قطعات ادبی در مورد شهادت امام حسن مجتبی (ع)
مجتباى نبوت
محمدكاظم بدرالدين
دهانِ هر پنجرهاى كه امروز باز شود، رو به هواى مسموم كينه است و دهان هر غزل كه باز شود، از طعم گس مصيبت حكايت مىكند.
لحظههاى غريبى است كه دنيا با اين همه اندوه، در قاب چشمها نشسته است.
كجاست مرهمى شفابخش براى زهرى كه در اين ثانيهها رخنه كرده است.
مدينه با نخلهاى دلسوختهاش كه ريشه در آهِ امروز دارند، مرثيهاى مجسم است. چقدر قشنگ گفتهاند كه «ماتمها به اندازه مهربانى آدمها وسيع مىشوند».
اينك نگاه مىكنم به سمت كريمانهترين نام و گوشهاى از رنجهاى بىكرانه زمين كه در «بقيع» جمع شده است.
مرواريدهاى كرامت در مدينه رسول، شيفتگىهاى ماندگارىاند كه مجتباى خاندان نبوت بر جا گذاشته است.
موسم بىبرادرى
كاش خورشيدِ امروز با اين عقربكهاى زهردار ساعتها بيدار نمىشدند!
كاش شبانهترين حزن براى آوردن جگرخراشترين صحنه، در نمىزد!
كاش همسر، اين همه دشمن نمىشد!
كاش بقيع را با غليظترين لهجه گريه، در محضرش نمىديديم تا دسته دسته مرثيههاىِ جانسوز متولد شوند.
اما تقدير از درى وارد مىشود كه انتظارش را ندارى.
خانه پر مىشود از «قساوت» كه فرايند قلب همسر است.
بقيع، پذيراى نغمههاى زخم مىشود.
آسمان مىبيند كه برادر به بدرقه داغپارهها آمده است. حسين عليهالسلام را به موسم بىبرادرى كشاندهاند... .
چراغ را خاموش كن!
نزهت بادى
چراغ را خاموش كن و حرفى از جنس رابطه روز و شب به ميان نياور!
تاريكى اين خانه از آنِ تو!
خود را به خواب مىزنم تا سايه لرزان تو را كه بر ديوار مىافتد، نبينم و آنگاه كه تو دست آلودهات را به سوى پياله افطارم دراز مىكنى، پشت به تو مىنشينم.
از آداب جوانمردى و فتوت در قبيله بنىهاشم به دور است كه كسى به دشمن خود پشت كند و از ميدان جنگ بگريزد، اما وقتى دشمن آنقدر به تو نزديك است كه مىتوانى لرزش دستهايش را در وقت آماده كردن جام شوكرانت ببينى، همان بهتر كه چشمت در چشمش نيفتد و دشمن از پشت خنجر بزند.
كسى را خبر نكن!
كسى را خبر نكن؛ بگذار در چهارديوارى غربت خويش جان دهم!
همان بهتر كه كسى نفهمد زهرى كه بر جانم نشسته، از نيش مار خانگىام برخاسته كه نان و نمك مرا خورده است.
پدرم در گريز از غم غربت در ميان جماعت حقنشناس، خانهنشينى را برگزيد تا با خارى در چشم و استخوانى در گلو، شيوه سكوت پيشه كند، اما من در زير باران تهمت و زخمزبان و طعنه، سايهبان خانه خويش را شكسته ديدم. دشمن، آخرين پناه و دستگيرم را نيز به اشغال خود درآورده بود.
خورشيد را با كرم شبتاب عوض كردى!
مرا تنها بگذار، ديگر نيازى نيست بوى خيانت را در پستوى خانه پنهان كنى!
تمام اين روزها كه بىوفايىات را با دروغ به هم مىبافتى تا تشت رسوايىات از بام نيفتد، تاروپود قالى كهنه و پوسيده دلت، پيش رويم از هم گسسته بود.
تو گمان كردى آن وعدههاى سر خرمنِ سوخته، مىتواند مس وجود تو را طلا كند و ازاينرو، خورشيد را با يك مشت كرم شبتاب عوض كردى!
طلا در همين خانه بود و راز كيمياگرى در دوست داشتن نور!
نگذار چشم زينب عليهاالسلام به تو بيفتد!
از اين خانه برو! صداى قدمهاى پرشتاب خواهرم در كوچه مىپيچد.
هزار بار در دل آرزو كرده است خدا كند كه خبر دروغ باشد و تو بهتر از هركسى مىدانى كه خبر را به درستى به گوش عقيله بنىهاشم رساندهاند.
به كنيزان گفتهام تشت پر از خونابههاى جگرم را پنهان كنند. به تو نيز مىگويم كه پيش از ورود زينب عليهاالسلام از اينجا برو. طاقت ندارم پيش از كربلاى حسين عليهالسلام ، چشم خواهرم به چشم قاتل برادرش بيفتد.
همان يك كربلا براى خميدن قامت زينب عليهاالسلام كافى است.
از جلوى ديدگان خواهرم بگريز!
تقدير زينب عليهاالسلام
از كنار بسترم برخيز! آمدهاى بر زخمهاى دلم نمك غربت بپاشى؟
آن همه سلامهاى بىجواب جماعت پشت پنجره بس نبود كه تو نيز گرد و غبار اندوه را از طاقچه خانهام بر دامانم مىتكانى؟! آن همه سنگ كه گلدان اميدم را شكست، بس نبود كه تو نيز گلبرگهاى دلم را پرپر مىكنى؟!
اگر قرار بر پرستارى اين تن مسموم و قلب مغموم باشد، هيچكس نزديكتر از زينب عليهاالسلام به من نيست. در تقدير خواهرم نوشتهاند كه پرستار قلبهاى سوخته باشد، از مادرم زهراى مرضيه عليهاالسلام ، تا رقيه سه ساله!
كاش زينب زخمهاى تنم را نبيند!
به آن بقچه قديمى دست نزن! هنوز از آن، عطر ياس دستهاى مادرم برمىخيزد.
اگر قرار باشد كسى كفنم را از آن بقچه درآورد، جز زينب عليهاالسلام محرمى نيست؛ فقط خواهرم مىداند كه آن دو كفن باقىمانده به چه كار خواهد آمد!
كار يكى به تيرهاى خونين ختم مىشود و ديگرى به غنيمت مىرود.
فقط خدا كند وقتى عباس عليهالسلام تابوت تير باران شده را بر زمين مىگذارد و حسين عليهالسلام كفن خونين مرا باز مىكند، خواهرم زخمهاى تنم را نبيند!
اينجا عباس عليهالسلام ، زير بازوى زينب عليهاالسلام را مىگيرد و حسين عليهالسلام ، سرش را بر سينه خويش مىنهد، در هزارتوى مصيبت كربلا چه كسى موى سپيد و پريشان زينب عليهاالسلام در وقت مراجعت از مقتل حسين عليهالسلام را مىپوشاند!
افطارى مسموم
محبوبه زارع
لحظههاى غريبى است. شكوه برزخى يك سفر بىبازگشت؛ بغض تركخورده يك سكوت طولانى!
زمان به افطار نزديك مىشود و زمين به لرزشى عظيم تن مىدهد. روزه سختى بود. همه زخمهاى اسلام در روزه امروز او حلول كرده است. بغض، گلوى صبرش را مىفشارد. مدتهاست كه با غمى مهيب دست به گريبان است، ولى اينك دلش براى سفرى تنگ شده است!
اين شبها، مكر مخفيانهاى در خانه او رخنه كرده است. همسرش جعده، مدتى است مرموز و تلخ به او مىنگرد. عجيبتر اينكه از نگاه امام فرارى است. به غروب نزديك مىشود؛ به غروبى غريبانه!
پس از على عليهالسلام ، چه بار سنگينى بر شانههاى شكستهاش منزل كرد! آن جماعت به ظاهر مسلمان، چقدر پشت او را خالى كردند و چهها بر سر دل بىتابش آوردند! خدا مىداند.
بقيع، منتظر است
اينكه با قرصى نان و مشتى خرما و جرعهاى آب روزه بگشايد، افطار نيست. آيا روزه خاموشى او را گاه افطارى روشن فرا مىرسد؟! تقديرش روزه صبر و سكوت بود و تقدير حسين عليهالسلام افطار روشن فرياد و حماسه.
از كوزه مىنوشد تا افطار كرده باشد، اما زهر در تاروپودش حلول مىكند و... .
زينب عليهاالسلام جامه سوم مصيبت را بر تن مىكند. شام سياه مدينه جارى شده و جگر پاره امام بر تشت... .
بقيع منتظر است؛ زيرا خوب مىداند دشمن اجازه دفن او را كنار مرقد پيامبر نخواهد داد؛ حتى اگر جنازهاش تيرباران شود... روزگار غريبى است و امام مجتبى عليهالسلام تنهاترين مرد. اين را شهادت غريبانهاش شهادت داده است.
اعتراض خاموش
رزيتا نعمتى
اى كريم اهل بيت! از اعتراض خاموشت مىنويسم كه چون نجابت گلهاى محمدى، عطر ايمان را در فضاى تنگ زيستن منتشر كرد؛ آنجا كه مظلوميت تو، بىوفايى و سستى يارانت را تنهايى به دوش كشيد.
از تو مىنويسم كه زهر خيانت، لختههاى جگرت را از گلوى حقپرستت سرريز كرد و خاك مدينه به خون غربت بخشندهترين شاخه امامت آشنا شد.
آنكه بر زانوان پيامبر مىنشست تا با بوسهاى از نفسهايش جان رسول الله را تازه كند، اينك راه نفسهايش با مكر زنانهاى خاموش شده است.
آن روز كه بخشندگى دستانت بر سر زبانها افتاده بود، تشت ابليس براى جان عزيزت دهان گشود و تو كريمتر از آن بودى كه جعده را از معامله با معاويه مأيوس كنى!
آن جگر پاره، تلخى صلحى بود كه ناخواسته فرو داده بودى و اكنون به سرنوشت دانسته خود تن مىدهى تا بقيع كه چون سالى، دست خود را براى گرفتن جسمت گشوده است، نااميد باز نگردد.
امشب، زمين بر طبل مصيبت مىزند و اين صداى قلب زمين است كه در خاموشى تو فرومىريزد.
ديگر تمام شد طعنهها و تفسيرهاى ناحق.
اى همبازى حسين و پيامبر، ديگر تمام شد!
صبرت برتر از زبان شمشير بود
هواى شايعه، مسمومتر از زهرى است كه به كامت چشاندهاند. اين بار، شمشيرها جنس ديگرى دارند و آن كلمات شيطانزده آلسفيان است كه تو را وارونه جلوه مىدهند، اما وارونگى آينه، تأثيرى در تصوير حقيقت نمىگذارد.
اى ترازوى عدالت على عليهالسلام ! آن هنگام كه دارايى خود را به دو نيم مىكردى، ذوالفقارى را مىديدم كه جهان را با تيغ تقوا و مظلوميت و كرمش به هيچ مىگيرد.
تاريخ مىداند فرو خوردن خشم و طعن و كنايه، چه دردى است!
مدارا و فشردن دندان روح بر آنچه مىدانستى و دم نمىزدى، صبر جميلى بود برتر از زبان شمشير.
شكسته باد دستهايى كه با تو بيعت كردند و انصاف را شكستند!
گرچه تو بر شكستگى عادت كردهاى؛ همان روزها كه پهلوى زهرا عليهاالسلام و فرق على عليهالسلام را شكستند، فهميده بودى كه در مسلك على، فرياد در چاه و نخلستان، انفجار روح بزرگى است كه عظمت حقيقت را تماشا مىكند، ولى رسالت او سياستى است كه در آن تنها «مصلحت دين» اجرا مىشود. اينك، كارگردان غيب، نقش تو را در پرده آخر، «شهيد» مىنويسد؛ يعنى صدور جواز عبور از عرش و پيوستن به محبوب ازلى.
زيرنويس
شهادت دومين نور ولايت، صاحب كرامت و شفيع قيامت، امام حسن مجتبى عليهالسلام ، را تسليت مىگوييم.
اى كريم اهل بيت عليهمالسلام ، قلب اندوهگينمان در عزاى تو، ديدار و شفاعتت را در قيامت مىطلبد تا طعم بخشندگى تو را دريابيم.
خورشيد خسته
سودابه مهيجى
پارههاى جگر از گلوى جگرپاره هستى فرو ريخت و كربلا، همان لحظه در خويش آغاز شد؛ همانجايى كه مهربانى بىهمتاى حسنبنعلى عليهالسلام روبهروى يك جفت چشم خيانتكار، پرپر مىزد و سينهاش در اقيانوس زهر، غوطهور بود؛ همانجايى كه ذره ذرههاى روح امامت، چون تل خاكستر در تشت فرو مىريخت و زنى دست در دست ابليس، پشيمانى گاه و بىگاهش را دست به سر مىكرد.
دريغا كه سفره اطعام شبانهروزى مدينه، اينك برچيده مىشود و كريم اهل بيت عليهمالسلام چون خورشيدى خسته از خاك، به معراج ابدى مىرود.
آه از بيعتهاى سست!
كفر زمانه، دست از شرارت برنمىداشت و با نقابى از ريا، دست به كار فتنههاى تازه بود.
تفرقه، چنگ به گريبان امت افكند و آنگاه كه بيعتهاى سست، به فريب ستمگر زمانه، شكسته شدند، او چارهاى جز اين نداشت كه لواى صلح را پيش روى جفاى زمانه برافرازد؛ صلحى كه زخمهاى بىشمارش، همه بر دل مجتبى عليهالسلام فرود آمد.
سكوتهاى كبود
تو را در همان سالهاى سكوت و مصلحت، ذره ذره شهيد كردند؛ در همان روزهاى خفقان، روزهاى ناامن كه قامت حق، با زرهى پنهان در ميان رداى امامت، به نماز جماعت مىرفت و پاى منبرها، طعنههاى پليدى را مىشنيد كه انگشت اتهام و دروغ، به سمت اميرالمؤمنين داشتند. همان سكوتهاى كبود، تو را خون جگر كردند. قفس دنيا، روز به روز برايت تنگتر شد. تو از آن سالهاى تلخ و سياه، به زهر راضىتر بودى كه شوكرانى اينچنين، رهايت كند از غمهاى نافرجام زمانه... .
ناسپاسان
شك نكنيد به پستى خود؛ اينسان كه نمىدانيد در پى چه هستيد... نه دردانه «لولاك» را خواستيد، نه عدل ذوالفقار را تاب آورديد و نه ريحانه خلقت را چشم ديدن داشتيد! اينك كه ديگر بار، عطر گل محمدى را بر خود حرام كرديد، كور باد چشمهاى دريده و تنگتان!
سلام بر غريب بقيع!
سلام بر او كه با عصمت و طهارت فاطمى، در خاك غريبانه بقيع آرميده است و آفتاب و ماهتاب، تنها سنگ مزار اويند و سايبان خستگىهاى تربتش، تنها، بال كبوترانى است كه روز و شب بر آن خاك بوسه مىزنند!
جسم بىجانت را هم برنتابيدند
حسين اميرى
مثل ستارهاى سرگردان، گرد مزارت مىگردم. زمين امشب از انبوه تيرها، خونآلود است. تو كدامين عهد را روز ازل بستهاى كه حتى مزارت، حتى كفنت، آماج ستم ستمگران است؟
بغض گلويم را در بغض غيرت عباس گم كردهام و اشك خونآلودم را سپر اشكباران زينب عليهاالسلام نمودهام. چگونه از خواهرت بخواهم گريه نكند، وقتى دشمن حتى كفنت را بىزخم نمىخواهد؟! مگر چه كردهاى با ظلم كه ظالمان با كشتنت هم آرام نمىگيرند؟
چه كردهاى با جور كه جائران، جسم بىجانت را، حتى مزارت را نيز برنمىتابند.
اى مبارز بىهياهوى آل محمد! در سوگ تو اشك، ارثيه زمين باد!
سردار مظلوم
سكوت، سايه بر ذوالفقار كلامت نينداخت و صلح، شمشير فكرت را به نيام نكشاند.
نامت اى برادر زينب، بر جريده تاريخ، سرور آزاد مردان ماند. جانم فداى سالهاى غربت تو كه از طعنه دوستان و شماتت دشمنان، رويت به زردى گراييد.
ترس از ابهت انديشهات، با دشمنان چنان كرد كه حتى خانهات را محل توطئه كردند.
سردار مظلوم عشق! جز تو، كدامين سردار، در مأمن خانهاش آماج ستيز دشمنان شد و كدامين دلاور چون تو، به تيغ توطئه كشته شد؟!
عشق بىفرجام شيعه كه اشكها تا ابد سراغ در خانه تو مىگيرند و نالهها تا حشر، همآواى سوگواران تواند، بعد از تو مباد خنده بر اهالى كوچه بنىهاشم! بعد از تو مباد زندگى بر مردمى كه در صلحت چانه چون عجوزهها زدند!
پس از تو...
افسانهگويان عرب از تو خواهند سرود، آن هنگام كه بادهاى شمالى به سوگوارى تو مىآيند.
پسر فاطمه! جگر پارهات قصهگوى افسانههاى خونين عرب خواهد ماند تا آواز كودكان غم در باديههاى حجاز باشد و مويه كوليان و آوارگان دشتهاى خشك عراق. مدينه بىتو عزاخانهاى بيش نيست اى برادر حسين! يتيمان، بعد از تو معنى كرامت و سخاوت را نخواهند فهميد.
از زبان برادر
چگونه در خاكت نهم، اى پاره پاره كفن؛ وقتى مىدانم جدم رسول الله صلىاللهعليهوآله ، تو و مرا سرور جوانان بهشت خطاب كرد؟
چگونه تركت كنم بر خاك، وقتى كه همه عمر منى؛ همبازى كودكىام، همغصه جوانىام، همرزم صفين و همسايه مدينهام؟
برادرم، برادرم، برادرم! به خدا كه چون تو نيكو برادرى مرا نبود و چون من، غمگين برادرى در سوگ تو نيست. امام من بودى و برادر صدايم مىكردى؛ رعيت تو بودم و همدم قرارم مىدادى. اف بر اين قوم كه امام خويش را وادار به صلح كردند و خانهنشينى! و اف بر دنيا كه حسين عليهالسلام را بىحسن عليهالسلام زنده نگاه داشت! اف بر دنيا!
پاره پاره
سودابه مهيجى
به آسمان خدا يك ستاره مىپيوست
شهيد عشق، به باغ بهاره مىپيوست
گدازههاى جگر از گلوى يك خورشيد
به ماجراى فدك، پاره پاره مىپيوست
كسى كه مطلع خونين كربلا در او
به جاودانگى يك هزاره مىپيوست
وسيع بود، ولى تا به فهم او برسند
عميق دريا را با كناره مىپيوست
ادامه همه خطبههاى حيدر بود
كه مشكلات جهان را به چاره مىپيوست
ولى جماعت سنگى چه زود سير شدند
از او كه با غزل و استعاره مىپيوست
دوباره قصه بيعت و دستهاى وقيح
به داستان سقيفه دوباره مىپيوست
و ريختند به كامش شرار زهرى كه
به تاروپود دلش پاره پاره مىپيوست
شبى كه رفت تمام فرشتگان ديدند
به آسمان خدا يك ستاره مىپيوست...
الحمد لله الذي جعل كمال دينه و تمام نعمته بولاية أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام