سفر

 

 

سید احمد میرزاده

 

با صدایی خسته گفت:

ناگریزم از سفر

می روم از پیشتان

بر نمی گردم دگر

 

تا سحر از این خبر

شهر غمگین گریه کرد

باغ دلها غرق شد

در مه انبوه درد

 

حال، دارد کاروان

از مدینه می رود

آه! فردا جاده ها

نور باران می شود...

 

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

  

 

 

 عطر آن دستها

 

 

سید احمد میرزاده

 

بادها، گرم و سوزان

ریگها، داغ و تبدار

کاروان داشت می رفت

در کویری پر از خار

 

ظهر، نزدیک می شد

باز، وقت اذان بود

روستای «ده سرخ»

منزل کاروان بود

 

خشکسالی در آن ده

داشت بیداد می کرد

تشنگی بود و آتش

خاک، فریاد می کرد

 

مثل بیمار می سوخت

روستا در تب خود

شد به نرمی پیاده

مردی از مرکب خود

 

قدری از خاک برداشت

برد نام خدا را

خاک با شوق نوشید

عطر آن دستها را

 

ناگهان چشمه ای سرد

از دل خاک جوشید

عطر دست رضا بود

آنچه را خاک نوشید

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

  

 

 

 نهال بادام

 

 

سید احمد میرزاده

 

می آمد و عطر سلامش

بوی گل گیلاس می داد

دستان او بوی شکوفه

بوی بهار و یاس می داد

 

مردم هجوم آورده بودند

تا دستهایش را ببوسند

یک لحظه رویش را ببینند

بال عبایش را ببوسند

 

در بین آن جمعیت اما

او آمد و مهمان من شد

او آمد و این خانه آن روز

لبریز عطر یاسمن شد

 

چشمان زیبای نجیبش

رنگ زلال دوستی داشت

او یک نهال سبز بادام

در گوشه ای از خانه ام کاشت

 

او رفته اما خانه من

از عطر و بویش گشته لبریز

این نونهال سبز شاداب

هرگز نگیرد بوی پاییز

 

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

  

 

 

 خورشید بود و می درخشید

 

 

سید احمد میرزاده

 

در سال سخت خشکسالی

در سال اندوه بیابان

وقتی دعا کرد از ته دل،

از آسمان بارید باران

 

او غنچه ها را دوست می داشت

با بچه آهو مهربان بود

هم حرف گل را درک می کرد

هم با پرنده همزبان بود

 

یک روز وقتی بچه گنجشک

از ترس مار، او را صدا کرد

با مهربانی رفت نزدیک

گنجشک کوچک را رها کرد

 

از کوچه های شهر غمگین

رد می شد و لبخند می زد

رد می شد و با قلب گلها

خورشید را پیوند می زد

 

او روز و شب در باغ دلها

مهر و نشاط و روشنی کاشت

خورشید بود و می درخشید

خفاش با او دشمنی داشت

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

  

 

 

 بوی زهر

 

 

سید احمد میرزاده

 

روزی که تو را شهید کردند

لبخند تو بوی قهر می داد

دستت پر مهر بود اما

انگور تو بوی زهر می داد

 

روزی که تو را شهید کردند

قلب گل سرخ پر شد از خون

یک خنده زهردار روئید

بر چهره پر گناه مامون

 

از سینه خاک سرد، آن روز

گلهای سیاه غم، دمیدند

در دشت، هزار بچه آهو

آشفته به هر طرف دویدند

 

بر قامت تو فرشته ها، زود

یک پیرهن سپید کردند

رفتی و زمین سیاه پوشید

روزی که تو را شهید کردند

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

  

 

 

 کبوترهای گنبد

 

 

سید احمد میرزاده

 

از آن سقف طلایی

از آن بالای گنبد

به شادی پر کشیدند

کبوترهای گنبد

 

کبوترهای آزاد

کبوترهای خوشحال

چه پرواز قشنگی

چه آرام و سبکبال

 

به زیر بالهاشان

تمام شهر پیداست

چه شهری! شهر مشهد

امام هشتم این جاست

 

کبوترهای یکدل

کبوترهای همراه

چه لذت بخش و خوب است

همین پرواز کوتاه

 

دوباره می نشینند

همه بالای گنبد

و مهمان امامند

کبوترهای گنبد

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

  

 

 

 بوی گلاب

 

 

سید احمد میرزاده

 

بوی عطر و گلاب می آید

چون که بابا به خانه برگشته

او که از صبح رفته بود حرم

باز حالا به خانه برگشته

 

باز بر باغ چهره مادر

گل زیبای خنده می روید

به پدر می کند سلامی گرم

و«زیارت قبول» می گوید

 

در نگاه پدر گلاب صفا

در دلش نور پاک آینه هاست

خوش به حالش همیشه در حرم است

پدرم، خادم امام رضاست

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

  

 

 

 زائر

 

 

سید احمد میرزاده

 

دلم یک بره آهوی نجیب است

که از مهر و نوازش بی نصیب است

به سویت آمده، تنها و خسته

دلم ای ضامن آهو، غریب است

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

  

 

 

 کوهی که این جا ایستاده

 

 

سید احمد میرزاده

 

این جا، چه جای با صفایی ست

تفریحگاه ما همین جاست

مخصوصا الان که بهار است

این پارک، خیلی سبز و زیباست

 

زیر درختی می کند پهن

بابا گلیم کهنه مان را

می آورد از ساک، بیرون

مادر فلاسک و قندان را

 

من دوست دارم توی این پارک

بازی کنم خوشحال و خندان

هنگام بازی با بهاره

قایم شوم پشت درختان

 

غیر از درخت و سبزه و گل

استخر پرآبی هم این جاست

خیلی بزرگ و با شکوه است

مانند یک دریاچه زیباست