احساستان به خير!

حبيب نظارى

اى مردم پرنده و خورشيد و آفتاب،

لبخندتان مبارك و احساستان به خير!

امروز روز عاطفه و مهربانى است

يك تكّه آسمان رها مانده و كبود

در حسرت نوازش بال و پر شماست

در گوشه گوشه گوشه اين شهر بى‏بهار

اين شهر بى‏سرود

چشمان بغض كرده يك كودك يتيم

در انتظار دست نوازشگر شماست.

فصل مهربانى

امروز

روز بارش باران عاشقى

آغاز فصل خرمى از مهربانى است

فصل ترانه/ فصل غزل/ فصل آشتى

فصل هزار آينه/ صدها هزار چشم

برخيز و دست خسته اين شهر را بگير

بى‏دست مهربان تو اين شهر/ سنگى است

جشن عشق

امروز جشن عاطفه/ امروز جشن عشق

از جنس يك نسيم ملايم/ هميشگى

از جنس يك ترانه رها و سرودنى

احساس عاشقانه مردم ستودنى.

امروز جشن عاطفه/ امروز جشن مهر

دستان شهر و شانه گل‏هاى بى‏پناه

دستان شهر و گونه پر اشك غنچه‏ها

دستان شهر و يك سبد آواز عاشقى

دستان شهر و تو/ دستان شهر و من

«امروز روز پنجره‏هاى گشوده است/ بايد سلام كرد به گسترده زيستن».

شايد هنوز پنجره‏اى بسته مانده است

شور است و اشتياق

شور است و مهربانى و لبخند

شور است و عاشقانه‏ترين لحظه‏هاى فصل

برخيز با تمامى لبخندهاى خود

دست شكوفه‏هاى رها مانده را بگير

شور است و مهربانى دستان گرم تو

بر شانه‏هاى خسته گل‏هاى اطلسى

برخيز و مهربانى خود را ترانه كن

در گوش بى‏پرنده‏ترين آسمان بخوان

در ازدحام سنگى يك شهر بى‏كسى

شايد هنوز حسرت يك كيف مدرسه

در چشم‏هاى دختركى خسته مانده است

شايد هنوز/ پنجره‏اى بسته مانده است

هنوز فرصت هست

مى‏خواهم از جوار همين لبخند

در فصل مهر و عاطفه و عشق، با شما

شعرى بخوانم و نفسى تازه‏تر كنم:

«اى من/ كه از پرنده تهى نيستى/ هنوز

فرصت براى پر زدنى عاشقانه هست

عاشق شدن، ترانه سبزى‏ست/ مهربان!

فرصت براى زمزمه اين ترانه هست».

زير سايبان محبت

ميثم امانى

چه مى‏شد اگر نبود دل‏بستگى ما آدم‏ها به هم؟ شايد «با هم بودن» را بر صفحه‏هاى فطرت‏مان نوشته‏اند كه «بى‏هم بودن» تلخ است و تحمل‏ناپذير.

از من تا تو فاصله‏اى نيست، جز برداشتن يك قدم به عشق.

زمستان سرد و سوزان تنهايى را فقط به هم پيوستن دست‏هاى من و توست كه گرم خواهد كرد.

زمين سرد است، اما آتش مهر قلب‏هاى مؤمن در سراسر گيتى نه تنها كلبه‏هاى خويش، كه كلبه همسايگان را نيز برقرار و برافروخته نگاه خواهند داشت.

آرى، سياره خاكى ما بر مدار وحدت دل‏هاى عاشق مى‏گردد؛ دل‏هاى زنده به عشق انسانيت.

زمين، ملك همه فرزندان آدم است و اين ملك مشاع، تنها با نوع‏دوستى خواهد پاييد و با گذشت.

آنچه بهتر زيستن را در اين سرزمين دور برايمان فراهم مى‏آورد، اين است كه همگى‏مان زير يك سايبان بنشينيم؛ سايبان محبت و نيكى.

آدمى بنده محبت است

آدمى بنده محبت است و هر چه نتواند سنگ خاراى قلبش را بگشايد، محبت خواهد توانست.

هر چه رنگ و لعاب ديگر، همچون برگ‏هاى پاييز مى‏ريزند، ولى رنگ و بوى محبت، هرگز كهنه نخواهد شد و حافظه جهان، دست‏هاى نيكوكار را از ياد نخواهد برد.

قانون خلقت اين است كه «نيكى بيافرين تا نيكى‏هاى تو نيكى بيافريند؛ محبت كن تا محبت‏هاى تو محبت بيافريند؛ همگان را دوست بدار، تا همگان دوستت بدارند».

آرى،

«بدين رواق زبرجد نوشته‏اند به زر كه جز نكويى اهل كرم نخواهد ماند»

حافظ

گوهر ناب زيستن

احسان است كه گوهر ناب زيستن را به انسان هديه خواهد كرد.

خلل‏پذير بود هر بنا كه مى‏بينى مگر بناى محبت كه خالى از خلل است

روا نيست تنها ماندن؛

روا نيست درمانده شدن در اين زمين بزرگ كه آدم‏هايش مى‏توانند مهر بورزند و احسان كنند.

روا نيست در اين زمين كه ميراث آدمى‏زاده‏هاست، آدمى دست‏هاى نيازش را بگشايد با شرم و آدمى ديگر دست‏هايش را بدزدد با غرور.

چه لب‏هاى خشكيده در پياده‏رو كه مى‏توان با محبت، شكوفايش كرد! شايسته نيست خيابان‏هايمان، پر از ناتوانى رهگذران باشد و كوچه‏هايمان خالى از بوى هم‏زيستى.

شايسته نيست خط فقر را بر پيشانى شهر ديدن و صداى مظلوم را نشنيدن.

زمين ما، با محبت همه چيز دارد، ولى بى‏محبت، هيچ چيز را نخواهد داشت.

عشق را قسمت كنيم

معصومه داوودآبادى

كلبه‏هايى سرد و خاموش، با دست‏هايى ترك‏ترك و پينه‏بسته.

اين كوچه‏هاى باريك، روايت رنج‏هاى توست؛ وقتى كه نمى‏دانى سفره خالى‏ات را چگونه بر كودكانت بگشايى.

به ريگزاران داغ دلت مى‏انديشم؛ به تو كه روح فسرده‏ات را به دندان گرفته‏اى و شب‏هاى بى‏مهتابت را هيچ چراغى روشن نمى‏كند.

آمده‏ام كه دستان خاكى‏ات را در دست‏هاى مهربانى‏ام بگيرم تا روزهاى سردت را خورشيد اميد، چراغان كند.

آمده‏ام تا آفتاب را بر سفره‏هاى عشق، قسمت كنيم.

چون رودخانه جارى

چه بزرگ‏اند دست‏هايى كه مصمم، چون رودخانه‏ها جارى مى‏شوند و كوير نيازمندان را به جوانه مى‏نشانند!

چه روشن‏اند چشمانى كه جست‏وجوگر و پرشور، نگاه‏هاى رنجور را افق‏هاى توانمندى، هديه مى‏دهند.

از تو مى‏گويم كه شانه‏هاى يارى‏ات، تكيه‏گاه مستمندانى است كه سرخى صورت‏هاشان، نشان از سيلى روزگار دارد.

از تو مى‏گويم كه چشمان ابرى را پاس مى‏دارى و هواى بارانى‏شان را حرمت مى‏گذارى؛ از تو كه نور را به خانه پنجره‏ها ميهمان كرده‏اى.

در من شوقى است

در من شوق امداد است و شكوه ياورى. تبر به دست مى‏گيرم به قصد شاخه‏هاى فقر و خاكستر نيازمندى را در قعر اجاق‏ها به نظاره مى‏ايستم.

هم‏وطن! برهوت شب‏هايت را به ستاره‏بارانى شگفت مى‏كشانم، با همين دست‏ها كه از لذت يارى لبريز است.

جان بى‏نيازت را به روزگاران شكوهمند عشق پيوند مى‏زنم، با همين گام‏ها كه نبض زمين را به تپيدن مى‏خواند. مباد كه هيچ‏گاه چشم به راه بمانى و نوميد!

سخاوت كليد عنايت

رزيتا نعمتى

اى دست‏هاى بخشنده! آن هنگام كه سخاوت شما تنهايى دلى را به هديه لبخندى و دستى پرمهر، ميهمان مى‏كند، درختان در دو ستون به احترام مى‏ايستند تا عظمت روحانى شما را تعظيم كنند.

امروز، بياييم بال‏هايمان را به پهناى آسمان بگسترانيم تا با اجابت دست نيازى، به گوشه چشم عنايتى از بالا برسيم. «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از نيكوترين نعمت‏هايى كه به دست آورده‏ايد، انفاق كنيد».

و لطافت را به باغ و تازگى را براى صبح و خورشيد را به سكوت خانه‏هاى سرد بياوريد.

گسترش لبخند

خداوند اراده كرده است كه ترازوى عدالت خويش را به دست بندگان متقى، به توازن برساند تا در تقسيم دردها و شادى‏ها، نقطه‏اى از دفتر آفرينش جا نيفتد.

در انزواى سرد زمين، امروز چشمانى منتظر سخاوت تواَند. بيا تا فصل شكفتن را آغاز كنيم كه «تقسيم»، زيباترين درس مكتب‏خانه عشق است. دنيا تنها براى آنها كه مى‏بخشند، بزرگ است؛ زيرا يك لبخند را مى‏توان از انحصار خود، تا هزاران قلب شكسته گسترش داد.

ميراث‏دار سخاوت‏هاى شبانه

ما وارث دينى هستيم كه در ركوع، حاجت نيازمندان را با هديه انگشترى برآورده مى‏كنند. ما وارث كوله‏بارهاى شبانه على عليه‏السلام براى تقسيم عشقيم، ميان خانه‏هاى از ياد رفته؛ ميان پس كوچه‏هاى نجيبى كه بستر خانه‏هاى آن، سرهاى ناتوانى و فقر را به بالين مى‏برد.

مى‏توان گاهى تلنگرى بر خويش زد تا بينوايى، در بگشايد و لبخند گمشده‏اى، ميهمان قلب‏هاى اندوهگين شود.

در مسلك ايمان، آنان كه به دنبال ذخيره خوشبختى‏اند، آن را در قلب‏هاى ديگران انباشته مى‏كنند تا در دهان گشوده صدفى، مرواريد بخشش را جاى دهند؛ درياى دنيا، براى وضويى و نمازى و سلامى است؛ نه براى غرق شدن.

بالى براى پريدن

بخشندگى، آسمانى است براى نمايش پرواز، پيش چشم‏هاى خدا. ناگهان‏هاى شكفتن در همين اتفاق‏هاى ساده است؛ نيكى‏هاى بى‏پرسش و دست‏هاى دهنده چون چشمه، اما در عطش، عطشى براى شتافتن و سبز كردن دشت‏هاى تشنه.

نيكى، مجالى است براى شكفتن و كوله‏بارى است براى نهفتن؛ دانه‏اى است براى روييدن و ابرى است براى باريدن.

و احسان، بالى است براى پريدن.

زيرنويس

على عليه‏السلام فرمودند: «اگر اموال خود را در راه خدا ببخشيد، پس خداوند به سرعت عوض آن را به شما خواهد بخشيد».

آنان كه مى‏بخشند، لذت هر دو جهان را از آن خود كرده‏اند تا در مزرعه نيكى، با بذر احسان از درخت رستگارى خويش، در جهانى ديگر، برداشت كنند.

به خدا قول مى‏دهم

فاطره ذبيح‏زاده

به تو قول مى‏دهم امشب براى سفره تهى پسر زن همسايه، يك قرص گرم محبت خواهم برد و اول صبح كه دنيا را به رنگ شاداب زندگى جان بخشيدى، به پسرك يتيم همين حوالى، دوچرخه قرمز آرزوهايش را هديه مى‏دهم تا از دريچه گشوده رؤياى ساده‏اش، پرتو تبسم خدايى‏ات، بر هواى آسوده خيالم بتابد!

آرزو دارم در روزهاى واپسين سال كه تازگى بهارانت در كوچه طبيعت، آمدن را مهيا مى‏شود، تنها اندكى به تو شبيه شده باشم.

مى‏خواهم از رسم پرلطافت بخشندگى‏ات تقليد كنم.

مى‏خواهم به قدر وسعت وجودم، به شيوه لطف و احسان تو اقتدا نمايم.

به مدد فرصتى كه براى مهربانى به من بخشيده‏اى، چه اندازه به معراج روح خويش نزديكم! گويا ملكوت تا سر انگشت دستانم گسترده شده و بهشت از حواشى چشمان منتظر دختركان بهزيستى آن سوى خيابان، بر صميميت لحظه‏هاى اكنون من جارى است.

اقتدا به خورشيد

براى تابش احسان بر پنجره دل و روييدن ياس‏هاى سپيد نيكوكارى در جان، چه چيز بيشتر از گرماى خورشيد مردم‏دارى على عليه‏السلام در شب‏هاى تار كوفه كارساز خواهد بود؟!

آن مولاى مؤمنان و پدر دل‏سوز يتيمان، به فرزندش امام حسن مجتبى عليه‏السلام اين‏گونه وصيت فرمود:

«فرزندم! بدان كه راهى پرمشقت و بس طولانى پيش رو دارى؛ پس در طى اين راه بكوش و زاد و توشه مناسب بردار و بار گناه را سبك كن.

فرزندم! بيش از تحمل خود، بار مسئوليت را بر دوش منه كه سنگينى آن براى تو عذاب‏آور خواهد بود؛ پس اگر مستمندى ديدى كه توشه‏ات را تا سراى قيامت مى‏برد و آن زمان كه بدان نياز دارى به تو باز مى‏گرداند، يارى او را غنيمت بشمار و توشه‏ات را بر دوش او گذار.

اگر قدرت مالى دارى، بيشتر انفاق كن؛ زيرا ممكن است روزى در رستاخيز، در جست‏وجوى چنين فردى باشى و او را نيابى!»

اينجا سرزمين عشق است

فاطمه پهلوان على‏آقا

اينجا سرزمين عشق است كه حتى يك تكه نان با همسايه قسمت مى‏شود و خاطرهاى آسوده با زمزمه «الجارُ ثم الدار»، سر بر بالين مى‏نهند.

اينها همه به دنبال كاشتن نهال شوق در دل‏هاى يكديگرند. مردمان اينجا، اهالى سرزمين عشقند؛ آنها كه زاده ايمانند و چكيده معرفت، آنها كه بر ساحل آسودگى‏هاشان تكيه نمى‏دهند تا از دست و پا زدن‏هاى طوفان‏زدگان درياى نياز، لذت ببرند.

مردم اين سرزمين، محنت‏زدگان بلاديده را درمى‏يابند و در زدودن غبار غم‏هاى چهره‏ها مى‏كوشند. در سرزمين عشق، هيچ دستى بى‏پاسخ رها نمى‏شود؛ زيرا همه اهالى اين سرزمين، اعضاى يك پيكر واحدند.

هر روز، روز احسان

هيچ كودكى، طعم نداشتن را نخواهد چشيد، اگر داده‏هاى خداوند، عادلانه قسمت شود.

هيچ كفش پاره‏اى، نيش سوزان سرما را نخواهد ديد، اگر كفش‏هاى چرمين، نيم‏نگاهى به زير پاهايشان داشته باشند. هيچ غرورى نخواهد شكست و هيچ خواهشى بى‏جواب نخواهد ماند، اگر عمق رنج نياز، درك شود.

هيچ سرى بى‏سرپناه نخواهد ماند، اگر خشت كاخ‏هاى سفيد، در بين حلبى‏هاى سُست جنوب قسمت شود.

كاش هيچ‏گاه، اين هيچ‏هاى رنج‏آور، در بين واژه‏هاى ما، جوانه نمى‏زد و نمى‏روييد!

كاش هر روز، روز احسان بود و هر لحظه، لحظه نيكوكارى، تا از ياد نبريم مسئوليتمان را!

شكرانه نعمت‏ها

شكرانه سلامت، بخشش است و احسان؛ زيرا شكرها نعمت افزايد و محنت كاهد.

خدا را شكر كه از دردها در امان مانده‏اى و اوراق صحيفه دلت، به سپيدى شكوفه‏هاى بهارى است. بهار، در گوشه گوشه دلت لانه كرده است، اما به شكرانه اين همه شادى، دل‏هاى خزان‏زده دورترهاى نزديكت را درياب، تا لطف خداوند، سفره رنگين مهرت را گسترده‏تر كند و هزار هزار نعمت بر نعماتت افزون سازد؛ هر چند كه مى‏دانم تو خود نگفته مى‏دانى و در انجام دادنش مى‏كوشى.

آفتاب احسان

حسين اميرى

آفتاب زمستان را مى‏بينم كه از دستان مردمان مى‏تابد.

گرماى محبت را حس مى‏كنم.

دستانتان از ايمان پر باد، اى كسانى كه به يارى هم‏كيشانتان، با دست پراميد آمده‏ايد، بازار زندگى‏تان پررونق باد!

اى كسانى كه به بازار محبت، سكه احسان آورده‏ايد، صداى قدم‏هايتان پرطنين باد و قامت دينتان استوار!

ولى‏نعمتان

به گدايى لطفى و عطايى آمده‏ام؛ نيازمندان جامعه، ولى‏نعمتانند.

درهاى آسمان، از در خانه محقر آنان باز مى‏شود و راه كعبه، از كوچه‏اى مى‏گذرد كه خانه مستمندى در آن است.

به حج نگاه آشناى شما آمده‏ام. دستم اگرچه از لباسى و پولى پر است، خالى‏تر از دست قناعت و هميان آبروى شماست.

تو نيكى مى‏كن و در دجله انداز (داستانك)

منسيه عليمرادى

«پسرك فقير، تشنه و گرسنه، با ترديد در خانه‏اى را كوبيد تا از صاحب‏خانه آن غذايى ـ طلب كند، ولى وقتى در باز شد و چهره زن جوان را ديد، دستپاچه شد و فقط درخواست آب كرد. زن، متوجه گرسنگى پسرك شد و با ليوانى پر از شير تازه، از او استقبال كرد. پسرك شير را سر كشيد و آرام آرام، جانى تازه در رگ‏هايش يافت و رو به زن جوان پرسيد: «چقدر به شما بايد بپردازم؟»

و زن جواب داد: «هيچ؛ نيكى، ما به ازايى ندارد».

سال‏ها بعد، زن به بيمارى سخت و لاعلاجى مبتلا شد و همه پزشكان از درمانش عاجز ماندند. او را به بيمارستانى مجهزتر به شهرى دور منتقل كردند.

پزشك بيمارستان تا چهره زن بيمار را ديد، فورا او را شناخت و با تلاش‏هاى مستمر پزشك، بيمارى از بين رفت و بيمار بهبودى كامل يافت.

لحظه ترخيص فرا رسيد؛ پاكت صورت‏حساب، روى تخت بيمار گذاشته شد. زن از باز كردن پاكت واهمه داشت؛ مطمئن بود تمام عمرش بايد بدهكار باشد.

پاكت را با ترس و لرز گشود و نوشته‏اى در گوشه صورت‏حساب توجهش را جلب كرد؛ «بهاى اين صورت‏حساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است».

امام على عليه‏السلام : «كَما تُعينُ، تُعانُ؛ همان‏گونه كه يارى مى‏كنى، يارى مى‏شوى».

گرماى عاطفه

شيما اصغرى

خنده به لب‏هايش الهام شد؛ او نمى‏دانست چه طور شد كه خنديد!

تنها چشم‏هايش بود كه مى‏ديد و لب‏هايش بود كه مى‏خنديد.

آرى، يك سبد مهر، يك سبد لبخند، ميهمان نگاهش بود.

او مهر و عاطفه را در آن جعبه‏هاى كوچك رنگى پيدا كرده بود.

خوشحال بود و فقط مى‏خنديد... و اين خنديدن بر لب‏هايش الهام مى‏شد...

و شايد از همان گرماى عاطفه بود...

ضيافت

چه ضيافتى بر پا بود!

مهربانى، چه جشنى مهيا كرده بود، براى دل‏هايى كه رموز مهر ورزيدن را آموخته بودند و دل‏هايى كه مهربانى را لابه‏لاى آن بسته‏هاى كوچك رنگى پيچيده بودند!

عشق همت كرده بود.

محبت آستين بالا زده بود.

حس هم‏دردى، كار خودش را كرده بود.

همه دست به دست هم داده بودند تا جشن نيكوكارى را برگزار كنند،

اما انسانيت، پيش‏تر از همه اينها، شور و غوغايى وصف‏ناپذير در دل‏ها به راه انداخت.

انسانيت، بانى بود!