كاش خوبى‏ها را براى همه بخواهم

ميثم امانى

بار خدايا! به من بياموز كه دعا كنم، اما نه تنها براى خودم، كه براى همه.

بار خدايا! به من بياموز كه چگونه از پيله تنهايى‏ام بيرون بيايم و سرنوشت مشترك هم‏نوعانم را يك‏پارچه و بسته به هم ببينم؛ به من بياموز كه شفاى درد را، رفع فقر را و حل مشكلات را براى همه بشر بخواهم و همچون پيامبرت كه «رحمة للعالمين» بود، همه خوبى‏ها را براى همه آدم‏ها بطلبم.

به من برادرى بياموز

بار خدايا! به من بياموز كه چگونه همدل باشم با ديگران، به گونه‏اى كه برادرى‏ام با آنان را هيچ‏گونه اختلاف و تفرقه‏اى مخدوش نكند.

بار خدايا! برادران رفته‏ام را بيامرز و برادران مانده‏ام را توفيق ده و مگذار حتى اندكى شائبه دوست نداشتن در من نسبت به برادرانم رخ بنمايد.

بار خدايا! از من خواستى دست در دست برادران خويش، به ريسمان تو چنگ بزنم و از هر چه رنگ جدايى دارد، بپرهيزم؛ اينك به من بياموز كه چگونه بر پيمان برادرى خويش استوار بمانم؛ به من بياموز كه چگونه پيام برادرى‏ام را به گوش مشتاقان آيه‏هاى روشنى‏ات برسانم؛ به من بياموز كه راه‏هاى غلبه بر تفرقه‏افكنى شياطين را بدانم و بتوانم همچون پيامبرت كه مصلح حقيقى بود، در اصلاح تاروپودهاى پاره شده پيوند برادران خويش بكوشم.

نيت ما را پاك كن!

بار خدايا! خيابان‏ها پر از شكايت‏اند و كوچه‏ها پر از حكايت دردها و مسئله‏ها؛ از من كه آدم زمينى‏ام چه ساخته است، جز آرزوى صلاح و قدمى به صدق ـ اگر بتوانم بردارم.

بار خدايا! به من بياموز چگونه قلب خويش را مالامال از عشق به اصلاح امور بندگانت بسازم و اگر در دستم خيرى نيست، در دلم نيت شرى نباشد.

به من بياموز كه چگونه از نيت‏هاى خير، به كارهاى خير پل بزنم!

بار خدايا! تو، «خوب خواستن» را بر كتيبه فطرت همه ما نگاشته‏اى؛ خودت به ما بياموز كه چگونه در تشخيص خوبى‏ها به خطا نرويم و خير را با شر اشتباه نگيريم.

تو مزه خوب بودن را به ذائقه همه ما چشانده‏اى؛ خودت به ما بياموز كه چگونه شيرينى «خوب بودن» را به ياد بسپاريم و نگذاريم تلخى «بد بودن» در ذهن و ضميرمان نفوذ كند.

اى پناه‏گاه ما

محبوبه زارع

آن را كه تو به خويش نزديك سازى، امنيت يافته است.

پس اى راهنماى پناه‏بخش! در اين فراز و نشيب‏هاى ناهموار عمر، جز تو به كه اميد بنديم و به كدام وسعت مهربان، غير از جوار رحمت تو دل خوش داريم؟!

نجاتمان بده

الها! هركس كه تو ياورش باشى، بى‏توجهى ديگران براى او ضررى نخواهد داشت. هركس كه تو عطابخشش شوى، تنگ‏چشمى مردمان، چيزى از او كم نخواهد كرد.

آن كس كه هدايتش را تو بر عهده بگيرى، فريب گمراهان، پايش را نخواهد لرزاند؛ پس اى ياورِ عطابخشِ هادى! ما را هم در شمار آن سعادتمندان نجات‏يافته قرار ده.

ما ناسپاسيم

شب را آفريدى تا در آن از رنج و زحمات كار بياساييم. شب را پوششى قرار دادى تا در آن به خواب راحت، قرار يابيم. روز را قرار دادى تا در روشنايى‏اش به جست‏وجوى روزى بپردازيم. همه چيز را براى سعادت و آرامش ما در نظر گرفته‏اى، اما وقتى خوب مى‏انديشم، پاسخ ما به همه خوبى‏هايت جز غفلت نبوده است.

كاش كه اين فاصله را كم كنيم

خود را در پنجه قدرت تو دريافته‏ايم. همه از آن توييم و در قلمرو فرمانروايى تو. خواست و اراده خداوندى‏ات بر تمام لحظات ما سيطره دارد؛ پس مگذار آنى از تو فاصله بگيريم. تنها همين فاصله‏هاست كه شيطان را جسور مى‏كند.

معبودا! ما را در بندگى خودت يارى كن كه اين، منتهاى آرزوى عاشقان است.

يا رب، سببى ساز!

رزيتا نعمتى

الهى!

حس امنيتى كه در اتكا به تو داشتم، به واسطه گناهانم، مبدّل به هراس گشته؛ به مدد لطف خود طعم بخشش را به جانم بچشان.

من در غربتكده جهان بى‏تو، مسافرى گم كرده راهم؛ طريقم را بنما و رفيقم باش!

الهى، ميان ما و مؤمنان ناشناست، انس و الفتى برقرار كن تا دوستان و هم‏نشينان خود را هم از آنان برگزينيم و به مدد سلوك و مهر آنها، آيينه‏اى براى كردار و عادات ناپسند خود بيابيم!

تنها تويى كه در اين جهان، پشت خانه‏هاى در بسته و ديوارهاى حايل را مى‏بينى؛ يا رب، سببى ساز تا خدعه نيرنگ‏بازان، در مسير خامى فرزندانمان قرار نگيرد و رنگ و لعاب ابليس كه اسباب گناه‏كارى نفسشان را مزين مى‏كند، چشم‏هاى جوانشان را نفريبد، تا عزّت مؤمنان را دريابند و در سايه‏سار حقيقت گام بردارند!

چيست آن دل كه ندارد شرف قرب و حضور؟

بار الها! جهان، بازيچه‏اى است كه شوق دسته‏جمعى هم‏بازيان‏مان، ما را به غفلت از تو وامى‏دارد، ولى تلنگر هر مصيبت، زبان دعايمان را مى‏گشايد و متنبه مى‏شويم.

افسوس، چه سركشانه در نعمت آرامش تو، دوباره دست‏هاى خواهش خود را فراموش مى‏كنيم!

پروردگار من! درازى عمرم را اسباب سنگينى كوله‏بار گناهم مكن و كوتاهى عمرم را چون زارعان مزرعه سوخته، بى‏بهره از برداشتى سودمند مگردان. صاحب اختيارى بنده‏ات، آنجا كه در غفلت بگذرد، صاحب اختيارى شيطان است؛ حال آنكه قلم در دست كاتبان نكته‏سنج تو، بر دانه خردلى از اعمالم بى‏مدد تو، خط نخواهد كشيد.

«مُلك هستى به مَثَل جز قد و بالاى تو نيست همه زيباست كه جز پرتو سيماى تو نيست
چيست آن دل كه ندارد شرف قرب و حضور چيست آن ديده كه شيداى تماشاى تو نيست»

بى‏منت‏ترين بخشنده

شكستن توبه‏ام نه از سر نافرمانى تو، كه از نادانى من است. آنان كه با چشم بصيرت، حقيقت را ديده‏اند، مى‏دانند كه لبه پرتگاه، جايگاه آرميدن نيست و عقرب دنيا، هر آن‏گاه كه باشد، اقتضاى طبيعت خود را به انسان مى‏نماياند. پروردگار من! غرورم، از نشناختن خود و نااميدى‏ام از نشناختن توست.

از تو حد اعتدال امورم را مى‏طلبم كه افراط و تفريط در احوال نفس، هر دو خروج از صراط مستقيم است. الهى! گره‏گشايى امورمان را به دست منّت‏گذاران مسپار و بگذار عزت نفس ما در پناه دستان گره‏گشاى تو، مصون باشد. آن هنگام كه بى‏هيچ افشاى رازى، عيوب نهانمان را بر ديدگان خلايق مى‏پوشانى و زمزمه آبرومندى‏مان را سبب مى‏شوى، همانا اقرار مى‏كنيم كه تو بى‏منّت‏ترين بخشنده‏اى.

يا ستار العيوب

سودابه مهيجى

همه رفتنى‏اند؛ تنها تويى كه براى من باقى مى‏مانى.

تو، آن گنجينه بى‏همتايى كه با آن غنى‏ترينم و بى آن تهى‏دست‏ترين.

آه، همه هستى من! سوگند به بلند بالايى درگاه تو و فرمانروايى‏ات، هرگز از اشتياق آغوش مهر تو، حتى به قدر لحظه‏اى تهى نبوده‏ام.

سجاده‏هايى كه در همه سو گسترده‏ام، التماس بى‏پرده‏اى است براى رسيدن به هر آنچه نيكوترين است و آغشته به رنگ و بوى تو.

اگر از شرم گناهان فراوان خويش هنوز خاكستر نشده‏ام، از آن نيست كه تو را داننده همه اسرار نمى‏دانم؛ تنها از آن‏روست كه درياى لطف تو را با انگشتانه روح حقير خويش چشيده‏ام و مى‏دانم تو پيش از آنكه علام الغيوب باشى، ستار العيوبى.

همه سرمايه‏ام، همين اميد من است

خدايا! مگذار كه ابليس خيانت‏كار، با وسوسه‏هاى سياهش، مرا از تو و دستان قادرت مأيوس كند. مگذار كه از چكاد اميد، به قعر دره‏هاى يأس فرو بيفتم و نابود شوم.

من جز به تو، جز به وعده‏هاى مهرانگيزت دل‏خوش نبوده و نيستم و تنها سرمايه هستى‏ام همين اميد ديرينى است كه در من ريشه دوانده است. آه اگر اين درخت بارور در من به خزان بى‏برگ گرفتار شود، ديگر هرگز نفس‏هايم ادامه نخواهند داشت.

در جست‏وجوى تو

خدايا! براى تو و براى هر آنچه به رنگ توست، شب و روز، بى‏قرارم و در جست‏وجو. من، تو را مى‏خواهم. در تك‏تك جلوه‏هاى رنگارنگ هستى در پى توام.

خدايا! هرگز از تو به غير تو راضى نمى‏شوم. همه چيز را با تو مى‏خواهم و تو را به خاطر همه خوبى‏ها كه در تواَند.

خدايا! از آن گنجينه بى‏پايان كه نزد توست و جز نيكويى و نيكى نيست، به من عطا كن. اين صداى ملتمس كسى است كه به عنايت تو، سخت نيازمند است.

دل‏شكستگى

فاطمه‏سادات احمدى ميانكوهى

الهى! بال و پر اشتياقم به آتش گناهان بسيار، سوخته؛ پاهاى طاعتم، در اتفاق لغزش به قعر درّه‏هاى عصيان و نافرمانى، شكسته؛ سراب‏هاى هوس، چشمان عقلم را در برهوت دنيازدگى بسته؛ سرمايه همتم را افعى غفلت ربوده؛ فضاى مِه‏آلود اندوه، چنان كلبه وجودم را فرا گرفته كه حتى طراوت يك شكوفه لبخند، برايم باقى نمانده است.

الهى! سرم به سنگ تنهايى و دلم از غصه بى‏كسى شكسته، اما هنوز اين نور مهر توست كه به اجزاى دل شكسته‏ام، اميد بخشيده است؛ اميد راه يافتن به درگاه عفو تو، اى خداى بخشنده!

اى كسى كه مى‏خرى اشك بنده‏اى را كه دلش شكسته!

نسيم نوازش

الهى! در كنج تنهايى كه از هر سو به بيراهه مى‏رسيد، اين تو بودى كه از راه هدايت، به فريادم رسيدى. هر زمان كه دلم لرزيد، نسيم نوازش تو، دست آرامش بر سرم كشيد. در طوفان بلاها و كشاكش حوادث، فرشته نجات تو، در آغوشم كشيد. هر لحظه كه طاقتم بريد، از آسمان كرم تو، هديه صبر جميل برايم باريد. هر وقت روحم به هواى تو پر كشيد، عطر محبت تو از هر سو به مشام جانم رسيد.

الهى! پس چرا آن روز در آفتاب عافيت، چشمم تو را نديد؛ چرا پايم دوباره لغزيد؟

الهى! «لا اله الاّ انت؛ سبحانك انى كنت مِنَ الظالمين».

نام‏هاى زيباى تو

سيد محمدصادق ميرقيصرى

يا مَن لا يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَن سَمْع! پژواك هزاران صدا را مى‏شنوى كه تو را مى‏خوانند؛ انعكاس يكى از آنها، صداى زخم‏خورده من است. چون مى‏دانم مرهم اين زخم مى‏شوى، صدايت مى‏كنم.

يا مَن لا يَمْنَعُهُ فِعْلٌ عَن فِعْل! امور مخلوقاتت را آنقدر خوب اداره مى‏كنى كه من هم همه كارهايم را به تو مى‏سپارم: أُفَوِّضُ اَمْرِى اِلَى اللّه‏.

يا حليما لا يَعْجَل! بردبارى تو را هنگامى درك كردم كه در برابر عقوبت گناهانم هيچ‏گاه عجله نكردى و صبر نمودى تا توبه كنم... تو را سپاس.

يا جوادا لا يُبْخَل! جود تو آن زمان برايم نمايان شد كه مرا از وجود خودت آفريدى: نَفَخْتُ فيه مِن روحى.

يا وَهّابا لا يَمَلُّ! نمى‏دانم، شايد چون در بخشندگى خستگى‏ناپذيرى اين همه گناه مى‏كنم؟!

يا مُذَكِّر! اشتباهاتم را هميشه به يادم آور تا به خاطر اندك اعمال نيكم، مغرور نشوم.

يا عظيما لا يُوصَف! چون مى‏دانم در عظمت، وصف‏ناپذيرى، در برابرت سر خم مى‏كنم.

يا كبيرا لا يَصْغُر! در پيشگاهت سجده مى‏كنم؛ زيرا هميشه بزرگى.

يا مُحَذِّر! مرا از تمام بدى‏ها بر حذر دار.

يا مَغَيّر! از اصل فطرتم كه پاكى است، تغيير كردم. تغيير ديگرى در من ايجاد كن تا باز هم به جايگاه اصلى‏ام باز گردم.

يا مُطْعِم! بهترين و پاك‏ترين طعام را روزى‏ام نما و مگذار لقمه حرام در زندگى‏ام جايى پيدا كند.

يا مُنْعِم! چه نعمتى بالاتر از سلامتى؛ آن را هيچ‏گاه از ما مگير.

يا واسِعَ المَغْفِرَه! وسعت مغفرتت را بر پهناى سياهى گناهانم بگستران تا سفيدى عبوديت را در وجودم لمس كنم.

يا مُرَغِّب! رغبت مرا به درگاهت بيشتر و بيشتر كن تا در كنار تو آرام گيرم.

به تو محتاجم

فاطمه سليمان‏پور

خدايا! من آنم كه عصيان در وجودم ريشه دوانده است و جهل و بى‏خبرى، تاروپودم را از هم گسيخته. آنقدر دل‏گيرم كه عطش كويرى‏ام را هيچ بارانى نمى‏نشاند. در برهوت سرگردانى‏ام، به روزهايى مى‏نگرم كه در آن جز سياهى و تاريكى نقش نبسته است؛

به روزهايى كه تو را فراموش كرده‏ام و حلقه‏هاى اسارت كفر و نيرنگ را به گردن آويخته‏ام.

اكنون جز شرمسارى برايم باقى نمانده است.

در عجز و ناتوانى‏ام همين بس كه در بود و نبودم به تو محتاجم.

به بخشايشت چنگ مى‏زنم؛ با چشم‏انداز اميدى كه تو به رويم گشوده‏اى.

گام‏هايم را شتابان به سوى رحمت تو مى‏كشانم.

اين بار شانه‏هايم را از غبار دورى‏ات تكانده‏ام و در سينه‏ام گلستانى را گنجانده‏ام كه عطر نيايش تو را در رگ‏هايم مى‏پراكند.

روبه‏رويم آينه‏اى گرفته‏ام تا تو را بيابم و تو خلاصه شده‏اى در همه اركانم، در همه ديدن‏ها و شنيدن‏ها... .

خداوندا! مرا به خود بخوان تا تو را بخوانم و پناهم ده كه گمراهى، نفس سركشم را به دوزخ خشمت نكشاند.

مرا به شعله‏هاى عشق پيوند بزن!

معصومه داوودآبادى

در حضور زلال خداوندى‏ات مى‏ايستم. اكنون، بارانى در وجودم باريدن گرفته است كه ريشه‏هاى هيچ درختى به تجربه‏اش تن نداده است.

با تو، تهى مى‏شوم از هرچه ابر و گلوى فشرده بغضم را به سلطنت آفتاب ابدى‏ات وا مى‏گذارم. اى آن‏كه ذكرت، خانه‏ام را ايمن مى‏كند و روزهايم را آرام! مرا كه فاصله‏ها، خاكسترى‏ام كرده‏اند، به شعله‏هاى سرخ عشقت پيوند بزن.

مؤذن

اين صداى يگانگى توست كه آسمان را مى‏شكافد و طنينش، كائنات را بيدار مى‏كند.

برمى‏خيزم و نامت را به بلندا مى‏خوانم. الله‏اكبر كه بزرگى‏ات را پرندگان بر سر شاخه‏هاى صبح، تسبيح مى‏گويند و خورشيد، روشناى عظيمت را بر شانه‏هاى ظهر، مؤذن مى‏شود.

اين پنجره‏ها هر شب، ستاره‏باران ياد تواند؛ آن‏گاه كه عابران مؤمن زمين بر جاده‏هاى نيايش، از تو مى‏خوانند.

همه چيز را از تو آموختم؛ حتى نماز را

محمدعلى كعبى

دعوتِ كريمت، اندامم را در سايه نورانى خود مى‏گيرد و از ذهن تفتيده‏ام باران مى‏رويد، آن‏گاه كه مى‏خوانم: «وَأَنِ اعْبُدُونِى هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ».

پس مى‏آيم و سرزمين چشم‏هايم چراغانى است.

مى‏شناسم آن كردار عارفانه را كه مى‏پسندى و آن نجواى عاشقانه را كه مسرورمان مى‏كند.

بزرگِ صميمى! چه خوب شد كه نماز را به من آموختى؛ وگرنه چه سردرگم بودم با انبوهِ خواسته‏ها و كلماتى كه چينششان در قدرتم نبود و گفته‏هايى كه فرصت را از هم مى‏ربودند!

راستى! اگر نماز نبود، با زبان الكنم چه مى‏كردم و حرف‏هاى نگفته‏اى را كه دمادم از فطرتم مى‏جوشد، به كدامين سو مى‏بردم؟!

چقدر كوچكم در مقابل بزرگى كه حتى پسنديده سخن گفتن با او را از او آموخته‏ام. هميشه حسى با من است كه بيانش، تمام ذرات وجودم را در آرامشى غريب فرو مى‏برد.

پس «اللّه‏ اكبر» مى‏گويم و آن تعلقِ ظريف را كه با خود دارم، به زبان مى‏آورم؛ «بِسْمِ اللّه‏ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ...»

سرگردان نخواهم بود

مى‏ايستم و پشت سرم خالى مى‏شود.

زمين، پشت گام‏هاى استوار بر سجاده‏ام، همه چيز را در خود مى‏بلعد؛ پوچ‏ها و دروغ‏ها، سامرى‏ها و گوساله‏هاى طلايى... و تمام طاغوت‏ها.

بر فراز اين همه خرابى، اين روح دلتنگ چه شادمانه به پرواز درآمده است!

چه سرمستانه مى‏خواند؛ «كُلُّ شَيْى‏ءٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهَ.»

عمرى در راه بى‏نيازى، در وابستگى‏ها غرق شده‏ام و حالا اين وابستگى نجات‏بخش، چونان شاخه‏اى سبز، بى‏نيازم مى‏كند؛ مگر نه اينكه مى‏خوانم: «إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعينَ.»

مى‏ايستم و پشت سرم خالى مى‏شود.

بگذار پشت سرم خالى شود از هر چه غير اوست؛

از هر چه شكستنى است، از هر چه قدرت محدودى دارد.

مى‏دانم كه وزن نيازهايم را هيچ محدودى تحمل نمى‏كند.

سرگردان نخواهم بود؛ اين بار هم روحم را به آرامشى عميق خواهم برد؛

آن‏گاه كه دعوت كريمش، اندامم را در پرتو نورانى خود مى‏گيرد.

مهمانى

بهزاد پودات

بغض چشم‏هايت را بشكن!

وقتى به نماز مى‏ايستى، بغض چشم‏هايت را بشكن؛ آن‏گاه نمازت سكويى مى‏شود براى پرواز.

وقتى بغض چشم‏هايت شكسته مى‏شود، مى‏توانى آنچه را كه نمى‏ديدى، ببينى.

خانه دلت را آب و جارو كن تا بتوانى فرشته‏ها را به مهمانى دعوت كنى.

به آفتاب رو كن

با تكبيرة‏الإحرام نمازت، همه چيز را پشت سر بگذار و به آفتاب رو كن تا طرح وجودت روشن شود؛ آن‏گاه، در صحن چشم‏هايت فرشته‏ها معتكف مى‏شوند و تو را پا به پاى خودشان، تا عرش مى‏برند.

نماز، وقت خصوصى ملاقات با خداست

خيلى دنبال نشانى‏ات گشتم تا پيدايت كردم. نه! تو گم نشده بودى، من گم شده بودم. نشانى‏ات را سال‏ها پيش گم كرده بودم. من دستم را از دست تو بيرون آوردم و گم شدم. حالا تو را در لحظه‏هاى عرفانى نماز يافته‏ام. نماز، وقت خصوصى ملاقات با توست و من آمده‏ام تا سفره دلم را برايت پهن كنم.

پنجره دلت را به سمت ملكوت باز كن

رو به آفتاب بايست تا گرم شوى، تا طرح وجودت روشن شود، تا از ضريح تاريك چشم‏هايت، نور بريزد.

سيراب كن كوير تشنه دلت را با باران نور. پنجره دلت را به سمت ملكوت باز كن تا از هواى خدا سرشار شوى. ملكوت را به زمين بياور. تو مى‏توانى آسمان شوى؛ اگر رو به آفتاب بايستى.

صدايت را در هوا منتشر كن

اللّه‏ اكبر... و اين آغاز راهى است بسيار طولانى؛ آن‏گاه مى‏توانى تا مقصد را بى‏وقفه بروى كه مجنون باشى و رفيق نيمه‏راه نشوى و خسته نگردى.

بايد بوزى مثل باد، جارى شوى مثل رود و به دريا بپيوندى؛ با سرعت و بدون درنگ.

بايد خورشيد شوى و نور بپاشى تا تاريكى‏ها را روشن كنى.

طنين اللّه‏اكبرت در باد مى‏پيچد و به گوش آسمان مى‏رسد.

صدايت در هوا منتشر مى‏شود و فرشته‏ها را به وجد مى‏آورد. پس صدايت را رها كن تا باد، صدايت را منتشر كند.

همه با هم

محمدكاظم بدرالدين

انقلاب كه از راه رسيد، «وحدت»، سرود ملى و مذهبى ما شد و به احترامش، پرچم‏هاى ديگر برخاستند.

انقلاب سرافراز ما از راه رسيد و با «انفجارى از نور» در دل و پرچم يكرنگى در دست، بر بام دنيا ايستاد.

اندكى بعد، پرتوهاى اين اهتزاز روشن به همه پديده‏ها رسيد و هر گوشه از جهان، اعتراف كرد كه لباس زيباى يك‏پارچگى، تنها برازنده قامت رعناى ميهن ماست.

اكنون پس از سال‏ها، طراوت بكر اين جغرافيا، خودْ حكايتى ديگر است؛ حكايتى جاويد كه در سطور نخست آن چنين مى‏درخشد: درخت انقلاب ريشه در احاديث هم‏بستگى دارد.

آى تفرقه‏افكنان نااميد! بندبند وجودتان از هم گسيخته باد كه ما هنوز زير سايه مهرگستر اسلام، با هم نشسته‏ايم و به قلب‏هاى هم اعتماد داريم.

بدانيد كه هيچ تصوير زيبايى با اين دقيقه‏هاى خوش‏مشرب، برابرى نمى‏كند. لحظات همدلى، فراتر از همه منظره‏هاى دنياست.

بدانيد كه عشق، در خون ماست؛ چون همه با هم هستيم.

همخوانى سرود پيوند

رد بوسه‏هاى اشراقى عطوفت را كه بگيرى، به بوى اذان و ميوه فرخنده وحدت مى‏رسى. اگر پى‏گير قضيه «با هم بودن» باشى، به زودى در محضر حنجره پاك اسلام شرف‏ياب مى‏شوى و چنين مى‏شنوى كه: «يدالله مع الجماعه؛ دست خدا با جماعت است».

كاوش در منابع غنى اسلام، حتما به تو خواهد گفت كه زيربناى هر پيشرفت، همخوانى سرود مستحكم اتحاد است.

پس من به نيابت از دل‏هاى به هم پيوسته اعلام مى‏كنم: بياييد، اى لهجه‏هاى گوناگون عاشقى، اى گوش‏هاى متفاوت اشتياق! تا دير نشده، به نژاد برتر تقوا بپيونديد. بياييد و خود را در معرض نسيم «برادرى» قرار دهيد تا اقتدار، به شما هم برسد. بدانيد كه هم‏اكنون اتحاد، در ديگر جاها مشغول خنثى‏سازى بمب‏هاى تفرقه است.

بدانيد كه آفت‏ها و معايب بسيار است، اما همين كه كليد هم‏بستگى را دست بگيريد، از تك‏تك قفل‏ها، صداى گشوده شدن را خواهيد شنيد.

پيام‏هاى كوتاه

مهم نيست كه روزگار دست بدهد يا نه؛ مهم اين است كه اگر دست‏هاى ما با هم باشند، خود روزگار را مى‏سازند.

به بيهودگى دست آن تصويرگر بايد خنديد كه بخواهد ميان دل‏هاى به هم پيوسته ديوار بكشد!

چقدر جالب است كه تنهايى حتى يك دل‏سوز هم نداشته باشد روبه‏روى با هم بودنِ ما.

«ماه»، نقطه‏اى است كه همه پنجره دل‏ها، هر شب به آن خيره مى‏شوند؛ او سهمى عظيم در تولد اين اتفاق قشنگ و اتحاد روشن دارد.

اتحاد، سرمايه‏اى است كه حتى توهّم دستبرد به آن، رسوايى به بار مى‏آورد.

پرچم پيوند ما در اهتزاز؛ آرامشى براى خود و لرزه‏هاى هراس براى غير.

از باران بايد آموخت؛ قطراتش، دست به دست هم مى‏دهند براى پديدآورى بى‏نظيرترين تصوير يعنى رنگين‏كمان، تا چشم‏ها را شيفته كند.

از كوه‏ها بايد آموخت كه سلسله دل‏هاى متحدند و هر صبح، خورشيد خنده از ميان‏شان سر مى‏زند.

نه بيانيه، نه فرياد؛ سكوت دست‏هاى با هم، طومار بلند اعتراض است.

تاريخ، همه جا را گشت و سرانجام، كليد پيروزى را در دستان اتحاد يافت؛ نزد ميهن ما.

در كنار هم

فاطمه پهلوان على‏آقا

منادى وحدت، از بلنداى كوه نور، در بعثت جاودانه حرا، فرياد برآورد كه همه برابريد؛ سياه و سفيد، عرب و عجم، قريشى و هاشمى و فقير و غنى.

افسوس، چه شكنجه‏گاه‏هايى كه بنا شد تا قامت برافراشته عدالت را بشكند!

چه دارهايى كه آويخته شد تا سر پرصلابت اتحاد را از حلقه خويش بياويزد!

چه صفير گلوله‏هايى كه از اعماق تاريخ به پا خاست تا انسجام قلب‏هاى ما را نشانه رود!

مگر سميه‏ها و عمارها مرده باشند كه پايه نظام باشكوهى اين چنين، فرو پاشيده شود!

مگر سلمان‏هاى فارسى و ابوذرهاى عربى نباشند كه تخم تفرقه و نفاق در كوچه‏هاى اتحاد مسلمانان پاشيده شود!

مگر مى‏شود كه بصيرت دل‏هاى آگاه شيعه، كور بماند تا ظلمت توطئه‏هاى شوم طاغوت، چراغ روشن بناى ايمان و اتحاد را خاموش كند؟!

ما با هم برادريم

تو زاده آفتابى؛ از نسل زلال چشمه‏سارهاى ايمان، از نسل پابرهنگان تاريخ، از تبار سميه‏هاى در خون تپيده و عمارهاى شهيد.

تو برادر و خواهر دينى منى؛ برادر و خواهرى كه بهترين دين آسمانى، پيوند دينى‏شان را تلاوت كرده است؛ آن هم با حرمت ايمان و اعتقاد و عشق.

من و تو ما هستيم

بگذار آنها كه نمى‏توانند اتحاد ما را ببينند، در آتش خشم خويش بسوزند!

بگذار آنها كه آرزوى جدايى و نفاق ما را در سر مى‏پرورانند، با تباه شدن آرزوهاشان، به خاك ذلت گرفتار شوند!

بگذار آنها كه براى از هم گسستن زنجير اعتقاداتمان، پتك‏ها بر سندان مى‏كوبند، از هرم تلاش‏هاى بى‏ثمرشان، خاكستر شوند!

بگذار تا من و تو تا هميشه ما بمانيم.

مثل يك شعر سپيد، خنده بر لب

محمدكاظم بدرالدين

صبح، روى لحظه‏ها، سپيد مى‏بارد. شايد مثل يك شعر سپيد كه نگاهى موزون دارد. چشم پنجره‏ها هم مثل پديده‏هاى ديگر، با تراكم آيه‏هاى صبح، روشن مى‏شود و همه ما «با نفس‏هاى صبحى طربناك» بهارى مى‏شويم.

تمام نقاط جان، با يك شيرينى مليح به نام نور، پر مى‏شوند. «آى آمد صبح خنده بر لب».

عطر بادوام تحرك

تا خورشيد ـ اين فروزان‏ترين دل‏بستگى ـ چند خنده بيشتر راه نمانده است. كسى هست كه دلش نخواهد در بركه نور آب‏تنى كند؟!

پس اى جماعت به صبح رسيده، بياييد در صفاخانه اين مهربان و در شبستان اين مونس، تن از غبار بزداييم؛ بياييد به سوى عطر بادوام جوشش.

بياييد؛ كتاب زرين پگاه گشوده شده و صبح از همان لحظه‏هاى طلايى و با آن ديباچه تابان، هستى را سرزنده كرده است.

شعر آفتاب

صبح نيز يك چهره ماندگار است؛ در خور تقدير و ستايش.

از ديرباز و از قرن‏هاى مجهول، براى ما همين‏طور جلوه‏هاى شفاف گشاده‏رويى آورده است. مدام تأكيد دارد بر تصنيف خوش يكدلى‏ها و اتحاد و مهرورزى.

شده است آيا تا به حال قدر اين محصولات شيرين باغ صبح را بدانيم؟ درخت فيض‏افشان صبح، زبان شيواى گنجشك را منتشر مى‏كند و تصاوير بديع و شاعرانه را عرضه مى‏دارد.

شده است آيا به جايگاه حقيقى صبح چشم بدوزيم؛ جور ديگر بنگريم؟

دريا با صبح پيداست و همه حكايات بيدار، پاروزنان به سمت چشم‏هاى ما مى‏آيند. اين يك قاعده اصولى است كه هر كه مى‏خواهد پا در راه باران بگذارد و از لطافت‏هاى ممتد بهره‏مند شود، يك دور شعر آفتاب را بخواند.

اسمش را هر چه مى‏خواهى بگذار

چه بگويى صبح، چه بگويى فصل صداقت‏هاى باز؛

چه بگويى صبح، چه بگويى موسم رايحه‏هاى روشن؛

هرچه مى‏خواهى اسمش را بگذار، فرقى نمى‏كند. همين كه بيايد، اتاقت ميل به روشنى پيدا مى‏كند، پنجره‏ها مى‏تپند، پرده‏ها شفاف مى‏شوند.

تازه اگر شاعر باشى كه ديگر واژه‏هايت صيقل مى‏خورند و قصيده‏هايت يكى‏يكى، مى‏رسند.

صبح، در كارش تبحر دارد كه همه ساعات شهر را عاشق مى‏كند؛ كار كمى نيست.

صبح، همه دريچه‏ها را به خود معطوف مى‏كند و هيچ روزنه‏اى را در سپيد كردن، از قلم نمى‏اندازد. به هر جا سر مى‏زند و رخ مى‏نمايد. هر جا مى‏تابد تا يخ‏هاى اندوه آب شود.

شب را نگاه كن كه وقتى صبح مى‏آيد، مثل يك ساختمان فرو پاشيده شده است.

جنب‏وجوش روشن

محمدكاظم بدرالدين

به كورى دو چشم دشمن صبح

دوباره آفتابى شد تن صبح

دهان پنجره مى‏گويد از شوق:

سلام اى جنب‏وجوش روشن صبح!

تعاون در شهر

محمدكاظم بدرالدين

نظر كن: يكدلى، پيروزى محض

خوشا چون يكدلى، پيروزى محض

چه حسى در خيابان‏هاى صبح است:

تعاون، يكدلى، پيروزى محض!

باغبانان ميهن

محبوبه زارع

بين دانستن و باور همان قدر فاصله است كه ميان بذر و درخت.

باغبان‏ها مزرعه ميهن را از گزند ملخ‏هاى مهاجم نجات بخشيدند. نهال‏هاى خميده، قامت راست كردند و با پينه‏هاى دست باغبان، دوباره به بار نشستند.

بهار گسترش يافت و باران هديه شد. كم‏كم مزرعه در انبوه درختان بارور، رونق گرفت، اين‏ها را همه مى‏دانيم، اما چقدر باور كرده‏ايم؟

افسوس كه باور نكرده‏ايم!

كسى كه قصه مزرعه را باور كرده باشد، هر روز سراغ باغبان‏ها را خواهد گرفت. كداممان چنين كرده‏ايم؟!

چند نفر از ما چكمه‏هاى گلين باغبان را پوشيده و با شور شيدايى او، بارورى درختان را دغدغه حيات خود قرار داده است؟! چند مرد از ميان ما خون باغبان‏ها را بر تنه درختان پاس داشته و هر لحظه بر آن سلام فرستاده؟!... باور كنيم كه باور نكرده‏ايم؛ هر چند مى‏دانيم.

چقدر فراموشكاريم!

آسمان‏خراش‏ها، ما را از فرهنگ آسمانى شهدا باز داشته است. اين شهر سيمانى، بوى گل سنگرها را از يادمان برده. زنجيرهاى طلا، حرمت پلاك‏هاى معصوم شهدا را از ياد ما برده است... واى بر ما كه چه دور مى‏شويم و چه دير مى‏فهميم!

مجال، كوتاه است

ياران رفته، آنقدر از ما دور نيستند كه ما از آنان!

نبض حيات جامعه، نفس‏هاى آن سويى مردان شهادت است و تداوم ميهن بسته به دعاى خير ايشان.

هم‏سفران! نكند وقتى به خود آييم كه مجالى براى بيدارى نباشد!

اين شهر منجمد را تكانى دهيم و اين رخوت هزاره سومى را در هم شكنيم؛ آن‏سان كه ياران خدا، حيثيت مرگ را به بازى گرفتند و به ملكوت شهادت پيوستند. برخيزيم كه راه دراز است و فرصت كوتاه.

فرزندان كوه

معصومه داوودآبادى

ديروز بارانى بى‏وقفه شدى خاكريزهاى دفاع را و امروز، پهنه اين ديار را جنگل‏هاى سپيدار آكنده است.

هنوز طوفان‏هاى زمين، چفيه بر شانه از تو مى‏گويند كه ابهت‏شان را به دره‏هاى نيستى افكندى.

اى فرزند كوه! شانه‏هاى برادرى‏ات، تكيه‏گاهمان بود؛ وقتى شغالان بعثى، دشت‏هاى وطن را زوزه مى‏كشيدند.

با تو، افق‏هاى دور را لبريز ستاره ديديم و پيروزى روشنى را ايمان آورديم.

نامت معطر است

برخاستى و با هر قدمت، ديوارهاى سياهى فرو ريخت.

آمده بودى كه شكوه آفتابى‏مان، لگدمال گام‏هاى ابرها نشود.

به راه افتادى جاده‏هاى طولانى رزم را و طنين تكبيرت، ابعاد عشق را به ما آموخت.

پس از تو، پنجره‏ها غروب نمى‏شناسند و هر بامداد، خورشيد ظفر است كه بر افق‏هاى استقلال، سرورى مى‏كند.

ستايشت، ذكر هر روزه ماست كه چشمان عاشقت، كوچه‏هاى وطن را شكوهمند كرده است.

سياوش‏وار شعله‏هاى خطر را قدم زده‏اى تا مرزهاى سرزمينت را گام‏هاى بيگانه، آلوده نكند. اين روزهاى وطن را ايمان مشرقى‏ات، خورشيدباران كرده است.

رفته‏اى تا پنجره‏ها، سوى روشن‏ترين سرنوشت‏ها گشوده شوند.

نگاه كن چگونه الفباى شهيدت، ديوارهاى شهر را آذين بسته است! تو آن صاعقه‏اى كه حدود پوشالى ابرها را از هم مى‏شكافد.

نامت، دهان تاريخ را تا هميشه، معطر كرده است.

زندگى‏نامه گل‏ها

محمدكاظم بدرالدين

در نواحى ادراكى بديع به دنيا آمده بودند كه هر جا پا مى‏گذاشتند، سبد سبد كشف تازه مى‏روييد.

آنچنان ستاره از كلامشان مى‏چكيد كه كاروان‏هاى پرواز، بار مى‏بستند و مى‏خواندند: «هر كه دارد به سرش شور و نوا بسم اللّه‏».

چقدر خوش‏سليقه بودند كه از ميان اين همه نام، تنها عطر پرستوهاى مهاجر را برگزيدند!

... و زمين، بركت هميشه‏اش را مديون انتخاب آنان است.

وداع مرطوب تقويم

آنان بايد مى‏رفتند؛ با كوله‏پشتى‏ها و قطارها.

بايد مى‏رفتند؛ در هيئتى از احساس زلال، تا كتاب شاعرانه عشق را منتشر كنند.

ما ولى جا مانديم؛ با حسرتى كه روى تاقچه‏ها، پيش چشم است. قطارها، لهجه‏شان را تا چند فصل آن طرف‏تر از قرن‏ها برد و رفتند تا زنده‏تر از هر شعر قشنگ باشند.

اينك تقويم، به ديدار مزارهاى سرخ آمده است.

آرى، تا سنتى به اين سپيدى هست، هيچ گلزارى سال را با تنهايى به پايان نمى‏برد. شهيدان، گل‏هايى هستند كه حلقه‏هاى انس پنج‏شنبه‏ها، پيرامون عطر آنانند. تقويم سال كهنه مى‏شود و باز اين شهيد است كه زنده‏ترين نام است. تقويم، با برگ‏هاى پايانى خود، وداعى مرطوب دارد با تك‏تك نام‏هاى جاويد و باز ما مى‏مانيم با تقويمى جديد و چمدان سبز رسالت.

شعر گرم خون

اسير بغض پنهان بوده اين دل و رنجور از زمستان بوده اين دل
برايش شعر گرم خون بخوانيد كه عمرى با شهيدان بوده اين دل

در حسرت پرواز

چه سودى دارد اينجا غرق «بودن» نديدن عشق را اما سرودن
كجايى آسمان سرخ جبهه دلم لك زد براى پر گشودن

نترس صفورا

محمد يحيايى

نترس صفورا...

دزفول به اين صداها عادت كرده

اين بار ديوارهاى تصويرى را هم شكسته‏اند

چادر خاكى‏ات را بگذار برايت بتكانم

چيزى بگو صفورا

سرخى گونه‏هايت به كبودى مى‏زند

موهايت را شانه نكرده‏اى؟!

تمام راه را دويده‏ام

باورت مى‏شود؟

مرا بگو كه فكر مى‏كردم تو هم رفته‏اى

قرارمان كه يادت هست؟

راستى صفورا

چرا كسى ما را از زير آوار بيرون نمى‏آورد

چفيه و عطر و پلاك

فاطمه سليمان‏پور

باد، آسيمه‏سر از دشت خبر مى‏آورد داشت انگار كه بى‏واهمه سر مى‏آورد
چفيه و عطر و پلاكى كه به خون آغشته است همه خاطره‏ها را به نظر مى‏آورد
خاكريزى كه نشان از تو به باران دادَه است از دل خون شده‏اش لاله تر مى‏آورد
تا كه يك بوسه به زخمت بزند، چلچله‏اى داشت پيراهن از آغوش تو در مى‏آورد
مادرت بعد تو جاى عسل و شير و شكر بر سر سفره فقط خون جگر مى‏آورد
قامت سرو تو را هيچ خزان در پى نيست دست ننگين زمان هر چه تبر مى‏آورد
بعد از آن لحظه پرواز تو حتى خورشيد آرزو كرد كه اى كاش پسر مى‏آورد!

مركز جغرافياى حق‏جويى

محبوبه زارع

فلسطين، مركز جغرافياى حق‏جويى است؛ همسايه ديوار به ديوار شهادت.

هيچ‏يك از اهالى كوچه انتفاضه، براى خانه‏هاى سنگ و چوبى نمى‏جنگند.

هيچ‏يك از كودكان فلسطين، به خاطر چند متر زمين در خيابان‏هاى اشغال شده كشته نمى‏شوند. هيچ‏كدام از جوانان فلسطين، براى داشتن مزرعه‏هاى پدرى سنگر نمى‏سازند؛ پس حكايت چيز ديگرى است.

فلسطين ايستاده است

ساكنان كوچه انتفاضه، كودكان بى‏اسباب‏بازى و جوانان سنگرساز فلسطين؛... پير و جوان، مرد و زن همه و همه با الهام از شكوه آزادى كه بر بيت‏المقدس به تجلّى نشسته، دفاع از حريم حق را مى‏جويند و سينه به سينه ايستاده‏اند تا جولانگاه باطل را در هم شكنند؛ حتى به قيمت خون و نفس.

فلسطين ايستاده است و پيام ايستادگى را در گوش تاريخ، زنده داشته است.

زخمى سبز

فاطمه‏سادات احمدى ميانكوهى

زخم‏هايت هم سبز است. اصلاً از زخم‏هاى تو، طراوت سبزه مى‏رويد؛ سبزه جاودانگى، سبزه بودن، شدن و رسيدن.

سبزه مى‏رويد تا گل‏هاى سرخ سرزمينت، به شاخ و برگ سبز استقامت آراسته شوند؛ تا شكوفه‏هاى همدلى و وحدت، بيشتر بشكفند و ميوه شيرين پيروزى را ثمر دهند.

پس سبز بمان، اى زيتون مقاومت؛ اى زخمى سبز!

التهاب زخم‏هايت نشانه است

در التهاب زخم‏هايت، صبر مى‏جوشد؛ صبر، در برابر تلخى از دست دادن‏ها، صبر در مقابل غروب غم‏انگيز ستاره‏ها؛ صبر زير بار سنگين استقامت و جهاد؛ بايد صبر كنى و ملتهب بمانى.

غروب ستاره‏هايت، نشانه حضور ممتد فجر صادق است و مقدمه فرح‏بخش ديدار خورشيد.

پس از گذشت قضا، تقدير تو چقدر ديدنى است! آينده مقدر تو ستودنى است.

صبر كن؛ رنج التهاب زخم‏هاى امروزت، نشانه آسايش فردايى است آمدنى. بدان كه براى زخم‏هاى تو نيز مرهمى است.

اى سرزمين زخم، لباس عافيت آينده‏ات به رنگ زيتون‏هاى رسيده‏ات، سبز است و مثل آفتاب، درخشنده.