ماه حج، ماه حرمت، شمشيرها آرام گرفته اند و شيهه ی اسبان جنگی و نعره جنگجويان و قداره بندان در صحرا خاموش شده است.
جنگيدن، كينه ورزی و ترس، زمين را،مهلت صلح، پرستش وامنيت داده اند،
خلق با خدا وعده ی ديداردارند،
بايد درموسم رفت به سراغ خداو بايد با خلق رفت..

حج ، بودنِ تو را که چون کلافی درخویش گم کرده ای، باز می کند.

این بسته، با یک نیت انقلابی، بازمی شود،افقی می شود،راه می افتد،دریک خط سیرمستقیم،هجرت به سوی ابدیت.
به سوی دیگری ، به سوی او، !
هجرت از خانه خویش به خانه خدا ، خانه مردم !
و تو ، هر که هستی ، که ای؟
انسان بوده ای ، فرزند آدم بوده ای ، اما تاریخ ، زندگی ، نظام ضد انسانی اجتماع ، تو را مسخ کرده است
و تو ، جاده تاریخ را پیش گرفتی ، به راه افتادی ،
کوله بار امانت خدا بر دوشت ، پیمان خدا در دستت ،
نام ها که خدا به تو آموخت و در دلت و روح خدا در کا لبدِ بودنت وعصر ، تمامی سرمایه ات و تو ، کارت ؟ همه از سرمایه خوردن ! پیشه زندگی ات؟

زیانکاری ، نه زیان در سود ، زیان در سرمایه: خسران!

و به عصر سوگند که انسان هر آینه در زیانکاری است !
و تو، تا حال چه کرده ای؟ زندگی کرده ای! چه دردست داری؟ سال ها که از دست داده ام! ؟
ای بر سیمای خداوند ! ای مسئول امانت او ؟ ای مسجود ملائک او ؟ ای جانشین الله در زمین !

در جهان شده ای پول ، شده ای شهوت ، شده ای شکم ، شده ای دروغ ، شده ای درنده ، شده ای پوک ، پوچ ، خالی ! یا نه ، پر از لجن و دگر هیچ !

اکنون ، هنگام در رسیده است ، لحظه دیدار است. ذی حجه است ، ماه حج ، ماه حرمت.و تو ، روح خدا را بجوی ، باز گرد و سراغش را از او بگیر ، از خانه خویش ، آهنگ خانه او کن ، او در خانه اش تو را منتظر است ، تو را به فریاد می خواند ، دعوتش را لبیک گوی !.....