
كارواني خسته و دل نگران، به سرزمين مقدس نينوا قدم ميگذارد، زمان، سوم محرم الحرام سال 61 هجري است. در ورود به دشت غم و غصه، امام شخصي را جهت شناخت سرزمين ميفرستد. امام، غيبت و شهادت در نظري هر لحظه حضور دارد، ولي به جهت همراهان خويش امر ميكند كه: «برويد نام اين سرزمين را سؤال كنيد.»
نام هاي مختلفي را براي آن سرزمين ميگويند: «غاضريه، شاطي الفرات، نينوا.» تا اينكه نام اصلي او را ميگويند: «كربلا.»
امام دست هاي خويش را به آسمان بر ميدارد و نجوا مينمايد: «اللهم اني اعوذبك من كرب و البلاء!» ياد كلام جد و باب خويش ميكند كه او را از كربلا خبر ميدادند.
پس، بر خيل فداييان خويش بانگ برآورد: «خيمهها را همين مكان بر پا نماييد. اينجا قرارگاه ماست. اينجا محل ريختن خونهاي ماست.»
سبکباران به سوی کربلا بستند محمل ها
در آن وادیّ پر خوف و خطر کردند منزل ها
جوانان بنی هاشم به پا کردند محفل ها
چه محفل کز محبت تار و پودش رشته ی دل ها
زدند آسان و لیکن عاقبت افتاد مشکل ها
******
شترها زیر بار عشق با وجد و طرب واله
روان بودند در خار مغیلان چون گل و لاله
زنان در محمل عصمت روان از دیدگان ناله
بگرد بانوان نور رسالت حاجب و هاله
فرو بردند سر خورشید و مه در برج و محمل ها
******
سپاه شاه مظلومان بسوی کربلا عازم
سپهسالار اردو ؛ شمس دین ؛ ماه بنی هاشم
سوار توسن اجلال با وجه حسن قاسم
علی اکبر بذکر یا قدیر و قادر و قائم
که ما رفتیم سوی دوست بشتابید مایل ها
******
علی اصغر به خواب ناز روی دامن مادر
نگاه مادر مظلومه اش بر صورت اصغر
سکینه بنگرد بر قد و بالای علی اکبر
رقیه بی خبر از زجر راه و خشت زیر سر
جوانان می روند با پای خود بر سوی قاتل ها
******
نهنگ قلزم قهر خدا عباس نام آور
غضنفر خسرو گردان حشم فرمانده لشگر
علم افراشته جولان دهد در میمن و میسر
ز سقایی برد ارث البته از ساقی کوثر
الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناول ها
******
مسلمانان کوفه شاه را کردند مهمانی
و لیکن کافران دارند ننگ از این مسلمانی
نوشته نامه ها آن فرقه ی بدتر ز نصرانی
نمی دانم چه بنوشتند خود نا گفته می دانی
هم آن هایی که می کردند قرآن را حمایل ها
******
رسید اردو به دشت کربلا شهر حسین آباد
حسین آباد بود آن سرزمین از اول ایجاد
عزیز حضرت باری در آن جا بارها بگشاد
برای نصرت دین اهل عالم را ندا در داد
به جان و دل بلی گفتند کوشیدند از دل ها
******
شه ملک امانت فیض بخش مومن و کافر
نشسته بر سریر معدلت با صولت حیدر
به پا نعلین شیث ، عمامه ختم رسل بر سر
عصای موسوی در کف ، ردای احمدی در بر
همان که حب ّ و بغضش امتحان حق و باطل ها
******
صبا عنبر فشان کن گلستان شهادت را
که شاه دین دهد خون از گلو نخل رسالت را
به پایان می رساند حضرتش کار شفاعت را
بزن " ساعی " به چوگان عمل گوی سعادت را
که همچو شمع می سوزند و می گریند ناقل ها
مرحوم چلویی