شفاف مى‏شوند.

تازه اگر شاعر باشى كه ديگر واژه‏هايت صيقل مى‏خورند و قصيده‏هايت يكى‏يكى، مى‏رسند.

صبح، در كارش تبحر دارد كه همه ساعات شهر را عاشق مى‏كند؛ كار كمى نيست.

صبح، همه دريچه‏ها را به خود معطوف مى‏كند و هيچ روزنه‏اى را در سپيد كردن، از قلم نمى‏اندازد. به هر جا سر مى‏زند و رخ مى‏نمايد. هر جا مى‏تابد تا يخ‏هاى اندوه آب شود.

شب را نگاه كن كه وقتى صبح مى‏آيد، مثل يك ساختمان فرو پاشيده شده است.

جنب‏وجوش روشن

محمدكاظم بدرالدين

به كورى دو چشم دشمن صبح

دوباره آفتابى شد تن صبح

دهان پنجره مى‏گويد از شوق:

سلام اى جنب‏وجوش روشن صبح!

تعاون در شهر

محمدكاظم بدرالدين

نظر كن: يكدلى، پيروزى محض

خوشا چون يكدلى، پيروزى محض

چه حسى در خيابان‏هاى صبح است:

تعاون، يكدلى، پيروزى محض!

باغبانان ميهن

محبوبه زارع

بين دانستن و باور همان قدر فاصله است كه ميان بذر و درخت.

باغبان‏ها مزرعه ميهن را از گزند ملخ‏هاى مهاجم نجات بخشيدند. نهال‏هاى خميده، قامت راست كردند و با پينه‏هاى دست باغبان، دوباره به بار نشستند.

بهار گسترش يافت و باران هديه شد. كم‏كم مزرعه در انبوه درختان بارور، رونق گرفت، اين‏ها را همه مى‏دانيم، اما چقدر باور كرده‏ايم؟

افسوس كه باور نكرده‏ايم!

كسى كه قصه مزرعه را باور كرده باشد، هر روز سراغ باغبان‏ها را خواهد گرفت. كداممان چنين كرده‏ايم؟!

چند نفر از ما چكمه‏هاى گلين باغبان را پوشيده و با شور شيدايى او، بارورى درختان را دغدغه حيات خود قرار داده است؟! چند مرد از ميان ما خون باغبان‏ها را بر تنه درختان پاس داشته و هر لحظه بر آن سلام فرستاده؟!... باور كنيم كه باور نكرده‏ايم؛ هر چند مى‏دانيم.

چقدر فراموشكاريم!

آسمان‏خراش‏ها، ما را از فرهنگ آسمانى شهدا باز داشته است. اين شهر سيمانى، بوى گل سنگرها را از يادمان برده. زنجيرهاى طلا، حرمت پلاك‏هاى معصوم شهدا را از ياد ما برده است... واى بر ما كه چه دور مى‏شويم و چه دير مى‏فهميم!

مجال، كوتاه است

ياران رفته، آنقدر از ما دور نيستند كه ما از آنان!

نبض حيات جامعه، نفس‏هاى آن سويى مردان شهادت است و تداوم ميهن بسته به دعاى خير ايشان.

هم‏سفران! نكند وقتى به خود آييم كه مجالى براى بيدارى نباشد!

اين شهر منجمد را تكانى دهيم و اين رخوت هزاره سومى را در هم شكنيم؛ آن‏سان كه ياران خدا، حيثيت مرگ را به بازى گرفتند و به ملكوت شهادت پيوستند. برخيزيم كه راه دراز است و فرصت كوتاه.

فرزندان كوه

معصومه داوودآبادى

ديروز بارانى بى‏وقفه شدى خاكريزهاى دفاع را و امروز، پهنه اين ديار را جنگل‏هاى سپيدار آكنده است.

هنوز طوفان‏هاى زمين، چفيه بر شانه از تو مى‏گويند كه ابهت‏شان را به دره‏هاى نيستى افكندى.

اى فرزند كوه! شانه‏هاى برادرى‏ات، تكيه‏گاهمان بود؛ وقتى شغالان بعثى، دشت‏هاى وطن را زوزه مى‏كشيدند.

با تو، افق‏هاى دور را لبريز ستاره ديديم و پيروزى روشنى را ايمان آورديم.

نامت معطر است

برخاستى و با هر قدمت، ديوارهاى سياهى فرو ريخت.

آمده بودى كه شكوه آفتابى‏مان، لگدمال گام‏هاى ابرها نشود.

به راه افتادى جاده‏هاى طولانى رزم را و طنين تكبيرت، ابعاد عشق را به ما آموخت.

پس از تو، پنجره‏ها غروب نمى‏شناسند و هر بامداد، خورشيد ظفر است كه بر افق‏هاى استقلال، سرورى مى‏كند.

ستايشت، ذكر هر روزه ماست كه چشمان عاشقت، كوچه‏هاى وطن را شكوهمند كرده است.

سياوش‏وار شعله‏هاى خطر را قدم زده‏اى تا مرزهاى سرزمينت را گام‏هاى بيگانه، آلوده نكند. اين روزهاى وطن را ايمان مشرقى‏ات، خورشيدباران كرده است.

رفته‏اى تا پنجره‏ها، سوى روشن‏ترين سرنوشت‏ها گشوده شوند.

نگاه كن چگونه الفباى شهيدت، ديوارهاى شهر را آذين بسته است! تو آن صاعقه‏اى كه حدود پوشالى ابرها را از هم مى‏شكافد.

نامت، دهان تاريخ را تا هميشه، معطر كرده است.

زندگى‏نامه گل‏ها

محمدكاظم بدرالدين

در نواحى ادراكى بديع به دنيا آمده بودند كه هر جا پا مى‏گذاشتند، سبد سبد كشف تازه مى‏روييد.

آنچنان ستاره از كلامشان مى‏چكيد كه كاروان‏هاى پرواز، بار مى‏بستند و مى‏خواندند: «هر كه دارد به سرش شور و نوا بسم اللّه‏».

چقدر خوش‏سليقه بودند كه از ميان اين همه نام، تنها عطر پرستوهاى مهاجر را برگزيدند!

... و زمين، بركت هميشه‏اش را مديون انتخاب آنان است.

وداع مرطوب تقويم

آنان بايد مى‏رفتند؛ با كوله‏پشتى‏ها و قطارها.

بايد مى‏رفتند؛ در هيئتى از احساس زلال، تا كتاب شاعرانه عشق را منتشر كنند.

ما ولى جا مانديم؛ با حسرتى كه روى تاقچه‏ها، پيش چشم است. قطارها، لهجه‏شان را تا چند فصل آن طرف‏تر از قرن‏ها برد و رفتند تا زنده‏تر از هر شعر قشنگ باشند.

اينك تقويم، به ديدار مزارهاى سرخ آمده است.

آرى، تا سنتى به اين سپيدى هست، هيچ گلزارى سال را با تنهايى به پايان نمى‏برد. شهيدان، گل‏هايى هستند كه حلقه‏هاى انس پنج‏شنبه‏ها، پيرامون عطر آنانند. تقويم سال كهنه مى‏شود و باز اين شهيد است كه زنده‏ترين نام است. تقويم، با برگ‏هاى پايانى خود، وداعى مرطوب دارد با تك‏تك نام‏هاى جاويد و باز ما مى‏مانيم با تقويمى جديد و چمدان سبز رسالت.

شعر گرم خون

اسير بغض پنهان بوده اين دل و رنجور از زمستان بوده اين دل
برايش شعر گرم خون بخوانيد كه عمرى با شهيدان بوده اين دل

در حسرت پرواز

چه سودى دارد اينجا غرق «بودن» نديدن عشق را اما سرودن
كجايى آسمان سرخ جبهه دلم لك زد براى پر گشودن

نترس صفورا

محمد يحيايى

نترس صفورا...

دزفول به اين صداها عادت كرده

اين بار ديوارهاى تصويرى را هم شكسته‏اند

چادر خاكى‏ات را بگذار برايت بتكانم

چيزى بگو صفورا

سرخى گونه‏هايت به كبودى مى‏زند

موهايت را شانه نكرده‏اى؟!

تمام راه را دويده‏ام

باورت مى‏شود؟

مرا بگو كه فكر مى‏كردم تو هم رفته‏اى

قرارمان كه يادت هست؟

راستى صفورا

چرا كسى ما را از زير آوار بيرون نمى‏آورد

چفيه و عطر و پلاك

فاطمه سليمان‏پور

باد، آسيمه‏سر از دشت خبر مى‏آورد داشت انگار كه بى‏واهمه سر مى‏آورد
چفيه و عطر و پلاكى كه به خون آغشته است همه خاطره‏ها را به نظر مى‏آورد
خاكريزى كه نشان از تو به باران دادَه است از دل خون شده‏اش لاله تر مى‏آورد
تا كه يك بوسه به زخمت بزند، چلچله‏اى داشت پيراهن از آغوش تو در مى‏آورد
مادرت بعد تو جاى عسل و شير و شكر بر سر سفره فقط خون جگر مى‏آورد
قامت سرو تو را هيچ خزان در پى نيست دست ننگين زمان هر چه تبر مى‏آورد
بعد از آن لحظه پرواز تو حتى خورشيد آرزو كرد كه اى كاش پسر مى‏آورد!

مركز جغرافياى حق‏جويى

محبوبه زارع

فلسطين، مركز جغرافياى حق‏جويى است؛ همسايه ديوار به ديوار شهادت.

هيچ‏يك از اهالى كوچه انتفاضه، براى خانه‏هاى سنگ و چوبى نمى‏جنگند.

هيچ‏يك از كودكان فلسطين، به خاطر چند متر زمين در خيابان‏هاى اشغال شده كشته نمى‏شوند. هيچ‏كدام از جوانان فلسطين، براى داشتن مزرعه‏هاى پدرى سنگر نمى‏سازند؛ پس حكايت چيز ديگرى است.

فلسطين ايستاده است

ساكنان كوچه انتفاضه، كودكان بى‏اسباب‏بازى و جوانان سنگرساز فلسطين؛... پير و جوان، مرد و زن همه و همه با الهام از شكوه آزادى كه بر بيت‏المقدس به تجلّى نشسته، دفاع از حريم حق را مى‏جويند و سينه به سينه ايستاده‏اند تا جولانگاه باطل را در هم شكنند؛ حتى به قيمت خون و نفس.

فلسطين ايستاده است و پيام ايستادگى را در گوش تاريخ، زنده داشته است.

زخمى سبز

فاطمه‏سادات احمدى ميانكوهى

زخم‏هايت هم سبز است. اصلاً از زخم‏هاى تو، طراوت سبزه مى‏رويد؛ سبزه جاودانگى، سبزه بودن، شدن و رسيدن.

سبزه مى‏رويد تا گل‏هاى سرخ سرزمينت، به شاخ و برگ سبز استقامت آراسته شوند؛ تا شكوفه‏هاى همدلى و وحدت، بيشتر بشكفند و ميوه شيرين پيروزى را ثمر دهند.

پس سبز بمان، اى زيتون مقاومت؛ اى زخمى سبز!

التهاب زخم‏هايت نشانه است

در التهاب زخم‏هايت، صبر مى‏جوشد؛ صبر، در برابر تلخى از دست دادن‏ها، صبر در مقابل غروب غم‏انگيز ستاره‏ها؛ صبر زير بار سنگين استقامت و جهاد؛ بايد صبر كنى و ملتهب بمانى.

غروب ستاره‏هايت، نشانه حضور ممتد فجر صادق است و مقدمه فرح‏بخش ديدار خورشيد.

پس از گذشت قضا، تقدير تو چقدر ديدنى است! آينده مقدر تو ستودنى است.

صبر كن؛ رنج التهاب زخم‏هاى امروزت، نشانه آسايش فردايى است آمدنى. بدان كه براى زخم‏هاى تو نيز مرهمى است.

اى سرزمين زخم، لباس عافيت آينده‏ات به رنگ زيتون‏هاى رسيده‏ات، سبز است و مثل آفتاب، درخشنده.

متن ادبی درباره رحلت حضرت محمد

ميثم امانى

مردى از دنيا مى‏رود كه دنيا، چشم انتظارش بود تا بيايد و دايره نبوت را در افق باز چشم‏هايش، به پايان برساند؛ مردى كه دنيا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر انتهاى سطر پيامبرى و نامه رسالت را مُهر بنگارد با نقش نگين خاتميت.

مردى از دنيا مى‏رود كه آخرت را همچون پنجره‏اى ديگر بر نگاه‏هاى بشر گشود، تا بنگرند، تا بدانند كه ساحل‏نشينان دنيا را روزنه‏اى هست كه مى‏تواند به درياى آخرت برساندشان؛ مردى كه دنيا و آخرت را همچون دو چشم در كنار هم، همچون دو بال براى يك پرنده به تصوير كشيد؛ مردى كه دست‏هاى دنيا و آخرت را در دست هم گذاشت.

مردى از دنيا مى‏رود كه انسان‏ها را گره زد به وظيفه خويش؛ مردى كه زير بازوى عقل را گرفت تا برخيزد، مرهم بر زخم‏هاى معنويت نهاد تا جان بگيرد و ايمان را همچون شعله‏اى همواره سوزان، در چراغدان جان و روان آدمى برافروخت تا از تيرگى‏ها نهراسد و در تاريكى‏ها نميرد.

پيامبر مى‏رود؛ ولى...

نفس‏هاى آتشين تو، در كلمه كلمه معجزه جاويدانت تا هميشه زنده است و «كلام» ـ كه اعجاز توست ـ هر بار با زبانى ديگر و بيانى ديگر، خوانده مى‏شود و اوج مى‏گيرد.

كلام تو كه همان كلام الهى است، همچون چشمه‏اى لايتناهى است و هنوز بر دشت‏هاى دور و كوير خشك جان‏هاى مرده نازل مى‏شود.

هنوز صداى «إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذىِ خَلَقَ» است كه مى‏آيد و در غارهاى تفكر مشتاقان، نداى عرش را برمى‏انگيزد.

هنوز صداى «اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الاْءَكْرَم»، ديدگان حقيقت طلب را به خوانش صحيفه‏هاى رحمت فرامى‏خواند و دست‏هاى شكرگزار را به نوشتن كتيبه‏هاى تفسير.

پيامبر خواهد رفت، ولى هر باره هزاران جان تحول يافته مثل پيامبر خواهند آمد و هزاران بار ديگر نغمه‏هاى الهام، دهان به دهان تكثير خواهد شد.

حقيقت هميشه جارى

پيامبر يك حقيقت جارى است در جريان زمان؛ يك حقيقت جارى كه پيامش هميشه نامكرر است و همواره شنيده خواهد شد: در مأذنه‏هاى معنويت، در معابد شرق، در غارهاى تفكر.

حتى در خانه‏هاى طاغوت و در بتكده‏هاى درون و برون، فرياد توحيد شنيده خواهد شد.

پيامبر يك سرمشق تحريف‏ناپذير است كه رنگ و بويش كهنه نخواهد شد.

تا انسان انسان است و تا دنيا، دنيا، به تازگى خويش خواهد ماند و در جوشش سيال فهم‏ها و انديشه‏ها، خلوص خويش را حفظ خواهد كرد.

پيامبر، يك صداى ناميراست كه سكوت شرمگين دروغ‏ها و مغالطه‏ها، ارزش آن را كم نخواهد كرد و پرده ناسپاسى‏ها، از حقيقت و راستى آن نخواهد كاست.

پيامبر، يك قرآن به تمام معنى است كه در جاهليت جديد، منادى دعوت به آيه‏هاى تفكر و انديشيدن است.

تا هميشه وام‏دار پيامبرى‏ات هستيم

معصومه داوودآبادى

سياه‏پوش بيست‏وهشتمين روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدينه مى‏گريم.

دست‏هايم فصل كوچت را چگونه تحرير كند، اى پيام‏آور زيباترين روزهاى جهان!

ديوارهاى حرا، هنوز طنين نيايش‏هايت را جار مى‏زند. خشت خشت كعبه از تو مى‏گويد؛ از تو كه دسيسه‏هاى كفار را به هيچ گرفتى و مصمم و پرشور، ايمانت را فرياد كردى. آفتاب تا ابد چشمان پيامبرى‏ات را وام‏دار است.

خاتم عشق

يا محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ! پنجره در پنجره، باران سوگوارى توست كه هواى اين حوالى را مى‏آشوبد.

اى خاتم مهربانى و عشق! اعجاز نگاهت را بر افق‏هاى پرستاره بسيار ديده‏ايم و ستاره به دامن، بازگشته‏ايم.

نامت، بت‏هاى زمين را به خاك مى‏افكند. از تو كه مى‏گويم، بادهاى كافر، كلمات روشنت را مسلمان مى‏شوند.

سلام بر تو كه گام‏هاى مهتابى‏ات شب‏هاى جهل بشر را به جاده‏هاى راستى كشاند!

در طوفان اندوه

رفته‏اى و كوچه‏هاى مدينه، سر بر شانه‏هاى هم مويه مى‏كنند. تويى كه چشمه‏هاى بى‏شمار، از رد قدم‏هايت سر برآورده‏اند. تويى كه آيه‏هاى پيغمبرى‏ات را هيچ كلامى تشبيه نمى‏تواند.

بزرگوارى‏ات، زبانزد عابران تاريخ است.

اى امين دل‏هاى دردمند! حالا كه رفته‏اى، تاروپودمان را طوفان اندوه در هم مى‏پيچد.

كامل‏ترين نام

محمدعلى كعبى

مى‏خواهم صدايت كنم و درمانده‏ام كه كدام نام را برانگيزم؟

مى‏دانم اى نهر هميشه جارى، اى روشنايى بخش! نام‏ها در برابر تو، سنجاقكانى هستند كه ذرات كوچكى از زلالى‏ات را مى‏چشند و حلاوتش را فرياد مى‏كنند.

مقدّر ازلى، بشارت ابدى!

فيض فراگير را زمينيان در هر نقطه به نامى مى‏خوانند؛ همان‏گونه كه آب را؛ و نام تو اى ذره ذره دلدادگى و تعبد، عطش خداپرستى را مى‏گستراند و جوانه‏هاى طلوع را در اقصى نقاط جهان مى‏پروراند.

پس مسيح زنده است، هر گاه نام تو جارى است؛ كه حيات از دست‏هاى تو سرچشمه مى‏گيرد. يوحنا، حواريون را به آمدنت بشارت داد و امروز تو را پيامبر مهربانى مى‏شناسيم.

كودكان جاهل طائفند، آنان كه هنوز پيشانى‏ات را سنگ مى‏زنند كه تو پيامبر آزادى و عدالت اجتماعى هستى؛ تو پيامبر تمام اصطلاحات زيبا و مدرن بشرى هستى پيش از اينكه اختراع شوند.

نام تو، اميد رسيدن به كمال و انگيزه خلقت را دوباره زنده مى‏كند.

نام تو چراغ مى‏شود و ذرات سياهِ هوا را چون شمع، در برابر ما روشن مى‏كند.

نام تو هر جا سبز شود، زمين و زمينيان، بهتر نفس مى‏كشند و طبيعت، حقيقت خود را نشان مى‏دهد.

هر بار كه نامت را مى‏برم، لب‏هايم دوبار به هم‏آغوشى درمى‏آيند.

هر بار كه نامت را مى‏برم، متبرك مى‏شوم و كنگره‏ها را به قد كشيدن وامى‏دارم.

اما كدام نام است كه سهمِ بيشترى از مسمى برده است؟

هنوز در جست‏وجوى آن اسم سعيدم كه بى‏كرانى از تو در حروفش جارى است

مى‏خواهم صدايت كنم و نام تو دفتر به دفتر، آواره‏ام كرده است.

نه! هرگز نمى‏توانم سرشارتر از آن نام بيابم كه آكنده از ستايش زمين و زمان است؛ محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله !

راهى كه به بشر نشان داد، بن‏بست ندارد

اين جدايى دردآلود، اولين تجربه خواهد بود. اين پايان باورنكردنى كه بشارت آغازى ديگر را از خود به جاى نخواهد گذاشت. به نام تو، رساله دل‏گشاى رسل ختم مى‏شود. سراسر زمين چشم مى‏شود و به مسير سبزى كه گردن‏آويز آسمان است، خيره مى‏ماند:... آن مسافر زخمى كه مى‏رفت، آن وديعه خوانده شده، آخرين حيات‏بخش نبود؟ اما اين بار، منجى چنان در ظلمت دميده است كه تا آخرالزمان، تمام ثانيه‏ها سرشار از ابلاغ روشنش خواهند بود؛ «...وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِينا...» مى‏رود، اما آن معبر خدا، نشانى را كه نشانمان داد، بن‏بست نيست.

حتى هيچ كوچه‏اى بن‏بست نيست. هميشه خانه‏اى در انتهاى كوچه وجود دارد. هرچند شايد درش را سوزانده باشند!

سوگواره

روح‏الله حبيبيان

ملائك، بر سر و سينه‏زنان، در اطراف حجره محقر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله طواف مى‏كنند و به فاطمه كه غريبانه در گوشه‏اى اشك مى‏ريزد، تسليت مى‏گويند.

حسن و حسين عليهماالسلام ، صورت بر سينه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گذارده، بى‏اختيار اشك مى‏ريزند.

آن سوتر، على مرتضى عليه‏السلام با چشمانى پر اشك، سر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به دامن گرفته، زير لب مى‏گويد: «اِنّا للّه‏ِ وَ اِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»؛ اى حبيب قلب‏هاى ما! با رفتنت مصيبتى بر ما وارد شده و چه عظيم است مصيبت تو...!

كوبنده در كيست؟

عربى هستم و مى‏خواهم با رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ملاقات كنم... و اين سومين بار بود كه همين جواب از پس در، در پاسخ پرسش فاطمه عليهاالسلام كه با حزن مى‏پرسيد «كيست در را مى‏كوبد؟» به گوش مى‏رسيد. زهرا عليهاالسلام مى‏خواست اين بار نيز بيمارى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و حال ناگوارش را يادآور شود و از باز كردن در، امتناع كند؛ صداى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، لرزه بر اندامش افكند: «زهرا جان! اين كوبنده در، برادرم عزرائيل است كه براى قبض روح من آمده و او جز اين خانه، بر در هيچ خانه‏اى اذن ورود نمى‏گيرد...» اشك‏هاى زهرا عليهاالسلام بى‏اختيار جارى مى‏شود؛ در گوشه‏اى مى‏نشيند... .

لرزش شانه‏هاى او كافى است تا حسن و حسين عليهماالسلام ، اندوه مادر را دريابند. خود را روى سينه پيامبر مى‏اندازند و سخت مى‏گريند.

ـ نه على‏جان! ايشان را از روى سينه‏ام برندار كه با بودنشان، راحت‏تر كوچ خواهم كرد.

و چيزى نگذشت كه ديگر كلامى از آن دردانه هستى به گوش نرسيد.

مدينه؛ غم‏زده‏اى ناگزير در اين داغ

محمدكاظم بدرالدين

رنگ سوگ، لحظات را احاطه كرده است.

دامن قصايد عربى اشك‏آلود است. اين داغ كجا و طاقت تنگ ايام كجا؟

از مدينه مپرس كه غم‏زده و جامه‏چاك، در گوشه‏اى نشسته است و ناگزير است در اين اندوه. مدينه، با همه دقيقه‏هايش، به سمت شب مرثيه چرخيده است. امان از قدرت بازوى چرخ! چاره چيست؟ تا بوده همين بوده كه بر خاك تيره، رنگ و بوى سفر را نگاشته‏اند و اين راهى است كه ادامه دارد.

همراه با منش صبح

كتاب ياد، ورق مى‏خورد و فصلى پيش رو مى‏آيد كه كوچه‏هاى درد و فقر را، التيام عطر تو آرامش مى‏بخشيد.

درخت ياد، برگ‏هايش چه سبزند كه از سرشاخه‏هاى آن، بوى وحى و قرآنى كه تو آوردى، برمى‏خيزد.

مجموعه عشق، همان گفتار و رفتارى است كه آوردى. به راستى انسان از خودش هيچ نداشته است و همه آراستگى و وقار بشر، در سايه اقتدا به تو، جان گرفت.

دل اگر با شهد گفتار و رفتارت نياميزد، بى‏شك ساكن هميشگى پاييز است.

واژه‏هاى «نهج الفصاحه»ات، از قبيله خورشيد نازل شده است تا دل‏هاى ما را دسته دسته به مهمان‏خانه ملكوت بكشاند.

اينك اين تنهايى ما و غمگنانه‏ترين تصوير انسان در كنار پرسشى دردناك.

چگونه با اين غم كنار بياييم؟!

گلاب صلوات

نام تو فراتر از همه زمان‏ها ايستاده است.

محفل‏هاى درخشان، صلوات مى‏فرستند و فضا را با رحمت خرم از نامت، عطرآگين مى‏كنند.

درود بر تو، شعله‏هاى عشقى است كه از قلب ما برمى‏آيد. يا محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ! براى انسان اين اندازه عمر، كم است كه از تو بگويد.

زمين، كسى را گم كرده است كه...

رقيه نديرى

زمين، كسى را گم كرده است؛ كسى كه رد گام‏هايش، بهشت را به ارمغان جاى گذاشت و دست‏هاى بر آسمان برآمده‏اش، باران را به خشكسالى خالى مى‏آورد؛ كسى كه بودنش، كابوس را از خواب كائنات سترده بود؛ او كه نامش، بر جاهليت زمين تاخت و فطرت‏ها را به اوج پاكى برد.

محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فخر آفرينش بود؛ امين كوچه باغ‏هاى مكه ديروز؛ امانت‏دار نخل‏هاى به بار نشسته مدينه امروز.

از خانه‏ها، صداى اندوه مى‏آيد و مردى كه مست نيست، راه را بر گريه و شيون مى‏بندد و ديوانه‏وار شمشير مى‏چرخاند كه پيامبر چون موسى عليه‏السلام نزد پروردگارش رفته و باز نخواهد گشت. كلمات، بند آمده‏اند و مرد مى‏خروشد و شمشير مى‏چرخاند، تا اينكه كسى بر سرش فرياد مى‏زند: آرام باش. «محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پيامبرى است كه پيش از او، پيامبرانى آمده‏اند و رفته‏اند؛ آيا هرگاه بميرد يا كشته شود، عقب‏گرد مى‏كنيد؟»

ديگر ترديدى باقى نمانده است و دلى نيست كه نسوخته باشد.

على عليه‏السلام همچنان چشم به راه مانده است تا كسى فارغ از دنيا، بيايد و او را در امر پيامبر مشايعت كند.

در كلبه احزان فاطمه عليهاالسلام

رزيتا نعمتى

بى‏تو پژمردم، شكستم، سوختم، اى شيواترين مقدمه نوبهار، اى امين‏ترين مرد قبيله عشق! پس از تو، بوى بيگانه كوچ، قلب فاطمه عليهاالسلام را در سرايى آغشته به عطر خاطراتت، چنان فراگرفت كه همسايگان، در هاى‏هاى روز و شب زهرا عليهاالسلام ، طاقت از كف دادند.

حرا خاموش و كوچه‏هاى بنى‏هاشم، سيه‏پوش شدند و كائنات، كلبه احزان و آسمان، اشك‏ريزان شد. خبر در شهر پيچيد: مصطفى، همسايه ديوار به ديوار خدا، فخر خلقت، حرمت عالم و نگين خاتم، تا فراسو پر كشيد.

بدرود اى چكيده قرآن!

يا رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ! وقتى تو را مرور مى‏كنم و به واقعه رفتنت مى‏رسم، چراغ‏هاى واژه خاموش مى‏شوند؛ آن‏گاه تو را كه بر لب مى‏آورم، هزار خورشيد قيام مى‏كنند و در تلاطم عشقت، دلم را روشن مى‏كنند. طبيب دل‏هاى خسته! اينك لب فرو بسته و زمين را مبتلا به عطشى هميشگى كرده‏اى.

چه تلخ است ماجراى مبهم انسان كه به سرگردانى دنياى پس از تو مى‏گريد!

يا رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، اى چكيده قرآن! آخرين خطبه عشق، غزل رفتن تو بود. اهل زمين تا آمدند به خود برسند، پر كشيدى و نور جمالت را به آسمان‏ها بخشيدى.

«بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران»

سعدى

تو را نشناختند

زهرا جان! در فراق پدر مى‏گريى و هنگامه ابرى چشمانت، شهر را بر هم زده است؛ بگذار اين به خواب رفتگان بخوابند!

زهرا جان! تمام سوره‏ها نازل شدند و اينان از خواب سنگين جهالت برنخاستند و اگر نبود اين‏چنين، تشت خاكستر بر فرق علت آفرينش نمى‏ريختند. تنها تو مى‏دانى كه محمد كه بود؛ امتزاج بصيرت و شمشير، بى‏تكلّف و لطيف مثل نسيم؛ لبريز از تحمل كوچه‏هاى سنگ‏باران و شكنجه ياران، لبريز از غمى هميشگى و پنهان و روحى بى‏كران، پر از عطر اذان و ضربه‏هاى خزان، سوره سرخ ايثار و آيه سبز بهار.

بدرود كه دستان قلم در فراق تو آتش گرفته‏اند!

ناشر آخرين دفتر خدا

يا رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ! روزى كه براى عشق، درهاى خلقت را گشودند، تنها به تو اذن دخول دادند و خداوند، 63 جرعه از تو بيشتر بر اهل زمين نچشانده بود كه مستى حضورت را بازپس گرفت. تو خيال بلند يك پرواز بودى كه از ابتدا، پاى بر زمين ننهادى؛ گرچه خورشيد را در دستى و ماه را در دست ديگرت گذاشتند.

اى ساقى! ناز چشمت جبرئيل را نامه‏رسان عشق تو با دوست كرده بود. مى‏روى و از تنفس تو، دوازده شاخه گُل مى‏رويند تا به تفسير تو برخيزند.

اى ناشر آخرين دفتر خدا، اى كاش كتاب عمر تو سر نيامده بود!

زيرنويس

يا رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ! مثل تو ديگر در پهنه زمين تكرار نخواهد شد، اما با تكرار صلوات بر تو، نور حضورت را در قلب خود احساس مى‏كنيم.

با غروب آفتاب تو، كعبه تا قيامت سيه‏پوش گشته و زمزم، اشك عزا به رخسار مكه مى‏ريزد.

واپسين نفس‏هاى مهربان

سودابه مهيجى

درياى بى‏كرانه‏اى كه اينك در بستر آرميده است و نفس‏هاى مهربانش به شماره افتاده‏اند، سال‏هاى سال، ستون‏هاى عرش را بر دوش كشيده و عمرى، دليل هستى بوده است.

خسته است. شايد اين لحظه‏هاى در بستر افتادن، قدرى به آغوش آرامش ببرند آن چشم‏هايى را كه هرگز آسوده‏خاطر نخوابيده‏اند؛ چشم‏هايى كه شب تا صبح، به آسمان خيره بود و نگران سرنوشت اهالى خاك، تمام دعاهاى خيرخواهش را به درگاه خدا مى‏برد.

... چگونه اين همه سال رنج پيامبرى را بر دوش كشيدى و «لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرا»، ورد زبانت بود!

چگونه اين همه دويدى با گام‏هايى كه لحظه‏اى نياسودند و جز مشقت، سرنوشتى نداشتند؟ از مكه به مدينه، از نيمه‏شب‏هاى تهجّد به معراج، از خندق به خيبر و اُحد و بدر... از حرا به شعب ابى‏طالب... چه فرسنگ‏هاى جان‏فرسايى را پشت سر گذاشتى!

هميشه نگران «امت» بودى

ديگر تمام شد؛ تمام آن روزهاى بى‏قرارى و شب‏هاى بى‏خواب كه گمراهىِ مردمِ زمانه، تو را آسوده‏خاطر نمى‏گذاشت؛ تو را كه در همه لحظه‏ها، براى رونق سفره‏هايشان و براى خاطر روشناى خانه ذهن و دلشان، خواب و خور نداشتى. ديگر آرام باش كه پروردگار، بار سنگين نبوت را از شانه‏هاى پرطاقت اين همه سال تو برگرفت و تو، امانت خطير خويش را به منزل مقصود رساندى.

آه از دل مهربان تو اى رحمة‏للعالمين كه در اين واپسين نفس‏ها مدام زير لب زمزمه مى‏كنى: امّتى، أمّتى...

نام هميشه جارى

ديگر اين كوچه‏ها، صداى گام‏هاى كسى را نمى‏شنوند كه سپيده را در رگ‏هاى شهر جارى مى‏كرد و پرندگان، جاى پايش را بوسه مى‏زدند و فرشتگان، در رشحات وضويش غسل مى‏كردند؛ همان مردى كه از فراز بام خانه‏ها، باران خاكروبه بر سرش مى‏باريد و او به عيادت اين جفاى بى‏حرمت مى‏رفت.

تا هنوز و هميشه، حنجره مؤذنان توحيد به شوق او فرياد مى‏شود و گلدسته‏هاى زمين، به بلنداى نام او تكيه دارند؛ رسول مهربانى كه خدا به او فرمود: «براى اين امت فراوان دعا كن كه دعاى تو مايه آرامش آنهاست...».

چلچراغ عظيم آفرينش

سيده زهرا برقعى

انگار تاروپود آدمى را با فراموشى بافته‏اند! هميشه كار ما، همين است. تا داشته‏ايم، نديده‏ايم. به محض از دست دادن، يادمان افتاده است كه چيزى، از لاى انگشتانمان سر خورده و افتاده... دست‏هامان تهى، دل‏هامان افسرده، تن‏هامان رنجور و خسته... .

«تو»، نور بودى؛ شعله شمعى در كوران تاريكى بى‏انتهاى تاريخ.

«تو»، آب بودى؛ چشمه‏اى در ميان كهنگى و تحجر افكار.

اين، «ما» بوديم كه شوريدگى نمى‏دانستيم. نياموخته بوديم كه با «تو»، مى‏شود تا يك قدمى خدا رفت. نياموخته بوديم كه «تو»، رسول مهربانى و عطوفتى و تو را و ما را، شكافى عميق از همديگر جدا مى‏كرد.

عرشى خاك‏نشين سرزمين دنيا

رنجى كه تو براى امتت به جان خريدى، با هيچ رنجى در عالم قابل قياس نيست. كوه اگر بود، زير بار آن مسئوليت خطير، خرد مى‏شد. آسمان اگر بود، ترك برمى‏داشت... كسى را ياراى هم‏صحبتى با خدا نبود؛ كسى كه خاكى باشد، اما به راه‏هاى آسمان واردتر باشد.

واسطه خدا و اهل زمين!

تو پذيرفتى. تو لرزيدى از خوف الهى و پذيرفتى كه دشنام بشنوى. پذيرفتى كه همه خاكسترهاى عالم از همه پشت‏بام‏هاى دنيا بر سرت فرود آيد. پذيرفتى كه سنگ‏ها، همگى روانه پيشانى‏ات شوند، اما واسطه‏اى باشى براى خدا و اهل زمين. منجى باشى براى جهل مركبى ازلى كه در تاروپود آدمى رسوب كرده و مانده بود. «رحمة‏للعالمين» باشى براى ريزترين و درشت‏ترين موجود هستى.

آه، اى ناخدا، بگو چه كنيم

سودابه مهيجى

آه يك عمر ساكنان زمين، زخم بودند روى سينه تو

اينك اين لحظه‏هاى پايانى است پيش روى تو و مدينه تو

چشم در چشم بى‏قرارى شهر، روى در قبله بسترى شده‏اى

شعله مى‏افكند به جان زمين اين نفس‏هاى آخرينه تو

آه اى ناخدا بگو چه كنيم بعد ازين با بعيدِ ساحل دين؟

ما كه يك عمر در امان بوديم از غم موج، در سفينه تو

بايد از تيرگىّ بعد از تو به چراغى دوباره دل، خوش كرد

دل تاريخمان نمى‏لرزد نزد ميراث بى‏قرينه تو

مى‏روى چشم‏هاى غمناكت نگرانِ ادامه توحيد

خاطرت جمع! مؤمنان هستند پاسبانانِ اين دفينه تو...

سوگنامه غریبی در دیار غریبان ( قطعه ادبی محرم)

 

چشمانش را که گشود، موج نگاهش را به دریای نگاه عمه فرستاد. عطر نوازشگر دستان عمه را در هوای ساکت خرابه بویید. غنچه کبودش را از هم گشود و فریادی به بلندی بام‏های دنیا در حنجره‏اش جان گرفت و همچون نجوایی غریب به گوش رسید که: بابا...

ترنم درد آفرین نهیبش پنجه‏ای دردناک شد که بر دل‏ها چنگ انداخت و باران، آشیانه چشمان همگان را با خود شستشو داد. صدای شیون ملائک به گوش می‏رسید. در آن گوشه خرابه، بر پیکر شب، سیاهی سایه افکنده بود و ماه از شرم روی سه ساله دختری، رخ در نقاب کشیده بود. شهر در پس پرده‏های غبار آلود غفلت و جهالت خفته بود که ناگاه فریادی به بلندای تاریخ، چشمان غنوده در بی خبری را بر آشفت، مجسمه ظلم و فساد که در شرارت خود فنا گشته بود، تلاطم شب را به اوج رسانید آن گاه که حیرت زده پرسید: چیست این صدا؟... و پاسخ شنید: سه ساله دختری بابا می‏خواهد. آنگاه خنده‏ای کریه سر داد و جغدان شوم به شب نشسته با او همنوا شدند. طبق نور وارد خرابه شد و عطر بابا فضای جان‏ها را از آن خود کرد.

ملائک آرام گرفتند تا سه ساله دختر به پیشواز طبق رود و جام جانش را با بوسه بر لبان پدر لبریز سازد.

عطر آسمانی پدر را به مشام جان خریده بود و می‏گشت و چشمان جستجوگرش را بر طبق پوشیده دوخته بود. زانو بر زمین نهاد آن گاه که طبق را مقابل چشمانش بر زمین نهادند. صدای تلاوت نور را شنید و نجوای دلنشین بابا...

عمه را نگریست که چشمانش خانه درد بود و زانو بر زمین نهاده بود.

چشم‏ها به او دوخته شده بود و آماده باریدن بود. آه و ناله افلاکیان به گوش می‏رسید و صدای مویه ملائک جان‏ها را به آتش می‏کشید. دست بر پرده نهاد و عمه چشمانش را بست. عطر الهی بابا را از پس پرده شنیده بود و حالا مشتاق دیدار چشمان همیشه سخنگوی بابا... و آن چه دید...

ارکان عرش لرزید و شهر با فریاد جان‏خراش سه ساله دختری غمدیده، از خواب غفلت به درآمد. عطر پاک چشم‏های بابا هوای خرابه را از آن خود کرد و نفس‏ها بوی عشق گرفت. جمله‏اش در سراسر تاریخ طنین انداز گشت: «... یا ابتاه! من ذاالذی خضبک بدمائک؟ یا ابتاه! من ذاالذی قطع وریدیک؟ یا ابتاه! من ذاالذی ایتمنی علی صغر سنی؟...»

لب بر لب خونین پدر نهاد و هرم داغ عاشورا دوباره در تمام لحظه‏های خرابه پیچید. با دستان کوچکش تمام مرثیه‏ها را مقابل دیدگان پدر ورق زد و سوگنامه غریبی را در دیار غریبان به نجوا نشست. دوباره غروب عاشورا زنده شد و دوباره داغ اندوه سنگین‏تر از هر زمان دیگری جان‏ها را نواخت و قلب‏ها را گداخت.

آن گاه که تاول پرخون پاهایش را در معرض دیدگان پدر نهاد، آخرین جرعه‏های عشق را از لبان پدر نوشید و عطر آسمانی پدر را به کام جان خرید و این آغاز صبحی بود با طراوت و روشن در زندگی رقیه سه ساله! صبحی که جان او را پیوندی داد ابدی با جان عاشق پدر، و ملائک شیون کردند و صدای مویه شان در افلاک طنین انداز شد و خرابه شام ماند و نجوای همیشه زنده دخترکی دردمند در هجران دردآلود پدر و شام ماند و شرمندگی‏اش که تا همیشه تاریخ رنج و محنت دختری سه ساله را به دوش خواهد کشید.

عمه ماند و دردی افزون که بار امانت از دستش افتاد و نوگلی نازدانه پرپر شد؛ پیش از آن که عطر روح بخش پدر را دوباره از فضای شهر مدینه بشنود و سر در آغوش رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله) بنهد و بغض با او بگشاید... و شام ماند و تمام غصه‏هایش و سوز و غربت دخترکی که همه تاریخ را با ناله‏هایش سوزاند!

زهرا رضائیان

قم

اذان بر مأذنه بیداری (قطعه ادبی محرم)

زینب سید میرزایی

نیم قرن، از غروبِ اندوهناکِ رحلت پیامبر می‏گذرد. آن گاه که رسالت مصطفوی، چون زلال جاری فرات، بر دل‏ها و اندیشه‏ها جریان داشت، زمانی که مردان مرد در رکاب برگزیده خدا، دین او را یاری کردند، کسانی هم بودند که پشت پرده صَلاح ؛ تزویرمندانه سِلاح براندازی اسلام را تیز می‏کردند و مهیای فرصتی ویژه بودند، تا ضربه کینه توزانه خود را وارد سازند.

آنان درصدد کِدر ساختن آبشار زلال اسلام بودند و هنوز کفن پیامبر خشک نشده، آن کردند که نباید می‏کردند.

سران توطئه با هم نشستند  دل و پهلوی عصمت را شکستند

آنان حرمت شکنی را از آن جا آغاز نمودند که سلامِستان هر روز پیامبر بود. از اهل خانه‏ای که رسول خدا بر آنان درود می‏فرستاد که: «السلام علیکم یا اهل بیت النبوة»

عدالت علوی به بند ستم کشیده شد و فاطمه (علیهاالسلام) و علی (علیه‏السلام) و حسن (علیه‏السلام) در تنهایی بی وفایی زراندوزان، جام شهادت را نوشیدند.

و گذر روزها، تاریخ را از زمان زندگانی رسول خدا، دور و دورتر می‏کرد و سال 61 ه . ق فرا می‏رسد، سوّمین امام، روشنی دیدگان پیامبر، رسالت راهبری و پیشوایی مسلمین را بر دوش می‏کشد و از سویی، پس از مرگ معاویه، فرزندش یزید بر تخت خلافت تکیه می‏زند.

تا دیروز معاویه کینه‏اش را به دین با پرده تزویر و ریا می‏پوشاند و عوامفریبانه مردم را به پیروی از خود و مخالفت با برگزیدگان خدا و رسولش، فرا می‏خواند. و این عوامفریبی‏های رذیلانه، روحیه دین مداری و اطاعت پذیری را در نهاد امّت اسلام به ورطه فراموشی و نابودی کشانده بود که آنچنان با روی کار آمدن فرزند معاویه، زمینه کاملاً فراهم بود، که یزید شمشیر هجمه را از رو بربندد.

در واقع تزویرهای پیشین، چونان موریانه، ایمان مردم را از درون خورده بود و تنها از اسلام برای آنان جز ظاهری و پوسته‏ای باقی نگذاشته بود.

آنان چنان بر فرهنگ و اندیشه مردم کار کرده بودند که مردم بیش از اینکه به فکر حفظ دین و ارزش‏های دینی باشند، در اندیشه شکم و جیب و مقامشان بودند و این شد که به راحتی بوزینگان بر کرسی خلافت «انسان کامل» تکیه می‏زدند و بالا و پایین می‏رفتند، و حق در کوچه‏های تنهایی مظلومانه رها شده بود.

یزید همه را به بیعت با خود فرا می‏خواند، حتی حسین بن علی (علیه‏السلام) را!

اگر امام با او پیمان می‏بست، این بیعت «در باغ سبزی» می‏شد، برای یکّه تازی‏های یزید، در مبارزه فرهنگی با اندیشه اسلامی و دین‏داری تا سرحدّ ظاهرگرایی تنزل می‏یافت.

امّا حسین (علیه‏السلام)، پاره تن رسول خدا، تن به ذلّت بیعت نداد، و بقای دین را با خون پاک خود و یارانش امضا نمود.

امام حسین (علیه‏السلام) اذان بیداری را بر مأذنه جهان سر داد و مرگ سرخ را سعادت دین مداران اعلام نمود که: «... لا اری المَوْت الا السعادة»

و با اندیشه شهادت طلبانه او بر فرهنگ سکولار یزیدی در طول تاریخ خط بطلان کشیده شد. و تفکّر عاشورایی، تاریخ را به اقامه نماز دین‏مداری با اقتدا بر نهضت سرخ محرّم فراخواند.

حسین (علیه‏السلام) اذان الرحیل سرداد، امّا گویی در مردم، روح مرگ دمیده بودند.

برق شبتابگون سیم و زرهای بنی امیه، چشم حقیقت نگرشان را کور کرده بود. حتی حرکت‏های محدود و مقطعی آنان نیز در مواجهه با وعده و وعیدهای شیطانی فرزندان امیّه، به سکوت و سکون کشیده می‏شد.

و کاش تنها سکوت و سکون بود، که زرق و برق‏های ابی‏سفیانی آلِ شیطان، آنان را تا به حدی به رذیلت کشاند که بر فرزند رسول خدا شمشیر کشیدند و آب را بر آنان حرام دانستند و به حریم خاندان پیامبر جسارت کردند.

و تنها هفتاد و دو ستاره، در رکاب خورشید شمشیر زدند، و خونین پَر به شفق نشستند. هفتاد و دو دلباخته در مقابل دریایی از تاریکی ایستادند، تشنه‏کام از روشنای حق دفاع کردند، و به کهکشان سرخ شهادت پیوستند، و درجه افتخار دعای حسین را برای خود خریدند.

و ما، از ارتفاعات بلند ایمان و بالندگی، تابناکی این خیزش دینی ـ الهی را از پنجره قرن‏ها و اعصار به تماشا نشسته‏ایم. و صدای امام حسین (علیه‏السلام) را با گوش جان می‏شنویم که به یاری خود، فرامان می‏خواند.

انگشت اشاره اباعبدالله به سمت آنانی است که عاشورا را به باور ایستاده‏اند و زمین و زمان را کربلا می‏دانند؛ به سمت من و تو، به سمت ما. به شرط آنکه به لهجه عشق سخن گوییم، و به تمامیت دلدادگی، ایمان بیاوریم، و به «شهادت» شهادت دهیم، آیات اطاعت از امام را تلاوت کنیم. و امروز حسینی بودن ما در اطاعت پذیری‏مان از ولی فقیه زمان، فرزند فاطمه، سیدعلی حسینی خامنه‏ای، معنی می‏شود.

باید در پی او و همراهش زمینه‏های علمی، فکری، فرهنگی، اعتقادی و اقتصادی را به گونه‏ای فراهم آوریم تا خورشید ظهور از افق آرزوهامان طلوع کند.

و ما دست در دستان علی گونه او پرچم رشادت را در صبح گاه ظهور در حالی که تمام عالم «خبردار» در مقابل این پیروزی عظیم صف کشیده‏اند، تقدیم مولایمان حضرت ولی عصر (عج) نماییم. همان مولا و امامی که منتقم خون خورشید به شفق نشسته کربلاست.

حسین(ع)، كربلایی نیست، جهانی است.(قطعه ادبی محرم)

عزاداری، احیاء خط خون و شهادت، و رساندن صدای مظلومیت آل علی به گوش تاریخ است.

«اشك»، زبانِ دل است و «گریه»، فریاد عصر مظلومیّت.

رسالت «اشك»، پاسداری از «خون شهید» است.

عزاداران حسینی، پروانگانی شیفته نورند كه شمع محفل‏آرای خویش را یافته و از شعله شمع، پیراهنِ عشق پوشیده‏اند و آماده جان باختن و پرسوختن و فدا شدن‏اند.

عزاداری برای شهید كربلا، انتقال «فرهنگ شهادت» به نسلهای آینده است.

عزاداری، شور و عاطفه را از شعور و شناخت، بر خوردار می‏سازد و ایمان را در ذهن جامعه هوادار، زنده نگه می‏دارد.

عمیقترین پیوندها میان عقل و عشق و عاطفه و برهان، در سایه عزاداری برای عاشورا شكل می گیرد.

«منا» یك قربانگاه بود، و... «كربلا»، قربانگاهی دیگر تنها هاجر و ابراهیم نبودند كه «اسماعیل» را به «مذبح» آوردند، محمد و علی و فاطمه(ع) نیز «حسین» را به قربانگاه عشق فرستادند.

برای رسیدن به كربلا، باید اراده‏ای آهنین، قلبی شجاع و عشقی سوزان داشت و در این سفر، باید رهتوشه‏ای از صبر و یقین، پاپوشی از توكّل، سلاحی از «ایمان» و مَركبی از «جان» داشت، تا به منزل رسید، چرا كه راه كربلا، از «صحرای عشق» و «میدان فداكاری» و پیچ و خم خوف و خطر می‏گذرد.

زائر حسین(ع) باید تمثیلی از شداید و رنجها و سوز و گدازها و خوف و عطشها را در خویش پدید آورد و كربلایش «كرب» و «بلا» باشد.

دانشگاه كربلا باز است و شاگرد می‏پذیرد، از هر جا كه باشد، هركه باشد...

محرّم، فروردین جانهاست و بهار ایمانهای سست شده و طراوت اندیشه‏های مرده و افسرده و خوابیده، و شكوفایی غنچه‏های بسته بیداری و آگاهی و ایثار و فداكاری است.

محرّم، وجدان همیشه بیدار تاریخ، و گلوی هماره فریادگر زمان است.

محرّم، ماه پاسداری از حرمت انسان است.

محرّم، حریم ایمان و حصار قرآن است.

محرّم، اهرم حركت دهنده انسانها و پدیدآورنده شورشهای شیعی و نهضتهای علوی و قیامهای مكتبی است.

حسین(ع) پیامهای شفابخشش را، همه ساله بر بالهای سرخ شهادت می‏نویسد و پیكهای رهایی را بر موجهای محرّم و عاشورا سوار می‏كند.

كلاسهای كربلا - كه در همه جاست - حتی بدون یك روز تعطیلی، به من و تو و به همه آنانكه به نجات «انسان» می‏اندیشند، می‏آموزد. چرا كه : هر روز عاشوراست و هر جا كربلاا

«غدیر علی»، «حرای محمّد» است، در جلوه‏ای پس از بیست و سه سال.

«عاشورای حسین»، دادخواهی غدیر علی(ع) است، پس از نیم قرن مظلومیّتِ حقّ.

«عاشورا»، سقّای تشنه كامانِ عزّت است،عاشورا، انفجاری از نور و تابشی از حق بود كه بر «طور» اندیشه‏ها تجلی كرد و «موسی خواهان» گرفتار در «تیهِ» ظلمت را از سرگردانی نجات بخشید.

عاشورا درخششی بود كه در دل دشمن، ترس ریخت و در دل دوست، امید آفرید و مردگان را بیدار ساخت و غافلان را به هوش آورد و «شب» را تا پشت دروازه‏های شهر شرك و قلعه نفاق، تاراند.

گرچه در آن نمیروز سرخ، در آن صحرای آتشگون، در آن كربلای «آزمایش»، قیام قیامت در خون نشست، ولی فریاد رسایت در عمق زمان برخاست.

ای حسین!... گرچه در آن «نینوا» نای حقیقت‏گوی تو را بریدند، امّا ... نوای «حق، حقِ» تو در تاریخ، همچنان ماندگار شد و جاودانه ماند.

ای حسین! كربلای تو، انقلاب آموز و انسان‏ساز نسلها و قرنها و سرزمینها بود و عاشورای تو، بارور سازنده لحظه‏ها و روزها و سالها.

حسین(ع) مرگ را «پل عبور» به آخرت می‏دانست و «بقا» را در «فنا» می‏جست و «پیروزی» را در «شكست»! «زندگی» را در «مرگ» می‏دید و «ماندن» را در «رفتن» و «حضور» را در «غیبت» می‏شناخت و «شهادت» را حضور جاودانه در تاریخ می‏دانست و مرگ را برای فرزندان آدم، همچون گلوبندی زیبا برسینه دختری جوان، شایسته می‏دید.

حسین(ع) شناگر دریای خون بود و رهپوی وادی عشق. و در قربانگاه خود، در آخرین لحظات نیز، سرود توحید و رضا خواند.

حسین(ع)، كربلایی نیست، جهانی است.

حسین(ع)، هم «راه» است و هم «راهنما». هم كاروان است و هم قافله سالار.

حسین(ع)، كشتی نجات و مشعل هدایت است.

هنوز هم بشریّت، تشنه درسهای «مكتب عاشورا»ست، مكتبی كه الفبای آن، فداكاری، جانبازی، خلوص و خدامحوری است.

حسین(ع)، چشمه‏ای از حقیقت و حرّیت است كه تا ابد كام تشنگان آزادی را سیراب می‏سازد.

اگر در کربلا غوغا نمی‌شد کس نمی‌فهمید ... چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود

آن روز که آهنگ سفر داشت حسین (ع)

از راز شهادتش خبر داشت حسین (ع)

 

از بهر سرودن یکی قطعة سرخ

هفتاد و دو واژه در نظر داشت حسین (ع)

باز طوفانی شده دریای دل

موج سر بر ساحل غم میزند

باز هم خورشید رنگ خون گرفت

بر زمین نقشی ز ماتم میزند

 

 

باز جام دیده ها لبریز شد

باز زخم سینه ها سر باز کرد

در میان ناله و اندوه و اشک

حنجرم فریادها آغاز کرد

 

 

می نویسم شرح این غم نامه را

داستان مشک و اشک و تیر را

می نویسم از سری کز عشق دوست

کرد حیران تیغه شمشیر را

 

 

گوئیا با آن همه بیگانگی

آب هم با تشنگان بیگانه بود

در میان آن همه نامردمی

اشک آب و دیده ها پیمانه بود

 

 

تیغ ناپاکان برآمد از نیام

خون پاکی دشت را سیراب کرد

خون خورشید است بر روی زمین

کآسمان تشنه را سیراب کرد

 

 

می شود خورشید را انکار کرد؟

زیر سم اسبها در خاک کرد؟

می شود آیا که نقش عشق را

از درون سینه هامان پاک کرد؟

 

 

گر نشان عشق را گم کرده ایم

در میان آتش آن خیمه هاست

گر به دنبال حقیقت میرویم

حق همینجا حق به روی نیزه هاست

 

 

گریه ها بر حال خود باید کنیم

او که خندان رفت چون آزاد شد

ما سکوت مرگباری کرده ایم

او برای قرنها فریاد شد ...

 

بازهم در ماتم روی حسین

باز هم در سوگ آن آلاله ایم

یادتان باشد حیات عشق را

وامدار خون سرخ لاله ایم

 

زيارت عاشوراي ابا عبدالله

 

السلام عليک يا اباعبدالله ...السلام عليک يا ابن رسول الله، السلام عليک يا ابن امير المؤمنين و ابن سيد الوصيين، السلام عليک يا ابن فاطمه سيده نساء العالمين، السلام عليک يا ثاره الله و ابن ثاره و الوتر الموتور، السلام عليک و علی الارواح التی حلت بفنائک، عليکم منی جميعا سلام الله ابدا ما بقيت و بقی اليل و نهار يا اباعبدالله لقد عظمت الرزيه و جلت و عظمت المصيبه بک علينا و علی جميع اهل الاسلام و جلت و عظمت مصيبتک فی السماوات علی جمیع اهل السماوات، فلعن الله امه اسست اساس الظلم و الجور عليکم اهل البيت، و لعن الله امه دفعتکم عن مقامکم و ازالتکم عن مراتبکم التی رتبکم الله فيها، و لعن الله الممهدين لهم بالتمکين من قتالکم، برئت الی الله و اليکم منهم و من اشياعهم و اتباعهم و اوليائهم، يا اباعبدالله، انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم الی يوم القيامه، و لعن الله آل زياد و آل مروان، و لعن الله بنی اميه قاطبه، و لعن الله ابن مرجانه و لعن الله عمر بن سعد و لعن الله شمرا، و لعن الله امه اسرجت و الجمت و تنقبت لقتالک، بابی انت و امی لقد عظم مصابی بک، فاسال الله الذی اکرم مقامک و اکرمنی ان يرزقنی طلب ثارک مع امام منصور من اهل بيت محمد صلی الله عليه و آله، اللهم اجعلنی عندک وجيها بالحسين عليه السلام فی دنيا و الآخره، يا اباعبدالله انی اتقرب الی الله و الی رسوله و الی اميرالمؤمنين و الی فاطمه و الی الحسن و اليک بموالاتک و بالبرآئه ممن اسس اساس ذالک و بنی عليه بنيانه و جری فی ظلمه و جوره عليکم و علی اشياعکم، برئت الی الله و اليکم منهم و اتقرب الی الله ثم اليکم بموالاتکم و موالاه وليکم و بالبرائه من اعدائکم و الناصبين لکم الحرب و بالبرائه من اشياعهم و اتباعهم، انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و ولی لمن والاکم و عدو لمن عاداکم فاسال الله الذی اکرمنی بمعرفتکم و معرفه اوليائکم، و رزقنی البرائه من اعدائکم، ان يجعلنی معکم فی دنيا و الاخره و ان يثبت لی عندکم قدم صدق فی الدنيا و الاخره، و اساله ان يبلغنی المقام المحمودلکم عندالله، و ان يرزقنی طلب ثاری مع امام هدی ظاهر ناطق بالحق منکم، و اسال الله بحقکم و بالشان الذی لکم عنده ان يعطينی بمصابی بکم افضل ما يعطی مصابا بمصبيه مصيبه ما اعظمها و اعظم رزيتها فی الاسلام و فی جميع السماوات و الارض، اللهم اجعلنی فی مقامی هذا ممن تناله منک صلوات و رحمه و مغفره، اللهم اجعل محيای محيا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد، اللهم ان هذا يوم تبرکت به بنو اميه و ابن آکله الاکباد اللعين ابن اللعين علی لسانک و لسان نبيک صلی الله عليه و آله فی کل موطن و موقف وقف فيه نبيک صلی الله عليه و آله، اللهم اباسفيان و معاويه و يزيد بن معاويه، عليهم منک اللعنه ابد العابدين، و هذا يوم فرحت به آل زياد و آل مروان بقتلهم الحسين صلوات الله عليه، اللهم فضاعف عليهم اللعن منک و العذاب، اللهم انی اتقرب اليک فی هذا اليوم وفی موقفی هذا و ايام حياتی بالبرائه منهم و اللعنه عليهم، و بالموالاه لنبيک و آل نبيک عليه و عليهم السلام... اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد و آخر تابع له علی ذلک، اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا... السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک، علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهارو لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم، السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین... اللهم خص انت اول ظالم باللعن منی و ابدا به اولا ثم العن الثانی و الثالث و الرابع، اللهم العن یزید خامسا و العن عبیدالله بن زیاد و ابن مرجانه و عمر بن سعد و شمرا و آل ابی سفیان و آل زیاد وآل مروان الی یوم القیامه... اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم،الحمدلله علی عظیم رزیتی،اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین، الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام . ... اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسین علیه السلام،و جعلنا و ایاکم من الطالبین بثاره مع ولیه الامام المهدی من آل محمد علیهم السلام . ...

                       التماس دعا ... ... ... بياباني تشنه باران

 
 
 

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ

 به ام البنین خبر رسید که حسین را در کربلا کشتند
می دانید چه پرسید.....؟
پرسید : مگر عباس نبود ......

     

   

باز از راه محّرم غم رسید

از زمین و آسمان ماتم رسید

 

خرقه ها را بار دیگر تن کنید

آتشی در قلب این خرمن کنید

 

طبل و شیپور عزا را سر دهید

هفت اقلیم عطش را در دهید

 

ورد صوفی "حا" و "سین" و "یا" و "نون"  

يك نماز از جنس دريا رنگ خون

 

حای آن، حامیم ذات کبریا

سین آن سرها ز پیکرها جدا

 

یای آن یکتا پرست و یذکرون

نون آن باشد قسم بر یسطرون

 

سینه از درد فراقت خسته است

دل به روی غیر تو او بسته است

 

هیچ دانی در دلم جا کرده ای؟

عرش حق، شش گوشه بر پا کرده ای...

 

عشق بازی با تو معنا میشود

نور حق با تو هویدا میشود

 

السلام ای شاه مظلوم و غریب

السلام ای آیه ام من یجیب

 

السلام ای نور چشم مصطفی

السلام ای خامس آل عبا...

 

قطعه ادبی در مورد محرم و عاشورا

آخر ذى الحجه، علم و كتل‏هاى «تكيه» را بر پا مى‏كنيم. آب و جارو، آماده كردن ظرفها براى ده شب عزادارى.

چند روز مانده به محرم بايد شروع كنيم به تمرين تعزيه‏اى كه هر ساله از شب اول اجرا مى‏شود. مشكل هم درست از همين نقطه آغاز مى‏شود. از همين لحظه انتخاب «نقش».شمشير و لباس و كلاهخودِ سبزها را مى‏ريزند اينطرف. لباس و ادوات قرمزها را هم آنطرف. منتظر انتخاب. در تعزيه كربلا، سياهى لشكر يا نقش‏هاى ميانى اصلاً وجود ندارد. فقط دو جور نقش:«شبيه حسين و شبيه يزيد».اگر اين نشدى يعنى آن يكى هستى. يك دايره است آن وسط. هم همه ايستاده‏اند به تماشا دور تا دور. در تعزيه هم چيز شفاف مى‏شود. پشت صحنه‏اى نيست. پشت سبزها هم نمى‏شود قايم شد. وقتى دلت، وقتى لباس روحت قرمز است نور افكن‏ها كه كار بيفتد، همه مى‏بينند چه كاره هستى!در همه تاريخ آدم‏هاى مثل ما زير آبى رفتند. آن پشت و پستوها قايم شدند. جورى كه درست معلوم نشود اهل كدام هستند تا هم از اين ور بخورند هم از آن ور. بعد يكدفعه يك بيابان بى آب و علف پيدا شد كه معادلات همه را ريخت به هم. جاى قايم شدن نداشت. حالا انگار كن مثل «زهير» هى راه قافله ات را كج كنى و از بيراهه‏ها بروى تا به كاروان امام حسين‏عليه‏السلام برخورد نكنى. بالاخره چى؟ بيابان مگر چقدر جاى فرار دارد؟بالاخره مى‏فرستند دنبالت: «زهير! تصميم ات را بگير»انگار كن بروى لاى سياه يزيد و توى خيمه‏ها قايم شوى، صدايت مى‏كنند: «حرّ! تصميم ات را بگير.» بدتر از همه آن شب كه چراغها را خاموش مى‏كنند و در دل تاريكى مى‏گويند: «اين شب و اين بيابان، تصميم ات را بگير.»عاشورا اگر اين «تصميم ات را بگير» را نداشت، خيلى خوب بود. هر چقدر كه مى‏خواستند ما گريه مى‏كرديم و به سر و سينه مى‏زديم. ضجّه وفغان واندوه، ولى موضوع اين است كه از همان صبح عاشورا كه خورشيد در مى‏آيد، همه، ذرات دور و بر آدم داد مى‏زنند «تصميم ات را بگير».حالا انگار كنيم ما لباس سبز و برقع سبز و همه چى را سبز برداشتيم و ايستاديم اين طرف. چى صدايمان كنند؟ «شبيه حسين»! اصل گرفتارى، اصل دروغ، همين جاست. كجاى جان ما شبيه حسين است؟ وقتى كه رنگ روح ما قرمز است، حالا حتى نيمه قرمز - اُمَّةً اَسَرَجَتْ وَاَلْجَمَتْ و تَنَقَّبَتْ!- گيريم لباس سبز بپوشيم، نور افكن‏ها ما را لو خواهند داد. در زيارتنامه نوشته: حسين عليه‏السلام صورت خداوند است، وجهُ اللّه. چه شباهتى بين ما و صورت خداوند است؟ «كريم» هستيم يا «رحيم» يا «عليم» يا دست كم‏كم‏اش «رَؤوفٌ بالعِباد»؟ ما چه جور سنخيتى با آن روح بزرگ داريم؟اين است كه هر سال، اين وقت «آخر ذى الحجه» همه مى‏نشينيم و عزا مى‏گيريم چه كنيم. دور تا دور صحنه دايره‏اى مى‏نشينيم و خيره به لباسها، گريه مى‏كنيم.تا كى؟ تا هلال ماه محرم در مى‏آيد. بعد يكهو چيزى يادمان مى‏آيد؟ يا شايد يادمان مى‏آورند. به ما مى‏گويند: «عشق هم خيلى كارها مى‏كند، اين را يادتان رفته؟» به ما مى‏گويند: «عشق، آدم را شبيه معشوق مى‏كند، پارسال كه بهتان گفتيم» به ما مى‏گويند:

«محبت، آخر آخرش به سنخيت مى‏رسد، به شباهت» به ما مى‏گويند: خدا نقاشى‏اش خيلى خوب است. رنگ روحتان را عوض مى‏كند. رنگتان مى‏كند- صِبْغَةَ اللَّهِ و مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللهِ صبغةً».يكهو همه چيز يادمان مى‏آيد.

همان طعم پارسالى مى‏آيد زير زبانمان. گُر مى‏گيريم، همان جور كه از عشق گُر مى‏گيرند. لباس‏هاى سبز را مى‏پوشيم. مى‏رويم روى صحنه و داد مى‏زنيم: «سلام بر روى خداوند».

 

غروب غمگين ( قطعه ادبی)

كاروان محزون نور، در غروب غمگين با پاهاي تاول بسته آهسته راه مي‌پيمايد. آسمان تيره است و با چشمان اندوه بار اين كاروان خسته را نظاره مي‌كند، خورشيد تيره غم‌نامة يك زن قهرمان را مويه كنان مرور مي‌كند، زمين سخت آشفته و اوضاع به‌هم ريخته است، هر يك از فرشتگان چندين نيستان ناله دارند زيرا يگانه حجت خدا در روي زمين با آه سوزناكي به سوي سرنوشت محتوم ـ كه همان شهادت در سرزمين كربلا است ـ به پيش مي‌رود، ابرها بس كه دلگيرند بي‌قرار و با رنگ خونين از اين سو به آن سو مي‌دوند، زمين لرزان، و به قضاي الهي تن در داده است. وگرنه تحمل چنين اندوه سنگين ناممكن است، و نزديك است آسمان از جنايتي كه به وقوع مي‌پيوندد فروريزد. چگونه مي‌توان آن حادثه را به تصوير كشيد كه دست ياراي نوشتن و قلم توان تحرير آن را ندارد.

 

اين كاروان پر از غصه مي‌رود تا در پهنة هستي عشقي بيافريند كه امام حسين (ع) خداي آن عشق و زينب پيامبر آن است. ايام حج و قرباني است ديگران رفته‌اند تا سنگ و گل را ببوسند و گوسفنداني را در خانة خدا قرباني كنند اما اين ناخداي كشتي عشق مي‌رود تا در پاي عشقبازي سر و عزيزانش را قرباني محبوب كند و حيات جامعة اسلامي را با خون تامين نمايد، زيرا جامعة اسلامي در حال احتضار به سر مي‌برد و نيازش به خون است تا دو باره زندگي‌اش را بازيابد، چه كسي بايد خون بدهد، اكنون كه كسي براي اين قرباني آماده نيست بايد طبيب، و آفريدگار عشق، خود و عزيزانش را در راه هدف بزرگ تقديم كند.

 

ديگران رفته‌اند تا خانة خدا را طواف نمايند اما امام حسين (ع) آمده است تا در كربلا خدا را ملاقات كند، ديگران رفته اند تا افتخار حاجي شدن را به دست آورند اما او آمده است تا دل را به دست آورد و حركت امام حسين (ع) اين پيام را دارد كه با تكيه زدن شخصي همچون يزيد بر مسند خلافت، حج فلسفه‌اش را از دست داده است.

 

قربانگاه امام حسين (ع) سرزمين كربلا است، ابراهيم و اسماعيل‌هاي ديگري به اينجا آمده‌اند تا به نداي حق لبيك گويند، ‌ابراهيم بدون قرباني، مدال افتخار «خليل» بودن را دريافت، اما از ديدن چنين صحنه انگشت حيرت بر لب نهاده و احسنت گويان حسين (ع) را مي‌ستايد، چگونه خداي ابراهيم حسين (ع) را برتر از ابراهيم قرار ندهد درحالي‌كه كودك و جوانش را در قربانگاه آورده است.

 

روز عاشورا مي‌رسد و زمين و زمان بغض در گلو دارند، پيامبر و فاطمه و علي: آغوش گشوده‌اند تا از مهمانان در خون طپيده استقبال نمايند. آه چه دستي بود كه حقيقت را سر بريد و چه تيري كه جرات كرد بر گلوي نازك و سپيد علي اصغر بنشيند گرچه گلوي كوچك علي اصغر پاره شد اما رشتة خونش دامن تاريخ را گلدوزي كرده، زينت آن گشت و اين نا جوان مردي تا ابد براي يزيد و يزيديان باقي ماند، گرچه حقيقت بر سر ني شد اما بلند تر از هميشه نمايان گشت.

 

زينب از اين پس تنهاست، با كوهي از مشكلات، هر گلي اين همه جفاي خار ببيند پژمرده مي‌شود اما زينب ام ‌المصائب و دست پروردة زهرا است و از مادر اين صبر و رنج كشيدن را به ارث برده است كه اين فرمودة مادر زينب است:

 

صبت عليّ مصائب لو انها                     صبت علي الايام عدن لياليا

 

آنقدر رنج ديده‌ام كه اگر بر روزگار تحميل مي‌شد به شب تيره مبدل مي‌گشت.

 

از اين پس پيام عاشورا بر دوش زينب است تا بيان كند كه: عاشورا با رنگ خون توأم و با شهادت همزاد است كه اگر شهيد كربلا و خون پاكش نبود، چه كسي در دل سنگرها آلاله مي‌كاشت، تا عطرش فضا را معطر سازد و اگر خون شهيدان نينوا نبود لاله‌هاي وحشي بيابان را چه كسي آبياري مي‌كرد و درخت خشكيدة عدالت را كه سيراب مي‌نمود، اگر خون گلوي اصغر نبود صحراي بي‌رونق انسان از چمن خالي بود و نسيم سحر با كدامين گل خوشبوي راز مي‌گفت و لب به سخن مي‌گشود؟ اگر خون شهيدان دشت حادثه نمي‌بود شمشير بران ظالم را چه كسي مي‌شكست؟ و بالاخره اگر خون نمي‌بود عاشورا از كجا پديد مي‌آمد به راستي كه شهيد علم مقاومت و شهادت ميراث دشنه بردوشان و ابر مردان تاريخ است. شهادت تولدي است زيبا و وصالي كه كابين آن نقد جان است و شهيد كبوتر سبكبال وصال است كه شاخه گلي را براي محبوب به ارمغان مي‌برد، و سنگر شهيد ميعادگاهي است كه عاشق از آنجا به سوي آسمان معرفت اوج مي‌گيرد، و تا بدانجا مي‌رسد كه در وهم نمي‌گنجد. و خون ماية حيات است كه هرگاه از جريان باز ايستد، باعث مرگ مي‌شود در جويبار جامعه‌اي كه در راه ارزش‌ها خون جاري نگردد راكد و فرو بسته خواهدماند از اين روي خوني كه در كربلا ريخت خون خدا نام گرفت تا ارزش آن را به اثبات رساند نمي‌دانم از كجا آغاز بايد كرد؟ صحنة كوتاه كربلا يك مكتب پيام دارد پيامش همانند پيام نمايش عملي‌اي كربلاست، كربلايي كه تاسيسش: «نه فقط بهر ماتم» بلكه: «دانش سراي مكتب اولاد آدم است»

 

كربلا سرزميني است كه حسين (ع) در آن «سپهسالار» عشق, و زينب قهرمان آن است, اين تاتر مقدس و اين نمايشنامة كه هر سال يك بار به نمايش در مي‌آيد براي چيست؟ آيا براي اين است كه كربلا را در خاطره‌ها زنده كند؛ يا جنبة عاطفي آن را به نمايش بگذارد كه چگونه بر اطفال بي‌گناه ظلم شد؟ قطعا نه! بلكه تكرار يك درس است, درس آزاد زيستن، حرفة آدم بودن, و پيامش اين است كه: «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا و كل شهر محرم»

 

اين نمايشنامه‌اي كه هر سال تجديد مي‌شود، پيامش همان پيام عاشوراي سال 61 هجري قمري است. پيامي كه تا انسان هست خواهدبود, پيام آزادي, تجديد ميثاق با آزاد مردان, تجديد عهد با پيام عشق, كه مي‌توان در هر سرزمين كاشت و از جوانه‌هاي آن استفاده برد. پيام عاشورا اين است كه تا يزيد، بيداد، طغيان و ظلم هست, حسين, ظلم ستيزي، دادگري، نيز خواهدبود, و هر روزي كه ظالم و آزاده در افتد، آن روز عاشوراست. و در هر سرزميني كه آرمان حسيني با اهداف پست يزيدي برخورد, همانجا كربلاست و در هر ماهي كه اين پيام، عملي شود همان محرم است كه:

 

«همه جا خانة عشق است چه مسجد چه كنشت» 

 

در كربلا مرگ را به تمسخر و بازي گرفتند تا زيستن را به ارمغان آورند. و در آنجا مكتبي تأسيس كردند كه انسان‌ها را به سوي انساني زيستن فرامي‌خواند, گرچه حسين7 را در كربلا به شهادت رساندند ولي از خونش لاله‌هاي عشق روييد؛ و گرچه پرچم ابالفضل را بر زمين افكندند ولي آزادي با رنگ خون ثبت شد و جهان را تحت پوشش قرارداد, يزيد، امام حسين (ع) را نكشت، خود را نابود كرد، زيرا حسين (ع) زنده است, آرمانش بلند، نامش هم‌پاي آفتاب، نوراني و در اوج عظمت؛ و مانند آرمانش بلند است. از اين رو ياد كربلا و زنده نگهداشتن عاشورا زنده نگهداشتن ارزش‌ها و عشق است.

 

عاشورا رنگ خون دارد، كه رنگ عصيان، طغيان و پيروزي در برابر طغيان است عاشورا طغيان مقدس است در مقابل بيداد، در برابر طغيان خبيث, عاشورا تقابل دو طغيان است كه منطق يكي خون و عشق و منطق آن ديگر، زر, زور, تزوير, فريب و نيرنگ و طغيان در برابر داد و عدل است, يكي از سلالة ابراهيم و طغيانش در برابر بت و بت گري و آن ديگر از سلالة نمرود و طغيانش بر ضد خدا، توحيد, ارزش‌ها و بالاخره هرچه خوبي است, و اين دو جريان ادامه دارد كه:

 

«رگ رگ است اين آب شيرين, آب شو       

 

در خلايق مي‌رود تا نفخ صور»

 

 باز هم عاشورا رسيد كربلاييان كجاييد كه درخت پربار ارزش‌ها تشنه است تا با خون سيراب گردد و با شهادت آذين بندي شود؟

 

قطعه ادبی در مورد شهدا

نم نمك فراموش مي شويد يعني فراموشتان مي كنيم ... آنقدر درميان روز مرگي هاي بي نورمان غرق شده ايم كه قطره قطره از يادمان برده ايم كه چطور آرام نشسته ايم

اما براستي آيا يادش مي رود مرداني كه مردانگي را شرمنده كردند.مرداني كه آنقدر محكم بودند كه كوه تا نام آن هشت سال ميآيد صامت به صامت خرد مي شود.

مرداني كه تك تكشان يادآور احياگري حسين است وتا امام گفت: بسيجي، همه مردان گفتند:لبيك

مرداني كه قلبشان به صافي تنسيم بود ونورشان حوريان بهشتي را به بهت وا مي داشت.

مرداني كه مفسر بلوغ آيه ها بودند و زمزمه كرشمه دل را ناديده گرفتند و سايه به سايه نقش شراره ها رفتند كه ابدي شوند.

مرداني كه لاي هر سلولشان قبلۀ هموار هستي بود. همان هايي كه محبوس حق بودند.مرداني كه تابوت شيطان را به ما بخشيدند تا ما دفنش كنيم اما ما چه كرديم ؟ زير شقيقه هر گناهمان جاني دوباره به آن بخشيديم.

مرداني ماه که واژه واژه زندگيشان سرشار بود از پيچك هاي آفريدگارشان

روزنامه های زمان انقلاب