اشعاری با نماز
چراغ راه
مثنویِّ عطش و سوز و گداز است نماز
مثل نینامه پر از راز و نیاز است نماز
برکه نور و شراب سحر و جام بلور
شبنم عاطفه و غنچه ناز است نماز
چشمهای آب و گلی سرخ؛ و مهتاب و نسیم
مثل یک منظره روح نواز است نماز
همچنان حنجره صاف و صمیمی غزل
یا چنان پنجرهای روشن و باز است نماز
شعلهافروزترین شمع شب شروه و شور
و خوش آهنگترین نَغمه ساز است نماز
سَجدهاش گر چه فرود است بظاهر، امّا
بام بالا شدن و اوج و فراز است نماز
کلمات و حرکاتش همه پرحکمت و راز
دفتر حکمت و گنجینه راز است نماز
هفت صحرا اگر از دوست بدوریم چه غم
که چراغِ شب این راه دراز است نماز
در این خانه بزن ای دل «ساحل» که فقط
مرهم زخم جگرسوز، نماز است، نماز
خلیل ذکاوت (ساحل)
سحر شد
اذان گفتند و هنگام نماز است
درِ رحمت به روی بنده باز است
سحر شد عاشقان را وقت خوش باد
که دیگر فرصت راز و نیاز است
احمد باقریان
چند رباعی
از مسجد عشق بوی جان میآید
بوی خوش یار مهربان میآید
از قافله وا نمانی ای دل، هشدار
بشتاب، فرشته اذان میآید
*
از شاخه سبز راز گل میچینم
از نافله نیاز گل میچینم
یک غنچه اذان عشق میگویم سرخ
از باغچه نیاز گل میچینم
*
با نور نماز چهره را زیبا کن
دروازه قبله را به رویت وا کن
ور گم شدهای زخویش، خود را ای دل
در آینه نماز شب پیدا کن
رضا اسماعیلی
دو نوبت آه ...
همیشه
روشنترین تکّه خلوتم را
برای تو کنار گذاشتهام
همین امروز
بیدار که شدم
بعد از نماز صبح
تو را
دو نوبت
آه کشیدم.
افشین شیخزاده
کسوف دل
سجادهام کجاست؟
میخواهم از همیشه این اضطراب برخیزم
این دلگرفتگی مداوم شاید
تأثیر سایه من است
که اینسان
گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستادهام
سجادهام کجاست؟
سلمان هراتی
عشق روی تو
اگر نه روی دل اندر برابرت آرم
من این نماز حساب نماز نشمارم
ازین نماز ریایی چنان خجل شدهام
که در برابر رویت نظر نمیآرم
ز عشق روی تو من رو به قبله آوردم
و گرنه من ز نماز و ز قبله بیزارم
مرا غرض ز نماز آن بود که پنهانی
حدیث درد فراق تو با تو بگذارم
و گرنه این چه نمازی بود که من با تو
نشسته روی به محراب و دل به بازارم
نماز کن به صفت چون فرشته ماند و من
هنوز در صفت دیو و دد گرفتارم
مولوی
غزل نماز
شب است و خسته و تنها، نماز میخوانم
به استغاثه فردا نماز میخوانم
میان دشت نیایش چو رود میپیچم
و رو به آبیِ دریا نماز میخوانم
پر از ترنّمِ پرواز و راز میگردد
نگاه پنجرهها، تا نماز میخوانم
به باغ پرپر دل، هر غروب آدینه
به قصد تربت گلها نماز میخوانم
قرین سبحه و قرآن و اشک و آیینه
به رنگ غربت زهرا نماز میخوانم
رسیده فصل عطشبازی، و غریبانه
سر جنازه صحرا نماز میخوانم
بیا امام!(عج) که دیری است در هزاره درد
کنار خویش ـ فُرادی نماز میخوانم
بگو طراوت غم بر دلم فرو بارد!
دلم گرفته خدایا! نماز میخوانم
حریم خلوتم امشب ستارهباران است
شکسته، در شب اسری نماز میخوانم
محمدتقی اکبری
چشمه خورشید
سحر برخیز ای دل تا کنی پرواز با شبنم
به سوی چشمه خورشید گردی باز با شبنم
سحرگاهان ز هر گلدسته عطر شوق میبارد
وضو گیرد گل این باغ بهر راز با شبنم
ز یاس باغ چشمت دامن سجاده گلگون کن
که راز سینه سوزان میکند اعجاز با شبنم
نمیدانی چرا عطر از گلوی غنچه میریزد
کند باد صبا هر صبح کامش باز با شبنم
ز طول عمر جز خواری چه میبینی بگو با گل
تو با خاری به جا ماندی و باشد ناز با شبنم
ز فیض صبحخیزی، گرمی بازار مییابد
هر آنکس همچو گل دشتش شود آغاز با شبنم
گلافشانی نمودی «خاسته» با طبع گل جوشت
شدی از پاکی دل چونکه همآواز با شبنم
اصغر حاجحیدری (خاسته)
تماشاگه راز
از رهی دور و دراز آمدهام
بهر دیدار تو باز آمدهام
سوخت جان و دلم از آتش شوق
باز در سوز و گداز آمدهام
با دل، این آینه گردآلود
به تماشاگه راز آمدهام
در صف عرشنشینان اینجا
من خاکی به نماز آمدهام
راندهاند از همه جایم، اینک
خواندهای بر خود و باز آمدهام
جلال محمدی
نماز و نیاز
با بلندای قامتی چون سرو
غرق در گفتگو و راز و نیاز
مادرم را همیشه میدیدم
ایستاده کنار ما به نماز
گاهی از باده خدا مدهوش
عاشق و بیقرار و دلداده
میچکید اشکهای شفّافش
روی متن سپید سجّاده
گرچه مادر جدا ز خویش، ولی
در دلش آرزو فراوان بود
بنشسته کنار جاده نور
بهر رفتن بسی شتابان بود
رفت و امروز در شیار دلم
جای پای تقدّسش پیداست
در فضای سپید خاطرِ من
آنچه از او به جای مانده خداست
او هماره ز عشق و مهر خدا
قصّههایی لطیف و زیبا داشت
توی باغ بلور احساسم
سخنش عطر خوب گلها داشت
چادر سبز رنگ گلدارش
باغ بازی و شادی ما بود
روی گلهای سرخ چادر او
طرح و نقش بهشت پیدا بود
او خدا را به ما نشان میداد
بر درازای کهکشان سپید
روی امواج پرتلاطم آب
بر رگ برگهای نازک بید
چون طنین نوای شاد اذان
در سکوت فضا روان میشد
از سرود خوش خدا سرمست
با تمام وجود جان میشد
بارها دیدم آن لبان قشنگ
با خدا، در نماز میخندند
وان رخ و گونه، مثل صبح بهار
وقت راز و نیاز میخندند
هوروش نوابی
باغ عبادت
چادر کهنه شب را بر خاک
تیغه نازک خورشید درید
با سرانگشت نوازشگر باد
لاله شب زده از خواب پرید
*
قُمریان بر لب هر پنجرهای
نغمه گرم اذان سر دادند
آب خوردند ز سر چشمه نور
خواب را خندهزنان پر دادند
*
لاله خم شد سر سجّاده صبح
شبنم اشک به چشمش آویخت
باغ از زمزمه او پر شد
اشک باران شد و بر گلها ریخت
*
جویباری ز دعا جاری شد
شست از روی چمن گرد و غبار
باغ در قایقی از نور نشست
رفت تا خانه سرسبز بهار
مهری ماهوتی
الحمد لله الذي جعل كمال دينه و تمام نعمته بولاية أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام