اربعین حسینی تکرار یاد و خاطره حماسه سازان کربلاست

اینک قریب چهل روز از غروب غم فزای شهادت شقایق ها می گذرد؛ و اینک از صدای نحس شلاق خزان بر پیکر آلاله ها، اربعینی می گذرد و  اسارت، سیلی، غربت، فریاد و بیدارگری سهم حاملان پیغام قاصدک های عترت و عظمت شد.

از آن روز تا امروز چهل روز در سوگ ابرمردی نشستیم که حیات اسلام مدیون رگ های پاره پاره اوست. قصه سر و نیزه، قصه لب های خونین و قرآن، قصه سیلی و صورت گلگون کودک غمگین و تمام حقیقت هایی که هر سال از پرده چشمان ما می گذرد را شنیده ایم.
کربلا؛ این خارستان خشک و بی آب، دریای انسانیت و کمال است، اقیانوس بی کرانه ای است که در آن گوهر همه عظمت ها و خوبی ها به رنگ مظلومیت، یافتنی است؛ اما غواص قهار می طلبد. و هر کدام به فراخور حالمان از کربلا، محرم، عاشورا و اربعین، برداشتی داریم و بر اساس آن قضاوتی ....
در زیارت اربعین پیرامون فلسفه آن آمده است: و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک عن الجهاله و حیره الظلاله: حسین علیه السلام خون قلبش را به آستان الهی هدیه داد تا بندگان را از ظلمت جهل و نادانی و حیرت گمراهی رهایی بخشد.
و شیعه همیشه و در تمامى روزهاى سوگوارى حضرت سیدالشهداء علیه ‏السلام و از آن جمله روز اربعین آن حضرت، در زیارت و اقامه ماتم و عزادارى کوتاهى نکرده و از اینجاست که امام حسن عسکرى ‏علیه‏ السلام زیارت اربعین را از علایم ایمان شمرده است. آرى، تنها زیارت اربعین سیدالشهداء علیه‏ السلام است که مؤمن خالص را از دیگران تمیز مى‏دهد، و دوستان اهل بیت‏ علیهم‏ السلام را از غیر آنان جدا مى ‏کند. و مؤمن واقعى کسى است که نگذارد آثار نهضت‏ حسین ‏علیه‏ السلام فراموش شود و در قدردانى و شرکت در هدف آن حضرت کوتاهى نورزد.
پیروان و دوستان امام حسین ‏علیه‏ السلام امیدوارند تا از این طریق مشمول این حدیث نبوى شوند که جابر بن عبدالله انصارى - از صحابه رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم و نخستین زائر قبر حضرت ابى‏ عبدالله در اولین اربعین سیدالشهداء  روایت کرده است; «کسى که قومى را دوست دارد با آنها محشور مى ‏شود و کسى که عمل قومى را دوست دارد با ایشان شریک مى ‏باشد».
دل هایمان بی تاب سالار شهیدان، و چشمانمان بر مظلومانه ترین شهادت تاریخ همواره درخشان و بارانی باد.

خون خدا  ... از عاشورای حضورت، تا اربعین عروجت،

 اربعین حسینی بر همگان تسلیت باد

و خون خدا، سرچشمه همه دریاهاست. به تو می‏گویند: «حسین» ؛ زیرا به یقین، ذهن تاریخ، نمی‏تواند خون خدا را تفسیر کند، جز با نام تو. و «حسین» را نمی‏توان تفسیر کرد، مگر با عشق. تا دنیا دنیاست، عشق هم می‏ماند؛ اگر در حسین (علیه‏السلام) محو شود.

به تو می‏گویند: «حسین» ؛ زیرا پژواک نامت در تلفظ کربلا طنین‏انداز است و کربلا، حماسه مکرر آفرینش انسان است. در این گردش متناوب، خون زاده می‏شود و تا ملکوت اوج می‏یابد و به شهادت می‏رسد و دوباره زاده می‏شود و دوباره و دوباره... .

و تو، نقطه مرکز این حرکت دوّار هستی که شعاعش تا بی‏نهایت، استواری دارد.

از عاشورای حضورت، تا اربعین عروجت، تاریخ را هزاران پیچ و خم رخ داده است و هر لحظه انگار فصل تازه‏ای از حماسه بودن توست.

زمانه، حرف‏ها دارد؛ ولی ناباورانه سکوت خویش را به سوگ نشسته است. تاب گفتن هم ندارد؛ چرا که ظرف ادراک‏ها حقیر است.

میدان جاذبه شگفتت، هر دو قطب زمینی را می‏رباید و همه جاذبه‏های دیگر را از دل می‏راند و به یک سو می‏افکند، تا تنها تو باشی و بس. با کلمات نمی‏شود بازی کرد، وقتی که پای عظمت تو در میان باشد.

دستم به قلم می‏رود و قلمم، تاب نقش زدن را بر کاغذ بی جان ندارد. نامت آتش می‏زند به جان آب، چه رسد به کاغذ، حتی اگر کاغذ، صفحه‏ای باشد به وسعت تمام آسمان‏ها.

در دایره کلمات، واژه‏ای نمی‏شناسم که تقدس تو را بنمایاند و عظمت مبهم تو را به زبان آدم‏های این دنیا تعبیر کند؛ جز واژه خدایی ...

امروز غزه کربلاست

خون را تو حلال کرده اي؟ کي هستي؟
آهنگ زوال کرده اي ، کي هستي؟
نابودي تو به يا حسيني بسته ست
اولمرت!خيال کرده اي کي هستي؟


امروز غزه کربلاست

شنيده‌اي كه مي‌گويند تمام زمين كربلاست و تمام زمان‌ها عاشورا و باز شنيده‌اي

كه تو را هم تا به بلاي كربلا نيازمايند از دنيا نخواهند برد.


محرم آمده است و هنوز هم نواي "هَلْ مِن ناصِر يَنصُرني" به گوش مي‌رسد. قافله در راه هست،

مبادا امروز درنگ كني تا از توّابين باشي. حسين بر فراز زمان تو را به لبيك مي‌خواند و مي‌طلبد

ياري كننده را. امروز محرم توست.


لشكر حسين مي‌پذيرد همه را، چه حر باشي يا حبيب. در محضر حسين غلام رو سياه هم عطر

آگين مي‌شود به يمن لبيك يا حسين.


درنگ نكن، امروز تو را هم خوانده‌اند. امروز هم يزيديان راه را بسته‌اند و دارند كودكان را به تير

حرمله‌ها مي‌كشند و تو هنوز به سر و سينه مي‌زني.


آماده شو، غزه كربلاست و كودكان تشنه‌اند. غزه دارد مي‌ميرد، ايستاده.


تو را هم دعوت كرده‌اند، بشنو كه لبيك مي‌خواهند، اگر خود نيستي كه به ياري بيايي، دلت را،

قلمت را و يا...هر امكان كه داري روانه كن. مبادا از كساني باشي كه راضي شدند بر احوال كربلا


باز محرم آمده است و بوي دود مي‌رسد از خيمه‌هاي سوخته.


امروز عاشورا در غزه است و من با تمام وجود دوباره مي‌گويم:

لبيك يا حسين.

 

هر روز عاشورا و هر جا کربلاست

به راستی هر روز عاشوراست و هر مکانی کربلاست. آنانکه عاشق عشق حسینی بودند، قلبشان هر زمان داغدار ماتم حسین است. اینک کربلای حسینی رسیده است. آیا آن را ادراک میکنند؟ آیا ندای هل من ناصر ینصرنی حسین را میشنوند؟ که این ندا درون تاریخ چنان طنین افکنده است که هر روز و هر مکانی که نالهایی از مظلومیبلند میشود، آن روز عاشوراست و آن مکان کربلا.

واینک غزه کربلاست و این روزها عاشورا. به راستی کدامین مرد شب عاشورا را درک کرده است که امروز صدای غربت را از غزه بشنود و بگوید: لبیک یا حسین! کل یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا

گویی صدای نالههای رقیه از خرابه شام اینک از خانههای خراب غزه به گوش میرسد و صدای العطش علی اصغر در غزه طنین افکنده است.

به راستی کدامین عاشق حسینی است که صدای مظلومی را بشنود آرام گیرد. این فریاد جاری حسین است، در حنجر زمان که هر روز را عاشورا و هر مکانی را کربلا مینامد و عاشق حسین است که با عشق حسین در مسیر حسینی قدم برمیدارد و هر روز را عاشورا و هر مکانی را کربلا میداند.

اینک غزه کربلاست و امروز عاشورا. آری آیا امروز عاشورا و کربلا درک میشود؟ آیا صدای هل من ناصر ینصرنی شنیده میشود؟ آیا صدای غربت کودکان غزه تداعی کننده گریههای رقیه نیست؟ آیا نوزادان فلسطینی یادآور کوچکترین سرباز دشت کربلا نیستند...

و تو ای کودک فلسطینی …!

هنوز هم هستند کسانی که به یاد شما هستند و همراه با شمایند … شما را می بینند و برایتان اشک می ریند … شما را می بینند و خشم و نفرت وجودشان را فرا می گیرد و شما را می بینند و از ته دل آمدن منجی را فریاد می زنند.

کودک فلسطینی !

بدان که درست است که همراهان و همدردان شما فاصله زیادی با شما دارند … اما این فاصله تنها فاصله میان دو کشور است که آنان در قلبشان همراه شما هستند … شبها از درد … از درد بی دردی عده ای و از درد ظلم عده ای دیگر خوابشان نمی برد …

تو ای جوان فلسطینی !

بدان تا زمانی که ایران و ایرانی هست فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل در سراسر کشور طنین انداز است و حامیان شما به هر صورتی که بتوانند حتی شده با نوشتن شما را تنها نخواهند گذاشت.

بدانید که ایران و ایرانی منتظر است تا یار غایب برگردد تا به همراه او بتوانند انتقام همه تان را از اشغالگران خونخوار بگیرد و نسلشان را از روی زمین بردارد.

و آن زمان این جمله امام راحل نیز که فرمود: اسرائیل باید از بین برود. نیز محقق شود.

سوگنامه غریبی در دیار غریبان ( قطعه ادبی محرم)

 

چشمانش را که گشود، موج نگاهش را به دریای نگاه عمه فرستاد. عطر نوازشگر دستان عمه را در هوای ساکت خرابه بویید. غنچه کبودش را از هم گشود و فریادی به بلندی بام‏های دنیا در حنجره‏اش جان گرفت و همچون نجوایی غریب به گوش رسید که: بابا...

ترنم درد آفرین نهیبش پنجه‏ای دردناک شد که بر دل‏ها چنگ انداخت و باران، آشیانه چشمان همگان را با خود شستشو داد. صدای شیون ملائک به گوش می‏رسید. در آن گوشه خرابه، بر پیکر شب، سیاهی سایه افکنده بود و ماه از شرم روی سه ساله دختری، رخ در نقاب کشیده بود. شهر در پس پرده‏های غبار آلود غفلت و جهالت خفته بود که ناگاه فریادی به بلندای تاریخ، چشمان غنوده در بی خبری را بر آشفت، مجسمه ظلم و فساد که در شرارت خود فنا گشته بود، تلاطم شب را به اوج رسانید آن گاه که حیرت زده پرسید: چیست این صدا؟... و پاسخ شنید: سه ساله دختری بابا می‏خواهد. آنگاه خنده‏ای کریه سر داد و جغدان شوم به شب نشسته با او همنوا شدند. طبق نور وارد خرابه شد و عطر بابا فضای جان‏ها را از آن خود کرد.

ملائک آرام گرفتند تا سه ساله دختر به پیشواز طبق رود و جام جانش را با بوسه بر لبان پدر لبریز سازد.

عطر آسمانی پدر را به مشام جان خریده بود و می‏گشت و چشمان جستجوگرش را بر طبق پوشیده دوخته بود. زانو بر زمین نهاد آن گاه که طبق را مقابل چشمانش بر زمین نهادند. صدای تلاوت نور را شنید و نجوای دلنشین بابا...

عمه را نگریست که چشمانش خانه درد بود و زانو بر زمین نهاده بود.

چشم‏ها به او دوخته شده بود و آماده باریدن بود. آه و ناله افلاکیان به گوش می‏رسید و صدای مویه ملائک جان‏ها را به آتش می‏کشید. دست بر پرده نهاد و عمه چشمانش را بست. عطر الهی بابا را از پس پرده شنیده بود و حالا مشتاق دیدار چشمان همیشه سخنگوی بابا... و آن چه دید...

ارکان عرش لرزید و شهر با فریاد جان‏خراش سه ساله دختری غمدیده، از خواب غفلت به درآمد. عطر پاک چشم‏های بابا هوای خرابه را از آن خود کرد و نفس‏ها بوی عشق گرفت. جمله‏اش در سراسر تاریخ طنین انداز گشت: «... یا ابتاه! من ذاالذی خضبک بدمائک؟ یا ابتاه! من ذاالذی قطع وریدیک؟ یا ابتاه! من ذاالذی ایتمنی علی صغر سنی؟...»

لب بر لب خونین پدر نهاد و هرم داغ عاشورا دوباره در تمام لحظه‏های خرابه پیچید. با دستان کوچکش تمام مرثیه‏ها را مقابل دیدگان پدر ورق زد و سوگنامه غریبی را در دیار غریبان به نجوا نشست. دوباره غروب عاشورا زنده شد و دوباره داغ اندوه سنگین‏تر از هر زمان دیگری جان‏ها را نواخت و قلب‏ها را گداخت.

آن گاه که تاول پرخون پاهایش را در معرض دیدگان پدر نهاد، آخرین جرعه‏های عشق را از لبان پدر نوشید و عطر آسمانی پدر را به کام جان خرید و این آغاز صبحی بود با طراوت و روشن در زندگی رقیه سه ساله! صبحی که جان او را پیوندی داد ابدی با جان عاشق پدر، و ملائک شیون کردند و صدای مویه شان در افلاک طنین انداز شد و خرابه شام ماند و نجوای همیشه زنده دخترکی دردمند در هجران دردآلود پدر و شام ماند و شرمندگی‏اش که تا همیشه تاریخ رنج و محنت دختری سه ساله را به دوش خواهد کشید.

عمه ماند و دردی افزون که بار امانت از دستش افتاد و نوگلی نازدانه پرپر شد؛ پیش از آن که عطر روح بخش پدر را دوباره از فضای شهر مدینه بشنود و سر در آغوش رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله) بنهد و بغض با او بگشاید... و شام ماند و تمام غصه‏هایش و سوز و غربت دخترکی که همه تاریخ را با ناله‏هایش سوزاند!

زهرا رضائیان

قم

اذان بر مأذنه بیداری (قطعه ادبی محرم)

زینب سید میرزایی

نیم قرن، از غروبِ اندوهناکِ رحلت پیامبر می‏گذرد. آن گاه که رسالت مصطفوی، چون زلال جاری فرات، بر دل‏ها و اندیشه‏ها جریان داشت، زمانی که مردان مرد در رکاب برگزیده خدا، دین او را یاری کردند، کسانی هم بودند که پشت پرده صَلاح ؛ تزویرمندانه سِلاح براندازی اسلام را تیز می‏کردند و مهیای فرصتی ویژه بودند، تا ضربه کینه توزانه خود را وارد سازند.

آنان درصدد کِدر ساختن آبشار زلال اسلام بودند و هنوز کفن پیامبر خشک نشده، آن کردند که نباید می‏کردند.

سران توطئه با هم نشستند  دل و پهلوی عصمت را شکستند

آنان حرمت شکنی را از آن جا آغاز نمودند که سلامِستان هر روز پیامبر بود. از اهل خانه‏ای که رسول خدا بر آنان درود می‏فرستاد که: «السلام علیکم یا اهل بیت النبوة»

عدالت علوی به بند ستم کشیده شد و فاطمه (علیهاالسلام) و علی (علیه‏السلام) و حسن (علیه‏السلام) در تنهایی بی وفایی زراندوزان، جام شهادت را نوشیدند.

و گذر روزها، تاریخ را از زمان زندگانی رسول خدا، دور و دورتر می‏کرد و سال 61 ه . ق فرا می‏رسد، سوّمین امام، روشنی دیدگان پیامبر، رسالت راهبری و پیشوایی مسلمین را بر دوش می‏کشد و از سویی، پس از مرگ معاویه، فرزندش یزید بر تخت خلافت تکیه می‏زند.

تا دیروز معاویه کینه‏اش را به دین با پرده تزویر و ریا می‏پوشاند و عوامفریبانه مردم را به پیروی از خود و مخالفت با برگزیدگان خدا و رسولش، فرا می‏خواند. و این عوامفریبی‏های رذیلانه، روحیه دین مداری و اطاعت پذیری را در نهاد امّت اسلام به ورطه فراموشی و نابودی کشانده بود که آنچنان با روی کار آمدن فرزند معاویه، زمینه کاملاً فراهم بود، که یزید شمشیر هجمه را از رو بربندد.

در واقع تزویرهای پیشین، چونان موریانه، ایمان مردم را از درون خورده بود و تنها از اسلام برای آنان جز ظاهری و پوسته‏ای باقی نگذاشته بود.

آنان چنان بر فرهنگ و اندیشه مردم کار کرده بودند که مردم بیش از اینکه به فکر حفظ دین و ارزش‏های دینی باشند، در اندیشه شکم و جیب و مقامشان بودند و این شد که به راحتی بوزینگان بر کرسی خلافت «انسان کامل» تکیه می‏زدند و بالا و پایین می‏رفتند، و حق در کوچه‏های تنهایی مظلومانه رها شده بود.

یزید همه را به بیعت با خود فرا می‏خواند، حتی حسین بن علی (علیه‏السلام) را!

اگر امام با او پیمان می‏بست، این بیعت «در باغ سبزی» می‏شد، برای یکّه تازی‏های یزید، در مبارزه فرهنگی با اندیشه اسلامی و دین‏داری تا سرحدّ ظاهرگرایی تنزل می‏یافت.

امّا حسین (علیه‏السلام)، پاره تن رسول خدا، تن به ذلّت بیعت نداد، و بقای دین را با خون پاک خود و یارانش امضا نمود.

امام حسین (علیه‏السلام) اذان بیداری را بر مأذنه جهان سر داد و مرگ سرخ را سعادت دین مداران اعلام نمود که: «... لا اری المَوْت الا السعادة»

و با اندیشه شهادت طلبانه او بر فرهنگ سکولار یزیدی در طول تاریخ خط بطلان کشیده شد. و تفکّر عاشورایی، تاریخ را به اقامه نماز دین‏مداری با اقتدا بر نهضت سرخ محرّم فراخواند.

حسین (علیه‏السلام) اذان الرحیل سرداد، امّا گویی در مردم، روح مرگ دمیده بودند.

برق شبتابگون سیم و زرهای بنی امیه، چشم حقیقت نگرشان را کور کرده بود. حتی حرکت‏های محدود و مقطعی آنان نیز در مواجهه با وعده و وعیدهای شیطانی فرزندان امیّه، به سکوت و سکون کشیده می‏شد.

و کاش تنها سکوت و سکون بود، که زرق و برق‏های ابی‏سفیانی آلِ شیطان، آنان را تا به حدی به رذیلت کشاند که بر فرزند رسول خدا شمشیر کشیدند و آب را بر آنان حرام دانستند و به حریم خاندان پیامبر جسارت کردند.

و تنها هفتاد و دو ستاره، در رکاب خورشید شمشیر زدند، و خونین پَر به شفق نشستند. هفتاد و دو دلباخته در مقابل دریایی از تاریکی ایستادند، تشنه‏کام از روشنای حق دفاع کردند، و به کهکشان سرخ شهادت پیوستند، و درجه افتخار دعای حسین را برای خود خریدند.

و ما، از ارتفاعات بلند ایمان و بالندگی، تابناکی این خیزش دینی ـ الهی را از پنجره قرن‏ها و اعصار به تماشا نشسته‏ایم. و صدای امام حسین (علیه‏السلام) را با گوش جان می‏شنویم که به یاری خود، فرامان می‏خواند.

انگشت اشاره اباعبدالله به سمت آنانی است که عاشورا را به باور ایستاده‏اند و زمین و زمان را کربلا می‏دانند؛ به سمت من و تو، به سمت ما. به شرط آنکه به لهجه عشق سخن گوییم، و به تمامیت دلدادگی، ایمان بیاوریم، و به «شهادت» شهادت دهیم، آیات اطاعت از امام را تلاوت کنیم. و امروز حسینی بودن ما در اطاعت پذیری‏مان از ولی فقیه زمان، فرزند فاطمه، سیدعلی حسینی خامنه‏ای، معنی می‏شود.

باید در پی او و همراهش زمینه‏های علمی، فکری، فرهنگی، اعتقادی و اقتصادی را به گونه‏ای فراهم آوریم تا خورشید ظهور از افق آرزوهامان طلوع کند.

و ما دست در دستان علی گونه او پرچم رشادت را در صبح گاه ظهور در حالی که تمام عالم «خبردار» در مقابل این پیروزی عظیم صف کشیده‏اند، تقدیم مولایمان حضرت ولی عصر (عج) نماییم. همان مولا و امامی که منتقم خون خورشید به شفق نشسته کربلاست.

حسین(ع)، كربلایی نیست، جهانی است.(قطعه ادبی محرم)

عزاداری، احیاء خط خون و شهادت، و رساندن صدای مظلومیت آل علی به گوش تاریخ است.

«اشك»، زبانِ دل است و «گریه»، فریاد عصر مظلومیّت.

رسالت «اشك»، پاسداری از «خون شهید» است.

عزاداران حسینی، پروانگانی شیفته نورند كه شمع محفل‏آرای خویش را یافته و از شعله شمع، پیراهنِ عشق پوشیده‏اند و آماده جان باختن و پرسوختن و فدا شدن‏اند.

عزاداری برای شهید كربلا، انتقال «فرهنگ شهادت» به نسلهای آینده است.

عزاداری، شور و عاطفه را از شعور و شناخت، بر خوردار می‏سازد و ایمان را در ذهن جامعه هوادار، زنده نگه می‏دارد.

عمیقترین پیوندها میان عقل و عشق و عاطفه و برهان، در سایه عزاداری برای عاشورا شكل می گیرد.

«منا» یك قربانگاه بود، و... «كربلا»، قربانگاهی دیگر تنها هاجر و ابراهیم نبودند كه «اسماعیل» را به «مذبح» آوردند، محمد و علی و فاطمه(ع) نیز «حسین» را به قربانگاه عشق فرستادند.

برای رسیدن به كربلا، باید اراده‏ای آهنین، قلبی شجاع و عشقی سوزان داشت و در این سفر، باید رهتوشه‏ای از صبر و یقین، پاپوشی از توكّل، سلاحی از «ایمان» و مَركبی از «جان» داشت، تا به منزل رسید، چرا كه راه كربلا، از «صحرای عشق» و «میدان فداكاری» و پیچ و خم خوف و خطر می‏گذرد.

زائر حسین(ع) باید تمثیلی از شداید و رنجها و سوز و گدازها و خوف و عطشها را در خویش پدید آورد و كربلایش «كرب» و «بلا» باشد.

دانشگاه كربلا باز است و شاگرد می‏پذیرد، از هر جا كه باشد، هركه باشد...

محرّم، فروردین جانهاست و بهار ایمانهای سست شده و طراوت اندیشه‏های مرده و افسرده و خوابیده، و شكوفایی غنچه‏های بسته بیداری و آگاهی و ایثار و فداكاری است.

محرّم، وجدان همیشه بیدار تاریخ، و گلوی هماره فریادگر زمان است.

محرّم، ماه پاسداری از حرمت انسان است.

محرّم، حریم ایمان و حصار قرآن است.

محرّم، اهرم حركت دهنده انسانها و پدیدآورنده شورشهای شیعی و نهضتهای علوی و قیامهای مكتبی است.

حسین(ع) پیامهای شفابخشش را، همه ساله بر بالهای سرخ شهادت می‏نویسد و پیكهای رهایی را بر موجهای محرّم و عاشورا سوار می‏كند.

كلاسهای كربلا - كه در همه جاست - حتی بدون یك روز تعطیلی، به من و تو و به همه آنانكه به نجات «انسان» می‏اندیشند، می‏آموزد. چرا كه : هر روز عاشوراست و هر جا كربلاا

«غدیر علی»، «حرای محمّد» است، در جلوه‏ای پس از بیست و سه سال.

«عاشورای حسین»، دادخواهی غدیر علی(ع) است، پس از نیم قرن مظلومیّتِ حقّ.

«عاشورا»، سقّای تشنه كامانِ عزّت است،عاشورا، انفجاری از نور و تابشی از حق بود كه بر «طور» اندیشه‏ها تجلی كرد و «موسی خواهان» گرفتار در «تیهِ» ظلمت را از سرگردانی نجات بخشید.

عاشورا درخششی بود كه در دل دشمن، ترس ریخت و در دل دوست، امید آفرید و مردگان را بیدار ساخت و غافلان را به هوش آورد و «شب» را تا پشت دروازه‏های شهر شرك و قلعه نفاق، تاراند.

گرچه در آن نمیروز سرخ، در آن صحرای آتشگون، در آن كربلای «آزمایش»، قیام قیامت در خون نشست، ولی فریاد رسایت در عمق زمان برخاست.

ای حسین!... گرچه در آن «نینوا» نای حقیقت‏گوی تو را بریدند، امّا ... نوای «حق، حقِ» تو در تاریخ، همچنان ماندگار شد و جاودانه ماند.

ای حسین! كربلای تو، انقلاب آموز و انسان‏ساز نسلها و قرنها و سرزمینها بود و عاشورای تو، بارور سازنده لحظه‏ها و روزها و سالها.

حسین(ع) مرگ را «پل عبور» به آخرت می‏دانست و «بقا» را در «فنا» می‏جست و «پیروزی» را در «شكست»! «زندگی» را در «مرگ» می‏دید و «ماندن» را در «رفتن» و «حضور» را در «غیبت» می‏شناخت و «شهادت» را حضور جاودانه در تاریخ می‏دانست و مرگ را برای فرزندان آدم، همچون گلوبندی زیبا برسینه دختری جوان، شایسته می‏دید.

حسین(ع) شناگر دریای خون بود و رهپوی وادی عشق. و در قربانگاه خود، در آخرین لحظات نیز، سرود توحید و رضا خواند.

حسین(ع)، كربلایی نیست، جهانی است.

حسین(ع)، هم «راه» است و هم «راهنما». هم كاروان است و هم قافله سالار.

حسین(ع)، كشتی نجات و مشعل هدایت است.

هنوز هم بشریّت، تشنه درسهای «مكتب عاشورا»ست، مكتبی كه الفبای آن، فداكاری، جانبازی، خلوص و خدامحوری است.

حسین(ع)، چشمه‏ای از حقیقت و حرّیت است كه تا ابد كام تشنگان آزادی را سیراب می‏سازد.

اگر در کربلا غوغا نمی‌شد کس نمی‌فهمید ... چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود

آن روز که آهنگ سفر داشت حسین (ع)

از راز شهادتش خبر داشت حسین (ع)

 

از بهر سرودن یکی قطعة سرخ

هفتاد و دو واژه در نظر داشت حسین (ع)

باز طوفانی شده دریای دل

موج سر بر ساحل غم میزند

باز هم خورشید رنگ خون گرفت

بر زمین نقشی ز ماتم میزند

 

 

باز جام دیده ها لبریز شد

باز زخم سینه ها سر باز کرد

در میان ناله و اندوه و اشک

حنجرم فریادها آغاز کرد

 

 

می نویسم شرح این غم نامه را

داستان مشک و اشک و تیر را

می نویسم از سری کز عشق دوست

کرد حیران تیغه شمشیر را

 

 

گوئیا با آن همه بیگانگی

آب هم با تشنگان بیگانه بود

در میان آن همه نامردمی

اشک آب و دیده ها پیمانه بود

 

 

تیغ ناپاکان برآمد از نیام

خون پاکی دشت را سیراب کرد

خون خورشید است بر روی زمین

کآسمان تشنه را سیراب کرد

 

 

می شود خورشید را انکار کرد؟

زیر سم اسبها در خاک کرد؟

می شود آیا که نقش عشق را

از درون سینه هامان پاک کرد؟

 

 

گر نشان عشق را گم کرده ایم

در میان آتش آن خیمه هاست

گر به دنبال حقیقت میرویم

حق همینجا حق به روی نیزه هاست

 

 

گریه ها بر حال خود باید کنیم

او که خندان رفت چون آزاد شد

ما سکوت مرگباری کرده ایم

او برای قرنها فریاد شد ...

 

بازهم در ماتم روی حسین

باز هم در سوگ آن آلاله ایم

یادتان باشد حیات عشق را

وامدار خون سرخ لاله ایم

 

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ

 به ام البنین خبر رسید که حسین را در کربلا کشتند
می دانید چه پرسید.....؟
پرسید : مگر عباس نبود ......

     

   

باز از راه محّرم غم رسید

از زمین و آسمان ماتم رسید

 

خرقه ها را بار دیگر تن کنید

آتشی در قلب این خرمن کنید

 

طبل و شیپور عزا را سر دهید

هفت اقلیم عطش را در دهید

 

ورد صوفی "حا" و "سین" و "یا" و "نون"  

يك نماز از جنس دريا رنگ خون

 

حای آن، حامیم ذات کبریا

سین آن سرها ز پیکرها جدا

 

یای آن یکتا پرست و یذکرون

نون آن باشد قسم بر یسطرون

 

سینه از درد فراقت خسته است

دل به روی غیر تو او بسته است

 

هیچ دانی در دلم جا کرده ای؟

عرش حق، شش گوشه بر پا کرده ای...

 

عشق بازی با تو معنا میشود

نور حق با تو هویدا میشود

 

السلام ای شاه مظلوم و غریب

السلام ای آیه ام من یجیب

 

السلام ای نور چشم مصطفی

السلام ای خامس آل عبا...

 

قطعه ادبی در مورد محرم و عاشورا

آخر ذى الحجه، علم و كتل‏هاى «تكيه» را بر پا مى‏كنيم. آب و جارو، آماده كردن ظرفها براى ده شب عزادارى.

چند روز مانده به محرم بايد شروع كنيم به تمرين تعزيه‏اى كه هر ساله از شب اول اجرا مى‏شود. مشكل هم درست از همين نقطه آغاز مى‏شود. از همين لحظه انتخاب «نقش».شمشير و لباس و كلاهخودِ سبزها را مى‏ريزند اينطرف. لباس و ادوات قرمزها را هم آنطرف. منتظر انتخاب. در تعزيه كربلا، سياهى لشكر يا نقش‏هاى ميانى اصلاً وجود ندارد. فقط دو جور نقش:«شبيه حسين و شبيه يزيد».اگر اين نشدى يعنى آن يكى هستى. يك دايره است آن وسط. هم همه ايستاده‏اند به تماشا دور تا دور. در تعزيه هم چيز شفاف مى‏شود. پشت صحنه‏اى نيست. پشت سبزها هم نمى‏شود قايم شد. وقتى دلت، وقتى لباس روحت قرمز است نور افكن‏ها كه كار بيفتد، همه مى‏بينند چه كاره هستى!در همه تاريخ آدم‏هاى مثل ما زير آبى رفتند. آن پشت و پستوها قايم شدند. جورى كه درست معلوم نشود اهل كدام هستند تا هم از اين ور بخورند هم از آن ور. بعد يكدفعه يك بيابان بى آب و علف پيدا شد كه معادلات همه را ريخت به هم. جاى قايم شدن نداشت. حالا انگار كن مثل «زهير» هى راه قافله ات را كج كنى و از بيراهه‏ها بروى تا به كاروان امام حسين‏عليه‏السلام برخورد نكنى. بالاخره چى؟ بيابان مگر چقدر جاى فرار دارد؟بالاخره مى‏فرستند دنبالت: «زهير! تصميم ات را بگير»انگار كن بروى لاى سياه يزيد و توى خيمه‏ها قايم شوى، صدايت مى‏كنند: «حرّ! تصميم ات را بگير.» بدتر از همه آن شب كه چراغها را خاموش مى‏كنند و در دل تاريكى مى‏گويند: «اين شب و اين بيابان، تصميم ات را بگير.»عاشورا اگر اين «تصميم ات را بگير» را نداشت، خيلى خوب بود. هر چقدر كه مى‏خواستند ما گريه مى‏كرديم و به سر و سينه مى‏زديم. ضجّه وفغان واندوه، ولى موضوع اين است كه از همان صبح عاشورا كه خورشيد در مى‏آيد، همه، ذرات دور و بر آدم داد مى‏زنند «تصميم ات را بگير».حالا انگار كنيم ما لباس سبز و برقع سبز و همه چى را سبز برداشتيم و ايستاديم اين طرف. چى صدايمان كنند؟ «شبيه حسين»! اصل گرفتارى، اصل دروغ، همين جاست. كجاى جان ما شبيه حسين است؟ وقتى كه رنگ روح ما قرمز است، حالا حتى نيمه قرمز - اُمَّةً اَسَرَجَتْ وَاَلْجَمَتْ و تَنَقَّبَتْ!- گيريم لباس سبز بپوشيم، نور افكن‏ها ما را لو خواهند داد. در زيارتنامه نوشته: حسين عليه‏السلام صورت خداوند است، وجهُ اللّه. چه شباهتى بين ما و صورت خداوند است؟ «كريم» هستيم يا «رحيم» يا «عليم» يا دست كم‏كم‏اش «رَؤوفٌ بالعِباد»؟ ما چه جور سنخيتى با آن روح بزرگ داريم؟اين است كه هر سال، اين وقت «آخر ذى الحجه» همه مى‏نشينيم و عزا مى‏گيريم چه كنيم. دور تا دور صحنه دايره‏اى مى‏نشينيم و خيره به لباسها، گريه مى‏كنيم.تا كى؟ تا هلال ماه محرم در مى‏آيد. بعد يكهو چيزى يادمان مى‏آيد؟ يا شايد يادمان مى‏آورند. به ما مى‏گويند: «عشق هم خيلى كارها مى‏كند، اين را يادتان رفته؟» به ما مى‏گويند: «عشق، آدم را شبيه معشوق مى‏كند، پارسال كه بهتان گفتيم» به ما مى‏گويند:

«محبت، آخر آخرش به سنخيت مى‏رسد، به شباهت» به ما مى‏گويند: خدا نقاشى‏اش خيلى خوب است. رنگ روحتان را عوض مى‏كند. رنگتان مى‏كند- صِبْغَةَ اللَّهِ و مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللهِ صبغةً».يكهو همه چيز يادمان مى‏آيد.

همان طعم پارسالى مى‏آيد زير زبانمان. گُر مى‏گيريم، همان جور كه از عشق گُر مى‏گيرند. لباس‏هاى سبز را مى‏پوشيم. مى‏رويم روى صحنه و داد مى‏زنيم: «سلام بر روى خداوند».

 

غروب غمگين ( قطعه ادبی)

كاروان محزون نور، در غروب غمگين با پاهاي تاول بسته آهسته راه مي‌پيمايد. آسمان تيره است و با چشمان اندوه بار اين كاروان خسته را نظاره مي‌كند، خورشيد تيره غم‌نامة يك زن قهرمان را مويه كنان مرور مي‌كند، زمين سخت آشفته و اوضاع به‌هم ريخته است، هر يك از فرشتگان چندين نيستان ناله دارند زيرا يگانه حجت خدا در روي زمين با آه سوزناكي به سوي سرنوشت محتوم ـ كه همان شهادت در سرزمين كربلا است ـ به پيش مي‌رود، ابرها بس كه دلگيرند بي‌قرار و با رنگ خونين از اين سو به آن سو مي‌دوند، زمين لرزان، و به قضاي الهي تن در داده است. وگرنه تحمل چنين اندوه سنگين ناممكن است، و نزديك است آسمان از جنايتي كه به وقوع مي‌پيوندد فروريزد. چگونه مي‌توان آن حادثه را به تصوير كشيد كه دست ياراي نوشتن و قلم توان تحرير آن را ندارد.

 

اين كاروان پر از غصه مي‌رود تا در پهنة هستي عشقي بيافريند كه امام حسين (ع) خداي آن عشق و زينب پيامبر آن است. ايام حج و قرباني است ديگران رفته‌اند تا سنگ و گل را ببوسند و گوسفنداني را در خانة خدا قرباني كنند اما اين ناخداي كشتي عشق مي‌رود تا در پاي عشقبازي سر و عزيزانش را قرباني محبوب كند و حيات جامعة اسلامي را با خون تامين نمايد، زيرا جامعة اسلامي در حال احتضار به سر مي‌برد و نيازش به خون است تا دو باره زندگي‌اش را بازيابد، چه كسي بايد خون بدهد، اكنون كه كسي براي اين قرباني آماده نيست بايد طبيب، و آفريدگار عشق، خود و عزيزانش را در راه هدف بزرگ تقديم كند.

 

ديگران رفته‌اند تا خانة خدا را طواف نمايند اما امام حسين (ع) آمده است تا در كربلا خدا را ملاقات كند، ديگران رفته اند تا افتخار حاجي شدن را به دست آورند اما او آمده است تا دل را به دست آورد و حركت امام حسين (ع) اين پيام را دارد كه با تكيه زدن شخصي همچون يزيد بر مسند خلافت، حج فلسفه‌اش را از دست داده است.

 

قربانگاه امام حسين (ع) سرزمين كربلا است، ابراهيم و اسماعيل‌هاي ديگري به اينجا آمده‌اند تا به نداي حق لبيك گويند، ‌ابراهيم بدون قرباني، مدال افتخار «خليل» بودن را دريافت، اما از ديدن چنين صحنه انگشت حيرت بر لب نهاده و احسنت گويان حسين (ع) را مي‌ستايد، چگونه خداي ابراهيم حسين (ع) را برتر از ابراهيم قرار ندهد درحالي‌كه كودك و جوانش را در قربانگاه آورده است.

 

روز عاشورا مي‌رسد و زمين و زمان بغض در گلو دارند، پيامبر و فاطمه و علي: آغوش گشوده‌اند تا از مهمانان در خون طپيده استقبال نمايند. آه چه دستي بود كه حقيقت را سر بريد و چه تيري كه جرات كرد بر گلوي نازك و سپيد علي اصغر بنشيند گرچه گلوي كوچك علي اصغر پاره شد اما رشتة خونش دامن تاريخ را گلدوزي كرده، زينت آن گشت و اين نا جوان مردي تا ابد براي يزيد و يزيديان باقي ماند، گرچه حقيقت بر سر ني شد اما بلند تر از هميشه نمايان گشت.

 

زينب از اين پس تنهاست، با كوهي از مشكلات، هر گلي اين همه جفاي خار ببيند پژمرده مي‌شود اما زينب ام ‌المصائب و دست پروردة زهرا است و از مادر اين صبر و رنج كشيدن را به ارث برده است كه اين فرمودة مادر زينب است:

 

صبت عليّ مصائب لو انها                     صبت علي الايام عدن لياليا

 

آنقدر رنج ديده‌ام كه اگر بر روزگار تحميل مي‌شد به شب تيره مبدل مي‌گشت.

 

از اين پس پيام عاشورا بر دوش زينب است تا بيان كند كه: عاشورا با رنگ خون توأم و با شهادت همزاد است كه اگر شهيد كربلا و خون پاكش نبود، چه كسي در دل سنگرها آلاله مي‌كاشت، تا عطرش فضا را معطر سازد و اگر خون شهيدان نينوا نبود لاله‌هاي وحشي بيابان را چه كسي آبياري مي‌كرد و درخت خشكيدة عدالت را كه سيراب مي‌نمود، اگر خون گلوي اصغر نبود صحراي بي‌رونق انسان از چمن خالي بود و نسيم سحر با كدامين گل خوشبوي راز مي‌گفت و لب به سخن مي‌گشود؟ اگر خون شهيدان دشت حادثه نمي‌بود شمشير بران ظالم را چه كسي مي‌شكست؟ و بالاخره اگر خون نمي‌بود عاشورا از كجا پديد مي‌آمد به راستي كه شهيد علم مقاومت و شهادت ميراث دشنه بردوشان و ابر مردان تاريخ است. شهادت تولدي است زيبا و وصالي كه كابين آن نقد جان است و شهيد كبوتر سبكبال وصال است كه شاخه گلي را براي محبوب به ارمغان مي‌برد، و سنگر شهيد ميعادگاهي است كه عاشق از آنجا به سوي آسمان معرفت اوج مي‌گيرد، و تا بدانجا مي‌رسد كه در وهم نمي‌گنجد. و خون ماية حيات است كه هرگاه از جريان باز ايستد، باعث مرگ مي‌شود در جويبار جامعه‌اي كه در راه ارزش‌ها خون جاري نگردد راكد و فرو بسته خواهدماند از اين روي خوني كه در كربلا ريخت خون خدا نام گرفت تا ارزش آن را به اثبات رساند نمي‌دانم از كجا آغاز بايد كرد؟ صحنة كوتاه كربلا يك مكتب پيام دارد پيامش همانند پيام نمايش عملي‌اي كربلاست، كربلايي كه تاسيسش: «نه فقط بهر ماتم» بلكه: «دانش سراي مكتب اولاد آدم است»

 

كربلا سرزميني است كه حسين (ع) در آن «سپهسالار» عشق, و زينب قهرمان آن است, اين تاتر مقدس و اين نمايشنامة كه هر سال يك بار به نمايش در مي‌آيد براي چيست؟ آيا براي اين است كه كربلا را در خاطره‌ها زنده كند؛ يا جنبة عاطفي آن را به نمايش بگذارد كه چگونه بر اطفال بي‌گناه ظلم شد؟ قطعا نه! بلكه تكرار يك درس است, درس آزاد زيستن، حرفة آدم بودن, و پيامش اين است كه: «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا و كل شهر محرم»

 

اين نمايشنامه‌اي كه هر سال تجديد مي‌شود، پيامش همان پيام عاشوراي سال 61 هجري قمري است. پيامي كه تا انسان هست خواهدبود, پيام آزادي, تجديد ميثاق با آزاد مردان, تجديد عهد با پيام عشق, كه مي‌توان در هر سرزمين كاشت و از جوانه‌هاي آن استفاده برد. پيام عاشورا اين است كه تا يزيد، بيداد، طغيان و ظلم هست, حسين, ظلم ستيزي، دادگري، نيز خواهدبود, و هر روزي كه ظالم و آزاده در افتد، آن روز عاشوراست. و در هر سرزميني كه آرمان حسيني با اهداف پست يزيدي برخورد, همانجا كربلاست و در هر ماهي كه اين پيام، عملي شود همان محرم است كه:

 

«همه جا خانة عشق است چه مسجد چه كنشت» 

 

در كربلا مرگ را به تمسخر و بازي گرفتند تا زيستن را به ارمغان آورند. و در آنجا مكتبي تأسيس كردند كه انسان‌ها را به سوي انساني زيستن فرامي‌خواند, گرچه حسين7 را در كربلا به شهادت رساندند ولي از خونش لاله‌هاي عشق روييد؛ و گرچه پرچم ابالفضل را بر زمين افكندند ولي آزادي با رنگ خون ثبت شد و جهان را تحت پوشش قرارداد, يزيد، امام حسين (ع) را نكشت، خود را نابود كرد، زيرا حسين (ع) زنده است, آرمانش بلند، نامش هم‌پاي آفتاب، نوراني و در اوج عظمت؛ و مانند آرمانش بلند است. از اين رو ياد كربلا و زنده نگهداشتن عاشورا زنده نگهداشتن ارزش‌ها و عشق است.

 

عاشورا رنگ خون دارد، كه رنگ عصيان، طغيان و پيروزي در برابر طغيان است عاشورا طغيان مقدس است در مقابل بيداد، در برابر طغيان خبيث, عاشورا تقابل دو طغيان است كه منطق يكي خون و عشق و منطق آن ديگر، زر, زور, تزوير, فريب و نيرنگ و طغيان در برابر داد و عدل است, يكي از سلالة ابراهيم و طغيانش در برابر بت و بت گري و آن ديگر از سلالة نمرود و طغيانش بر ضد خدا، توحيد, ارزش‌ها و بالاخره هرچه خوبي است, و اين دو جريان ادامه دارد كه:

 

«رگ رگ است اين آب شيرين, آب شو       

 

در خلايق مي‌رود تا نفخ صور»

 

 باز هم عاشورا رسيد كربلاييان كجاييد كه درخت پربار ارزش‌ها تشنه است تا با خون سيراب گردد و با شهادت آذين بندي شود؟