رمضان یعتی عشق

عازم یک سفرم ...

 

سفری دور به جایی نزدیک

 

سفری از خود من تا به خودم ،

 

مدتی هست نگاهم به تماشای خداست

 

و امیدم به خداوندی اوست...

الیس الصبح بقریب؟!!

بینداز عصایت را…

موسی نشده ای که زندانی ات کنند…
و رود ِ بنی اسرائیل تو را
دست به دست در سبد ِ کودکی ات تا کاخ فرعون بدرقه کند…
موسی نشده ای تا قومت
یهود باشند
و گوساله بپرستند
موسی نشده ای حتی ، تا طور ِ مناجاتت را پا برهنه طی کنی
و از چوپانی به پیامبری پل بزنی…
اگر باز گردی این بارمعجزه ات ید بیضا نیست!
آیه ی نور با خود می آوری…
موسای کاظم باشی یا موسای عمران
فرقی نمی کند!
سرنوشت تو اسارت نیست…
سر نوشت تو شکافتن نیل حتی نیست…
دروغ گفته اند اگر تو را صاحب ِ تابوت ِ عهد دانسته اند!
کذب محض است اگر منتظر نشسته اند تا به اشارتی دوازده چشمه بجوشانی
سرنوشت محتوم تو ایستادگی است
سرنوشت قطعی ِ تو پیروزی است!
تو ناچاری که قهرمان باشی!
موسی شده ای که صدر نشین اخبار شوی
موسی شده ای که باز گردی
و با عصای چوبی ِ هشتاد و چند سالگی ات
هفتاد و دو فرقه ی نامهربان که یاس را نیلی میخواهند ، را بشکافی
موسی شده ای که به نیل فرمان بدهی جاری شود
و لوحه های آیات تورات را بر قلب ها حک نمایی تا هرگز نشکنند
من میدانم
وقتی که باز گردی شعبده ی ساحران بی اثر خواهد شد
و فرعون در هر لباسی که باشد
از چشمهای روشن ِ تو خواهد ترسید
که همه ی خفاشها از روشنایی می هراسند
پس بینداز عصایت را…
موسای من
الیس الصبح بقریب؟!!

گناه اولم عاشق شدن بود...

گناهِ اولم عاشق شدن بود

بسوزون و عذابم کن دوباره

منو بشکن ، خرابم کن ، لهم کن

ولیکن انتخابم کن دوباره

 

ازم نگذر! نذار از عشق رد شم

چرا با دوری از تو خو بگیرم؟

عذابم کن که یادم باشه هستی

بذار این بار تو رویا بمیرم

 

چه رویایی از این بهتر که هستی؟

که از بی  مهریام دلگیر میشی

چه کابوسیه آزادی از این بند

تو رویای منی! تعبیر میشی

 

به دامِ توبه می افتم که شاید

تو از دستِ منِ عاصی رها شی

بهم نزدیک شو وقتی که دورم

گناهِ آخرم شاید تو باشی

 

گناه اولم عاشق شدن بود...

شاعر:حسین متولیان

مولای من ببخش

... چه میشود نوشت ... اینجا همان جایی است که نقطه ها بیشتر منظورمان را می رسانند تا کلمات.

چند تا نقطه بگذارم تا تورا بنویسم؟؟؟

تا تورا معنی کنم .. تا تو را بسرایم ... تا تو را ... تا تو را ... تا تورا ... و باز هم نقطه .. نقطه .. نقطه...

مانند همه نمینویسم که قلبها دستها روحها جسم ها ... مینویسم قلبم دستم روحم و جسمم زنگار زمانه گرفته است و خودم از درون در حال متلاشی شدن...

ای کاش می شد بعضی چیزها را عوض کرد.. ای کاش میشد وجودت را پاره کنی و در صفحه دیگر زندگیت از نو از سرخط بنویسی ... ای کاش میشد این نبود و بهتر از این بود ...

واقعا تقصیر کیست؟

چرا غافلم چرا عطرت را از پشت بام خانه ام حس نمیکنم ...

ای کاش اتفاق های خوب بیفتد... مثلا همین فردا .

ميوه عصيان

روح من در خواب شهوت مرده است

ميوه عصيان خود را خورده است

 

روح من در جاهليّت خفته است

دل به آيات خدا نسپرده است

 

پوچي پندار انسانهاي دون

روح حساس مرا آزرده است

 

بشه ي انديشه ي اشراقي ام

در لجنزار زمين پژمرده است

 

روح من با اين همه آلودگي

كي به اسرار خدا پي برده است

 

من چه كرده ام با خود كه سالهاست

در دلم شوق پريدن مرده است