مرگ بر تبر! روز درختکاری
حبيب نظارى
در شهر/ زندگى/ اين قدرها كه واهمه داريم سخت نيست/ وقتى كه دستهاى تو باشند/ مهربان!/ ديگر نگاه پنجرهها بىدرخت نيست.
اينجا درخت/ شان نزول ترانههاست/ با برگهاى ساده و سبزش/ چه بىدريغ
در دست بىبهانهترين بادها رهاست/ هر برگ يك پرنده و هر برگ يك نسيم/ هر برگ يك دوبيتى و هر برگ يك غزل/ بىشك درخت دفترى از عاشقانههاست.
در شهر/ هر درخت/ بهارى است معتبر/ گنجشكها و چلچلهها/ مرگ بر تبر!
درختى بكاريم!
حبيب نظارى
درختى بكاريم
عطش در نگاه تبآلود شهر است
و حسرت
كه در چشمهاى پرستو
و بغضى كويرى كه در سينه سنگى هر خيابان
من و شانه تو
تو و دست باران
درختى بكاريم!
همين حس مبهم
همين ازدحام و هياهو
هياهوى شهرى كه دور از بهاران
هياهوى شهرى كه در دست آپارتمانهاست
همين انجماد و شكستن
من و دست باران
تو و شانه من
درختى بكاريم!
همين خشكسالى
همين بىخيالى
فراموشى سايهسار درختان
همين خو گرفتن به گلدان خالى
همين عادت اين اهالى
به گلهاى پرده، به گلهاى قالى
به گلهاى مصنوعى شهر آهن
من و دست باران
تو و شانه من
درختى بكاريم!
من و شوق يك فصل خرم
كه هر كوچه پس كوچه شهر فردا
به تن جامهاى از بهاران بپوشد
و سرچشمه يكبار ديگر بجوشد
من و شوق يكبار ديگر شكفتن
من و دست باران
تو و شانه من
نبض ريههاى زمين در دست توست
معصومه داوودآبادى
شاخههايت كه بيدار شوند، زمين، شكوه بهار را جشن مىگيرد.
با تو ريشه مىدوانيم خاك زيستن را و پابهپاى آفتاب، قلههاى تكاپو را بالا مىرويم.
جهان، سرسبزىات را نفس مىكشد و سكوت اساطيرىات، آرامَش مىكند. برگ برگت، معرفت كردگار را مىآموزدمان.
تو، نبض ريههاى زمينى، آنگاه كه همهمه دودآلود تمدن، به سرفهاش مىاندازد.
جان تپندهات، گامهاى لرزان خاك را محكمترين تكيهگاه است.
من از درخت سخن مىگويم
من از دوردستى تماشايى سخن مىگويم؛ از او كه بركتش زمين را بارور كرده است. از درخت مىگويم كه حرمت شاخ و برگش، آيين زندگى ماست و ابهت ريشههايش، سيلابهاى عاصى را خشمگين مىكند؛ خاك را به تپش مىخواند، مادام كه ايستاده است و آنگاه كه تبرها به فروافتادنش بخوانند، در هيئتهاى بىشمار، به زيستن اميدوارمان مىكند.
با او، كابوس زلزله سيلها، رؤياى سبزمان را نمىآشوبد.
پاس مىداريمت
زمين، به مرگى تدريجى تن مىدهد؛ وقتى صداى مخوف ارهها، جنگل را مىلرزاند و صداى گامهاى يغماگر، در گوش خاك مىپيچد.
من از گونههاى خيس صنوبرهاى جوان مىگويم، وقتى كه به خاك افتادن صنوبران كهنسال را بغض مىكنند؛ از چشمان به آتش نشسته جنگل، آنگاه كه عابران بىاعتنا، تن و جانش را به تپههاى خاكستر بدل مىكنند.
تو گويى انسان از ياد برده است كه شكوه نفسهايش، وامدار نفسهاى پاك درختان است!
درختان را پاس بداريم كه امتداد زندگى زمين را قانون سبزشان راهبر است.
هر چه كنى كِشت...
محمدكاظم بدرالدين
تقويم برفِى اسفند به چنين برگ سبزى كه مىرسد، ناگهان بوى برگهاى درختان زنده مىشود و در دستان كويرزدگى، نهالِ مهر كاشته مىشود. نهالهاى اسفندى از هماكنون همنشين بهارند و درختان، با ايستادگى به پيشواز فروردين و هفتسينهاى شادش مىروند. در همه دشت و دَمَن، چراغ سبز درختان براى عبور نسيم نوروز، روشن و فراهم است و سرانجام لباس نوروز با عطر سبز درخت از جلوى ما رد مىشود و ما را سبز مىكند. اصلاً لباس بهار اگر رنگ سبزش را از نام درختان نگرفته باشد، تماشايى نيست. سرانجام بهار مىآيد. بادى مىوزد و سايه رقصان درخت، در چشمهسار مىافتد و رهگذران را به كوچه باغهاى شادمانى مىكشاند. پس امروز هر چه بيشتر بكاريم، فردا بهارى پرفروغتر خواهيم داشت.
همه چيز پيرامون درخت
درخت را با گونههاى گلانداختهاش ببين.
درخت را بشنو، با پرندههاى بهار بر لب. درخت در فرهنگ طبيعت، نامى است برگزيده از تبار ساده همبستگى كه زمين را به واژههاى آبى آسمان پيوند مىدهد.
درخت، ريشه در شعفزار اميد دارد و همسايه هميشگى فرحناكى است.
حس خنك رفاه زير سايهاش، خودْ رنگِ سبزى ديگر است. درختان، با سرسبزى و نشاط خود، يك نهضت يارىرسانى براى دلهاى ما تشكيل مىدهند. درختان، بانيان خيرى هستند كه «آرى» بر زبانشان هميشه سبز است.
در محكمه انصاف
رسالت درخت، تازه كردن دلهاى ماست. چه سبزيم كه درخت مىكاريم! «نكند اندوهى، سر رسد از پس كوه!»
درخت، يك دلسوز واقعى براى ماست و صفهاى درختان، سهم بزرگى در نبرد با حجم تيره ترافيك دارند.
صداى تيره اگزوزها، پيشينه بانشاط ريهها را تباه كرده است؛ «به دست خود درختى مىنشانم».
سينه صاف هوا را سُرفههاى دودىرنگ به تصرف درآوردهاند؛ «به پايش جوى آبى مىفشانم».
نكند اما در اين سلطه ناگهانى تكنولوژى، روزى برسد كه از استشمام سبز خبرى نباشد!
همه چيز دستِ خودِ ماست. جُرم كمى نيست براى بُرجهايى كه آمدهاند و مكان پاك درخت را غصب كردهاند.
در محكمه انصاف، همه بايد پاسخگو باشند.
تبرها نيز با آن صداى گوشخراش، بايد پاسخگو باشند كه به جُرم استخوانشكنى درختان، پرونده قطورى دارند. «چاقوها» و «اشياى نوك تيز ديگر» نيز بايد پاسخگو باشند كه با كندن يادگارى بر تن درخت، به طبيعت آباد، دهنكجى كردهاند. درخت در اين روزگار، مظلوم است.
زيبايى خاك
سودابه مهيجى
ميان زمين و آسمان، پل مىزند و قد مىكشد. از خاك، به افلاك مىرود و هميشه فاصلههاى دور از آسمان را پر مىكند. وساطت دستهايش را ببين كه چگونه آسمان را به زمين پيوند مىزند.
سخاوت سايهاش، چون سفره مهرى بىدريغ، هميشه گسترده مىماند و تنفس بىريايش حيات مىبخشد و هواى زندگى را تازه مىكند. من و تو چگونه ناديده بگيريم صداى سبز استقامتى را كه برگ برگ تكثير مىشود و سخن از بهشت مىگويد...؟ چگونه مىشود در لحظههاى خستگى به پيكر هميشه ايستادهاش تكيه داد و مهربانىاش را با دستهاى سپاسگزار آبيارى نكرد؟!
او سرباز بىادعاى روزگار است كه يكتنه مىايستد به خرمىِ زمين و پاكى آسمان؛ مردى تنها، دست به كار زيبايى خاك است و خويش را عرضه مىكند به تمام طبيعت.
برخيز و نهالى بكار!
برخيز و جوانهاى فراهم كن در خاك؛ نونهالى كه به شوق خورشيد، سر برآوَرد و فرداى نزديك، قامت افراشته درختى از او مىرويد.
برخيز و بذر بيفشان؛ نهالى بكار تا فردا. در سايهسارِ شاخسارانش، شوق بودن نفس بكشد و نسيم، اهتزاز بازوانش را چون رقص عاشقانهاى به همه پنجرهها تقديم كند.
آه، سايه افتاده و تواضعِ سرسبز! اگر تو آغوش پربارت را با خاكيان در ميان نگذارى، اگر رونق نفسهايت از شهر روبرگردانند، بىنفس مىمانيم در ازدحام آسمان كدر و زمينِ دودزده. تو، انعكاس مهر خداوندى بر زمين. تو را با دستهاى خويش، در تمام هستى تكثير مىكنم و به تماشاى عروجت مىنشينم.
از تو به آسمان مىشود رسيد.
با آن دستهاى فرارفته تا ملكوت، مرا دعا كن.
معجزه سبز خداوند
فاطمه پهلوان علىآقا
سرپنجه مهربان ريشههايت، كودك ذرات خاك را مادرانه در آغوش گرفتهاند تا سيلابهاى سركش زندگى، عرصه حياتشان را تنگ نكند.
برگهايت، هواى پاك روحبخش را در ريههاى سمّى انسان مىدمد تا ادامه زندگى سبز را در عصر پولاد و آهن، ميسر كند.
هنگامى كه هيچ دستى، دستان سرمازدهاى را نمىفشارد، شاخههاى خُشكت، آرامآرام مىسوزند تا سرماىِ زمستانى انسان را ذوب كنند.
تو، معجزه سبز خداوندى كه صبر و ثَمر و بخشش را چون تابلويى ايستاده و مقاوم بر زمين، به تصوير مىكشى. صبورترين طبيعت! تو درخت مهربان دشتهاى زندگى هستى كه سرسبزى و نشاطِ هميشگىات، نوازشگر چشمان خسته آدمهاست.
پاسبانِ هميشه بيدار
بذرى مىافشانيم و لبخندى مىنشانيم.
دانهاى مىكاريم و ثمرى برمىداريم.
نهالى مىكاريم و جوانه مىزنيم و با آهنگ زيباى زندگى در سلولهاى سبزِ كوچكش مىروييم و بزرگ مىشويم. رنگينكمان طبيعت را در باران رنگهاى بىبديلش مىتوان يافت؛ همان نهالِ دست نشانده ديروز و درخت تنومندِ امروز.
سرخى واژههاى صبر و استقامت، زردى سر برگهاى سخت زندگى و سرسبزى اميد به فرداهاىِ روشن، همه و همه، در دستانِ شاخههاى سبز درخت، به بار مىنشيند، اگر دستانمان نهالهاى سبز امروز را دريابند و در خاك سردِ روزهايمان بكارند.
زيرنويس
- درختهاى مقاوم و صبور، پاسبانان هميشه بيدار خاك پاك و آسمانِ آبى فردايند.
خوابهاى طلايى
منسيه عليمرادى
اگر چشمهاى خسته از جنبشى روزانه و نفسگير، در منتهااليه شاخه شاخه يك بلوط نمىنشست،
اگر تپش نبض درختان، بر كالبد خميده روح انسانها، سايه نمىانداخت،
ديگر بر سر كدامين زندگى، واژه آشناى «سايبان»، به معناى آرامشى دلانگيز مىنشست.
از وقتى به بهانه خانه، لانهها را از آغوش تنگ درختان مهربان كندند،
از وقتى كه سنگ و سيمان تا خراشيدن سينه آبى آسمان بالا رفت،
ديگر چهچهه بلبل، عطر اقاقيا، جيكجيك گنجشكان سرمست، همه به قصهها پيوستند. از آن پس كودكان، منظره دلكش درختان انبوه، با سيبهاى قرمز را فقط روى پتوهاى مخملينِ تختخوابها، كتاب قصهها و بلوزهاى رنگارنگ فروشگاهها مىبينند!
صداى پاى آب
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «ما مِن رَجُلٍ يَغْرِسُ غَرسا اِلاّ كَتَبَ اللّهُ لَهُ مِنْ اَلاْجْرِ قَدْرَ ما يَخرُجُ مِنْ ثَمَر ذلِكَ الْغَرْسِ؛ هر كه نهالى بكارد، خداوند به مقدار ميوهاى كه از آن درخت به دست مىآيد، در نامه اعمال او پاداش مىنويسد».
شايد اگر مىدانستيم؛ تبر را در گوشه مىانداختيم و شبانگاهان، بيل بر دوش، براى پاداشچينى از باغ خدا، در باغها و باغستانهاى تاريك، تا سحر، منتظر صداى پاى آب مىنشستيم.
الحمد لله الذي جعل كمال دينه و تمام نعمته بولاية أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام