|
سالروز رحلت جانگذاز پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی (ص) و شهادت جانسوز کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع) بر عموم مسلمانان جهان تسلیت باد.

سلام بر تو اي فرستاده خوبي ها، اي مهربانترين فرشته خاک. تو از ملکوت آسمان به زمين فرا خوانده شدي تا انسان را با معناي واقعي اش آشنا کني. تو، آفتاب روشن حقيقت بودي در شام تيره زندگي. از مشرق دلها برآمدي و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگداز توست.
ای محمد (ص)... باردگر ، یاد تو زد آتش به جانم. جا دارد از اندوه ، در سوگ وفاتت، گر جای اشک ، از دیدگانم ، خون چکانم. ای سوره عشق، ای آیه مهر، ای چشمه نور، ای اختر تابنده ، ای یاد معطر، ای برترین و آخرین پیغام آور، ای پانهاده بر بلندای افلاک، ای همنشین بینوا بر بستر خاک، رفتی ولی ما را به دست غم سپردی. ای چشمه مهر و وفا، ای خوب ،... ای پاک! در روزهای تیره و شبرنگ " بطحا"، در ظلمت کور کویر جاهلیت، مشعل به کف ، درد آشنا، ره می سپردی. در اوج خشم و کینه دیرین" یثرب"، در سنیه ها بذر محبت می فشاندی. پاک و مبرا بودی از هر لغزش و عیب ، ای شاهد غیب! سیمای تو آئینه ایزد نما بود. چشم خدا بین تو هم ، چشم خدا بود. ای وارث خط شفقگون رسالت، دردا...دریغا! از آن روزی که رفتی، ما همچنان در انتظاری تلخ ماندیم، زآندم که ما غمنامه سوگ تو خواندیم. از دیدگان ، بر مزرع دل ، خون می فشاندیم. رفتی... ولی از یاد ما هرگز نرفتی. بعد از تو ، امت در غمت صاحب عزا بود. ای بنده خوب خداوند!... رفتی تو، ای تندیس اخلاق و فضائل، رفتی ولی ما را به دست غم سپردی، یادت گرامی باد، ای یاد معطر ... ای نامت احمد، نامت بلند و جاودان باد، ای « محمد»
سياهپوش بيست و هشتمين روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدينه مىگريم.
دستهايم فصل كوچت را چگونه تحرير كند، اى پيامآور زيباترين روزهاى جهان!
ديوارهاى حرا، هنوز طنين نيايشهايت را جار مىزند. خشت خشت كعبه از تو مىگويد؛ از تو كه دسيسههاى كفار را به هيچ گرفتى و مصمم و پرشور، ايمانت را فرياد كردى. آفتاب تا ابد چشمان پيامبرىات را وامدار است.
يا محمد صلىاللهعليهوآله ! پنجره در پنجره، باران سوگوارى توست كه هواى اين حوالى را مىآشوبد.
اى خاتم مهربانى و عشق! اعجاز نگاهت را بر افقهاى پرستاره بسيار ديدهايم و ستاره به دامن، بازگشتهايم.
نامت، بتهاى زمين را به خاك مىافكند. از تو كه مىگويم، بادهاى كافر، كلمات روشنت را مسلمان مىشوند.
سلام بر تو كه گامهاى مهتابىات شبهاى جهل بشر را به جادههاى راستى كشاند!
نام تو فراتر از همه زمانها ايستاده است.
محفلهاى درخشان، صلوات مىفرستند و فضا را با رحمت خرم از نامت، عطرآگين مىكنند.
درود بر تو، شعلههاى عشقى است كه از قلب ما برمىآيد. يا محمد صلىاللهعليهوآله ! براى انسان اين اندازه عمر، كم است كه از تو بگويد.
... چگونه اين همه سال رنج پيامبرى را بر دوش كشيدى و «لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرا»، ورد زبانت بود!
چگونه اين همه دويدى با گامهايى كه لحظهاى نياسودند و جز مشقت، سرنوشتى نداشتند؟ از مكه به مدينه، از نيمهشبهاى تهجّد به معراج، از خندق به خيبر و اُحد و بدر... از حرا به شعب ابىطالب... چه فرسنگهاى جانفرسايى را پشت سر گذاشتى!
«تو»، نور بودى؛ شعله شمعى در كوران تاريكى بىانتهاى تاريخ.
«تو»، آب بودى؛ چشمهاى در ميان كهنگى و تحجر افكار.
اين، «ما» بوديم كه شوريدگى نمىدانستيم. نياموخته بوديم كه با «تو»، مىشود تا يك قدمى خدا رفت. نياموخته بوديم كه «تو»، رسول مهربانى و عطوفتى و تو را و ما را، شكافى عميق از همديگر جدا مىكرد.
مردى از دنيا مىرود كه دنيا، چشم انتظارش بود تا بيايد و دايره نبوت را در افق باز چشمهايش، به پايان برساند؛ مردى كه دنيا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر انتهاى سطر پيامبرى و نامه رسالت را مُهر بنگارد با نقش نگين خاتميت.
مردى از دنيا مىرود كه آخرت را همچون پنجرهاى ديگر بر نگاههاى بشر گشود، تا بنگرند، تا بدانند كه ساحلنشينان دنيا را روزنهاى هست كه مىتواند به درياى آخرت برساندشان؛ مردى كه دنيا و آخرت را همچون دو چشم در كنار هم، همچون دو بال براى يك پرنده به تصوير كشيد؛ مردى كه دستهاى دنيا و آخرت را در دست هم گذاشت.
مردى از دنيا مىرود كه انسانها را گره زد به وظيفه خويش؛ مردى كه زير بازوى عقل را گرفت تا برخيزد، مرهم بر زخمهاى معنويت نهاد تا جان بگيرد و ايمان را همچون شعلهاى همواره سوزان، در چراغدان جان و روان آدمى برافروخت تا از تيرگىها نهراسد و در تاريكىها نميرد.
راهى كه به بشر نشان داد، بنبست ندارد ... |