مرغک انتظار ، روی شانه هایمان آواز امید می خواند.

پشت تمام ثانیه هایمان ، یک اتفاق بزرگ ایستاده است.

کسی می آید ...

اما این چشم های بی قرار ،دیوانه ام کرده اند ، بس که

از وقت آمدنت می پرسند .

می گویی چه کنم ؟

گاهی با دلم گرم می گیرند تا زلال شوم ، مبادا از چشم هایت

بیفتم و بشکنم.

هوای شهر ، غبارآلود شده ، اما من غصه ام از گرد و غباری است

که روی دهلیزهای جانم نشسته .

به بزرگی دلتنگی کوچه های شهر پیامبر ، دلتنگ روزهای وصالیم

که بیایی و بیت الاحزان جانمان را روشن کنی ...