كاش خوبىها را براى همه بخواهم
ميثم امانى
بار خدايا! به من بياموز كه دعا كنم، اما نه تنها براى خودم، كه براى همه.
بار خدايا! به من بياموز كه چگونه از پيله تنهايىام بيرون بيايم و سرنوشت مشترك همنوعانم را يكپارچه و بسته به هم ببينم؛ به من بياموز كه شفاى درد را، رفع فقر را و حل مشكلات را براى همه بشر بخواهم و همچون پيامبرت كه «رحمة للعالمين» بود، همه خوبىها را براى همه آدمها بطلبم.
به من برادرى بياموز
بار خدايا! به من بياموز كه چگونه همدل باشم با ديگران، به گونهاى كه برادرىام با آنان را هيچگونه اختلاف و تفرقهاى مخدوش نكند.
بار خدايا! برادران رفتهام را بيامرز و برادران ماندهام را توفيق ده و مگذار حتى اندكى شائبه دوست نداشتن در من نسبت به برادرانم رخ بنمايد.
بار خدايا! از من خواستى دست در دست برادران خويش، به ريسمان تو چنگ بزنم و از هر چه رنگ جدايى دارد، بپرهيزم؛ اينك به من بياموز كه چگونه بر پيمان برادرى خويش استوار بمانم؛ به من بياموز كه چگونه پيام برادرىام را به گوش مشتاقان آيههاى روشنىات برسانم؛ به من بياموز كه راههاى غلبه بر تفرقهافكنى شياطين را بدانم و بتوانم همچون پيامبرت كه مصلح حقيقى بود، در اصلاح تاروپودهاى پاره شده پيوند برادران خويش بكوشم.
نيت ما را پاك كن!
بار خدايا! خيابانها پر از شكايتاند و كوچهها پر از حكايت دردها و مسئلهها؛ از من كه آدم زمينىام چه ساخته است، جز آرزوى صلاح و قدمى به صدق ـ اگر بتوانم بردارم.
بار خدايا! به من بياموز چگونه قلب خويش را مالامال از عشق به اصلاح امور بندگانت بسازم و اگر در دستم خيرى نيست، در دلم نيت شرى نباشد.
به من بياموز كه چگونه از نيتهاى خير، به كارهاى خير پل بزنم!
بار خدايا! تو، «خوب خواستن» را بر كتيبه فطرت همه ما نگاشتهاى؛ خودت به ما بياموز كه چگونه در تشخيص خوبىها به خطا نرويم و خير را با شر اشتباه نگيريم.
تو مزه خوب بودن را به ذائقه همه ما چشاندهاى؛ خودت به ما بياموز كه چگونه شيرينى «خوب بودن» را به ياد بسپاريم و نگذاريم تلخى «بد بودن» در ذهن و ضميرمان نفوذ كند.
اى پناهگاه ما
محبوبه زارع
آن را كه تو به خويش نزديك سازى، امنيت يافته است.
پس اى راهنماى پناهبخش! در اين فراز و نشيبهاى ناهموار عمر، جز تو به كه اميد بنديم و به كدام وسعت مهربان، غير از جوار رحمت تو دل خوش داريم؟!
نجاتمان بده
الها! هركس كه تو ياورش باشى، بىتوجهى ديگران براى او ضررى نخواهد داشت. هركس كه تو عطابخشش شوى، تنگچشمى مردمان، چيزى از او كم نخواهد كرد.
آن كس كه هدايتش را تو بر عهده بگيرى، فريب گمراهان، پايش را نخواهد لرزاند؛ پس اى ياورِ عطابخشِ هادى! ما را هم در شمار آن سعادتمندان نجاتيافته قرار ده.
ما ناسپاسيم
شب را آفريدى تا در آن از رنج و زحمات كار بياساييم. شب را پوششى قرار دادى تا در آن به خواب راحت، قرار يابيم. روز را قرار دادى تا در روشنايىاش به جستوجوى روزى بپردازيم. همه چيز را براى سعادت و آرامش ما در نظر گرفتهاى، اما وقتى خوب مىانديشم، پاسخ ما به همه خوبىهايت جز غفلت نبوده است.
كاش كه اين فاصله را كم كنيم
خود را در پنجه قدرت تو دريافتهايم. همه از آن توييم و در قلمرو فرمانروايى تو. خواست و اراده خداوندىات بر تمام لحظات ما سيطره دارد؛ پس مگذار آنى از تو فاصله بگيريم. تنها همين فاصلههاست كه شيطان را جسور مىكند.
معبودا! ما را در بندگى خودت يارى كن كه اين، منتهاى آرزوى عاشقان است.
يا رب، سببى ساز!
رزيتا نعمتى
الهى!
حس امنيتى كه در اتكا به تو داشتم، به واسطه گناهانم، مبدّل به هراس گشته؛ به مدد لطف خود طعم بخشش را به جانم بچشان.
من در غربتكده جهان بىتو، مسافرى گم كرده راهم؛ طريقم را بنما و رفيقم باش!
الهى، ميان ما و مؤمنان ناشناست، انس و الفتى برقرار كن تا دوستان و همنشينان خود را هم از آنان برگزينيم و به مدد سلوك و مهر آنها، آيينهاى براى كردار و عادات ناپسند خود بيابيم!
تنها تويى كه در اين جهان، پشت خانههاى در بسته و ديوارهاى حايل را مىبينى؛ يا رب، سببى ساز تا خدعه نيرنگبازان، در مسير خامى فرزندانمان قرار نگيرد و رنگ و لعاب ابليس كه اسباب گناهكارى نفسشان را مزين مىكند، چشمهاى جوانشان را نفريبد، تا عزّت مؤمنان را دريابند و در سايهسار حقيقت گام بردارند!
چيست آن دل كه ندارد شرف قرب و حضور؟
بار الها! جهان، بازيچهاى است كه شوق دستهجمعى همبازيانمان، ما را به غفلت از تو وامىدارد، ولى تلنگر هر مصيبت، زبان دعايمان را مىگشايد و متنبه مىشويم.
افسوس، چه سركشانه در نعمت آرامش تو، دوباره دستهاى خواهش خود را فراموش مىكنيم!
پروردگار من! درازى عمرم را اسباب سنگينى كولهبار گناهم مكن و كوتاهى عمرم را چون زارعان مزرعه سوخته، بىبهره از برداشتى سودمند مگردان. صاحب اختيارى بندهات، آنجا كه در غفلت بگذرد، صاحب اختيارى شيطان است؛ حال آنكه قلم در دست كاتبان نكتهسنج تو، بر دانه خردلى از اعمالم بىمدد تو، خط نخواهد كشيد.
| «مُلك هستى به مَثَل جز قد و بالاى تو نيست |
همه زيباست كه جز پرتو سيماى تو نيست |
| چيست آن دل كه ندارد شرف قرب و حضور |
چيست آن ديده كه شيداى تماشاى تو نيست» |
بىمنتترين بخشنده
شكستن توبهام نه از سر نافرمانى تو، كه از نادانى من است. آنان كه با چشم بصيرت، حقيقت را ديدهاند، مىدانند كه لبه پرتگاه، جايگاه آرميدن نيست و عقرب دنيا، هر آنگاه كه باشد، اقتضاى طبيعت خود را به انسان مىنماياند. پروردگار من! غرورم، از نشناختن خود و نااميدىام از نشناختن توست.
از تو حد اعتدال امورم را مىطلبم كه افراط و تفريط در احوال نفس، هر دو خروج از صراط مستقيم است. الهى! گرهگشايى امورمان را به دست منّتگذاران مسپار و بگذار عزت نفس ما در پناه دستان گرهگشاى تو، مصون باشد. آن هنگام كه بىهيچ افشاى رازى، عيوب نهانمان را بر ديدگان خلايق مىپوشانى و زمزمه آبرومندىمان را سبب مىشوى، همانا اقرار مىكنيم كه تو بىمنّتترين بخشندهاى.
يا ستار العيوب
سودابه مهيجى
همه رفتنىاند؛ تنها تويى كه براى من باقى مىمانى.
تو، آن گنجينه بىهمتايى كه با آن غنىترينم و بى آن تهىدستترين.
آه، همه هستى من! سوگند به بلند بالايى درگاه تو و فرمانروايىات، هرگز از اشتياق آغوش مهر تو، حتى به قدر لحظهاى تهى نبودهام.
سجادههايى كه در همه سو گستردهام، التماس بىپردهاى است براى رسيدن به هر آنچه نيكوترين است و آغشته به رنگ و بوى تو.
اگر از شرم گناهان فراوان خويش هنوز خاكستر نشدهام، از آن نيست كه تو را داننده همه اسرار نمىدانم؛ تنها از آنروست كه درياى لطف تو را با انگشتانه روح حقير خويش چشيدهام و مىدانم تو پيش از آنكه علام الغيوب باشى، ستار العيوبى.
همه سرمايهام، همين اميد من است
خدايا! مگذار كه ابليس خيانتكار، با وسوسههاى سياهش، مرا از تو و دستان قادرت مأيوس كند. مگذار كه از چكاد اميد، به قعر درههاى يأس فرو بيفتم و نابود شوم.
من جز به تو، جز به وعدههاى مهرانگيزت دلخوش نبوده و نيستم و تنها سرمايه هستىام همين اميد ديرينى است كه در من ريشه دوانده است. آه اگر اين درخت بارور در من به خزان بىبرگ گرفتار شود، ديگر هرگز نفسهايم ادامه نخواهند داشت.
در جستوجوى تو
خدايا! براى تو و براى هر آنچه به رنگ توست، شب و روز، بىقرارم و در جستوجو. من، تو را مىخواهم. در تكتك جلوههاى رنگارنگ هستى در پى توام.
خدايا! هرگز از تو به غير تو راضى نمىشوم. همه چيز را با تو مىخواهم و تو را به خاطر همه خوبىها كه در تواَند.
خدايا! از آن گنجينه بىپايان كه نزد توست و جز نيكويى و نيكى نيست، به من عطا كن. اين صداى ملتمس كسى است كه به عنايت تو، سخت نيازمند است.
دلشكستگى
فاطمهسادات احمدى ميانكوهى
الهى! بال و پر اشتياقم به آتش گناهان بسيار، سوخته؛ پاهاى طاعتم، در اتفاق لغزش به قعر درّههاى عصيان و نافرمانى، شكسته؛ سرابهاى هوس، چشمان عقلم را در برهوت دنيازدگى بسته؛ سرمايه همتم را افعى غفلت ربوده؛ فضاى مِهآلود اندوه، چنان كلبه وجودم را فرا گرفته كه حتى طراوت يك شكوفه لبخند، برايم باقى نمانده است.
الهى! سرم به سنگ تنهايى و دلم از غصه بىكسى شكسته، اما هنوز اين نور مهر توست كه به اجزاى دل شكستهام، اميد بخشيده است؛ اميد راه يافتن به درگاه عفو تو، اى خداى بخشنده!
اى كسى كه مىخرى اشك بندهاى را كه دلش شكسته!
نسيم نوازش
الهى! در كنج تنهايى كه از هر سو به بيراهه مىرسيد، اين تو بودى كه از راه هدايت، به فريادم رسيدى. هر زمان كه دلم لرزيد، نسيم نوازش تو، دست آرامش بر سرم كشيد. در طوفان بلاها و كشاكش حوادث، فرشته نجات تو، در آغوشم كشيد. هر لحظه كه طاقتم بريد، از آسمان كرم تو، هديه صبر جميل برايم باريد. هر وقت روحم به هواى تو پر كشيد، عطر محبت تو از هر سو به مشام جانم رسيد.
الهى! پس چرا آن روز در آفتاب عافيت، چشمم تو را نديد؛ چرا پايم دوباره لغزيد؟
الهى! «لا اله الاّ انت؛ سبحانك انى كنت مِنَ الظالمين».
نامهاى زيباى تو
سيد محمدصادق ميرقيصرى
يا مَن لا يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَن سَمْع! پژواك هزاران صدا را مىشنوى كه تو را مىخوانند؛ انعكاس يكى از آنها، صداى زخمخورده من است. چون مىدانم مرهم اين زخم مىشوى، صدايت مىكنم.
يا مَن لا يَمْنَعُهُ فِعْلٌ عَن فِعْل! امور مخلوقاتت را آنقدر خوب اداره مىكنى كه من هم همه كارهايم را به تو مىسپارم: أُفَوِّضُ اَمْرِى اِلَى اللّه.
يا حليما لا يَعْجَل! بردبارى تو را هنگامى درك كردم كه در برابر عقوبت گناهانم هيچگاه عجله نكردى و صبر نمودى تا توبه كنم... تو را سپاس.
يا جوادا لا يُبْخَل! جود تو آن زمان برايم نمايان شد كه مرا از وجود خودت آفريدى: نَفَخْتُ فيه مِن روحى.
يا وَهّابا لا يَمَلُّ! نمىدانم، شايد چون در بخشندگى خستگىناپذيرى اين همه گناه مىكنم؟!
يا مُذَكِّر! اشتباهاتم را هميشه به يادم آور تا به خاطر اندك اعمال نيكم، مغرور نشوم.
يا عظيما لا يُوصَف! چون مىدانم در عظمت، وصفناپذيرى، در برابرت سر خم مىكنم.
يا كبيرا لا يَصْغُر! در پيشگاهت سجده مىكنم؛ زيرا هميشه بزرگى.
يا مُحَذِّر! مرا از تمام بدىها بر حذر دار.
يا مَغَيّر! از اصل فطرتم كه پاكى است، تغيير كردم. تغيير ديگرى در من ايجاد كن تا باز هم به جايگاه اصلىام باز گردم.
يا مُطْعِم! بهترين و پاكترين طعام را روزىام نما و مگذار لقمه حرام در زندگىام جايى پيدا كند.
يا مُنْعِم! چه نعمتى بالاتر از سلامتى؛ آن را هيچگاه از ما مگير.
يا واسِعَ المَغْفِرَه! وسعت مغفرتت را بر پهناى سياهى گناهانم بگستران تا سفيدى عبوديت را در وجودم لمس كنم.
يا مُرَغِّب! رغبت مرا به درگاهت بيشتر و بيشتر كن تا در كنار تو آرام گيرم.
به تو محتاجم
فاطمه سليمانپور
خدايا! من آنم كه عصيان در وجودم ريشه دوانده است و جهل و بىخبرى، تاروپودم را از هم گسيخته. آنقدر دلگيرم كه عطش كويرىام را هيچ بارانى نمىنشاند. در برهوت سرگردانىام، به روزهايى مىنگرم كه در آن جز سياهى و تاريكى نقش نبسته است؛
به روزهايى كه تو را فراموش كردهام و حلقههاى اسارت كفر و نيرنگ را به گردن آويختهام.
اكنون جز شرمسارى برايم باقى نمانده است.
در عجز و ناتوانىام همين بس كه در بود و نبودم به تو محتاجم.
به بخشايشت چنگ مىزنم؛ با چشمانداز اميدى كه تو به رويم گشودهاى.
گامهايم را شتابان به سوى رحمت تو مىكشانم.
اين بار شانههايم را از غبار دورىات تكاندهام و در سينهام گلستانى را گنجاندهام كه عطر نيايش تو را در رگهايم مىپراكند.
روبهرويم آينهاى گرفتهام تا تو را بيابم و تو خلاصه شدهاى در همه اركانم، در همه ديدنها و شنيدنها... .
خداوندا! مرا به خود بخوان تا تو را بخوانم و پناهم ده كه گمراهى، نفس سركشم را به دوزخ خشمت نكشاند.
مرا به شعلههاى عشق پيوند بزن!
معصومه داوودآبادى
در حضور زلال خداوندىات مىايستم. اكنون، بارانى در وجودم باريدن گرفته است كه ريشههاى هيچ درختى به تجربهاش تن نداده است.
با تو، تهى مىشوم از هرچه ابر و گلوى فشرده بغضم را به سلطنت آفتاب ابدىات وا مىگذارم. اى آنكه ذكرت، خانهام را ايمن مىكند و روزهايم را آرام! مرا كه فاصلهها، خاكسترىام كردهاند، به شعلههاى سرخ عشقت پيوند بزن.
مؤذن
اين صداى يگانگى توست كه آسمان را مىشكافد و طنينش، كائنات را بيدار مىكند.
برمىخيزم و نامت را به بلندا مىخوانم. اللهاكبر كه بزرگىات را پرندگان بر سر شاخههاى صبح، تسبيح مىگويند و خورشيد، روشناى عظيمت را بر شانههاى ظهر، مؤذن مىشود.
اين پنجرهها هر شب، ستارهباران ياد تواند؛ آنگاه كه عابران مؤمن زمين بر جادههاى نيايش، از تو مىخوانند.
همه چيز را از تو آموختم؛ حتى نماز را
محمدعلى كعبى
دعوتِ كريمت، اندامم را در سايه نورانى خود مىگيرد و از ذهن تفتيدهام باران مىرويد، آنگاه كه مىخوانم: «وَأَنِ اعْبُدُونِى هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ».
پس مىآيم و سرزمين چشمهايم چراغانى است.
مىشناسم آن كردار عارفانه را كه مىپسندى و آن نجواى عاشقانه را كه مسرورمان مىكند.
بزرگِ صميمى! چه خوب شد كه نماز را به من آموختى؛ وگرنه چه سردرگم بودم با انبوهِ خواستهها و كلماتى كه چينششان در قدرتم نبود و گفتههايى كه فرصت را از هم مىربودند!
راستى! اگر نماز نبود، با زبان الكنم چه مىكردم و حرفهاى نگفتهاى را كه دمادم از فطرتم مىجوشد، به كدامين سو مىبردم؟!
چقدر كوچكم در مقابل بزرگى كه حتى پسنديده سخن گفتن با او را از او آموختهام. هميشه حسى با من است كه بيانش، تمام ذرات وجودم را در آرامشى غريب فرو مىبرد.
پس «اللّه اكبر» مىگويم و آن تعلقِ ظريف را كه با خود دارم، به زبان مىآورم؛ «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ...»
سرگردان نخواهم بود
مىايستم و پشت سرم خالى مىشود.
زمين، پشت گامهاى استوار بر سجادهام، همه چيز را در خود مىبلعد؛ پوچها و دروغها، سامرىها و گوسالههاى طلايى... و تمام طاغوتها.
بر فراز اين همه خرابى، اين روح دلتنگ چه شادمانه به پرواز درآمده است!
چه سرمستانه مىخواند؛ «كُلُّ شَيْىءٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهَ.»
عمرى در راه بىنيازى، در وابستگىها غرق شدهام و حالا اين وابستگى نجاتبخش، چونان شاخهاى سبز، بىنيازم مىكند؛ مگر نه اينكه مىخوانم: «إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعينَ.»
مىايستم و پشت سرم خالى مىشود.
بگذار پشت سرم خالى شود از هر چه غير اوست؛
از هر چه شكستنى است، از هر چه قدرت محدودى دارد.
مىدانم كه وزن نيازهايم را هيچ محدودى تحمل نمىكند.
سرگردان نخواهم بود؛ اين بار هم روحم را به آرامشى عميق خواهم برد؛
آنگاه كه دعوت كريمش، اندامم را در پرتو نورانى خود مىگيرد.
مهمانى
بهزاد پودات
بغض چشمهايت را بشكن!
وقتى به نماز مىايستى، بغض چشمهايت را بشكن؛ آنگاه نمازت سكويى مىشود براى پرواز.
وقتى بغض چشمهايت شكسته مىشود، مىتوانى آنچه را كه نمىديدى، ببينى.
خانه دلت را آب و جارو كن تا بتوانى فرشتهها را به مهمانى دعوت كنى.
به آفتاب رو كن
با تكبيرةالإحرام نمازت، همه چيز را پشت سر بگذار و به آفتاب رو كن تا طرح وجودت روشن شود؛ آنگاه، در صحن چشمهايت فرشتهها معتكف مىشوند و تو را پا به پاى خودشان، تا عرش مىبرند.
نماز، وقت خصوصى ملاقات با خداست
خيلى دنبال نشانىات گشتم تا پيدايت كردم. نه! تو گم نشده بودى، من گم شده بودم. نشانىات را سالها پيش گم كرده بودم. من دستم را از دست تو بيرون آوردم و گم شدم. حالا تو را در لحظههاى عرفانى نماز يافتهام. نماز، وقت خصوصى ملاقات با توست و من آمدهام تا سفره دلم را برايت پهن كنم.
پنجره دلت را به سمت ملكوت باز كن
رو به آفتاب بايست تا گرم شوى، تا طرح وجودت روشن شود، تا از ضريح تاريك چشمهايت، نور بريزد.
سيراب كن كوير تشنه دلت را با باران نور. پنجره دلت را به سمت ملكوت باز كن تا از هواى خدا سرشار شوى. ملكوت را به زمين بياور. تو مىتوانى آسمان شوى؛ اگر رو به آفتاب بايستى.
صدايت را در هوا منتشر كن
اللّه اكبر... و اين آغاز راهى است بسيار طولانى؛ آنگاه مىتوانى تا مقصد را بىوقفه بروى كه مجنون باشى و رفيق نيمهراه نشوى و خسته نگردى.
بايد بوزى مثل باد، جارى شوى مثل رود و به دريا بپيوندى؛ با سرعت و بدون درنگ.
بايد خورشيد شوى و نور بپاشى تا تاريكىها را روشن كنى.
طنين اللّهاكبرت در باد مىپيچد و به گوش آسمان مىرسد.
صدايت در هوا منتشر مىشود و فرشتهها را به وجد مىآورد. پس صدايت را رها كن تا باد، صدايت را منتشر كند.
همه با هم
محمدكاظم بدرالدين
انقلاب كه از راه رسيد، «وحدت»، سرود ملى و مذهبى ما شد و به احترامش، پرچمهاى ديگر برخاستند.
انقلاب سرافراز ما از راه رسيد و با «انفجارى از نور» در دل و پرچم يكرنگى در دست، بر بام دنيا ايستاد.
اندكى بعد، پرتوهاى اين اهتزاز روشن به همه پديدهها رسيد و هر گوشه از جهان، اعتراف كرد كه لباس زيباى يكپارچگى، تنها برازنده قامت رعناى ميهن ماست.
اكنون پس از سالها، طراوت بكر اين جغرافيا، خودْ حكايتى ديگر است؛ حكايتى جاويد كه در سطور نخست آن چنين مىدرخشد: درخت انقلاب ريشه در احاديث همبستگى دارد.
آى تفرقهافكنان نااميد! بندبند وجودتان از هم گسيخته باد كه ما هنوز زير سايه مهرگستر اسلام، با هم نشستهايم و به قلبهاى هم اعتماد داريم.
بدانيد كه هيچ تصوير زيبايى با اين دقيقههاى خوشمشرب، برابرى نمىكند. لحظات همدلى، فراتر از همه منظرههاى دنياست.
بدانيد كه عشق، در خون ماست؛ چون همه با هم هستيم.
همخوانى سرود پيوند
رد بوسههاى اشراقى عطوفت را كه بگيرى، به بوى اذان و ميوه فرخنده وحدت مىرسى. اگر پىگير قضيه «با هم بودن» باشى، به زودى در محضر حنجره پاك اسلام شرفياب مىشوى و چنين مىشنوى كه: «يدالله مع الجماعه؛ دست خدا با جماعت است».
كاوش در منابع غنى اسلام، حتما به تو خواهد گفت كه زيربناى هر پيشرفت، همخوانى سرود مستحكم اتحاد است.
پس من به نيابت از دلهاى به هم پيوسته اعلام مىكنم: بياييد، اى لهجههاى گوناگون عاشقى، اى گوشهاى متفاوت اشتياق! تا دير نشده، به نژاد برتر تقوا بپيونديد. بياييد و خود را در معرض نسيم «برادرى» قرار دهيد تا اقتدار، به شما هم برسد. بدانيد كه هماكنون اتحاد، در ديگر جاها مشغول خنثىسازى بمبهاى تفرقه است.
بدانيد كه آفتها و معايب بسيار است، اما همين كه كليد همبستگى را دست بگيريد، از تكتك قفلها، صداى گشوده شدن را خواهيد شنيد.
پيامهاى كوتاه
مهم نيست كه روزگار دست بدهد يا نه؛ مهم اين است كه اگر دستهاى ما با هم باشند، خود روزگار را مىسازند.
به بيهودگى دست آن تصويرگر بايد خنديد كه بخواهد ميان دلهاى به هم پيوسته ديوار بكشد!
چقدر جالب است كه تنهايى حتى يك دلسوز هم نداشته باشد روبهروى با هم بودنِ ما.
«ماه»، نقطهاى است كه همه پنجره دلها، هر شب به آن خيره مىشوند؛ او سهمى عظيم در تولد اين اتفاق قشنگ و اتحاد روشن دارد.
اتحاد، سرمايهاى است كه حتى توهّم دستبرد به آن، رسوايى به بار مىآورد.
پرچم پيوند ما در اهتزاز؛ آرامشى براى خود و لرزههاى هراس براى غير.
از باران بايد آموخت؛ قطراتش، دست به دست هم مىدهند براى پديدآورى بىنظيرترين تصوير يعنى رنگينكمان، تا چشمها را شيفته كند.
از كوهها بايد آموخت كه سلسله دلهاى متحدند و هر صبح، خورشيد خنده از ميانشان سر مىزند.
نه بيانيه، نه فرياد؛ سكوت دستهاى با هم، طومار بلند اعتراض است.
تاريخ، همه جا را گشت و سرانجام، كليد پيروزى را در دستان اتحاد يافت؛ نزد ميهن ما.
در كنار هم
فاطمه پهلوان علىآقا
منادى وحدت، از بلنداى كوه نور، در بعثت جاودانه حرا، فرياد برآورد كه همه برابريد؛ سياه و سفيد، عرب و عجم، قريشى و هاشمى و فقير و غنى.
افسوس، چه شكنجهگاههايى كه بنا شد تا قامت برافراشته عدالت را بشكند!
چه دارهايى كه آويخته شد تا سر پرصلابت اتحاد را از حلقه خويش بياويزد!
چه صفير گلولههايى كه از اعماق تاريخ به پا خاست تا انسجام قلبهاى ما را نشانه رود!
مگر سميهها و عمارها مرده باشند كه پايه نظام باشكوهى اين چنين، فرو پاشيده شود!
مگر سلمانهاى فارسى و ابوذرهاى عربى نباشند كه تخم تفرقه و نفاق در كوچههاى اتحاد مسلمانان پاشيده شود!
مگر مىشود كه بصيرت دلهاى آگاه شيعه، كور بماند تا ظلمت توطئههاى شوم طاغوت، چراغ روشن بناى ايمان و اتحاد را خاموش كند؟!
ما با هم برادريم
تو زاده آفتابى؛ از نسل زلال چشمهسارهاى ايمان، از نسل پابرهنگان تاريخ، از تبار سميههاى در خون تپيده و عمارهاى شهيد.
تو برادر و خواهر دينى منى؛ برادر و خواهرى كه بهترين دين آسمانى، پيوند دينىشان را تلاوت كرده است؛ آن هم با حرمت ايمان و اعتقاد و عشق.
من و تو ما هستيم
بگذار آنها كه نمىتوانند اتحاد ما را ببينند، در آتش خشم خويش بسوزند!
بگذار آنها كه آرزوى جدايى و نفاق ما را در سر مىپرورانند، با تباه شدن آرزوهاشان، به خاك ذلت گرفتار شوند!
بگذار آنها كه براى از هم گسستن زنجير اعتقاداتمان، پتكها بر سندان مىكوبند، از هرم تلاشهاى بىثمرشان، خاكستر شوند!
بگذار تا من و تو تا هميشه ما بمانيم.
مثل يك شعر سپيد، خنده بر لب
محمدكاظم بدرالدين
صبح، روى لحظهها، سپيد مىبارد. شايد مثل يك شعر سپيد كه نگاهى موزون دارد. چشم پنجرهها هم مثل پديدههاى ديگر، با تراكم آيههاى صبح، روشن مىشود و همه ما «با نفسهاى صبحى طربناك» بهارى مىشويم.
تمام نقاط جان، با يك شيرينى مليح به نام نور، پر مىشوند. «آى آمد صبح خنده بر لب».
عطر بادوام تحرك
تا خورشيد ـ اين فروزانترين دلبستگى ـ چند خنده بيشتر راه نمانده است. كسى هست كه دلش نخواهد در بركه نور آبتنى كند؟!
پس اى جماعت به صبح رسيده، بياييد در صفاخانه اين مهربان و در شبستان اين مونس، تن از غبار بزداييم؛ بياييد به سوى عطر بادوام جوشش.
بياييد؛ كتاب زرين پگاه گشوده شده و صبح از همان لحظههاى طلايى و با آن ديباچه تابان، هستى را سرزنده كرده است.
شعر آفتاب
صبح نيز يك چهره ماندگار است؛ در خور تقدير و ستايش.
از ديرباز و از قرنهاى مجهول، براى ما همينطور جلوههاى شفاف گشادهرويى آورده است. مدام تأكيد دارد بر تصنيف خوش يكدلىها و اتحاد و مهرورزى.
شده است آيا تا به حال قدر اين محصولات شيرين باغ صبح را بدانيم؟ درخت فيضافشان صبح، زبان شيواى گنجشك را منتشر مىكند و تصاوير بديع و شاعرانه را عرضه مىدارد.
شده است آيا به جايگاه حقيقى صبح چشم بدوزيم؛ جور ديگر بنگريم؟
دريا با صبح پيداست و همه حكايات بيدار، پاروزنان به سمت چشمهاى ما مىآيند. اين يك قاعده اصولى است كه هر كه مىخواهد پا در راه باران بگذارد و از لطافتهاى ممتد بهرهمند شود، يك دور شعر آفتاب را بخواند.
اسمش را هر چه مىخواهى بگذار
چه بگويى صبح، چه بگويى فصل صداقتهاى باز؛
چه بگويى صبح، چه بگويى موسم رايحههاى روشن؛
هرچه مىخواهى اسمش را بگذار، فرقى نمىكند. همين كه بيايد، اتاقت ميل به روشنى پيدا مىكند، پنجرهها مىتپند، پردهها شفاف مىشوند.
تازه اگر شاعر باشى كه ديگر واژههايت صيقل مىخورند و قصيدههايت يكىيكى، مىرسند.
صبح، در كارش تبحر دارد كه همه ساعات شهر را عاشق مىكند؛ كار كمى نيست.
صبح، همه دريچهها را به خود معطوف مىكند و هيچ روزنهاى را در سپيد كردن، از قلم نمىاندازد. به هر جا سر مىزند و رخ مىنمايد. هر جا مىتابد تا يخهاى اندوه آب شود.
شب را نگاه كن كه وقتى صبح مىآيد، مثل يك ساختمان فرو پاشيده شده است.
جنبوجوش روشن
محمدكاظم بدرالدين
به كورى دو چشم دشمن صبح
دوباره آفتابى شد تن صبح
دهان پنجره مىگويد از شوق:
سلام اى جنبوجوش روشن صبح!
تعاون در شهر
محمدكاظم بدرالدين
نظر كن: يكدلى، پيروزى محض
خوشا چون يكدلى، پيروزى محض
چه حسى در خيابانهاى صبح است:
تعاون، يكدلى، پيروزى محض!
باغبانان ميهن
محبوبه زارع
بين دانستن و باور همان قدر فاصله است كه ميان بذر و درخت.
باغبانها مزرعه ميهن را از گزند ملخهاى مهاجم نجات بخشيدند. نهالهاى خميده، قامت راست كردند و با پينههاى دست باغبان، دوباره به بار نشستند.
بهار گسترش يافت و باران هديه شد. كمكم مزرعه در انبوه درختان بارور، رونق گرفت، اينها را همه مىدانيم، اما چقدر باور كردهايم؟
افسوس كه باور نكردهايم!
كسى كه قصه مزرعه را باور كرده باشد، هر روز سراغ باغبانها را خواهد گرفت. كداممان چنين كردهايم؟!
چند نفر از ما چكمههاى گلين باغبان را پوشيده و با شور شيدايى او، بارورى درختان را دغدغه حيات خود قرار داده است؟! چند مرد از ميان ما خون باغبانها را بر تنه درختان پاس داشته و هر لحظه بر آن سلام فرستاده؟!... باور كنيم كه باور نكردهايم؛ هر چند مىدانيم.
چقدر فراموشكاريم!
آسمانخراشها، ما را از فرهنگ آسمانى شهدا باز داشته است. اين شهر سيمانى، بوى گل سنگرها را از يادمان برده. زنجيرهاى طلا، حرمت پلاكهاى معصوم شهدا را از ياد ما برده است... واى بر ما كه چه دور مىشويم و چه دير مىفهميم!
مجال، كوتاه است
ياران رفته، آنقدر از ما دور نيستند كه ما از آنان!
نبض حيات جامعه، نفسهاى آن سويى مردان شهادت است و تداوم ميهن بسته به دعاى خير ايشان.
همسفران! نكند وقتى به خود آييم كه مجالى براى بيدارى نباشد!
اين شهر منجمد را تكانى دهيم و اين رخوت هزاره سومى را در هم شكنيم؛ آنسان كه ياران خدا، حيثيت مرگ را به بازى گرفتند و به ملكوت شهادت پيوستند. برخيزيم كه راه دراز است و فرصت كوتاه.
فرزندان كوه
معصومه داوودآبادى
ديروز بارانى بىوقفه شدى خاكريزهاى دفاع را و امروز، پهنه اين ديار را جنگلهاى سپيدار آكنده است.
هنوز طوفانهاى زمين، چفيه بر شانه از تو مىگويند كه ابهتشان را به درههاى نيستى افكندى.
اى فرزند كوه! شانههاى برادرىات، تكيهگاهمان بود؛ وقتى شغالان بعثى، دشتهاى وطن را زوزه مىكشيدند.
با تو، افقهاى دور را لبريز ستاره ديديم و پيروزى روشنى را ايمان آورديم.
نامت معطر است
برخاستى و با هر قدمت، ديوارهاى سياهى فرو ريخت.
آمده بودى كه شكوه آفتابىمان، لگدمال گامهاى ابرها نشود.
به راه افتادى جادههاى طولانى رزم را و طنين تكبيرت، ابعاد عشق را به ما آموخت.
پس از تو، پنجرهها غروب نمىشناسند و هر بامداد، خورشيد ظفر است كه بر افقهاى استقلال، سرورى مىكند.
ستايشت، ذكر هر روزه ماست كه چشمان عاشقت، كوچههاى وطن را شكوهمند كرده است.
سياوشوار شعلههاى خطر را قدم زدهاى تا مرزهاى سرزمينت را گامهاى بيگانه، آلوده نكند. اين روزهاى وطن را ايمان مشرقىات، خورشيدباران كرده است.
رفتهاى تا پنجرهها، سوى روشنترين سرنوشتها گشوده شوند.
نگاه كن چگونه الفباى شهيدت، ديوارهاى شهر را آذين بسته است! تو آن صاعقهاى كه حدود پوشالى ابرها را از هم مىشكافد.
نامت، دهان تاريخ را تا هميشه، معطر كرده است.
زندگىنامه گلها
محمدكاظم بدرالدين
در نواحى ادراكى بديع به دنيا آمده بودند كه هر جا پا مىگذاشتند، سبد سبد كشف تازه مىروييد.
آنچنان ستاره از كلامشان مىچكيد كه كاروانهاى پرواز، بار مىبستند و مىخواندند: «هر كه دارد به سرش شور و نوا بسم اللّه».
چقدر خوشسليقه بودند كه از ميان اين همه نام، تنها عطر پرستوهاى مهاجر را برگزيدند!
... و زمين، بركت هميشهاش را مديون انتخاب آنان است.
وداع مرطوب تقويم
آنان بايد مىرفتند؛ با كولهپشتىها و قطارها.
بايد مىرفتند؛ در هيئتى از احساس زلال، تا كتاب شاعرانه عشق را منتشر كنند.
ما ولى جا مانديم؛ با حسرتى كه روى تاقچهها، پيش چشم است. قطارها، لهجهشان را تا چند فصل آن طرفتر از قرنها برد و رفتند تا زندهتر از هر شعر قشنگ باشند.
اينك تقويم، به ديدار مزارهاى سرخ آمده است.
آرى، تا سنتى به اين سپيدى هست، هيچ گلزارى سال را با تنهايى به پايان نمىبرد. شهيدان، گلهايى هستند كه حلقههاى انس پنجشنبهها، پيرامون عطر آنانند. تقويم سال كهنه مىشود و باز اين شهيد است كه زندهترين نام است. تقويم، با برگهاى پايانى خود، وداعى مرطوب دارد با تكتك نامهاى جاويد و باز ما مىمانيم با تقويمى جديد و چمدان سبز رسالت.
شعر گرم خون
| اسير بغض پنهان بوده اين دل |
و رنجور از زمستان بوده اين دل |
| برايش شعر گرم خون بخوانيد |
كه عمرى با شهيدان بوده اين دل |
در حسرت پرواز
| چه سودى دارد اينجا غرق «بودن» |
نديدن عشق را اما سرودن |
| كجايى آسمان سرخ جبهه |
دلم لك زد براى پر گشودن |
نترس صفورا
محمد يحيايى
نترس صفورا...
دزفول به اين صداها عادت كرده
اين بار ديوارهاى تصويرى را هم شكستهاند
چادر خاكىات را بگذار برايت بتكانم
چيزى بگو صفورا
سرخى گونههايت به كبودى مىزند
موهايت را شانه نكردهاى؟!
تمام راه را دويدهام
باورت مىشود؟
مرا بگو كه فكر مىكردم تو هم رفتهاى
قرارمان كه يادت هست؟
راستى صفورا
چرا كسى ما را از زير آوار بيرون نمىآورد
چفيه و عطر و پلاك
فاطمه سليمانپور
| باد، آسيمهسر از دشت خبر مىآورد |
داشت انگار كه بىواهمه سر مىآورد |
| چفيه و عطر و پلاكى كه به خون آغشته است |
همه خاطرهها را به نظر مىآورد |
| خاكريزى كه نشان از تو به باران دادَه است |
از دل خون شدهاش لاله تر مىآورد |
| تا كه يك بوسه به زخمت بزند، چلچلهاى |
داشت پيراهن از آغوش تو در مىآورد |
| مادرت بعد تو جاى عسل و شير و شكر |
بر سر سفره فقط خون جگر مىآورد |
| قامت سرو تو را هيچ خزان در پى نيست |
دست ننگين زمان هر چه تبر مىآورد |
| بعد از آن لحظه پرواز تو حتى خورشيد |
آرزو كرد كه اى كاش پسر مىآورد! |
مركز جغرافياى حقجويى
محبوبه زارع
فلسطين، مركز جغرافياى حقجويى است؛ همسايه ديوار به ديوار شهادت.
هيچيك از اهالى كوچه انتفاضه، براى خانههاى سنگ و چوبى نمىجنگند.
هيچيك از كودكان فلسطين، به خاطر چند متر زمين در خيابانهاى اشغال شده كشته نمىشوند. هيچكدام از جوانان فلسطين، براى داشتن مزرعههاى پدرى سنگر نمىسازند؛ پس حكايت چيز ديگرى است.
فلسطين ايستاده است
ساكنان كوچه انتفاضه، كودكان بىاسباببازى و جوانان سنگرساز فلسطين؛... پير و جوان، مرد و زن همه و همه با الهام از شكوه آزادى كه بر بيتالمقدس به تجلّى نشسته، دفاع از حريم حق را مىجويند و سينه به سينه ايستادهاند تا جولانگاه باطل را در هم شكنند؛ حتى به قيمت خون و نفس.
فلسطين ايستاده است و پيام ايستادگى را در گوش تاريخ، زنده داشته است.
زخمى سبز
فاطمهسادات احمدى ميانكوهى
زخمهايت هم سبز است. اصلاً از زخمهاى تو، طراوت سبزه مىرويد؛ سبزه جاودانگى، سبزه بودن، شدن و رسيدن.
سبزه مىرويد تا گلهاى سرخ سرزمينت، به شاخ و برگ سبز استقامت آراسته شوند؛ تا شكوفههاى همدلى و وحدت، بيشتر بشكفند و ميوه شيرين پيروزى را ثمر دهند.
پس سبز بمان، اى زيتون مقاومت؛ اى زخمى سبز!
التهاب زخمهايت نشانه است
در التهاب زخمهايت، صبر مىجوشد؛ صبر، در برابر تلخى از دست دادنها، صبر در مقابل غروب غمانگيز ستارهها؛ صبر زير بار سنگين استقامت و جهاد؛ بايد صبر كنى و ملتهب بمانى.
غروب ستارههايت، نشانه حضور ممتد فجر صادق است و مقدمه فرحبخش ديدار خورشيد.
پس از گذشت قضا، تقدير تو چقدر ديدنى است! آينده مقدر تو ستودنى است.
صبر كن؛ رنج التهاب زخمهاى امروزت، نشانه آسايش فردايى است آمدنى. بدان كه براى زخمهاى تو نيز مرهمى است.
اى سرزمين زخم، لباس عافيت آيندهات به رنگ زيتونهاى رسيدهات، سبز است و مثل آفتاب، درخشنده.