امشب را از سر شب هایی می دانستم که باید تا کله صبح بیدار باشم کوچه پر از ماشین های گران قیمت شده بود آقایی کروات زده پشت ماشینی پنهان شده بود امشب او هم مثل من پر مشغله بوده است ساعت از 8 گذشته است و من می دانم که به محض باز کردن در خانه با چهره نگران مادرم مواجه خواهم شد ولی همچنان ترجیح می دهم حرکات مشکوک مهمان را دنبال کنم البته خودش بیشتر مقصر است چرا که اگر پشت ماشین قایم نمی شد و لوازم .... خود را از کیف دستی اش در نمی آورد تا با آینه دستی اش وضعش را مرتب کند، من که راه خودم را ادامه داده بودم و الان به خانه رسیده بودم و مجبور هم نبودم اخم های خانواده را تحمل کنم . پاییز است هوا سرد سرد و سکوت خاموشی پس زمینه آسمان را فرا گرفته است ولی صدای "بام بام " موسیقی همراه با خنده هایی شیطانی فضای آسمان را پر کرده است این دو را دیگر نمی توانم از هم تشخیص دهم گویی صدای موسیقی خنده ها را قورت داده است چشم هایم را برهم فشار می دهم ساعت از 2 هم گذشته است و من با رختخواب گلاویزم خدایا این جماعت بشر را خوابی نیست صدای کف و هورا من را از افکارم جدا می کند این مراسم در محله ما عادی و تکراری است حداقل ماهی دو بار این جلسات تکرار می شوند حوصله ام سر رفته است به کنار پنجره اتاقم که بر کوچه مشرف است می آیم پنجره را آهسته به اندازه ای که با یک چشم لااقل بتوانم دیدی داشته باشم می گشایم جمعیت، خدا را شکر در حال خداحافظی هستند از قبل هم می دانستم که از درز پنجره با چه چهره هایی مواجه خواهم شد . آقایون چهره های موجه تری داشتند البته هرچه که از سن آن ها کاسته می شد بر ارتفاع موهایشان افزوده می شد من بیشتر ترجیح می دهم که به جای نگاه کردن به این جماعت عجیب و غریب به رختخوابم برگردم و به این فکر کنم که خدا را شکر تا دو هفته ای، لا اقل بدون سر و صداهای عجیب و غریب می توانم ساعت 11 به خواب فکر کنم. و اکنون خرداد 88 است امشب شب سوم است که صدای" الله اکبر" از پشت بام همسایه ها به گوش می رسد اربعین که روضه داشتیم چقدر خدا خدا می کردم که کاش به ذهن یکی از این دوستان خطور می کرد که به روضه اباعبدلله تشریف بیاورند تا این که اندکی از این فضاهای خالی پر شود راستی امشب صدای سگ همسایه روبروییمان را هم نشنیده ام دو سه روزی است که دیگر نیازی نبوده است که جسیکا را برای خواب صدا کنند تا بتواند خستگی ناشی از دنبال کردن گربه های بی نوا را از بدن دور کند جسیکا هم خوابیده است تا همسایمان بتواند با خیال راحت" الله اکبر" بگویند. کوچه ما از قبل هم کلا کوچه غریبی بود دیگر در این عصر تکنولوژی و ارتباطات احادیث پیامبر مبنی بر سفارش همسایه هم مثل صدای خنده ها در نواهای موسیقی گم شده بود. نوبت مهمانی های همسایمان حتی وقتی که پیکان پدربزرگم باتری خالی کرده بود و ما مجبور می شدیم با مادربزرگم که تازگی رگ سیاتیکش گرفته است ماشین را هل دهیم مهمان جوان آن ها که دم در ایستاده بود فقط ما را نگاه می کرد البته آن ها در زمینه های دیگر فعال بوده و هستند مثلا دختر همسایه خودم می دانم که تمام آمارهای دکترهای فعال در زمینه عمل بینی را می داند ولی امشب کاملا فضا تغییر کرده بود اگرچه که صدای" الله اکبر" مرا به یاد فضای فیلم های دهه فجری می برد ولی هیچ گاه نمی توانستم از ذهنم جسیکا، خنده های چهارشنبه سوری خواهرانه و برادرانه پدر جسیکا ( جسیکا را دختر خود می دانستند چرا که این خانواده از نعمت دختر محروم بودند) با دختر همسایه و صدای " بام بام" موسیقی خونه سر نبشی کوچه مان را از ذهنم پاک کنم. هرچند که این موضوعات برایم آشنا ست و من می توانم ماجرای قرآن بالای نیزه کردن ها را دقیقا به این موضوع ها ربط دهم .