طفلان حضرت زینب (س)

بغض نگاه خسته تان،ای مسیح من

 مانند سنگ ؛شیشه ی قلب مرا شکست

 دار و ندار زندگیم نذر خنده ات

غصه نخور،که ارتش زینب هنوز هست

**

 در راه پاسداری آیین کردگار

 عمریست در کنار شما ایستاده ام

 این بچه های دست گلم را زکودکی

 من با وضو و حب شما شیر داده ام

**

 سرمست باده های طهورایی توأند

 شمشیر دست هر دوشان تیز و صیقلی است

 پروانه وار منتظر اذن رفتنند

 رمز شروع حمله شان ذکر یا علیست

**

 ای پادشاه- تا تو رضایت دهی- ببین

 سربند یاعلی به سرخویش بسته اند

 برفوت و فن نیزه و شمشیر واقف اند

 چون پای درس ساقی لشگر نشسته اند

**

 عباس گفته: خواهرمن!مرحبا به تو

 این مردهای کوچک تو، شیرشرزه اند

 مبهوت سبک جنگ و رجزهایشان شدم

 شاگردهای اول پرتاب نیزه اند

**

 گفتم به بچه های عزیزم که تا ابد

غمگین زخم سینه ی یک یاس پرپرم

 تا آخرین نفس به عدو تیغ می زنید

 با نیت تلافی سیلی مادرم

**

 در آزمون صبر و محن، مادر شما

 با نمره ی قبولی تان گشت رو سپید

 در دفتر کرامت من دست حق نوشت

ای دختر شهید، شدی مادر شهید

حضرت رقیه (س)

سه سالگی‏اش بر مدار عاشورا می‏چرخد.

اتفاقی که طنین خنده‏های کودکانه‏اش را به غارت می‏برد

در عطش می‏ماند و می‏گدازد.

فرات از چشمانش مهاجرت می‏کند.

بی‏پناهی‏اش، در تمام بیابان‏ها تکثیر می‏شود

این سه سالگی اوست که در ویرانه‏ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده

و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.

ورود کاروان به کربلا

كارواني خسته و دل نگران، به سرزمين مقدس نينوا قدم مي‌گذارد، زمان، سوم محرم الحرام سال 61 هجري است. در ورود به دشت غم و غصه، امام شخصي را جهت شناخت سرزمين مي‌فرستد. امام، غيبت و شهادت در نظري هر لحظه حضور دارد، ولي به جهت همراهان خويش امر مي‌كند كه: «برويد نام اين سرزمين را سؤال كنيد.»
نام هاي مختلفي را براي آن سرزمين مي‌گويند: «غاضريه، شاطي الفرات، نينوا.» تا اينكه نام اصلي او را مي‌گويند: «كربلا.»

امام دست هاي خويش را به آسمان بر مي‌دارد و نجوا مي‌نمايد: «اللهم اني اعوذبك من كرب و البلاء!» ياد كلام جد و باب خويش مي‌كند كه او را از كربلا خبر مي‌دادند.
پس، بر خيل فداييان خويش بانگ برآورد: «خيمه‌ها را همين مكان بر پا نماييد. اينجا قرارگاه ماست. اينجا محل ريختن خونهاي ماست.»


سبکباران به سوی کربلا بستند محمل ها

در آن وادیّ پر خوف و خطر کردند منزل ها

جوانان بنی هاشم به پا کردند محفل ها
 

چه محفل کز محبت تار و پودش رشته ی دل ها

زدند آسان و لیکن عاقبت افتاد مشکل ها

******

شترها زیر بار عشق با وجد و طرب واله

روان بودند در خار مغیلان چون گل و لاله

زنان در محمل عصمت روان از دیدگان ناله


بگرد بانوان نور رسالت حاجب و هاله

فرو بردند سر خورشید و مه در برج و محمل ها

******

سپاه شاه مظلومان بسوی کربلا عازم

سپهسالار اردو ؛ شمس دین ؛ ماه بنی هاشم

سوار توسن اجلال با وجه حسن قاسم


علی اکبر بذکر یا قدیر و قادر و قائم

که ما رفتیم سوی دوست بشتابید مایل ها

******

علی اصغر به خواب ناز روی دامن مادر

نگاه مادر مظلومه اش بر صورت اصغر

سکینه بنگرد بر قد و بالای علی اکبر


رقیه بی خبر از زجر راه و خشت زیر سر

جوانان می روند با پای خود بر سوی قاتل ها

******

نهنگ قلزم قهر خدا عباس نام آور

غضنفر خسرو گردان حشم فرمانده لشگر

علم افراشته جولان دهد در میمن و میسر


ز سقایی برد ارث البته از ساقی کوثر

الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناول ها  

******

مسلمانان کوفه شاه را کردند مهمانی

و لیکن کافران دارند ننگ از این مسلمانی

نوشته نامه ها آن فرقه ی بدتر ز نصرانی


نمی دانم چه بنوشتند خود نا گفته می دانی

هم آن هایی که می کردند قرآن را حمایل ها

******

رسید اردو به دشت کربلا شهر حسین آباد

حسین آباد بود آن سرزمین از اول ایجاد

عزیز حضرت باری در آن جا بارها بگشاد


برای نصرت دین اهل عالم را ندا در داد

به جان و دل بلی گفتند کوشیدند از دل ها

******

شه ملک امانت فیض بخش مومن و کافر

نشسته بر سریر معدلت با صولت حیدر

به پا نعلین شیث ، عمامه ختم رسل بر سر


عصای موسوی در کف ، ردای احمدی در بر

همان که حب ّ و بغضش امتحان حق و باطل ها

******

صبا عنبر فشان کن گلستان شهادت را

که شاه دین دهد خون از گلو نخل رسالت را

به پایان می رساند حضرتش کار شفاعت را


بزن " ساعی " به چوگان عمل گوی سعادت را

که همچو شمع می سوزند و می گریند ناقل ها

 

 

 مرحوم چلویی

حضرت مسلم (ع)

روزشمار حرکت حضرت مسلم به کوفه تا شهادت 

۱۵ رمضان ۶۰: رسیدن هزاران نامه دعوت به دست امام،سپس فرستادن مسلم بن‏ عقیل به کوفه برای بررسی اوضاع

۵ شوال ۶۰: ورود مسلم بن عقیل به کوفه،استقبال مردم از وی و شروع آنان به بیعت 

۱۱ ذی قعده ۶۰: نامه نوشتن مسلم بن عقیل از کوفه به امام حسین و فراخوانی به ‏آمدن به کوفه 

۸ ذی حجه ۶۰: دستگیری هانی،سپس شهادت او، خروج مسلم بن عقیل در کوفه با چهار هزار نفر،سپس پراکندگی‏ آنان از دور مسلم و تنها ماندن او و مخفی شدن در خانه طوعه. تبدیل کردن امام حسین‏«ع‏» حج را به عمره در مکه، ایراد خطبه برای مردم و خروج از مکه همراه با ۸۲ نفر از افرادخانواده و یاران به طرف کوفه. 

۹ ذی حجه ۶۰: درگیری مسلم با کوفیان،سپس دستگیری او و شهادت مسلم  بر بام‏ دار الاماره کوفه  

 

به امید نیمه نگاهی از جانب تو آقا

کربلا چه قدر شبیه قرآن است؛ آخرین شهدای آن اصغر و عبدا...

مثل سوره‌های آخر قرآن کوچکند!

 

کربلا بلوغ عاطفه و اندیشه است، هر کس به بلوغ فکری و عاطفی برسد، عاشورایی است.

-

 وقتی هیچ نداری باید همه چیز باشی، این درسی است که زینب به ما آموخت.

 

کربلا زیباترین تابلوی نقاشی است که خداوند بر بوم زمین، ترسیم کرده است.

 

کربلا بهشت زمین است با قلب‌های سوخته، خیمه‌های آتش گرفته و آسمان داغ و سوزان،

آری بهشت در آتش متولد می‌شود.

 

ره آورد مطالعه‌ی تاریخ، بهت و شگفتی است، تاریخ، خود مبهوت و شگفت‌زده‌ی یک روز خویش است؛

«عاشورا»

 

الا ... اي محرم!

الا ... اي محرم!
 

الا... اي محرم!

تو آن خشم خونين خلق خدايي که از حنجر سرخ و پاک شهيدان برون زد. تو بغض گلوي تمام ستمديدگاني که در کربلا ، نيمروزي به يکباره ترکيد. تو خون دل و ديده روزگاري که با خنجر کينه توز ستم، بر زمين ريخت . تو خون خدايي که با خاک آميخت. تو شبرنگ سرخي، که در سال هاي سياهي درخشيد.

 

 الا .... اي محرم!

تو خشم گره خورده سالياني، تو آتشفشاني، تو بر ظلم دشمن گواهي. تو بر شور ايمان پاکان نشاني. تو هفتاد آيه، تو هفتاد سوره ، تو هفتاد رمز حياتي، تو پيغام فرياد سرخ زماني. تو موجي ز درياي عصيان و خشمي که افتان و خيزان رسيده است بر ساحل روزگاران.

 

 الا .... اي محرم!

 تو فجري، تو نصري ، تويي « ليلة القدر» مردم . تو رعدي ، تو برقي، تو طوفان طفي، تويي غرش تندر کوهساران!

 

الا ... اي محرم!

 تو يادآور عشق و خون و حماسه. تو دانشگه بي نظير جهاد و شهادت. تويي مظهر « ثار» و « ايثار» ياران.

 

الا... اي محرم!

به هنگام و هنگامه هجرت کاروان شهيدان . تو آن راهبان روانبخش و مهمان نوازي که در پاي ره پوي آزادگان لاله ارغوان مي فشاني.

 

الا ... اي محرم!

به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان که همواره بر ضد بيداد، قامت کشيدند و در صفحه سرخ تاريخ ، زيباترين نقش جاويد را آفريدند. تو آن آشناي کهن ياد و دشمن ستيزي که همواره در يادشاني.

 

الا... اي محرم!

تو آن کيمياي دگرگونه سازي که مرگ حيات آفرين را، به نام « شهادت» به اکسير عشقي که در التهاب سرانگشت سحر آفرينت نهفته است، چو شهدي مصفا و شيرين به کام پذيرندگان مي چشاني!