سوگنامه غریبی در دیار غریبان ( قطعه ادبی محرم)
چشمانش را که گشود، موج نگاهش را به دریای نگاه عمه فرستاد. عطر نوازشگر دستان عمه را در هوای ساکت خرابه بویید. غنچه کبودش را از هم گشود و فریادی به بلندی بامهای دنیا در حنجرهاش جان گرفت و همچون نجوایی غریب به گوش رسید که: بابا...
ترنم درد آفرین نهیبش پنجهای دردناک شد که بر دلها چنگ انداخت و باران، آشیانه چشمان همگان را با خود شستشو داد. صدای شیون ملائک به گوش میرسید. در آن گوشه خرابه، بر پیکر شب، سیاهی سایه افکنده بود و ماه از شرم روی سه ساله دختری، رخ در نقاب کشیده بود. شهر در پس پردههای غبار آلود غفلت و جهالت خفته بود که ناگاه فریادی به بلندای تاریخ، چشمان غنوده در بی خبری را بر آشفت، مجسمه ظلم و فساد که در شرارت خود فنا گشته بود، تلاطم شب را به اوج رسانید آن گاه که حیرت زده پرسید: چیست این صدا؟... و پاسخ شنید: سه ساله دختری بابا میخواهد. آنگاه خندهای کریه سر داد و جغدان شوم به شب نشسته با او همنوا شدند. طبق نور وارد خرابه شد و عطر بابا فضای جانها را از آن خود کرد.
ملائک آرام گرفتند تا سه ساله دختر به پیشواز طبق رود و جام جانش را با بوسه بر لبان پدر لبریز سازد.
عطر آسمانی پدر را به مشام جان خریده بود و میگشت و چشمان جستجوگرش را بر طبق پوشیده دوخته بود. زانو بر زمین نهاد آن گاه که طبق را مقابل چشمانش بر زمین نهادند. صدای تلاوت نور را شنید و نجوای دلنشین بابا...
عمه را نگریست که چشمانش خانه درد بود و زانو بر زمین نهاده بود.
چشمها به او دوخته شده بود و آماده باریدن بود. آه و ناله افلاکیان به گوش میرسید و صدای مویه ملائک جانها را به آتش میکشید. دست بر پرده نهاد و عمه چشمانش را بست. عطر الهی بابا را از پس پرده شنیده بود و حالا مشتاق دیدار چشمان همیشه سخنگوی بابا... و آن چه دید...
ارکان عرش لرزید و شهر با فریاد جانخراش سه ساله دختری غمدیده، از خواب غفلت به درآمد. عطر پاک چشمهای بابا هوای خرابه را از آن خود کرد و نفسها بوی عشق گرفت. جملهاش در سراسر تاریخ طنین انداز گشت: «... یا ابتاه! من ذاالذی خضبک بدمائک؟ یا ابتاه! من ذاالذی قطع وریدیک؟ یا ابتاه! من ذاالذی ایتمنی علی صغر سنی؟...»
لب بر لب خونین پدر نهاد و هرم داغ عاشورا دوباره در تمام لحظههای خرابه پیچید. با دستان کوچکش تمام مرثیهها را مقابل دیدگان پدر ورق زد و سوگنامه غریبی را در دیار غریبان به نجوا نشست. دوباره غروب عاشورا زنده شد و دوباره داغ اندوه سنگینتر از هر زمان دیگری جانها را نواخت و قلبها را گداخت.
آن گاه که تاول پرخون پاهایش را در معرض دیدگان پدر نهاد، آخرین جرعههای عشق را از لبان پدر نوشید و عطر آسمانی پدر را به کام جان خرید و این آغاز صبحی بود با طراوت و روشن در زندگی رقیه سه ساله! صبحی که جان او را پیوندی داد ابدی با جان عاشق پدر، و ملائک شیون کردند و صدای مویه شان در افلاک طنین انداز شد و خرابه شام ماند و نجوای همیشه زنده دخترکی دردمند در هجران دردآلود پدر و شام ماند و شرمندگیاش که تا همیشه تاریخ رنج و محنت دختری سه ساله را به دوش خواهد کشید.
عمه ماند و دردی افزون که بار امانت از دستش افتاد و نوگلی نازدانه پرپر شد؛ پیش از آن که عطر روح بخش پدر را دوباره از فضای شهر مدینه بشنود و سر در آغوش رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) بنهد و بغض با او بگشاید... و شام ماند و تمام غصههایش و سوز و غربت دخترکی که همه تاریخ را با نالههایش سوزاند!
زهرا رضائیان
قم
الحمد لله الذي جعل كمال دينه و تمام نعمته بولاية أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام