و بهار می‌آيد؛

و بهار می‌آيد؛
با همه زیبایی و طراوتش.

و بهار می‌آید؛
برای آنکه به خورشید بیاموزد، هنر تابیدن را.

و بهار می‌آید؛
برای رویاندن دانه‌های نهفته در دل سیاه و سرد خاک.

و بهار می‌آید؛
برای آنکه شکوفه‌های درختان و گلهایی را بشکفاند، برای ثمر بخشیدنشان در آینده‌ای نچندان دور.

و بهار می‌آید؛
برای جاری کردن چشمه‌سارهای زلال آب، از دل کوههای سخت و تپه های سنگی.

و بهار می‌آید؛
برای به هدیه آوردن رایحه‌های بهشتی.

و بهار می آید؛
برای آنکه در گوش پرستو، از دوری زمستان بگوید و زمزمه کند شروعی نو، برای ساختن لانه‌ای جدید.

و بهار می‌آید؛
برای شستن سیاهی‌های نشسته بر در ودیوار شهرمان.

و بهار می‌آید؛
برای طراوت و جان بخشیدن...

و تو ای بهار جانان بیا...
بیا برای آنکه زندگی و طراوت می‌بخشی به دلهای مرده‌مان.

و تو ای بهار جانان؛
بیا که خورشید تابنده‌ای بر ظلمت انسان.

و تو ای بهار جانان؛
بیا که برویانی بذر معرفت را در شوره‌زار دلمان.

و تو ای بهار جانان؛
بیا تا بشکفانی حقیقت آیین محمدی را برای آسمانی شدن.

و تو ای بهار جانان؛
بیا تا جاری کنی، چشمه زلال معرفت و درک بندگی معبود را در بیابان خشک جهل.

و تو ای بهار جانان؛
بیا تا همگی استشمام کنیم رایحه‌ سیبی را که سحرگاهان، زائران خاص اباعبدالله در بارگاه ملکوتیش استشمام می‌کنند.

و تو ای بهار جانان؛
بیا تا به ما بیاموزی، چگونه آباد کنیم ویرانه دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم و آخرتی که ره توشه‌ای برایش نیندوخته‌ایم.

و تو ای بهار جانان؛
بیا تا شستشو دهی زنگار و سیاهی‌های قلب و روحمان را.

و تو ای بهار جانان؛
بیا که منتظرانت تو را می‌جویند و در حسرت نگاهت می‌سوزند.

و تو ای بهار جانان، یوسف زهرا(س)، بیا که روز نوی ما، با قدوم تو آغاز می‌شود.

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج).

امسال هم در هفت سین قلبم ، جای سیمای تو خالیست!

تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد
بر چشم های پنجره تحمیل می شود
آیا دوباره مثل همان سال های پیش
امسال هم بدون تو تحویل می شود؟

"هوالواقف علی السرائر والضمائر"

در کوچه پس کوچه های گذر زمان

و در روزهایی که صدای پای بهار گوش زمینیان را کر کرده

مسافر دلتنگی مثل همیشه مهمان قلبم است

در لابه لای نو شدن ها و جوانه زدن ها

حقیقتی ،بهاری شدن مرا به بازی گرفته است...وآن اینکه :

امسال هم در هفت سین قلبم ، جای سیمای تو خالیست!

 

عید است ولی بدون او غم داریم
عاشق شده ایم و عشق را کم داریم
ای کاش که این عید ظهورش برسد
این گونه هزار عید باهم داریم
انشالله که امسال محیای ظهور منجی عالم باشیم.


دارد بهار می‌شود اما تو نیستی

دارد بهار می‌شود اما تو نیستی
این‌جا کنار قلّه، خیالِ تو با من است

سرما، فقط صدایِ تو را یخ نبسته است
این خلوت از صدایِ خیالِ تو روشن است

***

این صبحِ جمعه، باز چه می‌دانم از کجا
نبضِ مرا گرفت و به کوه و کمر کشاند

تب کرده بودم از مرضِ روزمرگی
تب داشتم، به گردنه‌ای داغ‌تر کشاند

***

پاشویه کرد روح مرا در خیال تو
یعنی درخت را به گلوگاهِ ارّه برد

جوشاند خون داغ مرا در رگِ عطش
یعنی پلنگ را به سراشیبِ درّه برد

***

حالا پلنگ را نفَسِ قلّه می‌کِشد
تا هر کجا که بویِ تَنِ ماه می‌دهد

تا هر کجا که جاذبه‌ای هست در زمان
تا هر کجا که ثقلِ زمین، راه می‌دهد

***

این‌جا کنار قلّه تو را یاد می‌کنم
سرشار از آسمانم و لبریز از زمین

تنها اشاره‌ای بکن ای ماه چارده!
دل می‌کنم چو سنگ قلاویز از زمین

***

مثل همیشه، سنگ‌شدن اتّهام من
مثل همیشه، آینه بودن گناه توست

ترکیبی از ترانه و تب در صدای من
معجونی از غم و عظمت در نگاه توست

***

قلبِ تو قلّه‌ای‌ست که فتحش نکرده‌ام
انگار، چاره غیرِ صعودِ بهاره نیست

می‌گفت هم‌نوردِ جنون‌حیرتِ دلم:
«ذلت‌کش هزار خیالیم و چاره نیست»*

***

دارد بهار می‌شود اما تو نیستی
یعنی چه فایده که زمین گرم‌تر شود

گیرم که کوه، سخت نگیرد از این به بعد 
گیرم که صخره با من از این نرم‌تر شود

***

تردیدِ من، گلوله‌ی برفی‌‌‌‌ست، ماهِ من!
بگذار آفتاب، شبانی کند مرا

دارد بهار می‌شود و خانه، شیشه‌ای‌ست
بگذار کوه، خانه‌تکانی کند مرا

***

کم‌کم غرورِ برف، مرا آب می‌کند
دارم کنارِ قله نمک‌گیر می‌شوم

یعنی که دست‌های تو را دوره می‌کنم
یعنی که بی‌گذشتِ زمان، پیر می‌شوم

***

این قلّه، نردبان قشنگی‌ست تا تو را
از پشتِ بامِ بهت و تحیر رصد کنم

و مثل نوحِ کوچکی از دست روزگار
دستِ تو را بگیرم و از گریه رد کنم

***

کم‌کم درخت‌ها همه بیدار می‌شوند
مثل نسیم در دلم ای گل، طلوع کن!

انگشت‌های گم‌شده‌ات را محک بزن!
از «صفر سی‌صد و چهل و یک» شروع کن...

کمی ادبی میشویم ...

روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد پادشاه می برند تا مجازاتش را تعیین کند . پادشاه برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم . ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند . عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟ ملانصرالدین می فرماید : انشاءالله در این سه سال یا شاه می میرد یا خرم!

نکته :

در یک جامعهء عقب مانده ؛
همه مشکلات با مرگ حل میشوند

عزیز فاطمه ..................  بیا

بوی مهربانی می آید ...

کجا ایستاده ای ای عزیز فاطمه ...

در مسیر باد ....

دوستت دارم رازیست

که در مسیر حنجره ام دق میکند

وقتی که نیستی ...

بیا ...