بت كوفه و شام را شكستيم

محمدعلى كعبى

تب عجيبى در ميان سپاهيان يزيد افتاده بود و با تمام وجود هذيان مى‏گفتند.

سردار، با تمام دلش ندا برآورد و همه شنيدند كه: اى قدوسيان اندوهگين! راحله سبك برداريد و قلب‏هاتان را در كربلا باقى بگذاريد.

عزا را چون كبوترى مشكى ميان قتلگاه حسين عليه‏السلام ، بر شن‏هاى ساحل فرات، بر تمام شمشير شكسته‏ها و تير و نيزه‏هاى فرود آمده رها كنيد، بر فراز پيكرهاى آسمانى شده به وديعه بگذاريد و پشت سر من بياييد. تا دروازه‏هاى پيروزى راهى نمانده است.

فرصت عزا نيست؛ گرچه تيغ نادان بزرگ‏ترين اشتباه تاريخى خود را مرتكب شده است.

پشت سر من بياييد؛ شمشير بايد بياموزد كه دوران جنگ‏هاى جاهلى به سر آمده است و سرزمين‏ها از اين پس، به پشتوانه انديشه‏هاى نورانى فتح خواهند شد.

بياييد، اى نسل بت‏شكن آزادانديش!

طاغوت، طعم ضربه‏هاى عصاى محمد را فراموش كرده است.

هبل اين بار از كاخ‏هاى كوفه و شام سر درآورده است.

بيا، اى قافله زخمى، تا بارى از غل و زنجير برداريم و براى به اسارت كشيدن جنگ افزارهاى نادان، ره‏سپار شويم!

نوبت عزاست، جابر!

سپاهيان، مانند كودكان عروسى، غنيمت جمع مى‏كردند.

هلهله‏اى تلخ‏تر از هلهله تازيانه نبود كه كاروان در ميان آن محو شد.

آن روز قافله، تمام بار عزايش را در كربلا به وديعه نهاد و به سوى مأموريت بزرگ خود رفت.

چهل روز مى‏گذرد و غبارى از دور بلند است جابر! قهرمانان بازگشته‏اند؛ بقچه‏هاى امانت را بگشاى. مويه‏هاى سر به مهر را باز كن. ديگر نوبت عزاست. با اندوهى ابدى.

چهل روز مى‏گذرد

معصومه داوودآبادى

از پرهاى سوخته و خيمه‏هاى خاكستر، چهل روز مى‏گذرد؛ از شانه‏هاى بى‏تكيه‏گاه و چشم‏هاى به خون نشسته، از لحظاتى كه سيلى مى‏وزيد و صحرا در عطشى طولانى، ثانيه‏هايش را به مرگ مى‏بخشيد.

حالا چهل روز است كه مرثيه‏هامان را در كوچه‏هاى داغ، مكرر مى‏كنيم.

چهل شب است كه بر نيزه شدن آفتاب را سر بر شانه‏هاى آسمان مى‏گرييم. «اى چرخ! غافلى كه چه بيداد كرده‏اى».

از شام تا كربلا

از كربلا تا شام، حكايت سرهاى جسور شماست كه شمشيرها را به خاك افكند.

من از روايت خونابه و خنجر مى‏آيم؛ از شعله‏هاى به دامن نشسته و فريادهاى بى‏ياورى.

امروز، اربعين خورشيد است. نگاه كن چگونه پرندگان، بر شاخه‏هاى درختان روضه مى‏خوانند؛ چگونه ابرها، فشرده فراقى عظيم، پهنه زمين را مى‏بارند!

رفته‏ايد و پس از شما، جاده‏ها، اسير زمستانى هميشگى‏اند. پرواز ناگهان شما آتشى است كه هرگز فرو نمى‏نشيند.

زخم عاشورا هميشه تازه است

پاييز را ديده‏اى، چگونه نوباوگان تابستان را به زمين مى‏ريزد و سر و روى جهان را به زردى مى‏نشاند؟! اكنون ديرى است كه پروانه‏هاى هاشمى‏مان را شعله‏هايى يزيدى، بر تپه‏هاى خاكستر فرو ريخته‏اند.

ديرى است كه گيسوان كودكى رقيه را بادهاى يغماگر، با خويش برده‏اند.

زمين، پاييزش را از ياد مى‏برد، اما زخم عميق عاشورا را هرگز.

سال‏ها مى‏گذرد و ما همچنان سوگ كبوترانى آزاده را بر سينه مى‏كوبيم.

اربعين لاله‏ها

نزهت بادى

بشير!

وقتى به مدينة‏النبى رسيديم، مبادا كسى جلوى قافله اسراى كربلا، گوسفندى را سر ببرد! اين كاروان، از سفر چهل روزه با سرهاى بريده بر بالاى نى مى‏آيد.

نگذار هيچ لاله‏اى را در رثاى شهدايمان پرپر كنند! سراسر خاك كربلا، پر بود از گلبرگ‏هاى خونين و پاره‏اى كه از هر سو مرا صدا مى‏زدند: «أخَىَّ اخَّى».

اجازه نده كسى بر سر و رويش خاك بريزد؛ هنوز باد، گرد و خاك كوچه‏هاى كوفه و شام را از سر و روى زنان و كودكان عزادار نربوده است.

اين صورت‏هاى كبود و دست‏هاى سوخته، نيازى به گلاب‏افشانى ندارند؛ هنوز اربعين گل‏هايى كه با تشنه‏كامى بر خاك و خون افتادند، نگذشته است.

بگو پاى برهنه به استقبالمان نيايند؛ اين كاروان پر است از كودكانى كه پاى پرآبله دارند.

سفارش كن شهر را شلوغ نكنند و دور و برمان را نگيرند، ما از ازدحام نگاه‏هاى نامحرم و بيگانه بازگشته‏ايم.

بگذار آسوده‏ات كنم بشير!

دل زينب عليهاالسلام براى خلوت مزار جدش پر مى‏كشد تا به دور از چشم خونبار رباب و سكينه و سجاد عليه‏السلام و اين كاروان داغدار، پيراهن كهنه و خونين حسين عليه‏السلام را بر سر و روى خويش بنهد و گريه‏هاى فرو خورده چهل روزه‏اش را يك‏سره رها سازد.

برخيزيد اى شهيدان!

روح‏الله حبيبيان

چه سكوت وهم‏انگيزى! چهل روز است كه جز صداى ناله شبانه حيوانات صحرا و مويه جنيّان و فرشتگان، نواى ديگرى به گوش اين سرزمين نرسيده است.

هنوز بوى سوختگى به مشام مى‏رسد و خاك، سرخى خويش را از دست نداده.

آرى! چهل روز است كه از آن روزهاى پرالتهاب مى‏گذرد و اين صحرا، در سكوتى بهت‏انگيز غرق است و چشم افلاك خيره بر اوست! ... ناگهان، صدايى سكوت صحرا را مى‏شكند.

صدا، آميخته‏اى است از زنگ شتران خسته و ناله كودكان يتيم و مويه زنان داغديده و صدايى كه در صحرا مى‏پيچد: «برخيزيد اى شهيدان كربلا! برخيزيد كه كاروان آزادگان بازگشته‏اند».

اولين كاروان

اربعين است؛ روز تازه شدن داغى كه هيچ‏گاه كهنه نمى‏شود، روز ورود دوباره زينب كبرى عليهاالسلام به كربلا، اما اين بار نه به عشق همراهى برادر، كه به شوق زيارت تربت او. كاروان خسته زنان و كودكان، چهل منزل راه را بى‏وقفه پيمودند تا يك‏بار ديگر، قتلگاه جگرگوشگان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را ببينند و اين بار، بى‏دخالت زنجير و تازيانه، آزادانه خود را بر آن خاك افلاكى بيفكنند و سير بگريند؛ آنقدر بگريند تا عقده چهل روزه‏شان باز شود. اين، نخستين كاروان زيارتى حسين عليه‏السلام و اصحاب عاشورايى حسين عليه‏السلام است.

اربعين با بوى خون در مشام

محمدكاظم بدرالدين

از بدرود اشكبار كاروان، چهل غروب گذشته است و قصه‏هاى سوخته، به چشم‏هاى فرات مى‏ريزد.

چهل روز پيش، حوالى اندوه، نيزارها ضجه زدند و مثنوى‏ها با گل‏هاى شيون، سرتاسر نينوا را پوشاندند.

هرگز نمى‏توان به اربعين نگاه كرد و آن همه نغمه‏هاى خاكسترى را به ياد نياورد.

امروز به جاى همه يتيمان قافله، اربعين سخن مى‏گويد.

اربعين، با بوى خون در مشام و آبله در پا، رسيده است تا بگويد همه اتفاقات سرخ، در راستاى شكيبايى زينب عليهاالسلام بود.

اربعين، شعرهايى با كلماتى خون‏رنگ در سوگ لاله‏ها آورده است تا بگويد دل‏بستگى‏هاى زينب عليهاالسلام در آن دشت بلاخيز، يكى پس از ديگرى پرپر شد.

اربعين، با پيراهنى از گريه در فرات اشك، غسل كرده است و اينك، در كنار نام حسين عليه‏السلام و جابر بن عبدالله نشسته است و به ياد خون‏هاى عاشورا، مقتل مى‏خواند.

خطبه‏اى بخوان!

رزيتا نعمتى

چه سخت است چهل روز منزل به منزل، عاشقى را به دوش كشيدن و از ساحل، دريا را نظاره كردن! يا زينب! آه سينه‏سوز تو، هنوز از پشت حصار قرن‏ها، شعله بر جان مى‏زند.

از آن روز به بعد، زمين، چهل بار چرخيد و در سوگ حسين عليه‏السلام ، هر روز آفتاب، لباس سياه شب بر تن كرد تا در موج خونين خاطراتت، هم‏درد دل طوفانى‏ات شود.

اينك، تمام شوره‏زاران، پابرهنه و تشنه لب به دنبال توانَد تا آيه‏هاى عاشورايى را از چشمه زبان نينوايى‏ات بنوشند.

زينب، اى وارث نجابت خاك! چهل روز است كه آسمان، غربتت را مى‏نگرد. باز هم خطبه‏اى بخوان تا به ابرها، اذن نزول داده باشى، اى رسول كربلا!

خدا با صابران است

گوش كه مى‏كنيم، از سوى مزار تو هر لحظه صداى هق‏هق فرشتگان مى‏آيد.

آمده‏اند تا رسم گريستن بر حسين عليه‏السلام را زنده بدارند كه به راستى رسول عشق فرمود: «بنده‏اى نيست كه محشور شود جز آن‏كه چشمانش گريان است؛ مگر گريه‏كننده بر حسين عليه‏السلام كه با چشم روشن و بشارت و روى شاد محشور شود».

واى بر يزيديان كه پيراهن سرخ چشم عاشقان حسين عليه‏السلام را حرمت نگه نداشتند و كوچه‏هاى تاريخ ظلمت را تا ابد، غرق نفرين فرشتگان كردند؛ هر چند صابران، به رسم جاودانه عاشقى، همواره فرياد مى‏زدند كه «ما رأيت الاّ جميلاً».

هميشه پيروز

حسين جان! در قانون تو، فتح و ظفر به گونه‏اى ديگر معنا مى‏شود.

آنجا كه فرهنگ‏هاى لغات ستم، واژه‏اى جز شمشير را نمى‏دانند، نام تو فتح‏المبين نصر و پيروزى است.

سينه مى‏زنيم و گرد از غبار دل مى‏ريزد. اشك مى‏ريزيم و رودخانه مى‏شويم، تا قطره قطره به درياى تو بريزيم.

اى ناى بريده! سلام بر تو و بر راه سرخت!

بر دل‏ها نشستى

ما، ميراث‏دار همان كاروانى هستيم كه بال‏هاى يا كريم‏هايشان را در نينوا شكسته‏اند.

حسين، اى تسليم محض! صراط مستقيم، از رد خون تو آغاز شد و پس از بيابان‏هاى سرگردانى زينب، ميان هلهله شاميان و سنگسار حقيقت، به قلب ما رسيد؛ زيرا تو از دل برخاسته بودى؛ از دل حقيقت، و لاجرم بر دل نشستى.

اى كسى كه ذرات عالم، زيارت‏نامه‏خوان تواَند، يا ابا عبدالله!

زيرنويس

اربعين، فرصتى براى شناختن زينب عليهاالسلام و تعمق در قيام حسين عليه‏السلام است.

من، همان صبر ديروزم!

سودابه مهيجى

رفتم و بازگشتم، اين چهل شبانه‏روز بى‏سر و سامان را؛ اين لحظه‏هاى دلتنگ يتيم، اين مسير عطشناك آبله پايى كه پاره پاره‏هاى تو را پشت‏سر داشت و لب‏هاى از نيزه روييده‏ات را پيش رو.

مرا به ياد بياور؛ مرا كه پيرتر از تمام عمر خويش، اينك شناختنى نيستم. من همان هروله آتش به دامانم كه چهل روز پيش، در اين صحرا، هنوز جوان بود و تمام قافله به جا مانده از تو را به دوش گرفت و ره‏سپار شد.

منم؛ همان صبر از كف رفته‏اى كه تمام ميراث حيدرى‏اش را از حلقوم فاطمى فرياد سر داد و كاخ ظلم را زير و زبر كرد، اما در خلوت تنهايى‏اش، سر بر كجاوه كوبيد و لرزش شانه‏هايش را تنها خدا دانست.

بعد از تو، سوختم و خطبه خواندم

بعد از آن غروب كه با فاصله‏هاى از من تا تو پر شد و انحناى ناگهان قامتم را رقم زد؛ پس از آن قرآن پاره پاره‏اى كه زير لگدكوب اسب‏هاى ستم از هم گسيخت، من ماندم و جاده‏هاى پيش رو... .

من ماندم و كاروان بى تو، با قبيله به تاراج رفته؛ من به سفر ناگزير بودم.

آه! خون هميشه جارى در رگ‏هاى روزگار! رداى ولايتت را بر شانه گرفتم و لواى ستم‏سوزى قيامت را بر بلنداى تاريخ برافراشتم.

آنچه از تو در من بود، آنچه ديده بودم و جز من كسى نديد، در گوش‏هاى كر روزگار فرياد كردم و راويانه، تمام خطبه‏هاى از تو گفتن را سرودم و حنجره‏اى مدام شدم؛ حنجره‏اى كبود كه عطش‏هاى هفتاد و دو پروانه را ميراث‏دار بود و زخم زبان چهل روز اسارت را براى همه پرستوهاى قافله سپر مى‏شد و در خويش مچاله مى‏كرد.

اينك به تو بازگشته‏ام؛ خسته از تمام هستى. ديگر حوصله‏اى به ادامه روزگار ندارم. آه از اين كوله‏بار فرسوده در راه! آه از پر ريختنِ پروانه‏ها در جاده‏هاى سرد و بى‏شمع!

تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما

فاطره ذبيح‏زاده

چهل شب است كه آسمان براى صورت خونين آينه مى‏گريد؛ درست مانند ديده مرطوب فرشتگانى كه از نداى نصرت‏خواهى امامشان جا ماندند و حسرت حمايت از ولىّ خدا، بر سپيدى بال‏هايشان، گرد اندوه و بى‏قرارى پاشيده است.

شايد كربلا ديگر هيچ زمان قرص كامل ماه را نبيند؛ از وقتى سر بريده خورشيد بالاى نيزه رفت، شرم دارد لبانش را بر جاى بوسه زينب بگذارد.

امشب، اربعين واقعه است و زمين، حزين‏تر از هميشه، از طنين نوحه آدم عليه‏السلام در خود مچاله شده است.

اين شب‏ها مدام نغمه آدم در گوش «صفا» پرپر مى‏زند. گويى چهل روز است سر بر سجده توبه دارد و آهنگ غم‏زده مويه‏هايش، چهار ستون كائنات را به لرزه وامى‏دارد. او توبه مى‏كند، ولى فرزندان مطرود قابيل، سر بريده يحيى عليه‏السلام را در ميان تشت زرين نهاده است.

او ضجه مى‏زند، ولى نسل شيطان‏زده‏اى ننگ كشتن سرور جوانان بهشت را بر دامن شرافت آدمى نشانده‏اند.

به اين مى‏انديشم كه اگر حضرت آدم عليه‏السلام تنها به سبب يك لحظه وسوسه انگشتانش براى چيدن ميوه ممنوعه، از بهشت خدا بيرون شد و تا چهل روز به درگاهش استغاثه برد، پس تاوان كشتن ولىّ خدا و پسر رسولش را چگونه مى‏توان پرداخت؟!

كاروان بى‏حسين عليه‏السلام

اربعين، موعد بازگشت قافله خوبان عالم، به آغوش مهربان مدينه است؛ همان قافله كوچكى كه هفتاد و دو ستاره‏اش را ميان دستان خالى كربلا كاشت تا نور آزادگى و شرافت، در تاريك‏خانه تزوير يزيديان گم نشود.

حالا كه كاروان اربعين، نه حسين فاطمه را در خود دارد و نه عباس على را، رسالت روشنگرى بر زانوان خسته زينب عليهاالسلام قد مى‏كشد و جان سرخ شهيدان عاشورايى، بر لبان سبز زين‏العابدين عليه‏السلام شكوفه مى‏زند.

از امام صادق عليه‏السلام نقل است كه فرمود: «امام حسين عليه‏السلام گفت: من كشته اشكم، اندوهگين و دلتنگ كشته شدم، بر خدا شايسته است كه هر دلتنگى كه به زيارتم مى‏آيد، دلتنگى‏اش را برطرف كند و او را شاد به خانواده‏اش برگرداند».

السلام عليك يا شمس العطشان

سيده زهرا برقعى

آسمان چه خون‏رنگ است! زمين چه بى‏تابانه چونان گهواره كودكى گريان، زير پايمان تكان مى‏خورد و مى‏لرزد! اينك، هنگامه‏اى شگرف است. نديده بوديم مرغان هوايى را كه اين‏گونه دردمندانه در اين آسمان سرخ، پر و بال بزنند و ناله‏شان به گوش همه تاريخ برسد.

فريادى بلند از فراسوى زمان به گوش مى‏رسد. كسى انگار بر مرگ فرزند آدم مى‏گريد...!

بمان تا ابد!

نينوا! هم‏دردى كن با كودكانى ناآرام؛ با زنانى كه به خود مى‏پيچند از درد فراق؛ با زينب عليهاالسلام ، كه در اين چهل روز، مرگ را هزار باره، با چشم خود ديد و صبورى پيشه كرد.

نينوا! امانت‏دارى كن. خون مقدسى از شاهرگ هستى، بر خاك تو ريخته است.

بدن مقدسى از عرشى‏ترين پاكان، بر خاك تو، زير سم سنگى اسبان، لگدمال شده است. امانت‏دارى كن و مگذار طوفان فراموشى و مرگ، خاطراتت را بربايد!

نينوا! فريادت را آزاد كن؛ بگذار همه آدميان بدانند اين، كاروان حسين عليه‏السلام است كه پس از چهل روز، آمده است به زيارت مولا؛ آمده است تا شكايت خود را در گوش تو زمزمه كند.

نينوا! از اين پس تو خاك خونين و رمزآلودى هستى كه پرچم جاودانگى را بر آن نصب كرده‏اند... بمان تا ابد!

جاى رقيه خالى

جاى رقيه خالى. نيست كه به هواى بابا، سرتاسر بيابان تفتيده كربلا را بدود و «بابا بابا» بگويد.

نيست كه روى خاك تشنه بيفتد و ياد عموى سقا، سينه‏اش را بخراشد. دخترك نازنين حسين، كبوتر سپيد «ارجعى» را زودتر از ديگران ديد و به دنبالش پريد... و چه خوب! حالا كه كاروان، به نقطه صفر زمين برگشته، نيست كه از غصه نبودن بابا، دوباره دق كند!

چه خوب كه نيست تا صداى ناله زمين و زمان را بشنود و دوباره آتش به جان شود!

بازگشت دوباره

فاطمه سليمان‏پور

كاروان بازگشته است؛ با تمام دردها و داغ‏ها.

كاروانى كه اشك‏هايش عطش على اصغر عليه‏السلام را تازه مى‏كند؛ كاروانى كه خيمه‏هاى سوخته‏اش را به بادها سپرد تا شعله بيدارى هميشگى جهان باشد.

كاروانيان، بازماندگان آن حادثه تلخ‏اند. از شام رسيده‏اند تا جراحت گلوهاى بريده شده را با فريادهاى بيدارگرشان مرهم شوند؛ تا با قامتى خميده، استوارى كوه را به سخره بگيرند در زمينى كه چهل روز است طعم تازيانه، لب‏هاى ترك‏خورده‏اش را به خون كشيده.

چيزى عوض نشده است

هنوز از خاك، صداى شيون كودكان زخم خورده مى‏آيد.

هنوز شيهه اسبان بى‏سوار، از زير سنگ‏ريزه‏ها به گوش مى‏رسد.

زمين، رقص خون بر شمشير را از ياد نبرده است.

خاك، عَلَم‏هاى افتاده را بر دوش مى‏كشد؛ با سينه‏اى گدازان از داغ هفتاد و دو بهار در خون تپيده.

اينجا سرزمين لاله‏هاى سيلى‏خورده آفتاب است؛ سرزمين دشنام‏هاى پياپى، فرود آمده در تاروپود خاك.

صداى «هل من ناصر ينصرنى»، هنوز در گوش ريگ‏هاى بيابان جارى است.

حماسه هنوز به پايان نرسيده است.

دنبال گمشده

وادى به وادى، گستره صبر را دويده و چهل روز رنج آوارگى و اسارت را به دوش كشيده است.

بازگشته است تا گمشده‏اش را از بين نيزه‏ها، از ميان خيمه‏هاى خاكستر به تاراج داده، از لابه‏لاى بدن‏هاى به سم اسبان كوبيده شده بيابد.

آمده است تا مظلوميت چهل ساله‏اش را بر سينه كبود دشت مويه كند با قامتى از كمان خميده‏تر و چهره‏اى از مصيبت درهم شكسته.

زينب عليهاالسلام است كه اين چنين گودال‏ها را جست‏وجو مى‏كند.

بانويى كه چهل غروب، زخم هزار ساله‏اش را ضجه زده است و اكنون با اشك‏هايش، فرات را به تكاپو درآورده. بغض فريادهايش، سكوت را به فراموشى مى‏سپارد و خواب تاريخ را مى‏آشوبد.

هر چند ديگر نايى برايش باقى نمانده است، آمده تا عاشورا را با خطبه‏هاى هميشه جاويدش ماندگار كند. مى‏خواهد از تمام شمشيرها، از تمام نيزه‏هاى در گلو رفته انتقام بگيرد.

كربلا مى‏مرد، اگر زينب نبود

وقتش رسيده است كه حقيقت آشكار شود؛ با رساترين فرياد.

چهل روز از خاموشى لب‏هاى عطشناك مى‏گذرد و اكنون وارثان آن داغ را بايد كه منادى حق شوند.

خاطره‏اى تلخ، روى دست تاريخ شعله مى‏كشد و حرف‏هاى ناگفته، گلوى لحظه‏ها را در هم مى‏فشارد. اكنون بايد پيراهن چاك چاك خورشيد را علم كرد، تا قلب‏ها را بسوزاند، تا چشم‏هاى به خواب غفلت رفته را بيدار كند.

زينب عليهاالسلام برمى‏خيزد و غبار فراموشى از شانه عاشورا، به زمين مى‏ريزد.

شايد اگر اشك نبود

شيما اصغرى

شايد ريختن و آويختن كمترين كارى است كه اشك براى جبران آبروى از دست رفته آب مى‏كند؛ مى‏ريزد و مى‏ريزد و مى‏ريزد... تا فرات، بيش از اين شرمنده نباشد!

شايد اگر اشك نبود، تمام فرات‏ها از خجالت خشك شده بودند!

شايد اگر اشك نبود، سيلاب غم و غصه، در كربلا مرداب شده بود!

شايد اگر اشك نبود، عشق و عطش، همان‏جا دفن شده بود!

شايد اگر اشك نبود، با بغض‏هاى اسيران در آن روز، جهنمى بر پا شده بود!

شايد اگر اشك نبود، كينه آتش مى‏گرفت و محشر همان‏جا بر پا مى‏شد و قيامت مى‏شد و تمام مى‏شد!

شايد اگر اشك نبود، غم در گلوى زينب مى‏ماند و كسى را خبردار نمى‏كرد!

و شايد اگر اشك نبود، آن وقت «يا حسين» را با هق‏هق ضعيف و در دل سر مى‏داديم!

آن وقت «يااباالفضل» را ديگر به واسطه چه چيز مى‏خوانديم؛ وقتى كه شورى اشك، شورى را به دامانمان نمى‏ريخت؟

... و چهل روز گذشت و چهل سال و صدها سال.

و اشك هنوز در سوگ و ماتم آن يكه‏تاز عرصه عشق و ايمان، سيد و سالار شهيدان، امام حسين عليه‏السلام همچنان مى‏ريزد و مى‏ريزد و مى‏ريزد... .

و شايد اگر اشك نبود، شور حماسه عاشورا را هيچ شور ديگرى ايجاد نمى‏كرد... .

چهل شبانه بى تو

سودابه مهيجى

چهل شبانه گذر كرد بر زمين بى‏تو

چهل شبانه بى‏عشق، بى‏يقين، بى‏تو

پس از تو پيرهن سوگوار تا به ابد

چه گريه‏ها كه ندارد در آستين بى‏تو

مرا كه چله‏نشينِ خرابه‏ها شده‏ام

مرا كه با غم هر ثانيه عجين بى‏تو،

كسى نبرد به مهمانى دعا و درود

كه عشق بى‏كس و كار است اين چنين بى‏تو

به سر سلامتى من چه تلخ آمده‏اند

ستاره‏هاى پريشان هر پسين بى‏تو

چهل شب است كه خواب غروب مى‏بينند

پرندگان غزل مرده زمين بى‏تو...

بلند شو!

رزيتا نعمتى

اى خفته در ميانه صحرا، بلند شو!  مردند ماهيان لب دريا، بلند شو! 
سر روى نيزه رفته جلوتر تو هم بيا  يا يار نيمه‏راه نشو، يا بلند شو 
طوفان اگرچه خيمه زد و كشتى‏ات شكست  اى پهلوى شكسته زهرا، بلند شو! 
در خيمه‏هاى سوخته دشت بى‏پناه  شبْ گوشواره مى‏كَنَد از جا، بلند شو! 
نگذار پاى خسته به آن كوچه‏ها رسد  سنگ جفا خورد به سر و پا، بلند شو! 
مسلم، حبيب، اصغر و عباس، رفته‏اند  چيزى نمانده از سفر ما، بلند شو! 
زينب! دوباره خطبه بخوان، اربعين رسيد  موجى بزن به پهنه دريا، بلند شو!