آغاز امامت حضرت مهدی (عج)
آخرين ستاره
معصومه داوودآبادى
از روشناى پرشكوه امامت آمدى تا حجت را بر ما تمام كنى.
آمدى تا آخرين شاخههاى درختانِ زمين را به خورشيدى ابدى پيوند زنى و اينچنين، سرتاسر جهان را «يا هو»يت فراگرفت. چشمانت، اين استعارههاى باران، بوى خاك جانمان را بلند كرده است.
اى بزرگ! ببين چگونه تاروپودمان را معطر كردهاى. نگاهت، حلول يازده ستاره است و ما با وسيعِ آسمان، دوازدهمين بارش را به جشن نشستهايم. طاق نصرتها را مىبينى؟!.
تا سپيدهدم
دوازدهمين پنجره كه گشوده شد، پرنده نور بود كه بر شانههاى جهان نشست. از آن روز تاكنون، فرشتهها از ابرهاى بركت، برادههاى باران مىتراشند و درخت است كه تاروپود خاك را ريشه مىدواند.
يا مهدى(عج)! قامت هاشمىات، ابهت كوهها را به سخره مىگيرد كه رفيع قله امامت، زير گامهاى توست.
مىآيى تا انسان، شاعرانهترين واژههايش را در چشمهاى تو بيابد. مىآيى و شيعه را سپيدهدمى بزرگ مقدر مىشود.
موعودى كه كتابهاى آسمانى را از غربت رها مىكند
محبوبه زارع
اينك پدر جوان موعود، امام حسن عسكرى عليهالسلام در گوشه سامرا سر بر بالينِ شهادت نهاده؛ معتمد عباسى تا لحظهاى ديگر به خواسته بزرگ و سياه خود خواهد رسيد... لشكر عباسيان چنان سامراى اندوهناك را محاصره كردهاند كه تشيع، از شميم ولايت محروم مانده است. چه آتشى اينك در دل اين كودك شعلهور است كه سر بر ديوار خانه نهاده تا ستونهاى عالم، برقرار بماند! آرى، عظمت مردانه اين كودك، كائنات را به اقتدا واداشته است!
اوست كه تورات و ديگر كتب آسمانى را از غار انطاكيه بيرون مىآورد. آنگاه كه با پيروان تورات، طبق تورات و با اهل انجيل، براساس انجيل و با اهل زبور، معادل زبور و با مسلمانان مطابق قرآن حكومت مىكند.
همه اموال دنيا و آنچه در خزائن زمين و روى آن است، نزد او جمع مىشود و او خطاب به عالم خواهد فرمود: «بياييد و اموالى را كه به خاطر آن به جان هم افتاديد و ريشه خويشاوندى خود را از هم گسستيد و خونريزىها كرديد و مرتكب محرمات الهى شديد، از من بگيريد»!
جادههاى انتظار
مهدى خليليان
مىدانم از روى گردانىام بيمى ندارى؛
مىدانم از احوالم خبر دارى...
و من؛
دوست دارم كنار تو باشم
عاشق بىقرار تو باشم
مىدانم واپسين وصى پروردگارى؛
مىدانم بر ما حجتى آشكارى...
و من،
دوست دارم از آنِ تو باشم
همدل و همزبان تو باشم
مىدانم پايانبخش سلسله امامانى؛
منجىِ مردمانى،
و رازِ نهانى...
و من،
دوست دارم براى تو باشم
شاعرى در هواى تو باشم
مىدانم همچون ستارگان، مايه امانى؛
خورشيد پنهانى،
و جانِ جانِ جانى...
و من،
دوست دارم كه مال من باشى
روز و شب در خيال من باشى
تكيه بزن بر منبر امامت
نزهت بادى
ريسههاى ستارگان، سقف بالاى سرت را چراغانى كردهاند.
نرگس و ياس، دامان خود را زير پايت گستردهاند.
صلوات بر لبهاى مؤمنين گل مىدهد و عطر تكبير و تهليل از آن برمىخيزد.
دود اسپند و بوى عود و عطر مشك، در هم مىآميزند.
كبوتران، گرد وجودت دستافشانى مىكنند.
و قاصدكها، در باد به رقص مىآيند تا اين خبر خوش و مبارك را در عالم بپراكنند.
منبرى از نور چيده شده است تا تو بر آن تكيه بزنى.
حكومت صالحان
پيش از تو، يازده ثمره ديگر از شجره نبوت، بر اين منبر امامت ايستاده و خطبه ولايت خوانده بودند.
نخستين دست ولايت در غدير خم، با دست رسول الله صلىاللهعليهوآله برافراشته شد و نداى «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»، با صداى پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله بر آسمانها طنين انداخت.
آن روز خداوند، دين خويش را با آغاز امامت اميرالمؤمنين على عليهالسلام كامل كرد و امروز، به واسطه حضور تو، آن را به تماميت خويش مىرساند.
اگرچه دشمنان حق، بارها امامان پيش از تو را آزردند، اما بنا به وعده الهى، عهد امامت به نااهلان نرسيد و از مسير الهى خويش بيرون نرفت.
امروز، روز آغاز حكومت صالحان بر زمين است.
شادى در ادامه راه
محمدكاظم بدرالدين
سپيد باد كتابى كه شيفتگىاش ادامه دارد؛ كتابى كه يازدهمين فصل آن، بىهيچ وقفهاى، از بهارى ديگر مىگويد و دلها با آن مىرويند.
اينك فرشتگان با دستههايى از گل، به اقليم ديگرى از شادى پا نهادهاند و آمدهاند تا پيرامون عبايى روشن بگويند: «چقدر صداى نفسهاى خورشيد گرم است!»
در دلهاى آنان، غم هجران اختر يازدهم ـ بىدرنگ ـ با لحظههاى شريف شادى، پر شده است.
سرودههاى تمجيد هم از راه مىرسند تا نقلپاش ادامه مجلس آنان باشند.
مهدى(عج) آمده است
امروز هيچ تابندگى به راهْنمايى حجت آخر خدا نمىرسد.
امروز، انسان شادان و تشنه، جرعهنوش فضيلت است و از شوقى كه در جان آدميان گام برداشته، سبزترين عيد برپا شده است.
اين محفل هم دستكمى از مجلس سرور فرشتگان ندارد. امروز براى پرندهها نيز سرشار از رهايى پيش روست. كودكى مصمم آمده است تا هرچه واقعههاى بزرگ را تفسير كند. آمده است تا نسلها، از شمايلِ حقيقت پرتو بگيرند.
موسم ترديد نيست كه نقشههاى كذاب بگيرد. امروز از اين نور، دستهاى سياه دروغينى كه در جستوجوى جاه و مترصد كسب مقام بودهاند، در كنجى خزيدهاند. مهدى(عج) آمده است.
واپسين ذخيره خداوند
فاطره ذبيحزاده
زمان، در آستانه تحول شگرفى ايستاده است. ديروز، ستارهاى پرفروغ از آسمان دنيا فرو افتاد و سينه زمين، تنها پس از 28 سال، از طنين قلب تپنده ولايتش تهى شد.
اين بار هم اهل زمين، در آزمون آسمانى پروردگار، سرافكنده ماندند و چشمه فيض و رحمت الهى را با دستان ستم و ناسپاسى خويش، خشكاندند، اما خدا هرگز از هدايت بندگان خود دريغ نمىورزد. لطف و بندهنوازىاش، مانع از آن است كه زمين از وجود پربركت حجت خدا خالى بماند، پس آخرين منجى خويش را در پس پرده غيبت، برايشان ذخيره مىسازد تا به بركت حضور امامى ديگر در عالم، باران الطاف خداوند، بر اهل زمين ببارد.
اينك مقدر شد كه كودك خردسالى، در پنجمين بهار زندگىاش، با چشمان پر اشك، ولى پراميد، پدر را وداع گويد و بار امانت الهى را بر دوش گيرد؛ موعودى كه واپسين ذخيره خداوند در زمين است و دير نيست كه براى گستردن رداى سبز عدالت بر سر جهان، قيام كند.
موعود همه
اميد به طلوع حكومتِ عدالتگستر مهدى(عج)، همچون دانهاى است كه از ازل در فطرت پاك بشر، پراكنده شده است.
اين، آرزوى همه جانهاى جوياى حق است كه كسى بيايد و رحمت را به عدالت، ميان قطرههاى باران تقسيم كند؛ كسى كه ميان مردمان به انصاف داورى خواهد كرد. با آمدنش، شادى در آسمان پراكنده مىشود و زمين از سر شوق، دستان پر از نعمت خويش را به دامان پر مهر او سرازير مىكند.
سعادت، از يمن حكومت خدايىاش، جهانى خواهد شد و آنگونه كه پروردگار در زبور و تورات هم وعده داده است، بندگان صالح، وارثان زمين خواهند شد. «پس كمرهاى خود را ببنديد و چراغهاى خود را افروخته داريد. مانند كسانى باشيد كه در انتظار آقاى خود نشستهاند تا هر وقت بيايد و در بكوبد، بىدرنگ در به رويش باز كنيد».
امان اهل زمين
آب، گرچه در دل زمين پنهان باشد، مايه بركت و رحمت است.
آب پنهان به مدد تلاش و رنج به دست مىآيد و در كام انسان تشنه، شيرينتر مىنمايد.
امام عليهالسلام ، به مثابه آبى است كه مردم از بركت حضورش بهره مىبرند و خود بىخبرند.
چه گناهانى كه از بركت وجود او، از صفحه قلبها زدوده مىشود و چه دشوارىها كه با توسل به او، از ميان مىرود و چه نعمتها كه با دعاى خير او، نصيب بندگان خدا مىشود؛ مگر نه اينكه امام، مايه امان اهل زمين است؛ آنچنان كه ستارگان، مايه امان اهل آسمانند؟!
زمزمههاى خوش ظهور
امروز، روز جهانى عشق است؛ روز جهانى شمشادهاى جوان، روز جهانى لبخندهاى از سر شادى، روز جهانى آرمانهاى به اجابت رسيده... .
حالا هميشه، همه چيز سپيد است، همه چيز خالص است. مىشود نفس عميقى كشيد و به حكومت جهانى و تازه تاسيس مهدى(عج)، اميدوار و سرخوش بود.
آقا كه باشد...
آقا كه باشد، حتى خارهاى باغ هم با رهگذران مهربانند.
آقا كه باشد، باران هميشه هست. خورشيد، تن هيچ نازكى را پژمرده نمىكند و نمىسوزاند.
ديگر كسى، ترسى از دزدهاى نيمهشب و كلاغهاى سياه سر آنتنها ندارد. شومى و دلهرهآورى، از اخبار جهان پاك مىشود و بدطينتى و بدخواهى، از قاموس الفاظ آدميان، بيرون مىرود.
آقا كه باشد، «زندگى» به زندگى ما برمىگردد و همه جعفر كذابها، از شهر و ديار ما فرارى مىشوند.
مولاى آخرين!
راست گفته بودى كه از حال هيچ كدام ما غافل نيستى. راست گفته بودى كه مىآيى و از ميان آن همه جادههاى متقاطع، دستان ما را مىگيرى و خط مستقيم را نشانمان مىدهى.
ما تازه حالا مىفهميم همه ايامى كه فكر مىكرديم شاديم و سرحاليم، فقط خيال بوده است. خوشى و شادى حقيقى را تا امروز حس نكرده بوديم و نچشيده بوديم.
اينك تو آمدهاى؛ با پرچم سبز ولايت... و ما وضو مىگيريم تا نماز عشق را با تو اقامه كنيم «وَ نَحْنُ نَقُولُ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ...».
اينك اين دوازدهمين آفتاب!
حسين اميرى
يازده چراغ آفتاب نما، يازده تلألؤ شبفروز، يازده نور بىسايه، از آسمان محمد صلىاللهعليهوآله دميد، ولى پراكندگى جانهاى امت و دشمنى دشمنان، به سنگ كينش شكست.
يازده بار حميت بشر امتحان شد و يازده نمره سرخ مردودى و يازده امام شهيد ماند و داغ ننگ بر جبين زمان. اينك اين دوازدهمين ستاره از چشمها پنهان است. شايد تفرقه در جان امت، به اتفاق گرايد؛ شايد زمان به اندازه حرمت نگاه موعود، تطهير يابد؛ شايد فراقش، عبرت تاريخ گردد.
اينك اين امام غائب، در تقدير آرزوهاى زمين نهان مىماند تا زمانى كه دلها يكدل شود؛ تا زمانى كه چشمها را براى ديدنش آب زنيم.
زمين از حجت خالى نمىماند
وقتى امامى مىرود، امت سرگردان و پريشان، جان آشفته به درگاه برگزيده و جانشينش مىكشاند و دل به هواى كوى او مىدهد.
وقتى امامى مىرود، زخم هجران، دل مستمند شيعه را نگاه جانشينش التيام مىدهد. اينك چه شده؟ آيا بعد از ماه يازدهم، آسمان شيعه تاريك خواهد ماند؟! آيا تقدير شيعه، بىامامى است؟! اين سؤالى بود كه در جان انبوه جمعيت، آتش افكنده بود. ناگهان نورى و بوى ياسى آشنا، در ميان جمع پيچيد. كوچههاى دل قوم، انگار عمرى آب و جارو شده بود، براى قدوم اين مسافر!
ناگهان، نورى در هيئت كودكى به قامتْ خرد و به قيمت بىكران، ظاهر شد.
صدايى دلنشين گفت: «چه كسى بر امام نماز مىگزارَد جز امام؟!»
گل نرگس، نماز گزارد؛ پس چهار تكبير گفت به غفلت و قدرنشناسى بشر؛ چهار تكبير گفت به خواب مردمان. خواست كه پردهنشينى اراده كند آن نگار تا پردهها از چشم بشر فرو افتد و حجابها از باور مردمان كنار رود؛ تا دوباره بيايد آن ماه هميشه.
به انتظار خواهيم نشست
شيما اصغرى
و امامت از آنجا آغاز شد كه حجت خدا بر نسل آدم تمام شد.
و امامت آن حضرت پنهانى بود تا آشكار كند هر آنچه مردمان از بدى پنهان مىكنند.
و پنهان كند گوهرى را كه اگر به دست خلق مىافتاد، خيانتشان را آشكار مىكردند.
او امام زمان شد
و آغاز هدايتش، آغاز هدايت در تمام زمانهاست.
او امام عصر است و عصر امامتش هنوز، در قلب هيچ منتظرى غروب نكرده است.
تقويم هم هنوز پر از عصرهاى نيامده است و پر از جمعههايى كه با ذكر «اللهم صل على محمد و آل محمد» به پايان مىرسند و با ذكر «وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» دوباره تكرار مىشوند!
تا آن جمعه كه نويد آمدنش را دادند، باز هم سر بر سجاده عشق، با ذكر «يا مهدى» به انتظار خواهيم نشست... .
الحمد لله الذي جعل كمال دينه و تمام نعمته بولاية أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام