قطعات ادبی اربعین حسینی
بت كوفه و شام را شكستيم
محمدعلى كعبى
تب عجيبى در ميان سپاهيان يزيد افتاده بود و با تمام وجود هذيان مىگفتند.
سردار، با تمام دلش ندا برآورد و همه شنيدند كه: اى قدوسيان اندوهگين! راحله سبك برداريد و قلبهاتان را در كربلا باقى بگذاريد.
عزا را چون كبوترى مشكى ميان قتلگاه حسين عليهالسلام ، بر شنهاى ساحل فرات، بر تمام شمشير شكستهها و تير و نيزههاى فرود آمده رها كنيد، بر فراز پيكرهاى آسمانى شده به وديعه بگذاريد و پشت سر من بياييد. تا دروازههاى پيروزى راهى نمانده است.
فرصت عزا نيست؛ گرچه تيغ نادان بزرگترين اشتباه تاريخى خود را مرتكب شده است.
پشت سر من بياييد؛ شمشير بايد بياموزد كه دوران جنگهاى جاهلى به سر آمده است و سرزمينها از اين پس، به پشتوانه انديشههاى نورانى فتح خواهند شد.
بياييد، اى نسل بتشكن آزادانديش!
طاغوت، طعم ضربههاى عصاى محمد را فراموش كرده است.
هبل اين بار از كاخهاى كوفه و شام سر درآورده است.
بيا، اى قافله زخمى، تا بارى از غل و زنجير برداريم و براى به اسارت كشيدن جنگ افزارهاى نادان، رهسپار شويم!
نوبت عزاست، جابر!
سپاهيان، مانند كودكان عروسى، غنيمت جمع مىكردند.
هلهلهاى تلختر از هلهله تازيانه نبود كه كاروان در ميان آن محو شد.
آن روز قافله، تمام بار عزايش را در كربلا به وديعه نهاد و به سوى مأموريت بزرگ خود رفت.
چهل روز مىگذرد و غبارى از دور بلند است جابر! قهرمانان بازگشتهاند؛ بقچههاى امانت را بگشاى. مويههاى سر به مهر را باز كن. ديگر نوبت عزاست. با اندوهى ابدى.
چهل روز مىگذرد
معصومه داوودآبادى
از پرهاى سوخته و خيمههاى خاكستر، چهل روز مىگذرد؛ از شانههاى بىتكيهگاه و چشمهاى به خون نشسته، از لحظاتى كه سيلى مىوزيد و صحرا در عطشى طولانى، ثانيههايش را به مرگ مىبخشيد.
حالا چهل روز است كه مرثيههامان را در كوچههاى داغ، مكرر مىكنيم.
چهل شب است كه بر نيزه شدن آفتاب را سر بر شانههاى آسمان مىگرييم. «اى چرخ! غافلى كه چه بيداد كردهاى».
از شام تا كربلا
از كربلا تا شام، حكايت سرهاى جسور شماست كه شمشيرها را به خاك افكند.
من از روايت خونابه و خنجر مىآيم؛ از شعلههاى به دامن نشسته و فريادهاى بىياورى.
امروز، اربعين خورشيد است. نگاه كن چگونه پرندگان، بر شاخههاى درختان روضه مىخوانند؛ چگونه ابرها، فشرده فراقى عظيم، پهنه زمين را مىبارند!
رفتهايد و پس از شما، جادهها، اسير زمستانى هميشگىاند. پرواز ناگهان شما آتشى است كه هرگز فرو نمىنشيند.
زخم عاشورا هميشه تازه است
پاييز را ديدهاى، چگونه نوباوگان تابستان را به زمين مىريزد و سر و روى جهان را به زردى مىنشاند؟! اكنون ديرى است كه پروانههاى هاشمىمان را شعلههايى يزيدى، بر تپههاى خاكستر فرو ريختهاند.
ديرى است كه گيسوان كودكى رقيه را بادهاى يغماگر، با خويش بردهاند.
زمين، پاييزش را از ياد مىبرد، اما زخم عميق عاشورا را هرگز.
سالها مىگذرد و ما همچنان سوگ كبوترانى آزاده را بر سينه مىكوبيم.
اربعين لالهها
نزهت بادى
بشير!
وقتى به مدينةالنبى رسيديم، مبادا كسى جلوى قافله اسراى كربلا، گوسفندى را سر ببرد! اين كاروان، از سفر چهل روزه با سرهاى بريده بر بالاى نى مىآيد.
نگذار هيچ لالهاى را در رثاى شهدايمان پرپر كنند! سراسر خاك كربلا، پر بود از گلبرگهاى خونين و پارهاى كه از هر سو مرا صدا مىزدند: «أخَىَّ اخَّى».
اجازه نده كسى بر سر و رويش خاك بريزد؛ هنوز باد، گرد و خاك كوچههاى كوفه و شام را از سر و روى زنان و كودكان عزادار نربوده است.
اين صورتهاى كبود و دستهاى سوخته، نيازى به گلابافشانى ندارند؛ هنوز اربعين گلهايى كه با تشنهكامى بر خاك و خون افتادند، نگذشته است.
بگو پاى برهنه به استقبالمان نيايند؛ اين كاروان پر است از كودكانى كه پاى پرآبله دارند.
سفارش كن شهر را شلوغ نكنند و دور و برمان را نگيرند، ما از ازدحام نگاههاى نامحرم و بيگانه بازگشتهايم.
بگذار آسودهات كنم بشير!
دل زينب عليهاالسلام براى خلوت مزار جدش پر مىكشد تا به دور از چشم خونبار رباب و سكينه و سجاد عليهالسلام و اين كاروان داغدار، پيراهن كهنه و خونين حسين عليهالسلام را بر سر و روى خويش بنهد و گريههاى فرو خورده چهل روزهاش را يكسره رها سازد.
برخيزيد اى شهيدان!
روحالله حبيبيان
چه سكوت وهمانگيزى! چهل روز است كه جز صداى ناله شبانه حيوانات صحرا و مويه جنيّان و فرشتگان، نواى ديگرى به گوش اين سرزمين نرسيده است.
هنوز بوى سوختگى به مشام مىرسد و خاك، سرخى خويش را از دست نداده.
آرى! چهل روز است كه از آن روزهاى پرالتهاب مىگذرد و اين صحرا، در سكوتى بهتانگيز غرق است و چشم افلاك خيره بر اوست! ... ناگهان، صدايى سكوت صحرا را مىشكند.
صدا، آميختهاى است از زنگ شتران خسته و ناله كودكان يتيم و مويه زنان داغديده و صدايى كه در صحرا مىپيچد: «برخيزيد اى شهيدان كربلا! برخيزيد كه كاروان آزادگان بازگشتهاند».
اولين كاروان
اربعين است؛ روز تازه شدن داغى كه هيچگاه كهنه نمىشود، روز ورود دوباره زينب كبرى عليهاالسلام به كربلا، اما اين بار نه به عشق همراهى برادر، كه به شوق زيارت تربت او. كاروان خسته زنان و كودكان، چهل منزل راه را بىوقفه پيمودند تا يكبار ديگر، قتلگاه جگرگوشگان رسول خدا صلىاللهعليهوآله را ببينند و اين بار، بىدخالت زنجير و تازيانه، آزادانه خود را بر آن خاك افلاكى بيفكنند و سير بگريند؛ آنقدر بگريند تا عقده چهل روزهشان باز شود. اين، نخستين كاروان زيارتى حسين عليهالسلام و اصحاب عاشورايى حسين عليهالسلام است.
اربعين با بوى خون در مشام
محمدكاظم بدرالدين
از بدرود اشكبار كاروان، چهل غروب گذشته است و قصههاى سوخته، به چشمهاى فرات مىريزد.
چهل روز پيش، حوالى اندوه، نيزارها ضجه زدند و مثنوىها با گلهاى شيون، سرتاسر نينوا را پوشاندند.
هرگز نمىتوان به اربعين نگاه كرد و آن همه نغمههاى خاكسترى را به ياد نياورد.
امروز به جاى همه يتيمان قافله، اربعين سخن مىگويد.
اربعين، با بوى خون در مشام و آبله در پا، رسيده است تا بگويد همه اتفاقات سرخ، در راستاى شكيبايى زينب عليهاالسلام بود.
اربعين، شعرهايى با كلماتى خونرنگ در سوگ لالهها آورده است تا بگويد دلبستگىهاى زينب عليهاالسلام در آن دشت بلاخيز، يكى پس از ديگرى پرپر شد.
اربعين، با پيراهنى از گريه در فرات اشك، غسل كرده است و اينك، در كنار نام حسين عليهالسلام و جابر بن عبدالله نشسته است و به ياد خونهاى عاشورا، مقتل مىخواند.
خطبهاى بخوان!
رزيتا نعمتى
چه سخت است چهل روز منزل به منزل، عاشقى را به دوش كشيدن و از ساحل، دريا را نظاره كردن! يا زينب! آه سينهسوز تو، هنوز از پشت حصار قرنها، شعله بر جان مىزند.
از آن روز به بعد، زمين، چهل بار چرخيد و در سوگ حسين عليهالسلام ، هر روز آفتاب، لباس سياه شب بر تن كرد تا در موج خونين خاطراتت، همدرد دل طوفانىات شود.
اينك، تمام شورهزاران، پابرهنه و تشنه لب به دنبال توانَد تا آيههاى عاشورايى را از چشمه زبان نينوايىات بنوشند.
زينب، اى وارث نجابت خاك! چهل روز است كه آسمان، غربتت را مىنگرد. باز هم خطبهاى بخوان تا به ابرها، اذن نزول داده باشى، اى رسول كربلا!
خدا با صابران است
گوش كه مىكنيم، از سوى مزار تو هر لحظه صداى هقهق فرشتگان مىآيد.
آمدهاند تا رسم گريستن بر حسين عليهالسلام را زنده بدارند كه به راستى رسول عشق فرمود: «بندهاى نيست كه محشور شود جز آنكه چشمانش گريان است؛ مگر گريهكننده بر حسين عليهالسلام كه با چشم روشن و بشارت و روى شاد محشور شود».
واى بر يزيديان كه پيراهن سرخ چشم عاشقان حسين عليهالسلام را حرمت نگه نداشتند و كوچههاى تاريخ ظلمت را تا ابد، غرق نفرين فرشتگان كردند؛ هر چند صابران، به رسم جاودانه عاشقى، همواره فرياد مىزدند كه «ما رأيت الاّ جميلاً».
هميشه پيروز
حسين جان! در قانون تو، فتح و ظفر به گونهاى ديگر معنا مىشود.
آنجا كه فرهنگهاى لغات ستم، واژهاى جز شمشير را نمىدانند، نام تو فتحالمبين نصر و پيروزى است.
سينه مىزنيم و گرد از غبار دل مىريزد. اشك مىريزيم و رودخانه مىشويم، تا قطره قطره به درياى تو بريزيم.
اى ناى بريده! سلام بر تو و بر راه سرخت!
بر دلها نشستى
ما، ميراثدار همان كاروانى هستيم كه بالهاى يا كريمهايشان را در نينوا شكستهاند.
حسين، اى تسليم محض! صراط مستقيم، از رد خون تو آغاز شد و پس از بيابانهاى سرگردانى زينب، ميان هلهله شاميان و سنگسار حقيقت، به قلب ما رسيد؛ زيرا تو از دل برخاسته بودى؛ از دل حقيقت، و لاجرم بر دل نشستى.
اى كسى كه ذرات عالم، زيارتنامهخوان تواَند، يا ابا عبدالله!
زيرنويس
اربعين، فرصتى براى شناختن زينب عليهاالسلام و تعمق در قيام حسين عليهالسلام است.
من، همان صبر ديروزم!
سودابه مهيجى
رفتم و بازگشتم، اين چهل شبانهروز بىسر و سامان را؛ اين لحظههاى دلتنگ يتيم، اين مسير عطشناك آبله پايى كه پاره پارههاى تو را پشتسر داشت و لبهاى از نيزه روييدهات را پيش رو.
مرا به ياد بياور؛ مرا كه پيرتر از تمام عمر خويش، اينك شناختنى نيستم. من همان هروله آتش به دامانم كه چهل روز پيش، در اين صحرا، هنوز جوان بود و تمام قافله به جا مانده از تو را به دوش گرفت و رهسپار شد.
منم؛ همان صبر از كف رفتهاى كه تمام ميراث حيدرىاش را از حلقوم فاطمى فرياد سر داد و كاخ ظلم را زير و زبر كرد، اما در خلوت تنهايىاش، سر بر كجاوه كوبيد و لرزش شانههايش را تنها خدا دانست.
بعد از تو، سوختم و خطبه خواندم
بعد از آن غروب كه با فاصلههاى از من تا تو پر شد و انحناى ناگهان قامتم را رقم زد؛ پس از آن قرآن پاره پارهاى كه زير لگدكوب اسبهاى ستم از هم گسيخت، من ماندم و جادههاى پيش رو... .
من ماندم و كاروان بى تو، با قبيله به تاراج رفته؛ من به سفر ناگزير بودم.
آه! خون هميشه جارى در رگهاى روزگار! رداى ولايتت را بر شانه گرفتم و لواى ستمسوزى قيامت را بر بلنداى تاريخ برافراشتم.
آنچه از تو در من بود، آنچه ديده بودم و جز من كسى نديد، در گوشهاى كر روزگار فرياد كردم و راويانه، تمام خطبههاى از تو گفتن را سرودم و حنجرهاى مدام شدم؛ حنجرهاى كبود كه عطشهاى هفتاد و دو پروانه را ميراثدار بود و زخم زبان چهل روز اسارت را براى همه پرستوهاى قافله سپر مىشد و در خويش مچاله مىكرد.
اينك به تو بازگشتهام؛ خسته از تمام هستى. ديگر حوصلهاى به ادامه روزگار ندارم. آه از اين كولهبار فرسوده در راه! آه از پر ريختنِ پروانهها در جادههاى سرد و بىشمع!
تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما
فاطره ذبيحزاده
چهل شب است كه آسمان براى صورت خونين آينه مىگريد؛ درست مانند ديده مرطوب فرشتگانى كه از نداى نصرتخواهى امامشان جا ماندند و حسرت حمايت از ولىّ خدا، بر سپيدى بالهايشان، گرد اندوه و بىقرارى پاشيده است.
شايد كربلا ديگر هيچ زمان قرص كامل ماه را نبيند؛ از وقتى سر بريده خورشيد بالاى نيزه رفت، شرم دارد لبانش را بر جاى بوسه زينب بگذارد.
امشب، اربعين واقعه است و زمين، حزينتر از هميشه، از طنين نوحه آدم عليهالسلام در خود مچاله شده است.
اين شبها مدام نغمه آدم در گوش «صفا» پرپر مىزند. گويى چهل روز است سر بر سجده توبه دارد و آهنگ غمزده مويههايش، چهار ستون كائنات را به لرزه وامىدارد. او توبه مىكند، ولى فرزندان مطرود قابيل، سر بريده يحيى عليهالسلام را در ميان تشت زرين نهاده است.
او ضجه مىزند، ولى نسل شيطانزدهاى ننگ كشتن سرور جوانان بهشت را بر دامن شرافت آدمى نشاندهاند.
به اين مىانديشم كه اگر حضرت آدم عليهالسلام تنها به سبب يك لحظه وسوسه انگشتانش براى چيدن ميوه ممنوعه، از بهشت خدا بيرون شد و تا چهل روز به درگاهش استغاثه برد، پس تاوان كشتن ولىّ خدا و پسر رسولش را چگونه مىتوان پرداخت؟!
كاروان بىحسين عليهالسلام
اربعين، موعد بازگشت قافله خوبان عالم، به آغوش مهربان مدينه است؛ همان قافله كوچكى كه هفتاد و دو ستارهاش را ميان دستان خالى كربلا كاشت تا نور آزادگى و شرافت، در تاريكخانه تزوير يزيديان گم نشود.
حالا كه كاروان اربعين، نه حسين فاطمه را در خود دارد و نه عباس على را، رسالت روشنگرى بر زانوان خسته زينب عليهاالسلام قد مىكشد و جان سرخ شهيدان عاشورايى، بر لبان سبز زينالعابدين عليهالسلام شكوفه مىزند.
از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود: «امام حسين عليهالسلام گفت: من كشته اشكم، اندوهگين و دلتنگ كشته شدم، بر خدا شايسته است كه هر دلتنگى كه به زيارتم مىآيد، دلتنگىاش را برطرف كند و او را شاد به خانوادهاش برگرداند».
السلام عليك يا شمس العطشان
سيده زهرا برقعى
آسمان چه خونرنگ است! زمين چه بىتابانه چونان گهواره كودكى گريان، زير پايمان تكان مىخورد و مىلرزد! اينك، هنگامهاى شگرف است. نديده بوديم مرغان هوايى را كه اينگونه دردمندانه در اين آسمان سرخ، پر و بال بزنند و نالهشان به گوش همه تاريخ برسد.
فريادى بلند از فراسوى زمان به گوش مىرسد. كسى انگار بر مرگ فرزند آدم مىگريد...!
بمان تا ابد!
نينوا! همدردى كن با كودكانى ناآرام؛ با زنانى كه به خود مىپيچند از درد فراق؛ با زينب عليهاالسلام ، كه در اين چهل روز، مرگ را هزار باره، با چشم خود ديد و صبورى پيشه كرد.
نينوا! امانتدارى كن. خون مقدسى از شاهرگ هستى، بر خاك تو ريخته است.
بدن مقدسى از عرشىترين پاكان، بر خاك تو، زير سم سنگى اسبان، لگدمال شده است. امانتدارى كن و مگذار طوفان فراموشى و مرگ، خاطراتت را بربايد!
نينوا! فريادت را آزاد كن؛ بگذار همه آدميان بدانند اين، كاروان حسين عليهالسلام است كه پس از چهل روز، آمده است به زيارت مولا؛ آمده است تا شكايت خود را در گوش تو زمزمه كند.
نينوا! از اين پس تو خاك خونين و رمزآلودى هستى كه پرچم جاودانگى را بر آن نصب كردهاند... بمان تا ابد!
جاى رقيه خالى
جاى رقيه خالى. نيست كه به هواى بابا، سرتاسر بيابان تفتيده كربلا را بدود و «بابا بابا» بگويد.
نيست كه روى خاك تشنه بيفتد و ياد عموى سقا، سينهاش را بخراشد. دخترك نازنين حسين، كبوتر سپيد «ارجعى» را زودتر از ديگران ديد و به دنبالش پريد... و چه خوب! حالا كه كاروان، به نقطه صفر زمين برگشته، نيست كه از غصه نبودن بابا، دوباره دق كند!
چه خوب كه نيست تا صداى ناله زمين و زمان را بشنود و دوباره آتش به جان شود!
بازگشت دوباره
فاطمه سليمانپور
كاروان بازگشته است؛ با تمام دردها و داغها.
كاروانى كه اشكهايش عطش على اصغر عليهالسلام را تازه مىكند؛ كاروانى كه خيمههاى سوختهاش را به بادها سپرد تا شعله بيدارى هميشگى جهان باشد.
كاروانيان، بازماندگان آن حادثه تلخاند. از شام رسيدهاند تا جراحت گلوهاى بريده شده را با فريادهاى بيدارگرشان مرهم شوند؛ تا با قامتى خميده، استوارى كوه را به سخره بگيرند در زمينى كه چهل روز است طعم تازيانه، لبهاى تركخوردهاش را به خون كشيده.
چيزى عوض نشده است
هنوز از خاك، صداى شيون كودكان زخم خورده مىآيد.
هنوز شيهه اسبان بىسوار، از زير سنگريزهها به گوش مىرسد.
زمين، رقص خون بر شمشير را از ياد نبرده است.
خاك، عَلَمهاى افتاده را بر دوش مىكشد؛ با سينهاى گدازان از داغ هفتاد و دو بهار در خون تپيده.
اينجا سرزمين لالههاى سيلىخورده آفتاب است؛ سرزمين دشنامهاى پياپى، فرود آمده در تاروپود خاك.
صداى «هل من ناصر ينصرنى»، هنوز در گوش ريگهاى بيابان جارى است.
حماسه هنوز به پايان نرسيده است.
دنبال گمشده
وادى به وادى، گستره صبر را دويده و چهل روز رنج آوارگى و اسارت را به دوش كشيده است.
بازگشته است تا گمشدهاش را از بين نيزهها، از ميان خيمههاى خاكستر به تاراج داده، از لابهلاى بدنهاى به سم اسبان كوبيده شده بيابد.
آمده است تا مظلوميت چهل سالهاش را بر سينه كبود دشت مويه كند با قامتى از كمان خميدهتر و چهرهاى از مصيبت درهم شكسته.
زينب عليهاالسلام است كه اين چنين گودالها را جستوجو مىكند.
بانويى كه چهل غروب، زخم هزار سالهاش را ضجه زده است و اكنون با اشكهايش، فرات را به تكاپو درآورده. بغض فريادهايش، سكوت را به فراموشى مىسپارد و خواب تاريخ را مىآشوبد.
هر چند ديگر نايى برايش باقى نمانده است، آمده تا عاشورا را با خطبههاى هميشه جاويدش ماندگار كند. مىخواهد از تمام شمشيرها، از تمام نيزههاى در گلو رفته انتقام بگيرد.
كربلا مىمرد، اگر زينب نبود
وقتش رسيده است كه حقيقت آشكار شود؛ با رساترين فرياد.
چهل روز از خاموشى لبهاى عطشناك مىگذرد و اكنون وارثان آن داغ را بايد كه منادى حق شوند.
خاطرهاى تلخ، روى دست تاريخ شعله مىكشد و حرفهاى ناگفته، گلوى لحظهها را در هم مىفشارد. اكنون بايد پيراهن چاك چاك خورشيد را علم كرد، تا قلبها را بسوزاند، تا چشمهاى به خواب غفلت رفته را بيدار كند.
زينب عليهاالسلام برمىخيزد و غبار فراموشى از شانه عاشورا، به زمين مىريزد.
شايد اگر اشك نبود
شيما اصغرى
شايد ريختن و آويختن كمترين كارى است كه اشك براى جبران آبروى از دست رفته آب مىكند؛ مىريزد و مىريزد و مىريزد... تا فرات، بيش از اين شرمنده نباشد!
شايد اگر اشك نبود، تمام فراتها از خجالت خشك شده بودند!
شايد اگر اشك نبود، سيلاب غم و غصه، در كربلا مرداب شده بود!
شايد اگر اشك نبود، عشق و عطش، همانجا دفن شده بود!
شايد اگر اشك نبود، با بغضهاى اسيران در آن روز، جهنمى بر پا شده بود!
شايد اگر اشك نبود، كينه آتش مىگرفت و محشر همانجا بر پا مىشد و قيامت مىشد و تمام مىشد!
شايد اگر اشك نبود، غم در گلوى زينب مىماند و كسى را خبردار نمىكرد!
و شايد اگر اشك نبود، آن وقت «يا حسين» را با هقهق ضعيف و در دل سر مىداديم!
آن وقت «يااباالفضل» را ديگر به واسطه چه چيز مىخوانديم؛ وقتى كه شورى اشك، شورى را به دامانمان نمىريخت؟
... و چهل روز گذشت و چهل سال و صدها سال.
و اشك هنوز در سوگ و ماتم آن يكهتاز عرصه عشق و ايمان، سيد و سالار شهيدان، امام حسين عليهالسلام همچنان مىريزد و مىريزد و مىريزد... .
و شايد اگر اشك نبود، شور حماسه عاشورا را هيچ شور ديگرى ايجاد نمىكرد... .
چهل شبانه بى تو
سودابه مهيجى
چهل شبانه گذر كرد بر زمين بىتو
چهل شبانه بىعشق، بىيقين، بىتو
پس از تو پيرهن سوگوار تا به ابد
چه گريهها كه ندارد در آستين بىتو
مرا كه چلهنشينِ خرابهها شدهام
مرا كه با غم هر ثانيه عجين بىتو،
كسى نبرد به مهمانى دعا و درود
كه عشق بىكس و كار است اين چنين بىتو
به سر سلامتى من چه تلخ آمدهاند
ستارههاى پريشان هر پسين بىتو
چهل شب است كه خواب غروب مىبينند
پرندگان غزل مرده زمين بىتو...
بلند شو!
رزيتا نعمتى
سر روى نيزه رفته جلوتر تو هم بيا يا يار نيمهراه نشو، يا بلند شو
طوفان اگرچه خيمه زد و كشتىات شكست اى پهلوى شكسته زهرا، بلند شو!
در خيمههاى سوخته دشت بىپناه شبْ گوشواره مىكَنَد از جا، بلند شو!
نگذار پاى خسته به آن كوچهها رسد سنگ جفا خورد به سر و پا، بلند شو!
مسلم، حبيب، اصغر و عباس، رفتهاند چيزى نمانده از سفر ما، بلند شو!
زينب! دوباره خطبه بخوان، اربعين رسيد موجى بزن به پهنه دريا، بلند شو!
الحمد لله الذي جعل كمال دينه و تمام نعمته بولاية أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام