هجرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله از مكه به مدينه
هجرت
محبوبه زارع
پيمان دوم عقبه، زمينه هجرت پيامبر به يثرب را فراهم كرده است.
دين، جلو افتاده و رسول الله صلىاللهعليهوآله به دنبالش، قدم در وسيعترين مسير رسالت خويش گذاشته است.
به دهكده «قبا» مىرسد. آن سو در مكه، على عليهالسلام در نقطه بلندى ايستاده و فرياد برآورده: «هركس نزد محمد صلىاللهعليهوآله امانت و سپردهاى دارد؛ از من بگيرد».
و اين يعنى پيامبر به اين زودىها به مكه باز نخواهد گشت.
رنج و گنج
سيزده سال از بعثت گذشته. اگرچه آوازه اسلام و نداى وحى كه فطرت مردمان را مخاطب قرار داده بود، اهل مدينه را به دنبال رسول الله صلىاللهعليهوآله فرستاده، اما خوب مىدانند كه راه سختى را برگزيدهاند. گنج هرچه باارزشتر باشد، رنجش افزون خواهد شد. حال آنكه انصار مدينه، گرانبهاترين گنج هستى را طلب كردهاند.
برادرى
ياران صفه، اصحاب عاشقىاند كه دعوت اسلام را با همه هستى خويش لبيك گفتهاند. هجرت، ميلاد اعتقادى راسخ در حمايت از پيامبر است و در اين مجال، مهاجر و انصار، هر دو روزهاى تولد درون خويش را سپرى مىكنند. وقت آن است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، ميان دو بال اسلام، مهاجر مكه و انصار مدينه، عقد اخوت جارى كند. همه را با هم برادر كند و خود را با على عليهالسلام كه مثل هارون است نسبت به موسى عليهالسلام !
مبدأ تاريخ
هجرت، مرحله شكوفايى نهال دين در مزرعه تاريخ است. كدام دليل جاودانتر از اين مرحله براى انتخاب مبدأ تاريخ و كدام تاريخ، عميقتر از يگانگى دو قوم در حمايت از آيين خداوند در زمين؟! هجرت، نقطه عطف قرآن است؛ نقطه پيوند تنزيل و عمل، نقطه وحدت دلها با هم؛ وحدتى كه تفسير روشن توحيد است و توحيدى كه ريشه در عشق دارد.
اين قوم، قدر عافيت نمىدانند
ميثم امانى
اين شبپرستان سياهدل، مىخواهند چراغهاى نيمهشب را بشكنند؛ مىخواهند جلوى خورشيد را بگيرند تا رسالت ازلى خويش را فرو بگذارد و به صف سيارههاى خاموش بپيوندد.
اين غربتپرستان باديهنشين، مىخواهند آخرين اجاق مانده شقايق را در سرما و سوز جاهليت صحرا بُكشند و در كوران ظلمت، فتيله نور را پايين بكشند.
اينان، بر خاكستر تشنگى ننشستهاند كه قدر كوزههاى گواراى آب را بدانند؛ به مصيبت روزهاى سخت گرفتار نيامدهاند تا قدر عافيت روزهاى خويش را بدانند. اينان را روزنه اميدى در خانه وجدانشان نمانده است. دلهايشان از دوده سياهتر و چشمهايشان از مرداب تباهتر شده و جرقه عشق، سردابهاى سخت وجودشان را در نمىگيرد. از اينان كناره بگير؛ «وَاهْجُرْهُمْ هِجْرا جَمِيلاً».
محكمتر قدم بردار
قدمهاى مصمم تو در اين سرزمين بىرهگذر، جادههايى را هموار مىكند كه بعدها جغرافياى تمدن بزرگ اسلامى خواهد شد.
قدمهايت را محكم بردار كه با اين قدمها، شالودههاى يك تاريخ ديگر استوار خواهد گشت و نخستين كلمههاى فرهنگ، بر كاغذهاى سفيد و خالى جان و روان آدمها نگاشته خواهد شد.
قدمهايت مقدساند؛ زيرا امتداد قدمهاى ابراهيم خليلاند در بنيانگذارى توحيد؛ امتداد قدمهاى موساى كليماند در نجات مستضعفان مصر؛ امتداد قدمهاى يوسف كنعاناند از قعر چاه تا اوج جاه.
با اين قدمها، زمان عوض خواهد شد و از تقويم شاهنشاهان خودپرست، نشانى بهجا نخواهد ماند. قدمهايت را محكم بردار كه رد قدمهاى تو، نشانههاى هدايتاند در اين برهوت بىبر. آنانكه پس از تو خواهند آمد، به اين قدمگاهها تأسى خواهند كرد و در اين راه، به گونهاى خواهند رفت كه تو رفتهاى.
هجرت؛ راهى كه تا صلاح و فلاح موعود امتداد دارد
زمين، از اين پس بر مدار چشمهاى تو خواهد چرخيد و قدمهاى تو، صراط مستقيم را به عقربهها نشان خواهد داد.
زمين، از اين پس از مشرق الوهيت سر بر خواهد آورد و در مغرب الوهيت سر فرو خواهد برد؛ زيرا مشرق و مغرب، هر دو از آن خداست و همه سو به سوى خداست. اين هجرت مقدس، آخرين رنجهاى ريخته بر دوش نبوت است و از اين پس ديگر هجرتها، عبور از خويش است به سمت خدا.
اين هجرت مقدس، نماد سلوكهاى عاشقانه پس از توست؛ نماد توبههاى نصوح و نماد بىقرارىهاى عطشناك جانهاى شيفته در حسرت ديدار. اين هجرت مقدس، قدمهاى اول صلاح و فلاح است و از اين پس، تا صلاح و فلاح موعود، ادامه خواهد داشت.
ميزبانى يثرب
محمدكاظم بدرالدين
زمان تولد گامهاى نور از مكه به يثرب است. بالهاى لطيف قاصدك، خبر بردهاند و يثرب را به راه شوق كشاندهاند.
يثرب، خوش ميزبانى است كه درِ شادمانهترين آغوشها را براى ورود واژههاى رحمت گشوده است. يثرب، از هماكنون كه بشارت بهار به او دادهاند، به رنگ تصنيفهاى زيبا درآمده است. روزهايى مانده تا آرزوى يثرب به مقصد برسد و اينك، رويدادى زلال و شفاف در بيابانهاى تشنه «مكه به يثرب» جارى است.
براى بيابانهاى راه، عبور همين نفسهاى سبز، به منزله زيباترين بهار روى زمين است كه نديدهاند.
آنقدر اين اتفاق حاوىِ درخشندگى است كه عشق مىآيد و رد پاى به شنزار جا مانده را توتياى چشم مىكند و از توشههاى روشن، بهره مىبرد. از اين واقعه سپيد، هنوز دهان غار به شگفتى و بُهت باز مانده است.
رهاورد سفر
اهميت هر هجرتى در بروز نتيجه آن است. رهاورد اين سفر آنقدر معطر است كه هنوز پس از قرنها، بوى خوشش از لابهلاى كتب قرآنى برمىخيزد.
ميوه هجرت رسول مهر، بيدارى و زندهدلى انسان از روى نسخه شفابخش قرآن و وحى عاشقانه بود.
هجرت آمد تا بشر، براى رهايى، فاصلهها را بردارد و مشمول سپيدترين روزها شود.
هجرت آمد تا قلم، با درك شمّهاى از آن، رهپوى ديار پاكىها شود و لهجه سرسبز جاودانگى را بيابد.
ليلة المبيت
به قيمت جان
محمدعلى كعبى
دور شو اى قلب جهان، از حوالى شمشيرهاى برهنه!
منادى نظريه آزادى و عقلانيت! دارالندوة را به آخر خط رساندهاى، اما بايد بمانى؛ اگرچه ترور در سال چهارده بعثت مانند عقاب، بر فراز كوه صبر نعره مىكشد.
ندايت را به نقطهاى ديگر ببر؛ به جايى كه هيچكس مانع رسيدن باران به كوير نشود؛ كبوتران فرياد لاالهالااللّه، شكنجه نشوند و صداى تو به تمام جهانيان برسد.
آخرين سفارشها را در گوش ذوالفقار خود زمزمه كن و برو!
امشب در بستر من بخواب و آن پارچه سبزى را كه من هر شب روى خود مىكشيدم، بر روى خود بكش تا «تصور كنند من در بستر آرميدهام».
مبادا ديوارهاى نيمهكاره تمدن اسلامى، از مهربانى دستهاى تو محروم شوند!
برو كه به قيمت جانم نخواهم گذاشت اين اتفاق بيفتد.
حضرت فضيلتهاى بىنظير
مىدانم كه ترس دير زمانى است در وجود تو مرده است. ترس، زير سلطه ايمان تو رنگ مىبازد و مفاهيم بلند، از عمق سينه چراغانىات، به پرواز درمىآيند.
آينه بىمثال من! بمان و تاريخ را عوض كن.
بگذار مرگ، سرازير شود! مىدانم كه به خاطر آنچه در قلبت مىتپد، مىايستى.
بگذار شمشيرهاى تشنه به خون، از متن تمامى قبايل جاهليت، بر ضد حقيقت بشورند!
تا تو هستى، مىدانم كه تمدن اسلامى به ساخته شدن ادامه خواهد داد.
اى حضرت فضيلتهاى بىنظير، اى جان محمد! بمان؛ همانگونه كه من مىروم.
اين دو حركت در مقابل، نقطه اشتراكى دارند به نورانيت آفتاب؛ به وضوح روزهايى كه از متن ليلةالمبيت متولد مىشوند؛ به حلاوت آيهاى كه بعدها رهروان راهت مدام تلاوت خواهند كرد:
«وَمِنْ النَّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللّهِ وَاللّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ».
«وَاللّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ»
محبوبه زارع
آخرين حربه، همين نقشه شوم است. اينكه از هر قبيله دستى در ريختن خون رسول شريك باشد تا قريش، قدرت انتقام نداشته باشند. بيچاره اصحاب شيطان كه عبث ره مىپويند و غافلند از اينكه «واللّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ.» مكر خدا را پيش از اين خدا بر رسول خود افشا كرده است و پيامبر آن را بر يار وفادار خود على عليهالسلام .
در بستر خورشيد
قرار است امشب على عليهالسلام در بستر پيامبر بخوابد تا مشركين از خروج رسول الله صلىاللهعليهوآله از مكه باخبر نشوند. خانه در محاصره كفار است و على عليهالسلام آسوده و رها در بستر پيامبر... در چند قدمى مرگ... .
حوالى صبح، مشركان به خانه هجوم مىآورند و به بستر مىشتابند. على عليهالسلام در بستر مىنشيند. شمشيرهاى عريان بر فراز سرش، تشنه خونند و او آسوده و صريح به چشمان خشمگين كافران مىنگرد.
فرياد مىزنند: «پس محمد صلىاللهعليهوآله كجاست؟!»
با لبخندى از جنس يقين، پاسخ مىدهد: «مگر او را به من سپرده بوديد كه سراغش را از من مىگيريد؟!» هنوز شمشيرها در غلاف فرو نرفتهاند كه كفار، شكست دوباره خود را به هم اعتراف مىكنند.
هديه خداوند
مباهات خداوند بر فرشتگان، حديثى ديگر است: «از مردم كسى هست كه جان خويش را در راه رضايت خداوند مىفروشد و خدا بر بندگان مهربان است».
جبرئيل اين آيه را بر رسول نازل كرده است تا شأن على عليهالسلام را در ليلةالمبيت و مقامى را كه در آسمان تجلى داده است، به ثبت برساند. گرچه پيامبر از ازل بدين شبِ ايثار واقف بود.
رشادت بيدار على عليهالسلام
محمدكاظم بدرالدين
اين يك قاعده كلى است: هر جا كه على عليهالسلام باشد، رخدادى جاويد هست. امشب نيز نفسهاى متبرك على عليهالسلام ، حادثهاى سبز را رقم زده است.
در بستر امشب، تنها رشادت على عليهالسلام بيدار است و پهندشت شب را اشتياق على عليهالسلام به پيامبر پر كرده است. دلباختگىهاى على عليهالسلام ، پيامبر را بدرقه كرده است به سوى انتشار آيين روشن.
هجرت، در سايه فداكارىهاى امير ايثار، بر قدوم مبارك پيامبر بوسه مىزند. پيامبر هجرت مىكند با قلب تپنده على عليهالسلام كه هميشه و هر جا همراهِ اوست.
شمشيرهاى نااميد
از بذرهايى كه در دلِ امشب كاشته شده است، فردا حقيقتى به نام على عليهالسلام بر خواهد خاست. نه، فردا دير است؛ همين نيمههاى شب، شمشيرهاى نااميد ابوجهلْصفتان، طلوع على عليهالسلام در بستر شب را مىبينند و از اين شرمزدگى، براى خود مرثيه مىسازند. فردا دير است. تازيانههاى سهمگين امشب، دقايقى ديگر بر سر معاندان بدكيش فرود مىرود كه حساب كار دستشان باشد و بدانند تا على عليهالسلام هست، جاى پيامبر خالى نمىماند. بدانند كه «ليلةالمبيت»، ترجمان همه فداكارىهاست و حمايت على عليهالسلام ، هماره پيرامون پيامبر خيمه زده است.
فردا دير است. همين امشب، با هزارتوى ظلمتش، براى مخالفان كافى است.
چهره شب، مقابل همه به يك حالت نيست. براى اين تيرهانديشان، بسيار كارىتر از شمشيرهاشان عمل مىكند، تا با زخمى هميشگى و سرافكندگى بىشمار و دستى خالى باز گردند.
شب على عليهالسلام
اعظم جودى
شب، رنگ و بوى تيغهاى آخته دارد؛ شبى كه عيار دلها، در نلرزيدن است، شبى كه عيارمردانگى ياران محمد صلىاللهعليهوآله را مىسنجد.
امشب، همه تاريخ است. آيا عمر نبوت، در خانه محمد صلىاللهعليهوآله به پايان مىرسد؟
آيا پيام خدا، در رختخواب محمد صلىاللهعليهوآله به قتل مىرسد؟! امشب، تمام همت توحيد، جاى محمد صلىاللهعليهوآله خواهد خوابيد. واى من! فرشتهها دل در دل ندارند. واى من! تاريخ دلشوره گرفته است.
امشب تمام قدرت كفر، به سوى خانه محمد صلىاللهعليهوآله حمله مىكند، اما چه باك، وقتى تمام توحيد يعنى على عليهالسلام در خانه اوست!
الحمد لله الذي جعل كمال دينه و تمام نعمته بولاية أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام