بر شیر خدا و نسل شیرش صلوات
بر فاطمه و پور دلیرش صلوات
میلاد حسین است و اباالفضل و علی
بر شاه و ولیعهد و وزیرش صلوات
...............................................
1. امشب زمین و آسمان گردیده پر شور و شعف
امشب تمام عرشیان بهر زیارت بسته صف
امشب که عیدی میدهد بر عاشقان شاه نجف
امشب تو هم مستی کن و دل را بری کن از اسف
زیرا به دنیا آمده مظهر عزت و شرف
*میلاد نور مبارک*
2. ز گلزار نبی (ص) و بوستان حیدر و زهرا
گلی بشگفت با بوی خوش و با چهره ی زیبا
شنیدستی که با یک گل نمی گردد بهار؟ اما
گلستان گشته از این گل، همه دنیا و ما فیها
---
شکفتن پنجمین گل باغ عصمت و طهارت تهنیت باد.
3. بوی گلهای بهشتی ز فضا می آید
عطر فردوس هم آغوش صبا می آید
نوگل مصطفوی، زینت باغ علوی
مظهر پنج تن آل عبا می آید
4. دو ماه از دو افق در دو شب تجلّی کرد / یکی شهنشه دوران، یکی امیر سپاهش
دو گوهر از دو صدف از دو بحر گشت نمایان / یکی چراغ هدایت، یکی معین و گواهش
یکی حسین و یکی ناصر حسین، ابوالفضل / که جان خویش به کربلا بداد به راهش
5. سروشی دوش در گوشم، سرود این نغمه ی شیوا
که بشگفت از گلستان محمد(ص) نوگلی زیبا
بشارت ای گنه کاران حسین آمد حسین آمد
نثار مقدمش سرها، فدای جان او جان ها
---
ولادت باسعادت شفیع المذنبین، حامی دین، امام حسین بن علی-ع مبارک.
6. شاهی به دوصد عزت و اجلال آید
با شوکت و فر و جاه و اقبال آید
امروز حسین آید و فردا عباس
خورشید ز پیش و مه ز دنبال آید
7. امام روح الله:
شما پاسداران بحق اسلامید، شما مثل جوان هاى صدر اسلام هستید
شما اسلام را نجات دادید باید از این به بعد هم پاسدارى کنید که این انقلاب به ثمر واقعى اش برسد.
---
روز پاسدار مبارک
8. الا ای پاسدار انقلاب کشور عشق
نام نیکویت همیشه ثبت، اندر دفتر عشق
تو کردی اقتدا در عزت و ایثار به آنکس
که هستی اش فدا بنمود و گردید"مظهر عشق"
---
ولادت امام حسین-ع و روز پاسدار مبارکباد.
حسین سلطان عشق،عباس ساقی عشق،زینب شاهد عشق و سجاد راوی عشق. کاروان عشق در راه است و خود "عشق" نیمه شعبان خواهد آمد...اعیاد شعبانیه مبارک
*میلاد گل رسول و زهرا و علی است/
زیرا که جهان خجسته زین نور جلی است/
ما را دگر از روز جزا بیمی نیست/
چون بر دل ما عشق حسین ابن علی است
*مژده ای دل خدای عشق رسید/
شاهدان را لقای عشق رسید/
جان به پایش کنید قربانی/
عاشقان خونبهای عشق رسید
*تا به راهت راهیم من/
فارق از گمراهیم من/
غم ندارم در دو عالم/
چون حسین است مقتدایم
*روشنگر آفتاب،عباس آمد/
تفسیر زلال آب،عباس آمد/
خیزید،گل آرید و گل افشانید/
زیرا که گل بوتراب،عباس آمد
*امشب شب میلاد علمدار حسین است/
میلاد علمدار وفادار حسین است/
گر بود علی محرم اسرار محمد/
عباس علی محرم اسرار حسین است
*مرید عشقم الهی که یارم داند قابل مرا/
گدای اویم مبادا براند ابوفاضل مرا
*عطری که کسی ندیده و نشنیده/
امشب به حریم احمدی پیچیده/
ذرات اگر به شوق و شور آمده اند/
خورشید شفاعت ز افق تابیده
*فرزند دلیر حیدر آمد/
عباس امیر لشکر آمد/
می خواست نشان دهد ادب را/
یک روز پی از برادر آمد
*آلاله نو دمیده چیدن دارد/
آواز فرشتگان شنیدن دارد/
میلاد حسین است و ابوالفضل و علی/
یک ماه و دو آفتاب دیدن دارد
پیامکهای دیگر:
دنیا هنوز تشنه یک جرعه سیب توست
چشمش پی اجابت امن یجیب توست
لطفت نصیب هر دو جهان شد عجیب نیست
توآشناترینی و غربت نصیب توست !
.....................
يكي از جمعه ها جان خواهد آمد
به درد عشق درمان خواهد آمد
غبار از خانه دلها بگيريد
كه بر اين خانه مهمان خواهد آمد...
كدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد
سوار صاعقه پا در ركاب خواهد شد
كدام جمعه ز عطر بهشتي گل ياس
بهار غرق شميم گلاب خواهد شد
..................
شب گذشت از نيمه اي دل مونس و همدم كجاست؟
شمع مي پرسد ز پروانه گل نرگس كجاست؟
بر عزاي مادرت يابن الحسن خود هم بيا
تا نگويند اين جماعت باني مجلس كجاست
................
ما همان نسل جوانيم كه ثابت كرديم
در ره عشق جگردارتر از صد مرديم
هر زمان بوي خميني به سرافتد
دور سيد علي خامنه اي مي گرديم
امشب غریب است علی یا فاطمه
خاموش ابی است علی یا فاطمه
سر گشته و حیران از پی ات در هر مکان
ای وای و صد آه بر غمت یا فاطمه
................
مسلمانان چرا شب دفن شد صدیقه کبری
چرا گم گشت نشان قبر آن انسیه حوری
هنوز از ختم رسل نگذشت ایامی
نگین خاتم پیغمبران بشکست واویلا
اي منتظر غمگين مباش خوش روزگاري مي رسد
يا درد كم مي شود يا شهرياري مي رسد
اي منتظر غمگين مباش قدري تحمل بيشتر
اين كشتي طوفان زده ْآخر به ساحل مي رسد
..............
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
آه از آن پیمان شکن کز کینه خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم خمخانه سوخت
....................
زندگی بی فاطمه رنج آور است
مرگ از این زندگانی بهتر است
گریه کن ای آسمان تنها شدیم
خسته و درمانده و بی زهرا شدیم
ای تو شیعه با علی کن زمزمه
فاطمه یا فاطمه فاطمه یا فاطمه
..................
خم فروشی گفت کالایم می است
رونق بازارم از ساز نی است
من «خمینی» دوست میدارم که او
هم خم است و هم می است و هم نی است
...............
اگر از گناه مطهري، رجايي هست كه بهشتي باشي. اگر با هنر شهادت آشنايي مفتح درهاي بهشت ميشوي ؛ و اگر با همت، تقوا پيشه كني صياد دلها گردي
..........
زماني ميرسد كه مردم پنج چيز را دوست دارند و پنج چيز را به فراموشي ميسپارند:
1. "دنيا" را دوست دارند و "آخرت" را فراموش ميكنند.
2. "مال" را دوست دارند و "حساب" را فراموش ميكنند.
3. "زنان" را دوست دارند و "حورالعين" را فراموش ميكنند.
4. "قصور" را دوست دارند و "قبور" را فراموش ميكنند.
5. "نفس خويش" را دوست دارند و "رب خويش" را فراموش ميكنند.
.........
يك روز رسد غمي به اندازه كوه
يك روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگي چنين است گلم
در سايه كوه بايد از دشت گذشت
........
عشق، زير باران ايستادن و با هم خيسشدن نيست. عشق آن است كه يكي براي ديگري چتر شود و او هيچوقت نفهمد كه چرا خيس نشد.
.................
گفتم که خدا مرا مرادی بفرست
طوفان زده ام راه نجاتی بفرست
فرمود که با زمزمه یا مهدی
نذر گل نرگس صلواتی بفرست
...............
- وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان گفتند وقتی می میرم برایم نماز میخوانند. زندگی چقدر کوتاه است: فاصله اذان تا نماز
حضرت علی (ع) فرمود: اسلام معنایش تسلیم در برابر دستورات الهی و عمل به آنها می باشد.
اربعين در بهار
سالي است نكو كه دل نكوتر باشد/ چشم از هيجان عشق او تر باشد
آغاز بهار اربعين است و دلم/ اي كاش به گنبدش كبوتر باشد*
---------------------------------------------
اربعين حسيني
امشب شب اربعين مصباح هداست/ دل ياد حسين بن علي شير خداست
پروانه به گرد شمع حق پر زد و سوخت/ امشب شب ياد عشقياء و شهداست
-------------------------------------------------
عيد مبعث
امروز نگين انبيا آمده است/ يك حلقه وصل از سما آمده است
برخيز و به نور او ز مسپاره دل/ زنگار بشو كه كيميا آمده است
مسپاره: قطعه مس
-------------------------------------------------
ميلاد امام حسين (ع)
امروز شميم كربلا آمده است/ باز از پي كيميا طلا آمده است
يك غنچه گل محمدي روييده است/ فرزند پيمبر خدا آمده است
يادم زوفاي اشجع الناس آيد
وزچشم ترم سوده الماس آيد
آيد به جهان اگر حسين دگري
هيهات برادري چو عباس آيد
دلسوخته اهل بيت(ع) عارف بالله زاهدگمنام و مجاهد سيره نبوي و علوي
دیباچه عشق و عاشقیباز شود دلها همه آماده برواز شود با بوی محرم الحرام تو حسین ایام عزا و غصه آغاز شود
السلام علیک یا ابا عبدالله
پیامکهای دیگر:
«و فديناه بذبح عظيم» ... و اينگونه خدا خواست قرباني تا عاشورا به تأخير افتاد...
.......................
عيد سعيد «قربان» ، جشن «تقرب» عاسقان حق مبارك
.......................
روز اوج بندگی و تجلی ایثار ابراهیمی مبارک.
.......................
و ابراهیم، اسماعیلش را قربانی کرد... و حسین، اکبرش و اصغرش و قاسمش و عباسش و همه چیزش را ... عید قربان مبارک.
.......................
زندگیتان به زيبايي گلستان ابراهيم و پاكي چشمه زمزم
پیامکهای دیگر:
تمام لذت عمرم همین است
که مولایم امیرالمونین است
عید غدیر خم مبارک
................
محمد با علي روز اخوت
ولایت را گره زد بر نبوت
محمد را علی آیينه داراست
نخستین جلوه اش در ذوالفقار است
................
هر كه ره كج كرد از راه علی
از همه اعمال او برخاست دود
هر كه در دل ، مهر و حب او نداشت
هست بر فردوس ، ممنوع الورود
................
وای اگر یک دم فراموشم کنی
از بیان صدق خاموشم کنی
ما قلمهاییم دردست ولی
کز لب ما میچکد ذکر علی
................
از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که میشود گرفتیم
در بوتهی آزمایش عشق
از نمره ی بیست صد گرفتیم
................
على بر روى دستان پيمبر جا گرفت
رفت روى دست اقيانوس، دريا در غدير
ديده دل باز كن تا آفتاب «هل اتی»
بنگرى همدوش با خورشيد بطحا در غدير
مهر، با آن زرفشانى ذرّه سان سرگشته بود
تا تجلى كرد آن ماه دلارا در غدير
تا ابد بر لعل لبهايش گل لبخند ماند
هر كه از جان بوسه زد بر دست مولا در غدير
از نسيم روى زيباى اميرمؤمنان
غنچه باغ ولايت شد شكوفا در غدير
................
علي اي اولين فرد مسلمان
علي اي معني آيات قرآن
علي اي مظهر خلاق سبحان
علي اي ذات تو چون ذات رحمان
علي اي برده از الله ، فرمان
علي اي بهترين مخلوق يزدان
علي اي آفرينش تحت فرمان
علي اي رهبر پاکيزه دامان
علي اي از گنه دايم گريزان
علي اي پاک تر از کل پاکان
علي اي صورتت خورشيد تابان
علي اي سيرتت فردوس و رضوان
علي اي حب تو محو گناهان
علي اي بغض تو کبريت نيران
علي اي نطق تو چون تيغ بران
علي اي قهرمان و مرد ميدان
.............................................
تمام لذت عمرم همین است
که مولایم امیرالمومنین است
عشق یعنی آبرو ، یعنی شــَر ف **** تا ابد تسلیم سلطان نجف
عشق یعنی چشم و ابروی علی **** سر نهادن روی زانوی علی
نازد به خودش خدا که حیدر دارد
دریای فضائلی مطهر دارد
همتای علی نخواهد آمد والله
صد بار اگر کعبه ترک بردارد
..................
یارب از دل های ما سوز محبت را مگیر
این تجمع، این توسل، این ارادت را مگیر
هستی ما بستگی دارد به حب اهل بیت
هر چه می خواهی بگیر اما ولایت را مگیر
....................
روز محشر وقت پرسيدن ز من رب جلي
گفت : تو غرق گناهي ؟ گفتمش يارب بلي
گفت پس آتش نمي گيرد چرا جسم و تنت ؟
گفتمش چون حک نمودم روي قلبم " يا علي "
....................
دل را ز علی اگر بگیرم چه کنم
بی مهر علی اگر بمیرم چه کنم
فردا که کسی را به کسی کاری نیست
دامان علی اگر نگیرم چه کنم
..................
در فصل خطر امیر را گم نکنید
آن وسعت بی نظیر را گم نکنید
تنها ره جنت از علی میگذرد
ای همسفران غدیر را گم نکنید
...................
چون نامه اعمال مرا پيچيدند
بردند به ميزان عمل سنجيدند
بيش از همه كس گناه ما بود ولي
ما را به محبت علي بخشيدند
................
ای دشمن مرتضی به الفاظ گزاف
ما را دگر اینگونه معطل نکنید
وقتی خودتان دخیل عباس (س) هستید
با طایفه ی حسین (ع) کل کل نکنید
..............
ما زین جهان از پی دیدار میرویم
از بهر دیدن حیدر کرار میرویم
درب بهشت گر نگشایند به روی ما
گوییم یا علی و ز دیوار میرویم
پیامکهای دیگر:
ما منتظر صبح شب يلداييم
آماده براي فرج فرداييم
روزي كه عزيز فاطمه میآيد
با خامنهاي به كربلا میآييم
...................
يلدا يعني يادمان باشد كه زندگي آنقدر كوتاه است كه 1 دقيقه بيشتر با هم بودن را بايد جشن گرفت.
...................
صد مبارك به تو آن عيد كه فردا باشد
سرخوش آن عيد كه همسايه يلدا باشد
..................
يك ثانيه از عمر همين يك شب يلدا
باعث شده تا صبح يه يمنش بنشينيم
ده قرن ز عمر پسر فاطمه طي شد
يك شب نشد از هجر قيامش بنشينيم
.................................
مهمان شمــا در شب چلّـه شده ایم!
از برکت ایـن سفــره ی الــوان شما
تا خرخره خورده،چاق و چلّـه شده ایم!
---------------------------
روی گل شما به سرخی انار
شب شما به شیرینی هندوانه
خندتون مانند پسته
و عمرتون به بلندی یلدا
شب یلدا مبارک
-------------------------------------
بیا ای دل کمی وارونه گردیم
برای هم بیا دیوونه گردیم
شب یلدا شده نزدیک ای دوست
برای هم بیا هندونه گردیم
شب یلدا مبارک
-------------------------------------
محفل آریائی تان طلائی ? دلهایتان دریائی
شادیهایتان یلدائی ? پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی . . .
---------------------------
قیمت پماد سوختگی شب یلدا(چله)خیلی خیلی بالا میره.
اگه نگرفتی زود تر بخرش شاید هندوانه ای که گرفتی سفید در بیاد هااا
اون وقت لازمت میشه!!!
---------------------------
تو خوبی!
تو بهترینی!
تو تکی!
.
.
.
.
.
اینم از هندونه شب یلدات. بذارشون تو یخچال خنک شه ! یلدا مبارک!
---------------------------
بیا ای دل کمی وارونه گردیم ، برای هم بیا دیوونه گردیم ، شب یلدا شده نزدیک ای دوست
، برای هم بیا هندونه گردیم . شب یلدا مبارک
---------------------------
میان دوستـــان افتاده ای تک / رخت هندونه ،زلطف عین پشمک!
برایت می زنم اینک پیامک / شب یلدای تو ای گــــــل! مبارک!
حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد . . .
.---------------------------
.
تو میری و من فقط نگاهت می کنم ، تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم ، بی تو یک عمر
فرصت برای گریستن دارم ، اما برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست ،
تا یلدایی دیگر انتظارت را خواهم کشید . . .
---------------------------
چند ساعت بیشتر به آخر پاییز نمونده، جوجه هاتو شمردی!؟
---------------------------
توی سرمای این شب طولانی به فکر بی خانه مان هایی که چشم میزنند
زودتر صبح بشه هم هستی ؟
---------------------------
شادیتون 100 شب یلدا دلتون قد یه دریا توی این شبای سرما یادتون همیشه با ما
یلدا مبارک . . .
---------------------------
روی گل شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، خندتون مانند پسته و
عمرتون به بلندی یلدا . شب یلدا مبارک . . .
---------------------------
یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را
باید جشن گرفت
یلدایتان مبارک.
---------------------------
ما منتظر صبح شب یلداییم
دستی به دعا تا فرج فرداییم . . .
---------------------------
من دارم جمعه می رم، فکر نکنم دیگه همدیگر رو ببینیم... منو فراموش نکن و به خاطر تمام بدی هام منو ببخش...
از طرف پاییز - یلدا مبارک
---------------------------
آماده باش
.
.
فردا روز بزرگیه روزی که منتظرش بودی
چشم همه به تو
خیلی روت حساب کردم فردا شمرده میشی
---------------------------
تو خوشگلترین، خوشتیپ ترین و با کلاس ترین آدم روی زمین هستی
اینم هندونه شب یلدات! بذار تو یخچال تا خنک بشه!
---------------------------
بین چگونه قناری ز شوق می لرزد
نترس از شب یلدا بهار آمدنی است
---------------------------
عمرتون صد شب یلدا
دلتون قدر یه دنیا
توی این شبهای سرما
یادتون همیشه با ما
دل خوش باشه نصیبت
غم بمونه واسه فردا
اس ام اس شب یلدا
---------------------------
حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد . . .
---------------------------
همهً شب های غم آبستن روز طرب است
یوسف روز ز چاه شب یلدا آید
پیامکهای دیگر:
عاقد: خدا
شاهد: رسول خدا (ص)
دفتر: لوح محفوظ
مکان: عرش
عروس: کوثر
داماد: حیدر
سالروز ازدواج آسمانیشان مبارک
............
آمد رود به خانه آن همسري كه او
در بين همسران جهان، شهريار بود
خالق سپرد اين زر كاملعيار را
دست كسي كه زرگر كاملعيار بود
...........
پیامکهای دیگر:
یک قاصد غم به خانه دل در زد
از دور شقایقی به قلبم سر زد
او گفت که هفت آسمان پیر شدند
زیرا که جوان ترین کبوتر پر زد
.............................
مظهر جود و كرم است جواد
عدل و داد مصور است جواد
بر جمالش نظر كن و درياب
كه رضاي مكرر است جواد
پیامکهای دیگر:
ـــ من كنون روزه جاويد گرفتم ز جهان ؛ گر شما در هوس عيد بقاييد همه .
ـــ بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد ؛ هلال ماه به دور قدح اشارت کرد .
ــ ثواب روزه و حج قبول، آن كس برد ؛ كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد .
ــ شهر صیام رفت و توبه نمودم ولی چه باک ؛ با رؤیت هلال روی تو افطار می کنم.
ــ كسان كه در رمضان چنگ می شكستندی ؛ نسيم گل بشنيدند و توبه بشكستند .
ــ رمضان آمد و روان بگذشت ؛ بود ماهی به يك زمان بگذشت
_ شب قدری به عارفان بنمود ؛ اين معانی از آن بيان بگذشت.
ـــ عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت ؛ صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.
ـــ چه زود رفت این رمضان عمر ما ... پس، بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین.
ــ مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ؛ یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو ... آیا چیزی قابل درو در این رمضان کاشتیم؟
ــ شهر صیام رفت و توبه نمودم ولی چه باک ؛ با رؤیت هلال روی تو افطار می کنم.
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
..............
با آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما، عيد سعيد فطر بر شما و همه روزهداران مبارك باد.
..............
رمضان آمد و روان بگذشت
بود ماهی به يك زمان بگذشت
شب قدری به عارفان بنمود
اين معانی از آن بيان بگذشت
..............
عيد فطر مبارك. الآن جلوي آينه بودم ماه رو ديدم!
..............
چه زود رفت این رمضان عمر ما ... پس، بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین.
..............
علي(ع) فرمود: هر روز كه در آن گناه نشود عيد است.
عيد سعيد فطر بر صائمين و قائمين درگاه الهي مبارك باد.
..............
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ؛ یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو ...
آیا چیزی قابل درو در این رمضان کاشتیم؟
..............
شهر صیام رفت و توبه نمودم ولی چه باک
با رؤیت هلال روی تو افطار میکنم... مهدي جان
..............
استشمام شميم فطر، از پنجره نوراني رمضان،گواراي وجود پاكتان.
..............
من كنون روزه جاويد گرفتم ز جهان
گر شما در هوس عيد بقاييد همه
..............
عيد فطر، روز بازگشت انسان به فطرت پاك خويش، مبارك باد.
..............
بيا که ترک فلک، خوان روزه غارت کرد
هلال ماه به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول، آن كس برد
كه خاك ميكدهي عشق را زيارت كرد
..............
يك ماه ميهماني بر سر سفره اكرام حق گوارايتان.
..............
كسان كه در رمضان چنگ میشكستندی
نسيم گل بشنيدند و توبه بشكستند
پیامکهای دیگر:
زائري دل شكسته ام آه معصومه جان سلام
دل به مهر تو بسته ام بانوي مهربان سلام
اي ضريحت حريم مهر ياد سبزت شميم دل
نام پاكت نسيم مهر رحمت اسمان سلام
روي تو قبلگاه دل لطف تو شمع راه دل
آستانت پناه دل اي دل بي دلان سلام
هركه يكسردلش شكست از طبيبان نظر گسست
آمد رشته بر تو بست اي اميد جهان سلام
هم شفا هم شفاعتي هم دعا هم اجابتي
هم ولا هم ولايتي اي زمين را آمان سلام
آنكه مهرتوبرگرفت ورغمت شور شر گرفت
بيكران زيرپرگرفت بر تو تا بيكران سلام
..........
بارگاهی که به شهر قم به پاست،
هم برای نجف هم کربلاست،
خاک اورا غرق بوسه می کنم،
چون که جای پای اربابم رضاست.
از جوار دخت بي بي فاطمه
ميشوم نائب زيارة از همه
..........
يا رب چه قشنگ است و چه زيبا حرم قم
چون جنت اعلا، حرم محترم قم
بانوي جنان، اخت رضا، دختر موسی
دردانه زهرا و ملائك خدم قم
اين مژده بس او را كه بهشت است جزايش
هر كس كه زيارت كندش در حرم قم
پیامکهای دیگر:
ايكاش فدك اينهمه اسرار نداشت
ايكاش مدينه در و ديوار نداشت
فرياد دل "محسن زهرا" اين است
ايكاش در سوخته مِسمار نداشت
................
گشت نهان بر همه كس تربتت
تا بشناسند غم غربتت
................
حضرت فاطمه (س) فرمود: پاداش خوشرويي با مؤمنين، بهشت است.
................
آیا تو گل احمد مختار نبودی؟
آیا تو همان مادر اطهار نبودی؟
آیا ثمر چِلّهي پیغمبر اکرم
تو سیب بهشت و گل بیخار نبودی؟
...............
ياد پهلويت نمازم را شكست
فرصت راز و نيازم را شكست
................
از فاطمه اكتفا به نامش نكنيد
نشناخته توصيف مقامش نكنيد
هر كس كه در او محبت زهرا نيست
علامه اگر هست سلامش نكنيد
................
كاش از قلبم به قبرش راه داشت
كاش زهرا هم زيارتگاه داشت
...............
گل رو ميشه پرپر كرد، اما عطرشو نميشه پنهان كرد
................
جز علي و پدرت، قدر تو را كس نشناخت
شب قدري و بود قدر تو پنهان، زهرا
................
مرا به خانهي زهراي مهربان ببريد
به خاكبوسي آن قبر بينشان ببريد
اگر نشاني شهر مدينه را بلديد
كبوتر دل ما را به آشيان ببريد
كسي صداي مرا در زمين نميشنود
فرشتهها! سخنم را به آسمان ببريد
................
حضرت زهرا (س) فرمود: الجار ثم الدار
................
كيست زهرا ؟ يكهتاز مرتضی
هم زره ، هم ذوالفقار مرتضی
................
فاطمه، بنيانگذار مذهب است
فاطمه آموزگار زينب است
نام زهرا، خود حديث برتر است
نام زهرا، حِرزِ جنگ حيدر است
................
بر حاشيهي برگ شقايق بنويسيد
گل، طاقت بين در و ديوار ندارد
................
كاش نجّار مدينه در نميساخت
يا اگر ميساخت بهر خانهي حيدر نميساخت
كاش اي شهر مدينه بيدر و ديوار بودي
يا تو اي باغ فدك هرگز در اين دنيا نبودي
................
خزان زودهنگام و كبود شدن ياس بوستان پيامبر، تسليت باد.
...............
الا اي چاه! يارم را گرفتند
گلم، باغم، بهارم را گرفتند
ميون كوچهها با ضرب سيلي
همه دار و ندارم را گرفتند
................
دشمنان ناموس كبری را زدند
در ميان كوچه زهرا را زدند
................
لعن الله قاتليك يا فاطمة الزهراء
..............
یا علی رفتم بقیع اما چه سود ؟
هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت كجاست ؟
آن گل صد برگ خوش بویت كجاست ؟
هرچه باشد من نمك پروده ام
دل به عشق فاطمه خوش كرده ام
حج من بی فاطمه بی حاصل است
فاطمه حلال صدها مشكل است
من طواف سنگ كردم دل كجاست ؟
راه پیمودم بسی منزل كجاست ؟
كعبهي بی فاطمه مشتی گِل است
قبر زهرا كعبهي اهل دل است ...
--------------------------------------------------------------------------------
- ندیدم زخم پهلو را
ولی دیدم كفن خون گریه می كرد ..
دُر یگانه
دفن شبانه
--------------------------------------------------------------------------------
- اي قلم بنويس اي تاريخ در خود ضبط كن
در ميان كوچه يك تن ياور زهرا نشد
............................
در حریم فاطمیّه مرغ دل پر می زند
ناله از مظلومی زهرای اطهر می زند
السلام علیک یا فاطمة الزهرا
جاهلان خیال بافتند
فرق شیعه را شکافتند
زخم شیعه را نمک زدند
قفل بر در فدک زدند
تاب دیدنت نداشتند
داغ بر دلت گذاشتند
تیر و قلب عاشق آه آه
سیلی و شقایق آه آه
حضرت فاطمه-س:
خداوند امر به معروف را برای اصلاح مردم قرار داد.
--
شهادت زهرای ازهر، فاطمه ی اطهر تسلیت باد.
ای بتول پاک السلام
قلب چاک چاک السلام
حاصل جوانی علی
ماه ارغوانی علی
لحظه ای درنگ کن بمان
وقت ناتوانی علی
بی تو سر بلند می کنند
دشمنان جانی علی
بی تو سجده می کند به خاک
روح آسمانی علی
یا علی خرابم از غمت
سوختم کبابم از غمت
زخم کهنه را نمک زدند
همسر تو را کتک زدند
...........
ای تو مهر آب فاطمه
اسوه ی حجاب فاطمه
یاس پرپر علی بمان
سایه ی سر علی بمان
قوت دل علی نرو
از مقابل علی نرو
...........
مرو مادر دلم طاقت نداره
دلم بعد از تو خیلی بی قراره
مگه بابام علی شب های بی تو
سرم رو روی زانوهاش بذاره
...........
منم زینب که بی دلدار مانده ست
به قلبم خون به چشمم خار مانده ست
نگاهم خیره می ماند همیشه
به آن خونی که بر دیوار مانده ست.
..............
الا ای چاه یارم را گرفتند
گلم، باغم، بهارم را گرفتند
میان کوچه ها با ضرب سیلی
همه دار و ندارم را گرفتند.
...
ایام شهادت اولین شهید راه ولایت بر شما تسلیت باد.
ناموس خدا، دخت نبی، همسر حیدر
امّ الحسنین، شافعه ی خلق به محشر
این غم نرود از نظر ما که ز کین شد
نیلی رخت از سیلی آن شوم بد اختر
یا رب تو عذابش بنما بیشتر از پیش
آنکس که به پهلوی وی از کینه زدی در
هر سینه که دوستدار زهراست
آشفته و بی قرار زهراست
گنجینه ی هفت آسمان ها
در سینه ی خون نگار زهراست
از شرح کرامتش همین بس
عالم همه وامدار زهراست
بریزم اشک غم، از دیده بر رخسار مادر جان
بنالم در عزایت بادل افکار مادر جان
به یاد آرم از آن ساعت که با پهلوی بشکسته
کشیدی ناله در بین در و دیوار مادر جان
از آن غصب فدک و ز بردن حیدر سوی مسجد
مرا دیگر نباشد طاقت گفتار مادر جان
گل من که رنگش نیلی نبود / جواب محبت که سیلی نبود
...
خدایا به سوز دل مولا علی-ع و به پهلوی بشکسته ی زهرای مرضیه-س
قَسمت می دهیم که فرج منتقم شان را برسانی .. آمین
ای بتول پاک، السلام
قلب چاک چاک السلام
حاصل جوانی علی
ماه ارغوانی علی
لحظه ای درنگ کن بمان
وقت ناتوانی علی
بی تو سر بلند می کنند
دشمنان جانی علی
بی تو سجده می کند به خاک
روح آسمانی علی
سرفصل کتاب آفرینش زهراست
روح ادب وکمال و بینش زهراست
روزی که گشایند در باغ بهشت
مسئول گزینش و پذیرش زهراست
گرچه مظلومی مولا سندی معتبر است این سند ثابت و امضا شده با میخ در است.
بانو نمی یابیمت ، اما کنار تو گریه مرسوم است ، مگر می توان پهلوی تو بود و
شکسته نبود .
نام خود را خصم ، داغ ننگ زد / دید بار شیشه داری ، سنگ زد
..............
باد پاییزی اگر برگ خزان را می برد
مهر زهرا هم گناه شیعیان را می برد
...........
تا که پرسیدم ز منطق، عشق چیست
در جوابم اینچنین گفت و گریست
لیلی ومجنون همه افسانه اند
عشق تفسیری ز زهرا (س)وعلیست(ع)
............
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
مولا خلاصه عرض کنم دوست دارمت
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم
یا علی رفتم بقیع اما چه سود
هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست
آن گل صدبرگ خوشبویت کجاست
هر چه یاشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
..........
از فاطمه اکتفا به نامش نکنید
نشناخته توصیف مقامش نکنید
هر کس که در او محبت زهرا نیست
علامه اگر هست سلامش نکنید
بیایید در ایام عزای ایشان، سیاهپوش و همراه حضرت بقیه الله عزادار باشیم.
..............
بر عالمیان رحمت رحمان زهراست
در هر دو جهان سرور نسوان زهراست
نوری که دهد شاخه ی طوبی از اوست
کوثر که خدا گفته به قرآن زهراست
.................
اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر مستودع فیها به عدد ما احاط به علمک
..................
بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید
گل تاب فشار در و دیوار ندارد
................
سینه بود و میخ بود و در و آن بوته ی ناز
کوچه در کوچه، گل یاس مرا زخم زدند
خواستم خنده کنم ماتم طه نگذاشت
خواستم گریه کنم طعنه اعدا نگذاشت
خواستم داد دل فاطمه گیرم زعدو
حکمت و مصلحت خالق یکتا نگذاشت
آن زمانی که در خانه عدو آتش زد
خواستم من بروم ام ابیها نگذاشت
آن زمانی که گل و غنجه من پرپر شد
خواستم داد زنم ناله اسماء نگذاشت
جان دادن خود را پس ازغسل و دفن تو دیدم
با دست خود خشت لحد از برای تو چیدم
دیدن میخ در خانه مرا آتش زد
خواستم جان بدهم زینب کبری نگذاشت
دست از غسل کشیدم که به من فرصت آن
صورت نیلی و آن سینه سینا نگذاشت
زهرای من خیزو ببین اشک غربت به چشمم
شد همسرت خانه نشین دگر از پا نشستم
دشمنم خواست مرا جانب مسجد ببرد
تا نفس داشت در آن معرکه زهرا نگذاشت
آن زمانی که عدو فاطمه ام را می زد
چاره ای صبر به من غیر تماشا نگذاشت
در بین آن دیوار و در ای فدایی حیدر
دادی تو شش ماه پسر بهر یاری حیدر
روز محشر كار ما با فاطمه است
نقش پيشاني ما يا فاطمه است
از كرامت بر جبين ما همه
نقش كن هذا محب فاطمه
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطریاس بود
ای که ره بستی میان کوچه ها برفاطمه
گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود
ما بی خیال سیلی مادر نمی شویم
هرگز جدا ز دامن حیدر نمی شویم
باما مگوکه شیعه و سنی برادرند
ما با زنا زاده برادر نمی شویم
- مادر اينجا من عقده دل وا نكردم...گشتم ولي قبر تو را پيدا نكردم...
- اين بار چشمهايم را به پنجرههاي بقيع گرده ميزنم شايد با دستهاي مهربان تو اين قفلهاي شكسته باز شود.
- بانو... نمييابمت يعني ميشود پهلوي تو بود و شكسته نبود...
شعله ای خاموش گشت و خانه ای بی نور شد
گوهر ارزنده ای پنهان به خاک گور شد
مادر شایسته ای از این عالم ناپیدا
چشم خود بر بست و از چشم عزیزان دور شد
..........
روزی که فلک بی توبدیدست مرا
کس با لب پر خنده ندیدست مرا
چندان غم هجران تو بر دل دارم
من دانم آنکه آفریدست مرا
...................
امشب غریب است علی یا فاطمه
خاموش ابی است علی یا فاطمه
سر گشته و حیران از پی ات در هر مکان
ای وای و صد آه بر غمت یا فاطمه
................
مسلمانان چرا شب دفن شد صدیقه کبری
چرا گم گشت نشان قبر آن انسیه حوری
هنوز از ختم رسل نگذشت ایامی
نگین خاتم پیغمبران بشکست واویلا
................
..............
تا در بیت الحرم از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
آه از آن پیمان شکن کز کینه خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم خمخانه سوخت
....................
زندگی بی فاطمه رنج آور است
مرگ از این زندگانی بهتر است
گریه کن ای آسمان تنها شدیم
خسته و درمانده و بی زهرا شدیم
ای تو شیعه با علی کن زمزمه
فاطمه یا فاطمه فاطمه یا فاطمه
...................
غریبی درد خود با چاه گوید
هزاران غصه و یک آه گوید
برای دیدن من محرم من
درون خانه یا الله گوید
.................
خون است که روی خاک خشت افتاده است
داغ است به قلب سر نوشت افتاده است
خیزید و فرشته را به بیرون ببرید
آتش به در باغ بهشت افتاده است
.......................
بر گلستان ولایت تاختند،
غنچه را با لاله پرپر ساختند،
غنچه زیرخاروخس افتاده بود،
باغبان هم از نفس افتاده بود،
ظلم و طغیان و جنایت زاده شد
این چنین مزد رسالت داده شد
.................
یک عمر تماشای دری خون آلود
یادآوری حادثه ای سرخ و کبود
کم کم به علی بال پریدن می داد
ای تیغ نیازی به حضور تو نبود
................
پیامکهای دیگر:
۱- پیامک های ویژه ایام محرم و عاشورا
۲- پیامک های ویژه ایام فاطمیه در مورد حضرت فاطمه زهرا (س)
۳- پیامک های ویژه حضرت زینب (س)
۴- پیامک های ویژه امام رضا (ع)
۵- پیامک های ویژه حضرت مهدی (عج) پیامکهای انتظار
۶- پیامک های ویژه میلاد امام حسین و حضرت عباس (علیها سلام)
۷- پیامک های ویژه میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر
۸- پیامک های ویژه حضرت معصومه (س)
۹- پیامک های ویژه ازدواج حضرت علی و حضرت زهرا
۱۰- پیامک های ویژه حضرت جواد (ع)
۱۱- پیامک های ویژه عید غدیر (سری اول)
۱۲- پیامک های ویژه عید عدیر( سری دوم)
۱۸- پیامک های ویژه عید سعید فطر
۱۹- پیامک های ویژه میلاد حضرت فاطمه و روز مادر
۲۰- پیامک های ویژه حضرت علی اکبر (ع)
۲۱- پیامک های ویژه شهادت حضرت علی (ع)
همواره تجّسم قیام است حسین (ع)
در سینة عاشقان ، پیام است حسین (ع)
در دفتر شعر ما ، ردیف است هنوز
دل چسبترین شعر کلام است حسین (ع)
در باور شب ، شهاب بودن ، عشق است
هم صحبت آفتاب بودن ، عشق است
در کرب و بلا به روی لبهای حسین (ع)
یک جرعه زلال آب بودن ، عشق است
* * *
عالم ، همه خاک کربلا بایدمان
پیوسته به لب ، خدا خدا بایدمان
تا پاک شود ، زمین ز ابنای یزید
همواره حسین ، مقتدا بایدمان
* * *
از خون تو شمشیر ، وضو بگرفته است
مرگ از تو هزار آبرو بگرفته است
زان بادة خونین که تو بر لب زدهای
آتش به دل جام و سبو بگرفته است
* * *
تیغ از رخ او ز ترس ، گریان گردید
مرگ از نگهش به خویش لرزان گردید
آوخ ، چه سیه کاری و ننگی ابدی
از مرگ حسین (ع) ، سهم انسان گردید
* * *
گر بر ستم قرون ، بر آشفت حسین (ع)
بیداری ما خواست ، به خون خفت حسین (ع)
آنجا که زمان ، محرم اسرار نبود
با لهجة خون ، سرّ گلو گفت حسین (ع)
* * *
الحق که به ما درس وفا داد حسین (ع)
هر چیز که داشت بیریا داد حسین (ع)
یعنی که تأملی کنید ای یاران !
آن هستی خود زکف چرا داد حسین (ع)؟
* * *
آن روز که آهنگ سفر داشت حسین (ع)
از راز شهادتش خبر داشت حسین (ع)
از بهر سرودن یکی قطعة سرخ
هفتاد و دو واژه در نظر داشت حسین (ع)
* * *
هم «حیّ علی الفّلاح » او خونین بود
هم سجده بی سلاح او خونین بود
افسوس که چند ساعتی بعد نماز
پیشانی ذوالجناح او خونین بود
* * *
در دشت عطش ، لاله صفت سوخت حسین (ع)
تا مشعل آزادگی افروخت حسین (ع)
بر لوح فلق ، تا به قیامت ، نقش است
درسی که زخون ، به خلق آموخت حسین (ع)
* * *
عشق است که سوی کربلا میآید
با پرچم خون و بانگ «لا » میآید
تا نقش کند، ستارة صبح سپید
بر قامت نیزه ، سر جدا میآید
* * *
ما حلقه به گوش عشق روح افزاییم
سرمست زشور جام عاشوراییم
گشتیم چو قطره ، محو در عشق حسین (ع)
اکنون به طفیل عشق او دریاییم
* * *
هر چند که مضمون غریبت تنهاست
نام تو سرِود موج موج دریاست
بالی ز علی (ع) است با تو ، بالی زحسین (ع)
پرواز تو از غدیر تا عاشوراست
ما حلقه به گوش عشق روح افزاییم
سرمست زشور جام عاشوراییم
گشتیم چو قطره ، محو در عشق حسین (ع)
اکنون به طفیل عشق او دریاییم
آن روز که آهنگ سفر داشت حسین (ع)
از راز شهادتش خبر داشت حسین (ع)
از بهر سرودن یکی قطعة سرخ
هفتاد و دو واژه در نظر داشت حسین (ع)
از خون تو شمشیر ، وضو بگرفته است
مرگ از تو هزار آبرو بگرفته است
زان بادة خونین که تو بر لب زدهای
آتش به دل جام و سبو بگرفته است
در باور شب ، شهاب بودن ، عشق است
هم صحبت آفتاب بودن ، عشق است
در کرب و بلا به روی لبهای حسین (ع)
یک جرعه زلال آب بودن ، عشق است
بر نیزه ، سری به نینوا مانده هنوز
خورشید ، فرا ز نیزهها مانده هنوز
در باغ سپیده ، بوته بوته گل خون
از رونق دشت کربلا مانده هنوز
چشم ها از هیبت چشمم به پیچ و تاب بود
محو چشمم چشم ها و چشم من بر آب بود
چشم گفتم چشم دادم چشم پوشیدم زآب
من سراپا چشم و چشمم جانب ارباب بود
در کرب وبلا حماسه ی خون آمد
خورشید شرف به صحن گردون آمد
در وصف حسین ابن علی میگویم
از عشق هر آنچه بود،بیرون آمد
....................
امشب وقوع مرگ تو را جار ميزنند
رخسار ماه را غم و زنگار ميزنند
نوزادها براي علي اصغرت هنوز
با اولين تنفس خود زار ميزنند
………
قيامت بيحسين غوغا ندارد
شفاعت بيحسين معنا ندارد
حسيني باش كه در محشر نگويند
چرا پروندهات امضا ندارد
……….
من در همين شروع غزل ، مات ماندهام
حيران سرگذشت نفسهات ماندهام
بايد شهيد بود و تو را خونچكان سرود
شرمندهام اسير عبارات ماندهام
……….
عطري كه از حوالي پرچم وزيده است
ما را به سمت مجلس آقا كشيده است
از صحن هر حسينيه تا صحن كربلا
صد كوچه بازكنيد محرم رسيده است
………
شيعه آيا فقط اشك و آه است؟
اين تصور بسي اشتباه است
اشك بيمعرفت ، آب چشم است
اشك بامعرفت تيغ خشم است
……….
خنده كنان مي رود ، روز جزا در بهشت
هر كه به دنيا كند ، گريه براي حسين
...........
هر دم به گوشم میرسد ، آوای زنگ قافله
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله
يک زن ميان محملی، اندر غم و تاب و تب است
اين زن صدايش آشناست،ای وای من او زينب است
……
باز محرم رسيد، ماه عزاي حسين
سينه ي ما مي شود، كرب و بلاي حسين
كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه
تا كه بگيرم صفا، من ز صفاي حسين
……….
پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است؟
آهی کشید و گفت ماه محرم است
…….
ديباچه ي عشق و عاشقي باز شود
دل ها همه آماده ي پرواز شود
با بوي محرم الحرام تو حسين
ايام عزا و غصه آغاز شود
………
عالم همه قطره اند و درياست حسين
خوبان همه بنده اند و مولاست حسين
ايام عزا تسليت
عزاداريتان مقبول
……….
خنده كنان مي رود روز جزا در بهشت
هر كه به دنيا كند گريه براي حسين
……….
محرم آمد و ماه عزا شد
مه جانبازی خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگوييد
دوباره شور عاشوار به پا شد
……….
باز محرم رسيد، ماه عزای حسين
سينهی ما میشود، كرب و بلای حسين
كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه
تا كه بگيرم صفا، من ز صفای حسين
.........
هجر تو زدرد وداغ دلگیرم کرد
اندوه غم زمان زمینگیرم کرد
گفتند که جمعه میرسی از کعبه
این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد
..............
در خیمه یکی در آتش تب می سوخت
مانند ستاره در دل شب می سوخت
وقتی که به خیمه ها هجوم آوردند
ای کاش دلی به حال زینب می سوخت
-------------------------
قیامت بی حسین غوغا ندارد
شفاعت بی حسین معنا ندارد
حسینی باش كه در محشر نگویند
چرا پرونده ات امضا ندارد
----------------------
کربلا لبریز عطر یاس شد
نوبت جانبازی عباس شد
عاشق نام حسینم
آرزویم کربلاست
---------------------
آن شب عطر نینوا از یاس بود
پاسبان خیمه ها عباس بود
یا ابوالفضل العباس
--------------------
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود
------------------
همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
......................
--------------------------------------------------------------------------------
به گونهی ماه/ نامت زبانزد آسمانها بود/ و پیمان برادریت/ با جبل نور/
چون آیههای جهاد محکم/ تو آن راز رشیدی/ که روزی فرات/ بر لبت آورد/
و ساعتی بعد/ در باران متواتر پولاد/ بریده بریده/افشا شدی/ و باد/
تو را با مشام خیمهگاه/ در میان نهاد/ و انتظار در بهت کودکانهی حرم/
طولانی شد/ تو آن راز رشیدی/ که روزی فرات/ بر لبت آورد/
و کنار درک تو/ کوه از کمر شکست / خط تو با خون تو آغاز می شود/
از آن زمان كه تو ایستادی/ دین راه افتاد / و چون فرو افتادی/ حق برخاست
--------------------------------------------------------------------------------
-آنان که رفته اند کاری حسینی کرده اند و آنان که مانده اند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند.
--------------------------------------------------------------------------------
- به جز اینکه امام حسین در عاشورا شهید شده است عاشورا نیز در تاریخ شهید شده است. و پیام اصلی عاشورا(عدالت) نیز فراموش شده است. پس در هر عاشورایی دو شهید موجود است و بر هر شهیدی نوحه ای واجب.
--------------------------------------------------------------------------------
- شامگاه عاشورا، آسمان تمام ستارههای خود را میگرید و بدین فرجام، قطره اشك درشتی از خون، از گوشه پلك آسمان به بیرون میلغزد. خورشید، آغاز دهمین روز از ماه محرم 61 هجری را اعلام میكند.
--------------------------------------------------------------------------------
- و تو شكستی و " راستی " درست شد/ و از روانه ی خون تو / بنیاد ستم سست شد.
--------------------------------------------------------------------------------
بعد از هزارسال هنوز اشك میچكد
از مشك پارهپاره سقا غروبها
--------------------------------------------------------------------------------
- بگذار بگریم/ خون تو، در اشك ما تداوم یافت/ و اشك ما ،صیقل گرفت/ شمشیر شد/ و در چشمخانه ی ستم نشست.
--------------------------------------------------------------------------------
آن دَم كه فتاد دست پیغمبرِ آب یك قطره عطش نبود در باور آب
گلهاى خدا زتشنگى پژمردند اى خاك تمام كربلا بر سر آب
--------------------------------------------------------------------------------
- در همهمه ی حیرت و بی کسی ،دستان تهی مانده ی ما را ، از دامان بلند نگاهت ،کوتاه مکن
--------------------------------------------------------------------------------
- در چمن ،آه، این همه خونین کفن/ باز بقایای شبیخون کیست؟
--------------------------------------------------------------------------------
- تو كلاس فشرده تاریخی / كربلای تو / مصاف نیست / منظومه بزرگ هستی است / طواف است.
--------------------------------------------------------------------------------
- انگشت تو از دست چرا افتاده؟
گل از چه ز شاخه ای جدا افتاده؟
ای ناطق قرآن که جداگشته سرت؟
بسم الله این سوره کجا افتاده؟
--------------------------------------------------------------------------------
- شوریده سری که شرح ایمان می کرد
هفتاد و دو فصل سرخ عنوان می کرد
با نای بریده نیز بر منبر نی
تفسیر خجسته ای ز قرآن می کرد
--------------------------------------------------------------------------------
حسینعلیه السلام زنده جاویدى است كه هر سال، دوباره شهید مىشود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مىكند.
--------------------------------------------------------------------------------
- آه،/ در حسرت فهم این نكته خواهم سوخت/ كه حج نیمه تمام را/ در استلام حجر وانهادی/ در كربلا/ بوسه بر خنجر تمام كردی.
--------------------------------------------------------------------------------
- لب تشنه ام از سپیده آبم بدهید
جامی ز زلال آفتابم بدهید
من پرسش سوزان حسینم یاران
با حنجره عشق جوابم بدهید
--------------------------------------------------------------------------------
- تو قرآن سرخی/ "خون آیه" های دلاوری ت را/ بر پوست کشیده ی صحرا نوشتی/ و نوشتارها/ مزرعه ای شد/ با خوشه های سرخ/ و جهان یک مزرعه شد/ با خوشه ، خوشه ، خون/ و هر ساقه/ دستی و داسی و شمشیری/ و ریشه ی ستم را وجین کرد/ و اینک/ و هماره/ مزرعه سرخ است.
--------------------------------------------------------------------------------
- گل آمد و ویرانه ما گلشن از اوست
ماه آمد و کاشانه ی ما روشن از اوست
من با پدرم قول و قراری دارم
جان باختن از من است و دل بردن از اوست
--------------------------------------------------------------------------------
گر بر ستم قرون ، بر آشفت حسین (ع)
بیداری ما خواست ، به خون خفت حسین(ع)
آنجا که زمان ، محرم اسرار نبود
با لهجهی خون ، سرّ گلو گفت حسین (ع)
--------------------------------------------------------------------------------
- چون دید به نوک نی سرش را خورشید
بر خاک ، تن مطهرش را خورشید
آرام ، حریر نور خود را گسترد
پوشاند برهنه پیکرش را خورشید
این خشک لب فتاده دور از لب فرات کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
--------------------------------------------------------------------------------
برخاست با تلاوت خون، بانگ یا اخا
وقتی «كنار درك تو، كوه از كمر شكست"
--------------------------------------------------------------------------------
حسینعلیه السلام زنده جاویدى است كه هر سال، دوباره شهید مىشود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مىكند.
--------------------------------------------------------------------------------
- ای تیر! سوی مشک من این سان بلا مریز ،بر من ببار ، بهر خدا آب را مریز! هرچند،تیر، مشک و دلم را دریده است ، ای آب! همتی کن و ، تا خیمه ها ، مریز!
--------------------------------------------------------------------------------
شمشیری كه بر گلوی تو آمد
هر چیز و همه چیز را
به دو پاره كرد:
هر چه در سوی تو ،حسینی شد
و دیگر سو , یزیدی.
--------------------------------------------------------------------------------
- خورشید بر این تیره مغاک افتاده است؟
یا بر سر نی آن سر پاک افتاده است؟!
بر عرش نی از تلاوت او پیداست
هفتاد و دو سوره روی خاک افتاده است
--------------------------------------------------------------------------------
تو اسماعیل برگزیده ی خدایی
و رویای به حقیقت پیوسته ی ابراهیم
كربلا میقات توست
محرم میعاد عشق
و تو نخستین كسی
كه ایام حج را
به چهل روز كشاندی
- و اتممناها بعشر
--------------------------------------------------------------------------------
بعد از هزار سال هنوز اشك میچكد
از مشك پارهپاره سقا غروبها
............................
زخون دل به نعشت گل فشانم
کنار جسم مجروحت بمانم
زخون حنجرت گیرم وضویی
به زخم پیکرت قرآن بخوانم
..........................
به چشمم اشک دامن دامن تو است
دلم صد پاره چون پیراهن تو است
زیارتگاه رگ های بریده
زیارت نامه ام زخم تن تو است
•••
چگونه تن به زیر ننگ دادند
چگونه با تو حکم جنگ دادند
نه تنها منع از آبت نمودند
جواب آب را با سنگ دادند
•••
یقین دارم ز قرآن سر بریدند
هم از دین هم ز ایمان سر بریدند
اگر چه آب مهر مادرت بود
تورا با کام عطشان سر بریدند
•••
ولیّ کبریا را سر بریدند
امام اولیا را سر بریدند
گواهی می دهم با کشتن تو
تمام انبیا را سر بریدند
•••
به دل بغض نبی را چاره کردند
عیال الله را آواره کردند
زخنجر گشت قرآن آیه آیه
تمام آیه ها را پاره کردند
بهار را چه کند آن دلی که خُرّم نیست
مرا ندیدن روی تو از خزان کم نیست؟
یوسف مصری، اگر جــمال تـــــــو بیند
خـــــــــویش به بــــازار پیر زال تو بینـد
...................
خورشید خاک آلود بر نی جلوه گر شد
حلقوم خشک نی ز خون تازه ، تر شد
آن سر که قرآن می تراوید از لبــــانش
عازم به شام خیزران و طشت زر شد
.........
خوبان همه قطره اند ودریاست حسین
مردم همه بنده اند و مولاست حسین
ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش
از بس که کرم دارد و آقاست حسین
............
با آب طلا نام حسین قاب کنید
با نام حسین یادی از آب کنید
خواهید که سربلند و جاوید شوید
تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید
......................
ما منتظریم تا محرم گردد
هنگامه ی امتحان فراهم گردد
ما میدانیم و تیغ و حلقوم شما
یک مو ز سر "علی" اگر کم گردد
................
ما در ره عشق نقض پيمان نکنيم
گر جان طلبد دريغ از جان نکنيم
دنيا اگر از يزيد لبريز شود
ما پشت به سالار شهيدان نکنيم
...............
حلال جمیع مشکلات است حسین
شوینده ی لوح سیئات است حسین
ای شیعه تو را چه غم ز طوفان بلاست
جائی که سفینه النجاه است حسین
..............
دلم مست و لبم مست و سرم مست
بخوان ای دل كه صبرم رفته از دست
بخوان ای دل محرم آمد از راه
بخوان اجر تو با عباس بی دست
روی سنگ مزارم بنویسید
من حسین ابن علی را دوست دارم
.................................................
بخشودگی اهل گنه درصف محشر
وابسته به یک گردش چشمان حسین است
در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند
در دل هر عاشقی عباس مأوا می کند
هر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین
ثبت نامش را فقط عباس امضاء می کند
.................................................
خنده كنان مي رود روز جزا در بهشت
هر كه به دنيا كند گريه براي حسين
.................................................
بر عشاق حسين است كه هر شب جمعه، بر بام خانه روند رو به قبله دست ادب به سينه گذارند و سلامي از عمق جان نثار غريب زهرا نماييند
.................................................
.... و اين است حسين, سر سلسله ي تشنگان, كه حتي دشمن را سيراب مي كند
.................................................
داني از چه رو گاه گاه آيد زلزله
چون زمين هم ميكند با نام زينب هلهله
داني از چه رو گاه گاه توفان ميشود
صحنه جنگيدن عباس اكران ميشود
.................................................
پیامکهای دیگر:
آمد آن بانو كه فخر هر زن است
هر دلى با ذكر نامش گلشن است
روح تاريك همه سر گشتگان
در شعاع نور عشقش روشناست
.......................
اى اهل عالم! در ديار شور و شادى
زد خيمه روز پنجم ماه جمادى
ديوان خلقت را خدا زيب و فرى داد
ساقى كوثر را ز كوثر كوثرى داد
.......................
ميلاد ميوه دل مولا مبارك
.......................
كربلا در كربلا ميماند ؛ اگر زينب نبود
.......................
عمه سادات سلام عليك
روح مناجات سلام عليك
......................
ولادت عقيلة العرب حضرت زينب كبری (س) بر شما و خانواده مبارك باد
.....................
باز عالم پر ز غوغاى كه شد؟
باز دلها مست و شيداى كه شد؟
باز گوش اهل دل پر زمزمه
از طنينِ شور و آواى كه شد
باز سر دارد هواى عاشقى
طالب روى دل آراى كه شد
باز ديده سوى دامم مىكشد
پايبند چشم گيراى كه شد
باز دل سرشار از شوق كه شد
باز اين ويرانه مأواى كه شد
.......................
دل به شوق ازياد زينب آمده
تهنيت ميلاد زينب آمده
غير آن دل كه ز سنگ و آهناست
گفتخيرالناس امر واجبى
احترام او به هر مرد و زن است
كسيت زينب جلوه عشق خدا
عشق او سرمايه دين من است
..................
هست سرى منجلى در روح او
جمع زهرا و على در روح او
هيچ گنجى با غمت همپايه نسيت
غير عشقتشيعه را سرمايه نيست
خواست دل آيد به زير سايهايت
ديد اما نور حق را سايه نيست
غير تو كه شيعه زهرا خوردهاى
هيچ كس با فاطمه همپايه نيست
غير نام دلربايت زينب
در كتاب عشق حيدر آيه نيست
غير اشكى كه نثارت مىكنم
عاشق بىمايهات را مايه نسيت
...............
عزت حيدر مدد كن عاشقت
دختر كوثر مدد كن عاشقت
اى درخشندهتر از الماسها
اى صفا بخش وجود ياسها
اى تجلى امامت در زنان
مايهي ترس علىنشناسها
حوريان از درك تو عاجز همه
كى شناسندند يقين خناسها
لطف تو شد شامل هر شيعهاى
اى صفا بخشيده بر احساسها
عبد زينب واقعاً عبد خداست
مدعى بگذار اين وسواسها
خسته بال دام عشقِ زينبم
من پرستوىِ دمشق زينبم
اى خدا من دوستدار زينبم
خسته جانم جانثار زينبم
سالها پرسه به كويش مىزنم
كوچه گرد و خاكسار زينبم
مىتپد در سينه دل با ياد او
دردمند و بيقرار زينبم
كاش بودم من كبوتر اى خدا
تا نمايى همجوار زينبم
در دم مرگم سوى شامم كشيد
آن زمان در انتظار زينبم
كاش من قربان زينب مىشدم
خادم طفلان زينب مىشدم
عشق با زينب تباني کرده است
رنگ گل را ارغواني کرده است
هست کيش رهبريت کيش او
صبر زانو مي زند در پيش او
کربلا دارالنعيم زينب است
کعبه خود تحت حريم زينب است
عمر زينب فخر مولا بود و بس
او به زهرا المثني بود و بس
در كمند عشق زينب منزلم
نام او ذكر تپشهاي دلم
در حريم قرب او پر مي زنم
يا حسين مي گويمو پر مي زنم
......................
پیامکهای دیگر:
تو اي صفاي ضميرم چرا نمي آيي
چرا بهانه نگيرم چرا نمي آيي
اگر حجاب ظهورت حضور پست منست
خداکند که بميرم چرا نمي آيي
.....................
خستگان عشق را ايام درمان خواهد آمد
منجي عالم، پناه بيپناهان خواهد آمد
غم مخور اي فاطمه! اي بانوي پهلو شكسته!
مهديات با شيشهي دارو و درمان خواهد آمد
......................
دلمردهايم بدون تو اما مسيح من
يك جمعه هم زيارت اهل قبور كن
...................
1099 سال است كسي منتظر 313 مرد است. مرد شدن چقدر زمان ميخواهد ... !
...................
هجر تو ز درد و داغ ، دلگیرم کرد
اندوه غم زمان زمینگیرم کرد
گفتند که جمعه میرسی از کعبه
این رفتن جمعه جمعهها پیرم کرد
...................
باز به انتظار تو جمعه غروب ميشود
اگر بيايي از سفر، آه چه خوب ميشود
خستگان عشق را ايام درمان خواهد آمد
منجي عالم، پناه بيپناهان خواهد آمد
غم مخور اي فاطمه! اي بانوي پهلو شكسته!
مهديات با شيشهي دارو و درمان خواهد آمد
......................
دلمردهايم بدون تو اما مسيح من
يك جمعه هم زيارت اهل قبور كن
...................
1099 سال است كسي منتظر 313 مرد است. مرد شدن چقدر زمان ميخواهد ... !
...................
هجر تو ز درد و داغ ، دلگیرم کرد
اندوه غم زمان زمینگیرم کرد
گفتند که جمعه میرسی از کعبه
این رفتن جمعه جمعهها پیرم کرد
...................
باز به انتظار تو جمعه غروب ميشود
اگر بيايي از سفر، آه چه خوب ميشود
...................
هرکجاسلطان بود دورش سپاه ولشکر است،
پس چرا سلطان خوبان بی سپاه ولشکر است
با خبر باشید چشم انتظاران ظهور،
بهترین سلطان عالم از همه تنها تر است
...................
کی میشود صبح ، ناشتای چشمهایمان را به نگاه تو بگشاییم؟ کی میشود شام ، تصویر تو را به قاب خوابهایمان ببریم؟ کی میشود شب و روزمان، در فضای ظهور تو بگذرد؟ يا ابا صالح من ...
....
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشیم
شاید که نگاهی کند آگاه نباشیم
....
اما هنوز این مرد تنهای پرشکیب ، با کولبار شوق خود راه میسپارد ، تا از دل این تیرگی ، نوری برآرد ... و همچنان در هر کناری ، شمعی میگذارد ، چرا كه اعجاز انسان را ، هنوز امید دارد ...
...
- هجر تو ز درد و داغ دلگیرم کرد
اندوه غم زمان زمینگیرم کرد
گفتند که جمعه میرسی از کعبه
این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد.......... علوی
...
- باز به انتظار تو جمعه غروب ميشود
اگر بيايي از سفر آه چه خوب ميشود
.......
روز ظهور تو چه سر افکنده می شوند
آنها که در دعای فرج کم گذاشتند
..........
آسمون زیر پاهات
دل ما فرش قدمهات
من کیم از تو بخونم
چون خدا شده خاطرخوات
.........
تمنائی که از وصل تو دارم
که سر بر آستان تو گذارم
..........
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق ، گویا سواری میرسد
..........
بخوان دعای فرج را دعــــــــــا اثــــــر دارد دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عـافــیــت بـطـلـــب که روزگار بســـی فتنه زیر ســـر دارد
بخوان دعای فرج را کـه یـوسـف زهــــــرا ز پشت پرده ی غیبت به ما نظـر دارد
بخوان دعای فرج را به یاد خیمه ی سبز که آخرین گل سرخ از همه خبـــر دارد
....................
كتاب بسته بماند، اگر نيايي تو
رسول خسته بماند اگر نيايي تو
در مقدس آن خانه اي كه مي داني
بلي! شكسته بماند اگر نيايي تو
..........
عمريست كه از حضور او جامانديم
در غربت سرد خويش تنها مانديم
او منتظر است تا كه ما برگرديم
ماييم كه در غيبت كبرا مانديم
.........
يكي از جمعه ها جان خواهد آمد
به درد عشق، درمان خواهد آمد
غبار از خانه هاي دل بگيريد
كه بر اين خانه مهمان خواهد آمد
........
مست عشقم، مست یارم، مست دوست
مست معشوقی که عالم مست اوست
یا صاحب الزمان ادرکنی
..........
آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
آقا بیا تا با ظهور چشم هایت
این چشم های ما کمی تقوا بگیرد
...........
مهدی جان!
صبح بی تو ، رنگ بعدازظهر یک آدینه دارد
بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
.........
پشت ابر خودبینی های ما، امام زمان نشسته است.
...........
پر از عطشم، مرا تو دریایی کن
سرشار از احساس و تماشایی کن
هر چند که ما بدیم و پیمان شکنیم
ای خوب بیا دوباره آقایی کن
................
تمام مشکل بشر این است که خیال می کند:
ظهور یکی از راههای نجاتش است!
.
.
.
.
.
.
.
و حال آنکه:
ظهور "تنها راه نجات" است.
...................
آن شیر دلاور که زبهر طمع نفس
در خوان جهان پنجه نیالود، علی بود
شاهی که وصی بود و ولی بود، علی بود
سلطان سخا و کرم و جود، علی بود
..................
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار بر ملا خواهد شد
در راه عزیزیست که با آمدنش
هر قطب نما، قبله نما خواهد شد
..................
بيا براي فرج روز و شب دعا كنيم
دل امام خويش را ز خود رضا كنيم
عزيز فاطمه مهدي-ع دلش پر از خون است
بيا كه بهر خدا از خدا حيا كنيم
.....................
اين عشق آتشين ز دلم پاك نمي شود
مجنون به غير خانه ي ليلا نمي شود
بالاي تخت يوسف كنعان نوشته اند
هر يوسفي كه يوسف زهرا نمي شود
..........................
چو طواف كعبه كردي نگهي به زير پا كن نگهي دگر به بالا من خسته را دعا كن
....................
نشستهام چو غباري به شوق اذن دخول بيا بگو نتكانند پادريها را
....................
وقتي دلت به پنجرههاي بقيع گره خورده... وقتي با قيافه اشك غزل دلدادگي را سرودي اين كمترين را دعا كن.
.....................
حالا كه رفتي يادت باشد هر بار كه به زيارت گل محمدي رفتي به نيابت همة پروانهها فانوس روشن كن
....................
در شط نخستن جان جان ميبينم/
من هر چه كه خوب هست آن ميبينم
حالا كه به شوط هفت نزديك شدم /
در گوشه كعبه جمكران ميبينم
.....................
-چقدر حجرالاسود عطر چشمان تو را منتشر ميكند. مرا به وسعت اين خانه، آسماني كن.
..................
اينجا نشستهام روي مستجار... تا تولد تو را بارها ببينم و شكاف كعبه را كه به احترام تو تا ابد سينه چاك شد...
................
به جاي شما زمزم مينوشم و سعي ميكنم تا از صفاي كعبه، قطرهاي را به سوغات بياورم تا شما از لذت طواف سرمست شويد.
...............
- من در شهري هستم كه كبوترهايش هر روز صبح غربت چهار امام غريب را پرواز ميكنند.
.............
- اينجا نشستهام روبروي گنبدالخضرا... ميخواهم به اندازه تمام چشمهاي مشتاق فانوسي از اشك روشن كنم...
................
عشق تو گفتيم و نمك گيـر شديـم **** تا ساحل چشمان تـو تـكثيـر شديـم
گفـتـنـد غروب جـمـعـه خـواهـي آمـد **** آنـقـدر نيــامـدي كـه مـا پـيـر شديـم
.................
او يوسف دلرباي زهراست/ با هيچ گهر خريدني نيست
با ديده ي از گناه لبريز/ آن روي چو ماه ديدني نيست
................
دنیا هنوز تشنه یک جرعه سیب توست
چشمش پی اجابت امن یجیب توست
لطفت نصیب هر دو جهان شد عجیب نیست
توآشناترینی و غربت نصیب توست !
.............
هرکجاسلطان بود دورش سپاه ولشکر است،
پس چرا سلطان خوبان بی سپاه ولشکر است
با خبر باشید چشم انتظاران ظهور،
بهترین سلطان عالم از همه تنها تر است
.................
دنیا هنوز تشنه یک جرعه سیب توست
چشمش پی اجابت امن یجیب توست
لطفت نصیب هر دو جهان شد عجیب نیست
توآشناترینی و غربت نصیب توست !
.................
يكي از جمعه ها جان خواهد آمد
به درد عشق درمان خواهد آمد
غبار از خانه دلها بگيريد
كه بر اين خانه مهمان خواهد آمد...
..................
كدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد
سوار صاعقه پا در ركاب خواهد شد
كدام جمعه ز عطر بهشتي گل ياس
بهار غرق شميم گلاب خواهد شد
..................
شب گذشت از نيمه اي دل مونس و همدم كجاست؟
شمع مي پرسد ز پروانه گل نرگس كجاست؟
بر عزاي مادرت يابن الحسن خود هم بيا
تا نگويند اين جماعت باني مجلس كجاست
..................
اي منتظر غمگين مباش خوش روزگاري مي رسد
يا درد كم مي شود يا شهرياري مي رسد
اي منتظر غمگين مباش قدري تحمل بيشتر
اين كشتي طوفان زده ْآخر به ساحل مي رسد
.................
من ار به قبله رو کنم به عشق روی او کنم
اقامه نماز را به گفتگوی او کنم
گر از وطن سفر کنم سفر به سوی او کنم
زحج بیت بگذرم طواف کوی او کنم
صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه را دارد
بی تو مهربانی حالتی از کینه دارد
بی تو می گویند تعطیل است کار عشق بازی
عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
مهدیست آنکه نهضت قرآن به پا کند
مهدیست آنکه نیک و بد از هم جدا کند
مهدیست آنکه با کلمات محمدی
گفتار پوچ ما همه پر محتوا کند
من سجده به خاک جمکران ميخواهم
از يوسف گمگشته نشان ميخواهم
فرياد و فغان از غم تنها بودن
من مهدي صاحب الزمان ميخواهم
هجر تو ز درد و داغ دلگیرم کرد
اندوه و غم زمان زمین گیرم کرد
گفتند که جــمعه مـــیرسی از کعبه
این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد
ـــــــــــــ
چشمان تو باز صحنه سازی کردند
در کشور دل چه ترکتــــازی کردند
با شیوه ی مرگ و زندگی با دل من
چشمان تو در دو نقش بازی کردند
ـــــــــــــ
دستی که چو شعله ها سراپایت کرد
لبریز زموج مــثل دریـــایـــت کرد
تو خرمن آتـشــی که تنها از دور
بی دغـــدغه می شود تماشایت کرد
ــــــــــــ
دیشب به دلم نشستی ای ماه به شعر
درد و غم تو چکید چون آه به شعر
امشب ز دو چشم خود تو راباریدم
در وسعت اشک و آه همراه به شعر
ـــــــــــــ
از گریه پُرم چو شاخ باران خورده
چون بغض شکسته داغ یاران خورده
چون عابر دلشکسته ی خاک آلود
در جاده ی زخمی سواران خورده
.................
مرا چــشم تری چون رود دادنــد
دلی غمگیــــن و درد آلــود دادند
ره ورسم جهان این بود از آغاز
به هر کس هر چه لایق بود دادند
........
دوبــیتی های در دفتر نشسته
دل تنگی است پشت در نشسته
دل من خرمنی آتش گرفته است
که در حجمی زخاکستر نشسته
ـــــــــــــ
برو تا این حــــوالی برنگردی
به این آشفـــــته حالی بر نگردی
بگیر این دل ،دل زخمی کز اینجا
تو هم با دست خالی بر نگردی
ـــــــــــــ
من و تـو اتــفاقی ســـاده بودیم
پیاده همســفر در جــــاده بودیم
دوبرگ تشنه ی خشکیده در باد
کــنــار دست آب افتـــاده بودیم
.........................
بينوايم، نوا نمي خواهم
دردمندم، دوا نمي خواهم
يوسف زهرا به تو سوگند
از خدا جز تو را نمي خواهم
......................
جویم اگر به رهگذری خاک پای تو
چون سرمه ای به دیده خونبار می کشم
صحبت بدون یاد تو لذت نمی دهد
زین روی پا ز مجلس اغیار می کشم
......................................
یکبار اگر نگاه محبت به من کنی
فریاد شوق از دل صد بار می کشم
بر صفحه ی سیاه خیالم جمال توست
یا ماه به لوح شب تار می کشم
................
در محفل مشتاقان ، ای ماه تجلی کن
کز درد فراق تو ، افسرده شده جانها
آن کس که گرفتار ، انوار جمالت شد
باید ز فراق تو ، سر زد به بیان ها
.........
مردم به خدا از غم هجران و جدایی
ای دلبر دور از نظرم پس تو کجایی
بر حال دل زار تو خود خوب گواهی
جز عشق تو ما را نبود هیچ گناهی
............
تا چند بنالم زار شب تا به سحر از هجر
کوکب شمرم هر شب شاید که سحر آید
یارب ز غمش تا چند خونم به جگر آید
بنشسته سر راهش شاید ز سفر آید
...........
زندگی دور از تو باشد همنشینی با اجل
مرن اندر کوی جان بخش تو احلی من عسل
قامتت بینند اگر مردم قیامت می شود
ای که هستی بی قرین و بی نظیر و بی بدل
.........
دلبسته ام مرا زسر خویش وا مکن
از من مرا جدا کن و از خود جدا مکن
هرگز مگویمت که بیا دست من بگیر
گویم گرفته ای، ز عــنایت رهـا مکن
...........
بیـــــا ای عـزیز دل فاطمـه
نما شــــام هجر مرا خاتمه
مرا با خودت آشنا کرده ای
صدای من بی وفا کرده ای
..........
تو آگاهی ای شه به احوال ما
تو ای آرزو و تو آمـــــــــــــال ما
خطا کرده ایم ای امام کریــم
بگو عذر خود را کجا ما بریـم
...........
آيا شود گذار تو افتد به كوي ما
يك لحظه روي ماه تو افتد بر روي ما
اي يادگار عترت طاها بيا بيا
وي نور چشم حضرت زهرا(ع) بيا بيا
...................
جمعه ها پلکاشونو وا می کنن
می کشن به آسمون نگاشونو
اگه از راه نرسی پنجره ها
وقف گریه می کنن دلاشونو
..................
جمعه یعنی یک غروب وعده دار،
وعده ترمیم قلب یاس زار،
جمعه یعنی مادر چشم انتظار،
در هوای دیدن روی نگار
جمعه یعنی یک سماءدلواپسی،
می شود مولا به داد ما رسی
.................................................
برای ظلمت شب صبح نورنزدیک است:
به قلب منتظران وقت شورنزدیک است
برای دیدن آل علی(ع)
بخوان دعای فرج را ظهور نزدیک است
...........................
گفتم که خدا باب نجاتی بفرست،
طوفان زده ام راه نجاتی بفرست
فرمود :که با زمزمه یا مهدی،
نذر گل نرگس صلواتی بفرست
........................
عمریست که ازحضور اوجاماندیم:
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است که ما برگردیم:
ماییم که درغیبت کبری ماندیم
.................
اندر آیینه ی دل، عکس شهی می طلبم
به حریم حرم دوست، رهی می طلبم
روز و شب ناله زنان، ندبه کنان، اشک فشان
از خدا دیدن رخسار مهی می طلبم
.................................................
مُردم به خدا از غم هجران و جدایی
ای دلبر دور از نظرم پس تو کجایی
بر حال دل زار، تو خود خوب گواهی
جز عشق تو ما را نبود هیچ گناهی
.................................................
به امید روزی که همه ی پیامک های جهان این باشد: " مهدی فاطمه آمد. "
.................................................
ای چاره ی درخواستگان ادرکنی
ای مونس و یار بی کسان ادرکنی
من بی کسم و خسته و مهجور و ضعیف
یا حضرت صاحب الزمان ادرکنی
.................................................
پیامبر اکرم(ص) : در دولت او مردم آنچنان در رفاه و آسایشی به سر می برند
که هرگز نظیر آن دیده نشده است.
تعجیل در فرجش صلوات
.................................................
تا کی در انتظار تو شب را سحر کنم
شب تا سحر به یاد رخت ناله سر کنم
ای غایب از نظر، نظری کن به حال من
تا چند سیل اشک روان از بصر کنم
............................
در غم هجر رخ تو در سوز و گدازیم
تا به کی زین غم جانکاه، بسوزیم و بسازیم
آید آن روز که در باز کنی، پرده گشایی
تا به خاک قدمت، جان و سر خویش ببازیم
...................
جای امام زمان-عج در دل و جان ماست؛ مواظب باشیم آقا را خانه خراب نکنیم.
...................
عمریست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است تا که ما برگردیم
ماییم که در غیبت کبری ماندیم
...................
محض یار مهربان، آن مونس و آرام جان
ناله از دل سر دهم، وز هجر او اشکم روان
کاش می گشتی عیان ای شمس هستی بخش جان
می نمودی زنده دل های تمام انس و جان
...................
امام کاظم (ع) : جسم او از دیدگان غایب ولی یاد او در دل های مؤمنین زنده خواهد بود.
===
این دیده نیست قابل دیدار روی تو
چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را
تو در میان جمعی و من در تفکّرم
کاندر کجا روم و پیدا کنم تو را
...................
اگرچه...
او یوسف دلربای زهراست/ با هیچ گهر خریدنی نیست
با دیده ی از گناه لبریز/ آن روی چو ماه دیدنی نیست
ولی...
تو مگو ما را بدان شه بار نیست/ با کریمان کارها دشوار نیست.
...................
دلم شده غرق سرور و شعف
کعبه شده بهر علی یک صدف
مرغ دلم رها شده به سوی
ایوان باصفای شاه نجف
...................
دنبال تو گشتم گل نرگس همه جا را
بر دار برد عشق تو آخر سر ما را
بردي دل ما را ، دل ما را !
...................
عید است و دلم خانه ویرانه بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا
یک ماه تمام میهمانت بودیم
یک روز به مهمانی این خانه بیا
..................
شیعیان مهدی غریب و بی کس است
معصیت محض خدا دیگر بس است
ای که داری ادعای شیعگی
بندگی کن بندگی کن بندگی
--------------------------------------------------------------------------------
دلي شکسته تر از ناي ني لبک دارم
يواش دست نزن شيشه ام ترک دارم
چقدر وسوسه در چشم انتخاب من است
که بر صداقت آيينه هم شک دارم !
--------------------------------------------------------------------------------
جويند همه هلال و من ابرويت
گيرند همه روزه و من گيسويت
از جمله ي اين دوازده ماه تمام
يک ماه مبارک است و آن هم رويت
..........................
پیامکهای دیگر:
۱- پیامک های ویژه ایام محرم و عاشورا
۲- پیامک های ویژه ایام فاطمیه در مورد حضرت فاطمه زهرا (س)
۳- پیامک های ویژه حضرت زینب (س)
۴- پیامک های ویژه امام رضا (ع)
۵- پیامک های ویژه حضرت مهدی (عج) پیامکهای انتظار
۶- پیامک های ویژه میلاد امام حسین و حضرت عباس (علیها سلام)
۷- پیامک های ویژه میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر
۸- پیامک های ویژه حضرت معصومه (س)
۹- پیامک های ویژه ازدواج حضرت علی و حضرت زهرا
۱۰- پیامک های ویژه حضرت جواد (ع)
۱۱- پیامک های ویژه عید غدیر (سری اول)
۱۲- پیامک های ویژه عید عدیر( سری دوم)
۱۸- پیامک های ویژه عید سعید فطر
۱۹- پیامک های ویژه میلاد حضرت فاطمه و روز مادر
۲۰- پیامک های ویژه حضرت علی اکبر (ع)
۲۱- پیامک های ویژه شهادت حضرت علی (ع)
قال رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : «لَمّا أسري بي إلَي السماءِ رأيتُ قوماً يقذَفُ في اجوافهِمُ النارُ و تُخرُجُ من أدبارهم فَقُلتُ مَن هؤُلاءِ يا جبرئيل فقال هؤلاء الذينَ يأکلونَ اموالَ اليتامي ظُلماً»؛
پيغمبر خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرموده: «درشب معراج، جمعي را ديدم که شکم هايشان از آتش پر بود و از عقب ايشان بيرون مي آمد، از جبرئيل پرسيدم اينها چه کساني هستند؟ گفت: خورندگان مال يتيم بناحق»
خبر وحشتناک
حضرت علي ـ عليه السلام ـ به چشم درد سختي مبتلا شدند، رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به عيادت ايشان آمده فرمود: «يا علي چه شده است حضرت عرض کرد هيچ وقت به اين شدت دردي عارض من نشده بود». حضرت خبر وحشتناکي ذکر فرمود که امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ چشم درد را فراموش کرد: آن خبر اين است:
«يا علي! أنَّ ملکَ الموتِ إذا نزلَ لِقبضِ رُوحِ الکافرِ نَزَلَ معهُ سفودٌ مِن نارِ فنزعَ روحَهُ به فتصيحُ جهنمُ، فاستوي عليٌ ـ عليه السلام ـ جالساً فقال ـ عليه السلام ـ يا رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ أعِد عَلَيَّ حديثکَ فقد أنساني وَجَعي ما قُلتَ، ثُمَّ قال ـ عليه السلام ـ : هَل يُصيبُ ذلکَ أحداً من أمتِکَ قالَ ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نَعَم حاکِمٌ جائرٌ و آکلُ مالِ اليتيمِ ظُلماً و شاهِدُ زورٍ»؛
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: «به درستي که عزرائيل وقتي که براي گرفتن جان کافري مي آيد، سيخهايي از آتش همراه او است، پس با آنها جان او را مي گيرد، پس جهنم صيحه مي زند، امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ راست شد نشست و عرض کرد: يا رسول الله حديثي را که فرموديد تکرار فرمائيد که درد چشم را فراموش کردم از ترس اين خبر! آيا از امت شما هم کسي هست که به اين کيفيت معذب شده و بميرد؟ فرمود: آري، سه طايفه از مسلمانانند که اين قسم جان مي دهند، حاکم ظلم کننده، خورنده مال يتيم به ناحق، شهادت دهنده به دروغ».
پدر مرده را سايه بر سر فکن
غبارش بيفشان و خارش بکن
چه بيني يتيمي سرافکنده پيش
مده بوسه بر روي فرزند خويش
اگر سايه خود برفت از سرش
تو در سايه ي خويشتن پرورش
عن ابن بکير قال: «بلغَ أبا عبدالله ـ عليه السلام ـ عن رجلٍ أنّه کانَ يأکل الرّبا و يُسميهِ اللِّبأَ، فقال: لئن أَمکنني الله منه لأَضربن عنقَهُ»؛
ابن بکير گفت: به امام صادق ـ عليه السلام ـ خبر رسيد که مردي ربا مي خورد و اسم آن را (مثل) آغوز (اولين شيري که به کودک مي دهند) مي گذارد. پس امام ـ عليه السلام ـ فرمود: «اگر خداوند به من قدرت مي داد گردن او را (با شمشير) مي زدم».
قال أمير المومنين ـ عليه السلام ـ : «آکلُ الرّبا و موکلُهُ و کاتُبهُ و شاهداهُ فيهِ (في الوزر) سواءٌ»؛
امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ فرمود: «ربا خوار (گيرنده) و دهنده ربا و نويسنده و شاهدان (قرار داد ربا)، در گناه مساوي اند».
عن علي ـ عليه السلام ـ قال: «لَعَنَ رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ في الربا خمسهً: آکلهُ و موکلهُ و شاهديه و کاتَبهُ»؛
امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ فرمود: «پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در ربا پنج نفر را لعنت کرد: رباخوار و ربادهنده و دو شاهد و نويسنده قرار داد ربا».
عن منصور بن حازم، عن أبي عبدالله ـ عليه السلام ـ قال: «سألتُهُ عَن البيضهِ بالبيضتينِ قال: لا بأس بهِ، و الثوبِ بالثوبينِ، قال: لا بأسَ به، و الفرسِ بالفرسينِ، فقال: لا بأس به، ثم قال: کلُ شيءٍ يکالُ أو يوزنُ فلا يصلحُ مثلين بمثلٍ أذا کانَ مِن جنسٍ واحدٍ، فإذا کانَ لا يُکالُ و لا يوزنُ فلا بأس باثنينِ بواحدٍ»؛
منصور بن حازم گفت: از امام صادق ـ عليه السلام ـ پرسيدم: «آيا يک تخم مرغ را مي توان با دو عدد تخم مرغ معاوضه کرد؟ فرمود: اشکال ندارد. (پرسيدم:) يک لباس را به دو لباس (مي توان فروخت؟) فرمود اشکالي ندارد. (پرسيدم:) يک اسب را با دو اسب (چطور؟) فرمود: عيبي ندارد. سپس امام (يک ضابطه اي) فرمود: هر چيزي که مکيل و موزون است وقتي (معامله جنس به جنس است) و از جنس واحد است گرفتن يا دادن اضافه حرام است (چون معامله ربوي است) و اگر مکيل و موزون نيست (بلکه معدود است) گرفتن و دادن اضافه اشکالي ندارد.
عن أبي عبدالله ـ عليه السلام ـ قال: «الرّبا رباءان: أحدهما رباً حلالٌ، و الآخرُ حرامٌ، فأما الحلالُ فهو أن يقرضَ الرجلُ قرضاً طَمعاً أن يزيدُه و يعوضُه بأکثَر مما أخذهُ بلا شرطٍ بينهما، فإن اعطاهُ أکثرَ مما أخذهُ بلا شرطٍ بينهما فهو مباحٌ له، و ليسَ له عندَ اللهِ ثوابٌ فيما أقرضهُ، و هو قوله عزوجل «فلا يَربو عندَاللهِ» و أما الربا الحرامُ فهو الرجلُ يقرض قرضاً و يشترطُ أن يردَ أکثرَ مما أخذهُ فهذا هو الحرامُ»؛
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: «ربا دو نوع است. يکي حلال و ديگري حرام است. رباي حلال آن است که مردي قرضي به ديگري مي دهد به اميد آن که قرض گيرنده هنگام پرداخت قرض خويش بر اصل قرض مقداري بيفزايد و بيشتر از آنچه قرض گرفته بوده (و شرط باز پرداخت بيشتر هم نکرده بودند) بپردازد، اگر قرض گيرنده مقداري بيشتر از آنچه قرض گرفته بوده به قرض دهنده بپردازد مباح است در حالي که شرط بازپرداخت بيشتر نکرده باشند و در عوض، قرض دهنده نزد خداوند ثوابي ندارد، به دليل کلام خداوند که فرمود: «نزد خدا چيزي را قرض دهنده زياد نکند»؛ ولي رباي حرام آن است که فردي به ديگري قرض مي دهد و شرط مي کند که بيش از آنچه قرض داده،باز پس بگيرد.
خطر رباخواري
مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان مي فرمايد خداوند متعال در آيات ربا نسبت به ربا سختگيري هايي فرموده که مانند آن را در هيچ يک از فروع دين خود جز دوستي با دشمنان دين، نفرموده و تغييراتي که در مورد ساير کبائر مانند زنا، شرب خمر، قمار و حتي قتل نفس شده و اين نيست مگر آن که آثار شوم ساير گناهان از يک يا چند فرد تجاوز نمي کند آن هم در بعضي جهات و تنها در مرحله اعمال و افعال، ولي آثار شوم اين دو گناه بنياد دين را ويران و اثر ان را محو و نظام زندگي را فاسد کرده و روي فطرت انساني پرده افکنده جلو چشمش را مي گيرد.
جريان تاريخ، کتاب الهي را در اين موضوع تصديق کرده و دوستي و مداهنه با دشمنان دين، مسلمانان را به پرتگاه خطرناکي کشانيد، پس بنابر اين دين و آيين و عموم فضائل از ميانشان رخت بر بست و کارشان بجايي رسيد که ديگر مالک مال و آبرو و جان خودشان نباشند.
رباخواري و ثروت اندوزي و تراکم اموال هم مردم را به دو دسته ثروت مند و مستمند تقسيم کرد بالأخره کار به جنگ جهاني کشيده شد و فتنه اي بر پا شد که کوه ها را در هم فرو ريخت و زمين را بلرزه در آورد و انسانيت را تهديد به نابودي کرد و سرانجام شد آنچه شد و بزودي روشن خواهد گرديد که بيانات قرآن درباره اين گناه بزرگ از پيش گويي هاي اين کتاب شريف بشمار مي رود.
عذاب رباخوار
قال النبيُ ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : «من أَکلَ الرّبا مَلأ اللهُ بطنَهُ ناراً بقدرِ ما أکلَ منه فأن کسبَ منه مالاً لم يقبل الله من عملِهِ و لم يَزل في لعنهِ اللهِ و الملائکهِ ما دام منه قيراطٌ»؛
پيغمبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: «کسي که ربا بخورد خداوند شکمش را به مقدار آنچه خورده از آتش پر مي کند، پس اگر از ربا مالي را بدست آورد عملش را نمي پذيرد و هميشه مورد لعن خدا و ملائکه است مادامي که قيراطي از مال ربايي نزدش باشد».
قال النبي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : «لما أُسري بي ألي السماءِ رأيتُ قوماً يُريدُ أحدُهم أن يقومَ و لايقدرُ عليه عظم بطنه. فقلتُ: «من هؤلاء يا جبرئيل؟ قال: هؤلاءِ الذين يأکلون الرّبا لا يقومون ألا کما يقومُ الّذي يتخبطهُ الشيطانُ من المسِ و أذا هم بسبيلِ آلِ فرعونَ يعرضونَ علي النارِ غُدَواً و عشياً يقولون ربنا مَتي تقومُ الساعهُ»؛
پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: «در شب معراج جماعتي را ديدم که گاه يکي از ايشان مي خواست برخيزد از بزرگي شکمش نمي توانست. از جبرئيل پرسيدم اينها چه کساني اند؟ گفت: ربا خوارانند که روز قيامت بر نمي خيزند مگر مانند جن زده ها، ناگاه ايشان را بر سر راه آل فرعون ديدم که بامداد و شامگاه آتش بر ايشان عرضه داشته مي شود و مي گويند: خداوندا! چه وقت قيامت بر پا مي شود؟».
قال النبي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : «إذا ظَهر الزنا و الرّبا في قريهٍ أُذن في هلاکِها»؛
پيغمبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرموده: «هرگاه زنا و ربا درقريه اي رواج يابد، در هلاکت اهلش اذن داده مي شود».
قال النبي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : «إذا أَکلت أمتي الرباءَ کانتِ الزلزلهُ و الخَسفُ»؛
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرموده: «هرگاه امت من رباخوار شوند به زلزله و فرو رفتن مبتلا مي شوند».
نظريه باطل
در دنياي کنوني جمعي از روشن فکران معتقدند که ربا يک ضرورت شکست ناپذير اقتصادي است و جهان مترقي هرگز نمي تواند از آن بي نياز باشد.
اما گفتار اين گروه روشن فکر را داراي دو عنوان مي توان فرض کرد: از طرفي صحيح و درست و از طرفي غلط و نادرست. به اين ترتيب صحيح است که اسلام ربا را حرام و ليکن غلط است که ربا يک ضرورت شکست ناپذير اقتصادي است.
بر همگان واضح است که امروز در عالم در نظريه بزرگ اقتصادي موجود است که سازمان خود را از اول بر پايه ربا پي ريزي نکرده اند و آنها عبارت از نظريه اسلام و نظريه کمونيستي است با آن همه اختلاف هاي فاحش که در اصول و فروع با هم دارند با يک فرق بزرگ که نظام کمونيستي امروز همه نيرو و قدرتي که بتواند نظام اقتصادي خود را اجرا کند در دست گرفته و براي پيشرفت مقاصد خود آن ها را بکار انداخته و اسلام همه نيروي خود را بسيج نکرده است و با وجود اين هر روز رو به تکامل مي رود.
بديهي است هنگامي که اسلام حکومت رسمي خود را آغاز نمايد در اولين فرصت اقتصاديات خود را بر اساس غير از ربا استوار خواهد کرد زيرا که ضرورت هاي اقتصادي هرگز نمي تواند آن را عاجز کند تا به تصويب قوانين ربا ناچار گردد. چنانکه امروز کمونيست ها نظام خود را با ربا توأم نساخته اند و اين ضرورت هاي ضروري نما آنها را از پيشرفت مقاصد خود عاجز ننموده است، بنابر اين ربا از اول يک امر ضروري نبوده که دنياي امروز نتواند از زير بار آن شانه خالي کند بلکه فقط ضرورتي است در عالم سرمايه داري، زيرا که اين رژيم به خيال خود نمي تواند بدون ربا پايدار بماند و با وجود اين دانشمندان بزرگ اقتصادي در دنياي سرمايه داري مانند دکتر شاخت، امروز بر عليه نظام ربا سخن مي گويد و رسما اعلام مي دارد که نتيجه حتمي ربا در جهان اين است که سر انجام و با مرور زمان ثروت در دست عده کمي از مردم انباشته و رفته رفته، مجموع اجتماع بشر از آن محروم گردد و در اثر تورم ثروت ميليون ها نفر بشر به بندگي و بردگي طبقه ممتاز ثروتمند و سرمايه دار در آيند و ما بدون خواندن علم اقتصاد، مصداق اين بردگي شوم را در دنياي سرمايه داري امروز به خوبي درک مي کنيم.
آري يکي از بزرگترين معجزات اسلام اين است که اصل ربا و احتکار را که محکم ترين پايه هاي سرمايه داري است، هزار سال پيش از پيدايش نظام سرمايه داري قدغن کرده است.
قرض مطلوب نيست
انسان در مواردي بايد به قرض روي آرود که ناچار بوده و دستش از همه جا کوتاه شده باشد به طوري که اگر قرض نکند گرفتار مشکلات بزرگترين مي گردد يا اين که فرصتي از دستش مي رود يا در زندگي صدمه و لطمه اي مي بيند.
در غير از اين موارد خود را مديون کردن، جز اغتشاش فکري و ناراحتي رواني و غم و غصه فراوان، چيز ديگري در پي نخواهد داشت.
از امام صادق ـ عليه السلام ـ روايت شده که فرمودند: «من از سه چيز به خدا پناه مي برم: يکي از غلبه بدهکاري و زيادي طلبکار، دوم از غلبه دشمن و زيادي آن، سوم از زيادي زنان بيوه که مردان رغبت ازدواج با آنان را ندارند».
يعني زيادي بدهي پريشاني فکري مي آورد، زيادي دشمن موجب سلب آسايش مي شود و زيادي زن بدون سرپرست ممکن است موجب فساد اجتماعي گردد. لذا اگر در جامعه اي اين سه آفت باشد، آسايش و سلامتي در آنجا نخواهد بود.
همچنين از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ روايت شده است: «کسي که مي خواهد زود پير و فرتوت نشود، بايد لباس سبک بپوشد» از آن حضرت سؤال شد که منظور از لباس سبک چيست؟ در جواب فرمود: «يعني خود را بدهکار نکند».
در روايت ديگري آمده است که آن حضرت فرمود: «در روز قيامت، شخص بدهکاري که قرض خود را نداده مي آورند، اگر در نامه عملش حسنات باشد، آن را به پرونده طلبکار منتقل مي کنند و اگر حسنات نباشد، از گناهان طلبکار به نامه اعمالش اضافه مي نمايند».
قرض براي ازدواج و حج
گفتيم تا آنجا که ممکن است، انسان نبايد خود را مقروض کند، اما در دو مورد است که به دليل اهميت آنها، مقروض شدن پسنديده و ستوده است و خداوند تضمين کرده که در اين دو مورد، قرض فرد مقروض را پرداخت خواهد کرد. اين دو مورد ازدواج و زيارت بيت الله الحرام است. در اين باره روايتي آمده که شايان يادآوري است.
فردي از امام صادق ـ عليه السلام ـ پرسيد: آيا انسان مي تواند قرض بگيرد و به حج رود؟ آن حضرت فرمود: آري، سپس پرسيد: آيا مي تواند براي ازدواج قرض کند؟ حضرت فرمود: آري. شخص محتاج به ازدواج مي تواند قرض کند و منتظر عنايت خداوند باشد که روزي خداوند در صبحگاه و شامگاه براي اين امر مي رسد.
اهميت اين دو موضوع بر کسي پوشيده نيست. ازدواج موجب جلوگيري از فساد اجتماعي و اخلاقي شده و حج موجب شوکت اسلام و مسلمين مي باشد. مؤمنين بايد به اين دو امر توجه لازم را داشته و افرادي را که براي دريافت قرض مخصوصا در اين دو مورد به آن ها رجوع مي کنند، از خود دور ننمايند و صندوقهاي قرض الحسنه نيز بايد اين دو موضوع را در اولويت قرار دهند.
سارق کيست؟
امروزه دزدي به صورتهاي مختلف انجام مي گيرد: عده اي سر راه مردم در جاده، خيابان و کوچه مي ايستند و از مردم دزدي مي کنند، شايد بتوان گفت که اين نوع دزدي،دزدي آشکار است، عده اي نيز با کم کاري و کارشکني در اداره يا کارخانه دزدي مي کنند که مي توان گفت اين نوع دزدي، مخفيانه است. همچنين عده اي قرض مي گيرند، به شرط آن که به موقع آن را بپردازند، ولي اهميتي به پرداخت آن نمي دهند، اين هم يک نوع دزدي خائنانه است.
قال الصادق ـ عليه السلام ـ : «مَن استَدانَ ديناً فلَم ينوِقَضاءَهُ کان بمنزلهِ السارقِ»؛
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: «کسي که قرض کند و قصدش اين باشد که آن را نپردازد، همچون دزد خواهد بود».
در حديث ديگر از امام صادق ـ عليه السلام ـ روايت شده است:
«إنما رجلٌ أتي رَجلاً فاستقرضَ منهُ مالاً و في نيتِهِ أَن لا يؤديَهُ فذلکَ اللُصُّ العادي»؛
«اگر شخصي از ديگري مالي قرض کند و نيتش اين باشد که آن را نپردازد، يک نوع دزدي آشکار است».
مؤمن خيانت نمي کند
خيانت همچون دزدي صورت هاي متفاوتي دارد: يک مورد آن، اين است که فردي از ديگري پول قرض کند، ولي آن را به موقع نپردازد و بدهي خود را به بوته فراموشي بسپارد.
شخصي به نام ابوثمامه، ازاصحاب امام جواد ـ عليه السلام ـ نقل مي کند که از آن حضرت سؤال کردم که ميخواهم به زيارت مکه و مدينه بروم، ولي بدهکارم. حضرت فرمود: اول بدهي ات را بپرداز و سپس به زيارت برو و سعي کن در زيارتگاه، در حالي خداوند به تو نظر کند که بدهکار نباشي، زيرا اگر بتواني بدهي ات را پرداخت کني ولي نپردازي و به زيارت بروي،خيانت کرده اي و مؤمن خيانت نمي کند. «فإنَّ المؤمنَ لا يَخونُ»؛
و از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ روايت شده است: «گناهي بزرگتر از اين نيست که شخصي بميرد، در حالي که بدهکار باشد و اموالي پس انداز نکرده باشد که بدهي او را بدهند».
و نيز روايت شده از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ که فرموده اند:
«رأيتُ علي البابِ السابعِ مِن الجنهِ مکتوباً: لا إله إلا اللهُ، محمدٌ رسولُ اللهِ، عليٌ وليُ اللهِ، بياضُ القلوبِ في أربعِ خصالٍ عيادهُ المريضِ و اتباعُ الجنائزِ و شراءُ و الأَکفانِ و ردُ القرضِ»؛
«ديدم در جلوي در هفتم بهشت نوشته شده بود: لا إلا إلا الله، محمد رسول الله، علي ولي الله، سفيدي و نورانيت قلب ها در چهار خصلت است: «عيادت مريض، تشييع جنازه، کفن خريدن براي خود (جهت آمادگي براي مرگ)، پرداختن قرض».
اين همه تأکيد براي پرداخت قرض و بدهي، بدين علت است که اگر اين مسئله کاملا رعايت شود، به همه نيازمندان رسيدگي خواهد شد و هر فردي به راحتي مي تواند قرض الحسنه دريافت کند، در غير اين صورت، جامعه به ربا و قرض هاي ربوي رو خواهد آورد. حس بد بيني با نپرداختن بدهي در جامعه ظهور پيدا کرده، آنگاه مردم از قرض دادن شانه خالي مي کنند.
فرزند سيابه
عبدالرحمن بن سيابه گفت: هنگامي که پدرم از دنيا رفت يکي از دوستان او به در خانه ما آمد، پس از تسليت گفتن پرسيد: آيا پدرت از مال و ثروت چيزي گذاشته؟ گفتم: نه، کيسه اي که در آن هزار درهم بود به من داد. گفت: اين پول را بگير و در خريد و فروش، سرمايه خود قرار ده، به رسم امانت در دست تو باشد، سود آن را به مصرف احتياجات زندگي برسان و اصل پول را به من برگردان. بسيار خرسند شدم، پيش مادرم آمده و جريان را شرح دادم، شبانگاه نزد کس ديگري از دوستان پدرم رفتم، او سرمايه مرا پارچه هاي مخصوصي خريد و دکاني برايم تهيه کرد، در آنجا به کسب مشغول شدم.
اتفاقا خداوند بهره زيادي از اين کار روزي من فرمود: تا اين که ايام و موسم حج رسيد، در دلم افتاد که امسال به زيارت خانه خدا بروم. پيش مادرم رفتم و قصد خود را با او مطرح کردم. گفت: اگر چنين خيالي داري، اول امانت آن مرد را رد کن و پول او را بده، بعد برو. من هزار درهم را فراهم نموده، پيش او بردم. گفت، شايد آنچه من دادم کم بوده اگر مايلي زياد تر بدهم. گفتم: نه، خيال دارم به مکه مسافرت کنم. مايل بودم امانت شما مسترد شود.
پس از آن به مکه رفتم در بازگشت با عده اي خدمت حضرت صادق ـ عليه السلام ـ در مدينه رسيديم، چون من جوان و کم سن بودم، در آخر مجلس نشستم. هر يک از مردم سؤالي مي کردند و ايشان جواب مي داد. همين که مجلس خلوت شد مرا پيش خواند، جلو رفتم. فرمود: کاري داشتي؟ عرض کردم: فدايت شوم، من عبدالرحمن پسر سيابه هستم. از پدرم پرسيد، گفتم، او از دنيا رفت. حضرت برايش طلب آمرزش نمود. آنگاه پرسيد: آيا ثروت و مالي گذاشته است؟ گفتم: چيزي به جاي نگذاشته. سؤال فرمود: پس چگونه به حج رفتي؟ من داستان رفيق پدرم و هزار درهمي که داده بود، به عرض ايشان رساندم. ولي آن جناب نگذاشت همه آن را بگويم. در بين پرسيد: آيا هزار درهم او را دادي؟ گفتم: بلي، به صاحبش رد کردم. فرمود، احسنت، خوب کردي، اينک تو را وصيتي بکنم. عرض کردم: بفرماييد.
قال: «عليک بصدقِ الحديثِ و أداءِ الأمانهِ تَشترکُ الناسَ في اموالِهم هکذا و جَمَعَ بين اصابِعهِ»؛
فرمود: «بر تو باد به راستي و درستي و رد امانت، که اگر حفظ اين سفارش را بکني، در اموال مردم شريک خواهي شد، اين سخن را که گفت انگشتان مبارک خويش را در هم داخل کرد و فرمود: اين چنين شريک آن ها مي شوي».
من دستور آن حضرت را مراعات نموده و عمل کردم، وضع مالي ام به جايي رسيد که زکات يک سالم سيصد هزار درهم شد.
بدهي شهيد
آنچه در روايت مربوط به شهادت آمده اين است که هروقت مجاهد در راه خدا به شهادت رسيده خداوند تمام گناهان او را، غير از بدهکاريهايش مي آمرزد، زيرا بدهي مربوط به حق الناس است و شهيد هنگامي آمرزيده خواهد شد که صاحب حق از آن بگذرد. در اين باره امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ فرموده اند:
«کلُ ذنبٍ يُکفُرُهُ القتلُ في سبيلِ اللهِ إلا الدَينَ، لا کفارهَ له إلا إداءُهُ أو يَقضيَ صاحبُهُ او يعفُوَ الذي لَهُ الحقُ»؛
«تمام گناهان شهيد در راه خدا پوشيده و بخشيده مي شود، مگر بدهکاري او که کفاره اي ندارد، مگر اين که پرداخت شود و يا وصي او به جاي او آن قرض را بپردازد و ياصاحب حق آن را عفو نمايد».
در روايت ديگر آمده است:
«أولُ قطرهٍ من دمِ الشهيدِ کفارهٌ لِذنوبِهِ إلا الدَّين فإنَّ کفارتَهُ قضاءُهُ»؛
«اولين قطره از خون شهيد کفاره گناهان اوست، بجز دين که کفاره اش پرداخت آن است».
مهلت دادن
افرادي بايد خود را مقروض نمايند که قدرت پرداخت به موقع آن را داشته باشند. با اين وصف اگر مقروض يا بدهکار تنگدست بود و يا توانايي پرداخت آن را نداشت، بايد طلبکار به او مهلت دهد و به او فشار مالي نياورد. امام صادق ـ عليه السلام ـ از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نقل مي کند که آن حضرت فرموده است:
«ليسَ لِمُسلمٍ أن يُعسَر مسلماً»؛
«مسلمان نبايد از مسلمان ديگر در حال تنگ دستي دينش را طلب کند».
يكى از محرّمات (كه از عوامل غيبت هم به شمار مىرود) مسخره كردن و استهزاء است و شك نيست كه سخريّه و استهزاء يكى از عواملي است كه بسيارى از اوقات انسانهاى ضعيف الايمان را وادار به غيبت مىكند. آرى، هستند كسانى كه به منظور بى اعتبار كردن ديگران از عامل تمسخر بهره مىگيرند و براى مجلس آرايى و خنداندن حاضران از آبرو و حيثيت ديگران مايه مىگذارند و با كارهايى از قبيل تقليد در راه رفتن، سخن گفتن، غذا خوردن و خلاصه به هر طريقى از اشاره و كنايه و... ديگران را به مسخره مىگيرند و از اين راه حس خودپسندى و انتقامجويى خويش را اشباع مىكنند و حد اقلّ با خرج كردن آبروى ديگران مستمعان و دوستان خود را راضى مىسازند و بدين جهت است كه قرآن كريم از اين عمل شديدا نهى كرده و آن را به عنوان ظلم و ستم مورد توبيخ و تهديد قرار داده است و امر به توبه مىكند و مىفرمايد:
يا ايُّهَا الَّذينَ امَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى انْ يَكُونُوا خَيْرا مِنْهُم وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى انْ يَكُنَّ خَيْرا مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا انْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالالْقابِ بِئْسَ الاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الايمانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَاولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ. اى كسانى كه ايمان آوردهايد نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را استهزاء كنند، شايد آنها كه مورد استهزاء واقع مىشوند بهتر از مسخره كنندگان باشند. و همچنين زنان يكديگر را مسخره نكنند، زيرا ممكن است زنان مسخره شده از آنها كه مسخره مىكنند بهتر باشند. و مبادا از يكديگر عيب جويى كنيد و زنهار از اينكه يكديگر را با القاب زشت و ناپسند ياد كنيد كه پس از ايمان آوردن، نامى كه نشان از فسق و فجور دارد بسيار زشت است و هر كس كه از اين رفتار توبه نكند ستمگر و ظالم است.
برخى از مفسّران در شأن نزول آيه فوق گفتهاند: اين آيه در باره ثابت بن قيس بن شماس نازل شده است. ثابت گوشهايش سنگين بود و هنگامى كه وارد مسجد مىشد براى او راه باز مىكردند تا برود نزديك پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم بنشيند و سخنان حضرت را بشنود. يك روز وارد مسجد شد در حالى كه مردم از نماز صبح فارغ شده و هر كدام در جايى نشسته بودند. ثابت نيز طبق روش هر روز سعى مىكرد نزديك پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم بنشيند، به اين جهت جمعيت را مىشكافت و مىگفت جا بدهيد، جا بدهيد تا خدمت پيامبر بروم.
سر انجام يكى از آنها گفت همين جا بنشين. او نيز همانجا نشست ولى از اينكه راهش ندادند تا نزديك پيامبر بنشيند به شدت ناراحت شد. پس از اينكه هوا روشن شد ثابت از روى ناراحتى گفت: اين مرد كيست؟ گفت: من فلان كس هستم. ثابت گفت: فرزند فلان زن؟ و نام مادر او را طورى بر زبان جارى كرد كه در آن دوران (دوران جاهليت) اين گونه تعبير را مايه سرزنش و ملامت مىدانستند. آن مرد شرمنده شد و از خجالت سر به زير افكند، سپس اين آيه نازل شد.
يادآورى
ملاك و ميزان و معيار ارزشها نزد خداى متعال تقوا و پاكدامنى است.
از اين رو هيچ كس حق ندارد ديگرى را كوچك بشمرد و با چشم حقارت به او بنگرد، چه بسا همين شخص پيش خدا آبرومند باشد.
مقام مؤمن در پيشگاه خدا
بنده مؤمن نزد خداوند متعال بسيار عزيز و محترم است. خداوند بندگان مؤمن را دوست مىدارد و عزت و سربلندى را از آن مؤمنان مىداند، چنانكه مىفرمايد:
... وَ لِلّهِ الْعِزَّه وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤمِنينَ... عزّت و سرفرازى تنها از آن خدا و پيامبر و مؤمنان است... و به همين جهت در سوره حجرات آيه «لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ...» فرمود هر كس مؤمنان را مسخره كند يا با القاب زشت از آنها ياد كند در زمره ستمكاران محسوب مىشود. و در جاى ديگر مىفرمايد:
الَّذينَ يَلْمِزُونَ المُطَّوِّعينَ مِنَ الْمُؤمِنينَ فِى الصَّدَقاتِ وَ الَّذينَ لا يَجِدُونَ الا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اليمٌ. آنان كه از مؤمنان متعبّد و متعهّد به خاطر صدقاتى كه در راه خدا مىدهند انتقاد و عيبجويى مىكنند و نيز افراد بى بضاعتى را كه حد اكثر توانشان را در طبق اخلاص نهادهاند به مسخره مىگيرند، خداوند نيز آنها را مسخره خواهد كرد و براى آنان عذابى دردناك در پيش است.
همچنين در احاديث اسلامى آمده است كه احترام به مؤمن احترام به خدا است و اهانت و تحقير مؤمن اهانت به ذات اقدس الهى و موجب خشم خداوند سبحان است و در حديث قدسى آمده است: خداوند به كسانى كه مؤمنان را بيازارند اعلان جنگ مىدهد:
عن أبي عبد اللّه ـ عليه السلام ـ قال: قال اللّه عزّ و جلّ: لِيَأذَنْ بِحَرْبٍ مِنّى، مَنْ اذَلَّ عَبْدِىَ الْمُؤمِنَ وَ لِيَأمَنْ مِنْ غَضَبى مَنْ اكْرَمَ عَبْدِىَ الْمُؤمِنَ. از امام صادق -عليه السلام- آمده است كه خداوند عزّ و جلّ فرمود: كسى كه بنده مؤمن مرا خوار شمارد بايد بداند كه خداوند با او در جنگ است و كسى كه بنده مؤمن مرا تعظيم و تكريم كند بى شك از غضب من در امان است.
رسولخدا -صلّى اللّه عليه و آله- فرمود:
و من اذلّ مؤمنا اذلّه اللّه.... كسى كه مؤمنى را خوار شمارد خدا او را ذليل خواهد كرد.
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود:
من حقّر مؤمنا لقلّه ماله حقّره اللّه فلم يزل عند اللّه محقورا حتّى يتوب ممّا صنع... .
كسى كه به خاطر فقر و تهيدستى مؤمنى را كوچك شمرد خداوند او را كوچك مىشمارد و هميشه در نزد خدا خوار و زبون است تا آنكه از كردارش توبه كند...
حرمت مؤمن از حرمت كعبه بيشتر است
ابن أبي الحديد در شرح اين جمله از نهج البلاغه (اذا استولى الصلاح على الزمان و اهله...) روايتى را از رسولخدا -صلّى اللّه عليه و آله - چنين نقل مىكند:
و الخبر ما رواه جابر قال: نظر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى الكعبه فقال: مرحبا بك من بيت ما اعظمك و أعظم حرمتك و اللّه انّ المؤمن أعظم حرمه منك عند اللّه عزّ و جلّ، لأنّ اللّه حرّم منك واحده و من المؤمن ثلاثه: دمه و ماله و أن يظنّ به ظنّ السّوء... .
جابر روايت كرده است كه رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به كعبه نظر افكند و فرمود: آفرين بر تو، خانهاى كه چقدر بزرگى و احترام تو چقدر زياد است سوگند به خدا، احترام مؤمن نزد خدا از تو بيشتر است، زيرا حرمت تو فقط از يك جهت است (كه خونريزى در تو حرام است)، ولى مؤمن از سه جهت احترام دارد:
1. خون وى محترم است.
2. مال او حرمت دارد.
3. بدگمانى نسبت به او حرام است.
تذكّر لازم:
آنچه بيش از هر چيز در پيشگاه خداى متعال اهميت و ارزش دارد تقوا است و ساير امور از قبيل پول و جاه و مقام و منصب و... دليل بر عظمت و محبوبيت انسان نيست. از اين رو نبايد در هيچ مؤمنى به ديده حقارت و پستى نگريست، چرا كه ما نمىدانيم اولياى خدا چه كسانى هستند، چون از باطن افراد جز پروردگار هيچ كس آگاه نيست، چنانكه حضرت رسول گرامى اسلام- صلّى اللّه عليه و آله- نيز در ضمن يكى از سخنان خود فرمود:
إنّ اللّه عزّ و جلّ كتم ثلاثه في ثلاثه:... و كتم وليّه في خلقه... و لا يزر أنّ احدكم بأحد من خلق اللّه فانّه لا يدرى أيّهم ولىّ اللّه.
خداى عزّ و جلّ سه چيز را در سه چيز مخفى كرده است:... ولىّ خود را درميان خلق خويش مخفى داشته است... بنابر اين مبادا هيچ يك از شماها احدى از بندگان خدا را كوچك شمرد، زيرا نمىداند كداميك از آنها ولىّ خدا است.
همچنين حضرت على عليه السلام در ضمن حديثى فرمود:
إنّ اللّه تبارك و تعالى أخفى أربعه في أربعه... و أخفى وليّه في عباده فلا تستصغرنّ عبدا من عبيد اللّه فربّما يكون وليّه و أنت لا تعلم. خداى تبارك و تعالى چهار چيز را در چهار چيز پنهان نموده است:... ولىّ خود را در ميان بندگان خويش پنهان داشته است. پس به هيچ بندهاى از بندگان خدا با چشم حقارت نگاه مكن كه شايد همان (كسى كه به او بىاعتنا هستى) ولىّ خدا باشد و تو ندانى.
سرانجام بد سخريّه و استهزاء
بىترديد، كسى كه به مردم اهانت كند و آنها را مورد تمسخر و استهزاء قرار دهد گناه بزرگى را مرتكب شده و بايد در انتظار عواقب سوء و آثار بد آن باشد، زيرا هيچ عملى بدون بازتاب نخواهد بود:
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه خَيْرا يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه شَرّا يَرَهُ. پس در آن روز هر كس به قدر ذرّهاى كار نيك كرده آن را خواهد ديد و هر كس به قدر ذرهاى كار زشت مرتكب شده آن را خواهد ديد.
از آثار بد هرزه گويى و مسخره كردن ديگران غفلت و بى تفاوتى و از دست دادن احساس مسئوليت است. افرادى كه به اين بيمارى دچار مىشوند قهرا از ذكر خدا غافل شده و از عبادت پروردگار لذت نمىبرند، يعنى در عبادت حضور قلب ندارند و با اكراه و بى ميلى با آن روبرو مىشوند.
از قرآن كريم استفاده مىشود كه يكى از موجبات غفلت و فراموشى از ياد خدا استهزاء و تحقير مؤمنان است، زيرا بندگان مؤمن، مظاهر دين و مفاخر شريعت سيّد مرسليناند و بى اعتنايى به مقام و منزلت آنان موجب سلب توفيق و باعث تاريكى دل مىشود و سر انجام انسان را با دوزخيان گمراه، همراه و همنشين مىسازد.
خداوند تعالى در كتابش آنگاه كه وخامت حال دوزخيان و كيفيت بازپرسى از آنان را ترسيم و تشريح مىكند و به جزع و فزع آنان براى بيرون آمدن و نجات از عذاب دردناك و سوزان دوزخ اشاره مىفرمايد، با جمله «... اخْسَئُوا فيها وَ لا تُكَلِّمُون (اى سگها دور شويد و با من سخن مگوييد) به آنها پاسخ مىدهد.
و سپس مىفرمايد:
إنَّهُ كانَ فَريقٌ مِنْ عِبادى يَقُولُونَ رَبَّنا امَنّا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ انْتَ خَيْرُ الرّاحِمينَ، فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيّا حَتّى انْسَوْكُمْ ذِكْرى وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ، انّى جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِما صَبَروُا انَّهُمْ هُمُ الْفائِزُونَ. اين شما بوديد كه وقتى گروهى از بندگان من مىگفتند: «پروردگارا ما ايمان آوردهايم، ما را بيامرز و بر ما ترحّم فرما كه تو بهترين رحم كنندگانى» آنها را به باد مسخره گرفتيد تا آنجا كه مرا بكلى فراموش كرده بوديد و تنها كارتان اين بود كه بر آن خدا پرستان خنده مىكرديد. اما امروز من به آنان به خاطر صبر و استقامتشان پاداش (نيك) مىدهم، كه تنها آنان پيروز و رستگارند.
حال كه معلوم شد يكى از موجبات غفلت و فراموشى از ذكر خدا استهزاى مؤمنان و بى احترامى به آنان است، بايد دانست كه اگر كسى با همين حال از دنيا برود و توبه نكند زندگى سخت و طاقت فرسايى در انتظار اوست و در روز قيامت كور و نا بينا وارد محشر شده و مشمول رحمت الهى واقع نخواهد شد، چنانكه مىفرمايد:
وَ مَنْ اعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فَانَّ لَهُ مَعيشَه ضَنْكا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيمَه اعْمى، قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنى اعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصيرا، قالَ كَذلِكَ اتَتْكَ اياتُنا فَنَسيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى.
هر كس از ياد من روى گرداند براى او زندگى سخت و تنگى خواهد بود و روز قيامت او را نابينا محشور مىكنيم. او مىپرسد: پروردگارا چرا مرا نابينا محشور كردى با اينكه من در دنيا بينا بودم؟ خدا در پاسخ مىگويد: اين به خاطر آن است كه آيات ما به تو رسيد ولى تو آنها را بكلى فراموش كردى و به كيفر آن امروز تو فراموش خواهى شد (: ما تو را فراموش مىكنيم).
فردا نوبت مؤمنان است
قرآن كريم در جاى ديگر مىفرمايد: كسانى كه در دنيا افراد با ايمان را مسخره مىكنند و با خندههاى تمسخر آميز و تحقير كننده از كنارشان مىگذرند و با اشارههاى چشم و ابرو آنان را به مسخره مىگيرند و از اين كار (زشت) خود اظهار سرور و خوشحالى نموده و به آن مباهات مىكنند و... بايد بدانند كه فردا نوبت مؤمنان است كه بر آنها بخندند. اينك متن آيات:
انَّ الَّذينَ اجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذينَ امَنُوا يَضْحَكُونَ.
مجرمان و بد كاران هميشه در دنيا به مؤمنان مىخنديدند.
وَ اذا مَرُّوا بِهِمْ يَتَغامَزُونَ.
و هنگامى كه از كنار مؤمنان مىگذرند با اشارههاى چشم و ابرو آنها را مسخره مىكنند.
وَ اذَا انْقَلَبُوا الى اهْلِهِمُ انْقَلبُوا فَكِهينَ.
و هنگامى كه به سوى خانواده خود باز مىگردند مسرور و خندانند.
وَ اذا رَاوْهُمْ قالُوا انَّ هؤُلاءِ لَضالُّون.
و هنگامى كه آنها را (مؤمنان را) مىديدند مىگفتند اينها گمراهانند.
وَ ما ارْسِلُوا عَلَيْهِمْ حافِظينَ. در حالى كه آنها هرگز مأمور مراقبت و متكفّل آنان (: مؤمنان) نبودند.
فَالْيَوْمَ الَّذينَ امَنُوا مِنَ الْكُفّارِ يَضْحَكُونَ. ولى امروز مؤمنان به كافران مىخندند.
عَلىَ الارائِكِ يَنْظُرُونَ. در حالى كه بر تختهاى مزيّن بهشتى نشستهاند و نگاه مىكنند.
سپس به عنوان طعن و تمسخر گفته مىشود:
هَلْ ثُوِّبَ الْكُفّارُ ما كانُوا يَفْعَلُونَ ؟آيا كافران پاداش اعمالشان را گرفتند؟ خلاصه اينكه سخريه و استهزاء نوعى عيب جويى است و سزاوار نيست انسان براى اينكه عدهاى را بخنداند مرتكب اين گناه شود و ديگران را تحقير كند و كسانى كه مردم را مسخره مىكنند به خود مغرورند و همين غرور و خودبينى آنان سبب مىشود كه افراد مؤمن و متديّن را به چشم حقارت بنگرند و در نتيجه براى خود عذابى سخت و دردناك آماده كنند كه نمونهاى از آن در آيات فوق از نظرتان گذشت.
زيانهاى سخريه از منظر روايات
در روايات معصومين عليهم السلام نيز از كسانى كه مؤمنان را تحقير و تمسخر مىكنند شديدا نكوهش شده است. در اين مورد به چند حديث اكتفا مىشود.
ياوه سرايى و خسران ابدى:
كسانى كه از راه غيبت، تهمت، اهانت و تحقير مردم، ديگران را مىخندانند بايد بدانند كه در روز قيامت از خاسران و زيانكارانند.
امام صادق -عليه السلام - فرمود:
كان بالمدينه رجل بطّال يضحك النّاس منه فقال قد أعيانى هذا الرّجل أن أضحكه (يعنى علىّ بن الحسين) قال: فمرّ علىّ عليه السّلام و خلفه موليان له قال: فجاء الرّجل حتّى انتزع ردائه من رقبته، ثمّ مضى، فلم يلتفت إليه علىّ عليه السّلام فاتّبعوه و أخذوا الرّداء منه فجائوا به فطرحوه عليه، فقال لهم، من هذا؟ فقالوا: هذا رجل بطّال يضحك أهل المدينه فقال: قولوا له إنّ للّه يوما يخسر فيه المبطلون.
در شهر مدينه مردى پست و فرومايه بود كه كار او فقط هرزهگويى و خنداندن مردم بود. يك روز گفت كه اين مرد (يعنى على بن الحسين) مرا عاجز كرده است زيرا تا كنون نتوانستهام او را بخندانم. (منتظر فرصتى بود) تا اينكه روزى امام سجاد عليه السلام به همراه دو تن از خدمتگزاران خود مىگذشت. او نيز (فرصتى به دست آورد) و عباى آن حضرت را از دوش مباركش كشيد و رفت.
امام هيچ گونه اعتنايى به او نكرد. كسانى كه آنجا بودند رفتند و رداى امام سجاد عليه السلام را از او گرفته و بر دوش مبارك آن بزرگوار انداختند.
امام عليه السلام پرسيد: اين شخص كه بود؟ گفتند: او مرد هرزهگو و خوشمزهاى است كه مردم مدينه را مىخنداند. فرمود: به او بگوييد خدا را روزى است كه در آن روز ياوهسرايان زيانكار خواهند شد.
به هر حال، ترديدى نيست كه اين گونه افراد در روز قيامت گرفتار انواع عذاب و شكنجه خواهند شد و همان گونه كه در دنيا مؤمنان را مسخره مىكردند و مىخنديدند اهل ايمان نيز در روز قيامت بر آنها مىخندند.
پيامبر اكرم -صلّى اللّه عليه و آله- فرمود:
إنّ المستهزئين بالنّاس يفتح لأحدهم باب من الجنّه فيقال هلمّ هلمّ فيجىء بكربه و غمّه فاذا أتاه اغلق دونه ثمّ يفتح له باب اخر فيقال هلمّ هلمّ فيجىء بكربه و غمّه فاذا أتاه اغلق دونه فما يزال كذلك حتّى إنّ الرّجل ليفتح له الباب فيقال له هلمّ هلمّ فلا يأتيه.
در روز قيامت كسانى را كه در دنيا مردم را مسخره مىكردند مىآورند و درى از بهشت به روى آنان مىگشايند و به آنها مىگويند بياييد بياييد. آنها با آن همه سختى و ناراحتى به پيش مىآيند و همين كه نزديك در مىرسند در به روى آنها بسته مىشود. سپس در ديگرى به روى آنها باز مىشود و گفته مىشود شتاب كنيد شتاب كنيد. اين بار نيز آنها با ناراحتى حركت مىكنند و همين كه نزديك اين در مىروند آن نيز بسته مىشود و همين طور اين كار تكرار مىشود تا جايى كه نا اميد مىشوند و سر انجام ديگر به سوى هيچ درى نمىروند. در اينجا مؤمنان كه ساكنان بهشتاند به آنها نظاره مىكنند به آنان مىخندند.
نتيجه بحث
با توجه به مطالبى كه بيان شد، افراد متعهّد و مؤمن بايد از اين رفتار زشت و ناپسند از دو جهت دورى جويند:
- يكى آنكه هرزگى و مسخرگى بالطبع زشت است.
- دوم آنكه موجب گناه كبيره ديگر - يعنى غيبت- نيز مىشود.
پروردگارا ما را از لغزشها محفوظ بدار.
و اين خود صفت حسد است كه بدترين صفات، و پست ترين ملكات است.
علل و اسباب حسد
1ـ عداوت و دشمني
به اين معني كه انسان وقتي با كسي دشمن شد هيچ خيري را براي او نميخواهد و لذا متنعم بودنش را دوست ندارد.
2ـ عزت نفس (خود عزيز داشتن)
به اين معني كه ميداند آن شخص به خاطر نعمتش بر او تكبر ميكند و او به خاطر عزت نفسي كه دارد نميتواند تكبر و تفاخر او را تحمل كند.
3ـ كبر
شخص حسود ميخواهد بر ديگران تكبر كند و اگر آنها متنعم باشند زمينهاي براي كبر او باقي نميماند.
4ـ تعجب
اين سبب در مواردي است كه نعمت به قدري بزرگ باشد كه انسان تعجب كند شخصي آن چنان به نعمتي اين چنين دست يابد «و به عبارت ديگر آن شخص را مستحق چنين نعمتي نداند.»
5ـ ترس از نرسيدن به مقصود
به اين معني كه انسان بترسد محسود با نعمتي كه به دست آورده ميتواند مانع منافع او شده و او را از رسيدن به مقصود باز دارد «مثل تاجري كه ميترسد همكارش با داشتن فلان مقدار سرمايه در بازار رقيب او شود.»
6ـ حبّ رياست
چون رياست معمولاً مبتني بر اين است كه رئيس نعمتي داشته باشد كه ديگران از او محروم باشند «لذا شخص رياست طلب وقتي ببيند ديگران به نعمتي شبيه آنچه او دارد دست يافتهاند حسد ميورزد.»
7ـ خباثت دروني و بخل ذاتي نسبت به بندگان خدا
«كساني هستند كه متنعم شدن ديگران هيچ يك از ضررهايي را كه ذكر كرديم براي آنها ندارد ولي به علت خباثت ذاتي و بخلي كه دارند از گرفتاري ديگران شاد و از متنعم بودن آنها در عذابند، لذا از شنيدن وصف گرفتاري ديگران شاد ميشوند، مستانه ميخندند و شماتت ميكنند و از مشاهدهي انتظام امور بندگان خدا رنج ميبرند.»
گاهي در يك نفر همهي اين اسباب و علل يا بيشتر آنها جمع ميشوند و او را دچار حسدي جانكاه ميكنند.
راه علاج حسد
براي علاج حسد دو راه وجود دارد: راه علمي و راه عملي:
1ـ راه علمي
علاج اين مرض اين است كه حسود بداند حسد خسران دنيا و عقبي را برايش به ارمغان ميآورد، زيرا حسد در واقع عبارت است از خشم بر قضاي الهي و ناخوش داشتن نعمت او كه بين بندگان خود تقسيم نموده و بيزار از عدل او كه با حكمت خفيّه خود در ملكش اقامه نموده است و اين جنايتي بس بزرگ است كه در مقابل پروردگار عادل و حكيم مرتكب شده است.
از طرف ديگر بداند كه با حسد از زيّ اولياء خدا خارج شده و با شيطان و كفار هم مسلك گشته است، چه اينكه اولياءخدا بندگان او را دوست دارند و ابليس و كفار پيوسته براي مؤمنين آرزوي بلاء ميكنند و زوال نعمت آنها را خواستارند.
خداي تعالي ميفرمايد: «إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِها» يعني: اگر نيکي به شما برسد آنها را ناراحت مي کند و اگر حادثه ناگواري براي شما رخ دهد خوشحال ميشوند.
و باز ميفرمايد: «وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ» يعني: بسياري از اهل كتاب از روي حسد _ که در وجود آنها ريشه دوانده _ آرزو مي کردند شما را بعد از اسلام و ايمان، به حال كفر برگردانند.
اينها ضررهايي است كه حسد براي دين و آخرت انسان به بار ميآورد و اما ضرر دنيايي حسد، آن است كه حسود در عذابي دردناك و غم و غصهاي سوزناك كه حسدش براي او فراهم كرده به سر ميبرد، زيرا ميبيند كه روز به روز نعمت، نصيب دشمنانش ميشود و حسد او هر چند زياد باشد در نعمت ديگران تأثير ندارد، چه اينكه اگر حسد حاسدان در نعمتها مؤثر بود با حسد كفّار هيچ نعمتي براي مؤمنين باقي نميماند.
آري حسد هيچ ضرري به محسود نميرساند چون نعمتي را كه خدا براي بندگانش مقرر كرده است را با هيچ وسيلهاي نميتوان سلب كرد، بلكه همان طور كه گفتيم زيان حسد متوجه حسود است و به حال محسود نافع و براي دنيا و آخرت او مفيد است.
سود دنيوي، اين كه دشمنش پيوسته مغموم و بدحال و در عذاب است زيرا هيچ عذابي از عذاب حسود بالاتر نيست، اين درد و عذاب را حسود با دست خود فراهم كرده و خواستهي دروني دشمنانش را محقق نموده است و اين يكي از مهمترين اغراض دنيوي خلق است. اما سود اخروي، اين كه محسود به سبب حسد مظلوم واقع شده است مخصوصاً اگر حسد، شخص حسود را به غيبت يا حمله بر عرض محسود و هتك ستر و ذكر معايب او وادار كند.
اينها هداياي هستند كه حسود به وسيلهي انتقال حسناتش به ديوان عمل محسود به او هديه ميكند تا زماني كه فرداي قيامت غرق در افلاس و محروميت از حسنات با او ملاقات كند و همچنان كه از راحت دنيا محروم بود «در آخرت دچار عذاب اليم شود» نتيجه اينكه نعمتي بر نعمت محسود و شقاوتي بر شقاوت خود افزوده است.
2ـ معالجه عملي حسد
علاج عملي حسد آن است كه حسد و تمام اقوال و افعالي را كه حسد اقتضاء ميكند محكوم كند و خود را به انجام نقيض آنها مكلف نمايد.
مثلاً اگر حسد اقتضاء ميكند كه متعرض عرض و آبروي محسود شود زبانش را به مدح و ثناي او مكلف كند و اگر موجب قطع بخشش به او ميشود خود را به بخشش بيشتري وادار نمايد در نتيجهي چنين رفتاري محسود به او محبت پيدا ميكند و در اثر محبت او شخص حسود محبت پيدا ميكند و بين آنها دوستي و موافقت ايجاد ميشود و همين دوستي مادهي حسد را خشك ميكند و اين تكلفات اوليه براي حسود به صورت خُلق و خوي در ميآيد ولي همان طور كه در محل خود ذكر خواهد شد، راه اصلي علاج حسد قطع ريشههاي آن از قبيل كبر و خود عزيز داشتن و شدت حرص است.
و اگر رسيدن به مطلب مشروع باشد، يا غرض او معلوم نباشد، ظاهر آن است كه: حرام نباشد. اگر چه قبول آن مطلقا خالي از كراهت نيست، زيرا كه: هديهاي است مشابه رشوه.
روايت شده است است كه: «حضرت پيغمبر - صلّي اللّه عليه و آله - والياي فرستادند كه زكوة قبيله «ازد» را جمع نمايد، چون مراجعت نمود بعضي از آنچه را که آورده بود براي خود نگاهداشت و گفت: اين هديهاي است كه به من دادهاند. حضرت فرمود كه: اگر راست ميگوئي چرا در خانه پدرت و خانه مادرت ننشستي تا هديه از براي تو بياورند؟ پس فرمود: چرا من هرگاه يكي از شما را به کاري منصوب ميكنم مي گوييد اين از شما و اين هديه من است، چرا در خانه مادرش نمينشيند تا هديه برايش بياورند؟». و بنابراين، سزاوار هر قاضي و والي و حاكمي، و غير اينها از عمّال سلاطين آن است كه: فرض كند خود را بيمنصب و شغل، معزول از هر كار و بار، در خانه مادرش نشسته است آنچه به او در آن وقت عطا ميكند حال هم اگر بفرستند بگيرد. و آنچه را كه نميفرستند از آن اجتناب كند.
فضيلت اجتناب از مال حرام
ضد اجتناب نکردن از مال حرام، اجتناب و دوري از آن است. و آن يك معني ورع است. و معني ديگر آن، نگاه داشتن خود است از همه ي گناهان و خودداري نفس، از هر چه سزاوار نيست. و تقوي نيز با ورع، يك معني دارد. و آن نيز بر دو معني اطلاق ميشود.
پس ضد گرفتن مال حرام، ورع و تقوي است، به يك معني كه معني خاص باشد.
و اما ورع و تقوي به معني اعم، ضد معصيت است. و به هر حال شبهه نيست در اينكه ورع و تقوي، بزرگ ترين باعث شونده نجات و مهم ترين چيزي است كه آدمي را به سعادات ميرساند.
از حضرت پيغمبر - صلّي اللّه عليه و آله - روايت شده است است كه: «هر كه ملاقات كند خدا را در حالتي كه از اهل ورع باشد، خداي - تعالي - به او عطا ميفرمايد كل ثواب اسلام را». و در بعضي از كتب آسماني وارد است كه: «حق - تعالي - فرمود كه: اما اهل ورع را من شرم ميكنم كه محاسبه ايشان را بكشم. و از حضرت امام محمد باقر - عليه السّلام - روايت شده است است كه: «نيست شيعه ما مگر كسي كه پرهيزكاري را رسم خود كند. و خدا را اطاعت كند. پس بپرهيزيد و عمل كنيد به جهت اميد آنچه در نزد خداست. نيست در ميان خدا و ميان كسي خويشي و قرابتي، دوستترين بنده در نزد خدا پرهيزكارترين و مطيعترين ايشان است». و حضرت صادق - عليه السّلام - فرمود: «كسي نميرسد به آنچه در نزد خداست، مگر به ورع». و فرمود: «به درستي كه: خدا ضامن شده است براي كسي كه بپرهيزد از معصيت او، اينكه او را از حالتي كه دوست ندارد نقل كند به آن حالي كه دوست دارد. و روزي او را برساند از جائي كه گمان نداشته باشد». و فرمود: «عمل كم با تقوي، بهتر است از عمل بسيار بدون تقوي». و نيز از آن حضرت روايت شده است است كه: «خداي - تعالي - هيچ بندهاي را منتقل نكرد از ذلّت معاصي به عزّت تقوي، مگر اينكه او را بيمال غني گردانيد. و بدون طايفه و قبيله عزيز كرد. و بيگشاده روئي به دلها نزديك گردانيد». و از آنجا كه خوردن مال حرام، و دوري نكردن از آن، باعث هلاكت، و رسيدن به سعادت، متوقف بر تقوي و ورع مي باشد و آدمي كه در دنيا هست محتاج به خوراك و پوشاك و مسكن و مأوي مي باشد، اخبار بسيار در فضيلت تحصيل مال حلال وارد شده.
حتي اينكه حضرت رسول - صلّي اللّه عليه و آله - فرمود كه: «طلب حلال، واجب است بر هر مرد و زن مسلمان و هر كه داخل شب شود در حالتي كه خسته باشد به جهت در آمد حلال، داخل شب شده است آمرزيده و فرمود كه: «عبادت، هفتاد جزء است، و افضل همه اجزاء، به دست آوردن در آمد حلال است». و در حديثي ديگر وارد است كه: «عبادت، ده جزء است، نه جزء آن در طلب حلال است». و فرمود كه: «هر كه از رنج دست خود بخورد چون برق جهنده از صراط بگذرد». «و هر كه از رنج دست خود بخورد خدا به نظر رحمت به او نظر ميكند، و هرگز او را عذاب نميكند». «و هر كه از رنج دست خود بخورد خدا درهاي بهشت را بر روي او ميگشايد، تا از هر دري كه خواهد داخل بهشت شود». «و هر كه از رنج دست خود بخورد روز قيامت در شمار پيغمبران خواهد بود، و مثل اجر پيغمبران خواهد گرفت». «و حضرت رسول - صلّي اللّه عليه و آله - هرگاه مردي را ميديد و او را از او خوش ميآمد ميفرمود: آيا كسبي دارد؟ پس اگر ميگفتند نه ميفرمود از چشم من افتاد.
عرض ميكردند: به چه سبب؟ ميفرمود كه: چون مؤمن را كسبي نباشد به دين خود مدارا و معاش ميكند». و از آن حضرت روايت شده است است كه: «هر كه چهل روز حلال بخورد خداي - تعالي - دل او را روشن ميكند، و چشمههاي حكمت را از دل او بر زبانش جاري ميسازد». روزي بعضي از صحابه از آن جناب طلب كرد كه: «از خدا بخواهد او را مستجاب الدعوه نمايد. حضرت به او فرمود كه: خوراك خود را پاك و حلال كن تا دعاي تو مستجاب شود».
آثار حرام خواري
حرام خواري بركت را از مال ميبرد چنان چه از حضرت صادق _ عليه السلام _ روايت شده كه فرمودند: كسي كه مال را از راه غير مشروع به دست آورد مسلط ميشود بر او ساختمان و آب و گِل (تا مال او را تلف كند) يعني به خيالش مياندازد تا ساختمان بنا كند پس مال و عمر خود را در آب و گلي صرف ميكند كه نه براي دنياي او نافع است نه آخرتش و مثل اين كه اين قطعه از زمين مأمور بوده مالش را ببلعد.
حرام خواري مانع قبولي عبادات ميشود و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ميفرمايد: هرگاه كسي لقمه حرامي بخورد و جزء بدنش بشود تمام ملائكه آسمانها و زمين او را لعنت ميكنند. و نيز فرموده: كه عبادت كردن با حرام خواري مانند بنا كردن روي رمل است يعني چنانچه بناي بدون شالودهي محكمي خراب ميشود و بنا كننده از آن بيبهره است عبادت كسي هم كه از حرام پرهيز نميكند فايدهاي نميبخشد.
دعاي خورنده حرام مستجاب نميشود: رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ميفرمايد: كسي كه لقمهي حرامي بخورد تا چهل شب نمازش قبول نميشود و تا چهل روز دعايش مستجاب نميشود و هر گوشتي كه در بدن او روييده شود پس آتش به آن سزاوارتر است و همانا يك لقمه هم گوشت را در بدن ميروياند.
و نيز فرمود: كسي كه دوست ميدارد دعايش مستجاب شود، پس پاكيزه كند خوراك و كسب خود را.
و خداوند به عيسي بن مريم _ عليه السلام _ فرمود: به ظلم كنندگان از بنياسرائيل بگو مرا نخوانيد در حالي كه مال حرام در تصرف شماست كه اگر در آن حال مرا بخوانيد شما را لعنت ميكنم.
حرام خواري قساوت قلب ميآورد
خوراكي كه انسان ميخورد به منزله بذري است كه در زمين ريخته ميشود پس اگر آن خوراك پاكيزه و حلال باشد اثرش در قلب كه به منزله سلطان بدن است از رقّت و صفا ظاهر ميشود و از اعضا و جوارحش جز خير ونيكي تراوش نميكند. و اگر آن خوراك پليد و حرام باشد قلب را كدر و تيره نموده، در اثر قساوت و ظلمت اميد خيري به او نخواهد بود و پند و اندرز در او اثر نميكند و سختترين مناظر رقّتبار او را متأثر نميكند چنانچه حضرت سيد الشهداء _ عليه السلام _ به لشكريان پسر سعد ضمن خطبهاش فرمود: شكمهايتان از حرام پر شده و بر دلهايتان مهر خورده، ديگر حق را نميپذيريد. واي بر شما آيا انصاف نميدهيد آيا گوش فرا نميدهيد؟
بنابراين خوراك حرام قلب را سخت و تاريك نموده آن گاه از پذيرفتن و تسليم به حق خودداري ميكند و از هيچ اندرزي متأثر نميشود.
درجه اول اينكه: اين صفت خبيثه در دل آدمي جا گرفته باشد و خود را بهتر و برتر از ديسنگين بيند، و آن را در كردار و گفتار خود ظاهر كند. مثل اينكه: در مجالس، بالاتر نشيند. و خود را بر هم رديفان و هم راهان خود مقدم دارد. و روي خود را از ايشان بگرداند و اخم كند. و چين بر پيشاني افكند. و كسي كه كوتاهي در تعظيم او كند بر او انكار نمايد و اظهار مفاخرت و مباهات كند. و در صدد غلبه بر ايشان در مسائل علميه و كارهاي عمليه باشد.
و اين درجه، بدترين درجات است، زيرا كه: درخت كبر، در دل صاحبش ريشه دوانيده و شاخ و برگ آن بلند شده و جميع اعضا و جوارح او را فرو گرفته.
درجه دوم اينكه: در دل او كبر باشد و كردار متكبرين نيز از او صادر گردد و اما به زبان نياورد.
و اين درجه، يك شاخه كمتر از درجه اول است.
درجه سوم اينكه: در دل، خود را بالاتر داند اما در كردار و گفتار مطلقا اظهار ننمايد، و نهايت سعي در تواضع و فروتني كند. و چنين شخصي شاخ و برگ درخت كبر را قطع كرده است اما ريشه آن در دل او هست. پس اگر به اين جهت بر خود غضبناك باشد و در صدد قلع و قمع ريشه آن نيز بوده باشد و سعي كند، او به آساني بتواند از آن خلاص گردد. و اگر احيانا بياختيار ميل به برتري كند و ليكن در مقام مجاهده بوده باشد گناهي بر او نيست و خدا توفيق نجات به او كرامت ميفرمايد.
طريقه معالجه تكبر:
دانستي كه: كبر از جمله مهلكات، و مانع رسيدن به سعادات است. و باعث آن نيست مگر حماقت و ناداني و بيخردي و غفلت، زيرا كه: همه آسمانها و زمينها و آنچه در آنها موجود است در مقابل مخلوقات خدا هيچ و بيمقدارند. و همچنين زمين در كنار آسمانها، و موجودات زمين در جنب زمين، و حيوانات در جنب آنچه بر روي زمين است، و انسان در جنب حيوانات، و اين مسكين بيچاره متكبر، در جنب افراد انسان. پس چه شده است او را كه بزرگي كند.
خويشتن را بزرگ ميبيني راست گفتند كه يك را دو بيند لوچ اي احمق قدر و مقدار خود را بشناس و ببين چيستي و كيستي و چه برتري بر ديسنگين داري، به فكر خود باش و خود را بشناس.
تا تطاول نپسندي و تكبر نكني كه خدا را چو تو در ملك بسي جانورست
اول و آخر خود را در نظر گير و اندرون خود را مشاهده كن، اي مني گنديده و اي مردار ناپسنديده، اي ظرف نجاسات و اي جايگاه كثافات، اي جانور بد بو و اي كرمك گنديده، اي عاجز بيدست و پا و اي به صدهزار احتياج مبتلا، تو كجا و تكبر كجا؟ اي اياز از پوستينت ياد آر (گذشته ات را به ياد آور كه چه بودي).
شپشي خواب و آرام از تو ميگيرد، و جستن موشي تو را از جا بلند مي كند. لحظهاي گرسنگي از پايت در آورد. ذره اي غذاي اضافه باد گنديده از حلقومت بيرون ميفرستد. و به اندك حركت زمين، مثل اسفند از جا ميجهي. چه بسيار باشد در شب تاريك از سايه خود ميترسي و غير اينها از آنچه من و تو ميدانيم. ديگر تو را تكبر چيست؟ قد خم و موي سفيد اشك دمادم يحيي تو بدين هيئت اگر عشق نبازي چه شود پس در صدد معالجه اين مرض برآي و بدان كه: معالجه آن مانند معالجه مرض عجب است، چون كبر، متضمن معني عجب نيز هست. و از معالجات مخصوصه مرض كبر، آن است كه: انسان آيات و اخباري كه در مذمت اين صفت رسيده به نظر در آورد و آنچه در مدح و خوبي ضد آن، - كه تواضع است - وارد شده ملاحظه كند، چنانچه خواهد آمد.
علاوه بر اين، آنكه: تأمل كند كه حكم كردن به بهتري خود را از ديگري نهايت ناداني و بي خردي است، زيرا كه: ميتواند كه اخلاق كريمه نيز در آن غير باشد، كه اين متكبّر آگاه نباشد، كه مرتبه او در نزد خدا بسيار بالاتر و بيشتر باشد. و چگونه صاحب بصيرت جرأت ميكند كه خود را بر ديگري ترجيح دهد، با وجود اينكه: ملاك و ميزان عاقبت امر است و خاتمه كسي را به غير از خدا نميداند. با وجود اينكه: همه كس آفريده يك مولي، و بنده يك درگاهاند. و همه قطرهاي از درياي جود و كرم خداوند مجيد، و پرتوي از اشعه يك خورشيد.
پس لازم است بر هر كسي كه: احدي را به نظر بد و دشمني نبيند، بلكه همه را به چشم خوبي و نظر دوستي ملاحظه كند. مبادا بگويي كجا رواست كه عالم پرهيزگار، نهايت ذلت و فروتني از براي فاسق شرابخوار به جا آورد و او را از خود بهتر بيند، با وجود اينكه: او را آشكار به فسق و فجور مشغول ميبيند، و به تقوي و ورع خود يقين دارد. و نيز چرا جايز است كه مرد متدين، گمراه كافري، يا فاسق فاجري را دوست داشته باشد با آنكه خدا او را دشمن دارد.
و احاديث در بغض في الله و ترغيب دشمني در راه خدا متواتر است، زيرا كه مي گوئيم:
تواضع و فروتني اين نيست كه نهايت ذلت و انكسار را به عمل آورد. و نه اينكه: از براي خود در هيچ چيز مزيتي بر غير نبيند، زيرا كه: ممكن نيست كه داناي به علمي خود را در اين علم برتر از جاهل به آن نبيند. بلكه حقيقت تواضع آن است كه خود را في الواقع بهتر و خوبتر، و در نزد خدا مقربتر نداند. و همچنين نداند كه: به خودي خود مستحق برتري است بر ديگري. و تكبر و آثار تكبر را به ظهور نرساند، زيرا كه:
معيار و ملاك عاقبت امر است و هيچ كس به عاقبت ديسنگين نمي تواند خبردار شود. شايد كه كافر هفتاد ساله با ايمان از دنيا برود و عابد صد ساله عاقبتش به خير نباشد.
و بالاخص، ملاحظه خاتمه و فهميدن اينكه: برتري و كمال نيست مگر به قرب خداوند - سبحانه - و سعادت در آخرت، غير از آن چيزي است كه در دنيا ظاهر ميشود از اعمال، يا آنچه را اهل دنيا كمال دانند. و نه نفي تواضع براي هر احدي.
و اما مقدمه بغض في الله و دشمني از براي خدا، پس جواب آن اين است كه: هر كسي را بايد دوست داشت از راه اينكه مخلوق خدا و آفريده او است. و به اين جهتي كه مذكور شد خود را از او بالاتر ندانست.
و اما دشمني با او و غضب بر او به جهت كفر و فسق، ضرر ندارد و منافاتي نيست ميان خشم و غضب از براي خدا بر يكي از بندگان او به جهت معصيتي كه از او صادر شده، و ميان بزرگي نكردن بر او، زيرا كه: خشم تو از براي خدا است نه از براي خود، و خدا تو را در هنگام ملاحظه معاصي امر به غضب فرموده است، و تواضع و كبر نكردن نسبت به خود تو است يعني خود را از اهل سعادت و بهشت و او را از اهل شقاوت و جهنم نداني، بلكه ترس بر خود به جهت گناهان پنهاني كه از تو صادر شده بيش از ترس بر آن شخص باشد، از اين گناهي كه از او ظاهر گشته.
پس لازمه بغض في الله و غضب از براي او بر شخصي اين نيست كه بر او برتري و تكبر كني و قدر و مرتبه خود را بالاتر از او بداني و اين مانند آن است كه: بزرگي را فرزندي و غلامي باشد و غلام را بر فرزند خود موكل نمايد كه او را ادب بياموزد و چون خلاف قاعده از او سرزند تأديبش كند و بزند پس آن غلام چنانچه خير خواه و فرمانبردار باشد هر وقت از آن فرزند آنچه لايق او نيست صادر شد بايد به جهت اطاعت آقاي خود، بر آن فرزند غضب كند و او را بزند، و اما چون فرزند آقاي اوست بايد او را دوست داشته باشد و تكبر و برتري بر او نكند، بلكه تواضع و فروتني كند، و قدر خود را در پيش آقا بالاتر از قدر آن فرزند نداند.
و بدان: براي مرض كبر، معالجه عملي نيز هست كه بايد بر آن مواظبت نمود تا صفت كبر از بين رود. و آن اين است كه: خود را بر ضد آن، كه تواضع است وادار كند. و خواه ناخواه براي خدا و خلق شكستگي و فروتني كند. و مداومت بر اعمال و اخلاق متواضعين نمايد، تا تواضع ملكه او شود و ريشه درخت كبر از مزرعه دل او كنده شود.
علائم و نشانههاي تكبر و تواضع
مواظب باش تا فريب نفس و شيطان را نخوري. و خود را صاحب ملكه تواضع، و خالي ازمرض كبر نداني، تا به خوبي مطمئن شوي و خود را در معرض آزمايش و امتحان در آوري، زيرا كه: بسيار ميشود كه انسان ادعاي خالي بودن از كبر را ميكند، بلكه خود نيز چنان گمان ميكند ولي چون وقت امتحان ميرسد معلوم ميشود كه اين مرض در باطن نفس او پنهان است و فريب نفس اماره را خورده و خود را بيكبر دانسته، و به اين جهت از معالجه و مبارزه دست كشيده.
و براي هر يك از كبر و تواضع علامت هايي است كه انسان به آنها امتحان، و حالت نفس او از كبر و تواضع شناخته ميشود.
و علامت اول آنكه: چون با هم رديفان و دوستان خود در مسألهاي از مسائل، گفتگو ميكند اگر حق بر زبان ايشان جاري شود، و آنچه او گويد مطابق واقع نباشد اگر اعتراف به آن كرد و از اينكه او را بر حق آگاه كردند و از غفلت درآوردند اظهار شكرگزاري ايشان نمود و اصلا بر او اعتراف و شكرگزاري مشكل نبود پس اين علامت آن تواضع است. و اگر قبول حق از ايشان و اعتراف بر آن سنگين باشد و اظهار بشاشت و خرمي نتواند نمايد معلوم است كه تكبر دارد. و بايد بعد از تأمل در بدي عاقبت آن، در خباثت نفس خود تأمل كند و در صدد معالجه برآيد و خود را بر آنچه سنگين است بر او از قبول حق و اعتراف بدان و شكرگزاري حق گويان بدارد. و مكرر اقرار به عجز و قصور خود كند. و به گوينده حق دعا كند و او را آفرين و ستايش گويد، تا اين صفت از او رفع شود.
و چه بسيار باشد كه در خلوت مضايقه از قبول حق ندارد و ليكن در حضور مردم بر او سنگين باشد، در اين وقت، كبر نخواهد داشت و ليكن مبتلا به مرض ريا خواهد بود و بايد آن را معالجه نمايد به نحوي كه در مرض ريا بيايد.
علامت دوم آنكه: چون به محافل و مجامع وارد شود بر او سنگين نباشد كه امثال و هم رديفان بالاتر از او نشينند و او فروتر از ايشان نشيند، و مطلقا تفاوتي در حال او نكند. و همچنين در وقت راه رفتن، مضايقه نداشته باشد كه عقب همه راه رود. و اگر چنين باشد، صفت كبر ندارد. و اگر بر او سنگين باشد، متكبّر است و بايد چاره خود كند، و زير دست امثال خود بنشيند و عقب ايشان راه رود تا از اين مرض خلاص گردد.
حضرت صادق - عليه السّلام - فرمودند كه: «تواضع آن است كه: انسان در مكاني كه پستتر از جاي او باشد بنشيند. و به جائي كه پائينتر از جاي ديگر باشد راضي شود. و به هر كه ملاقات كند سلام كند. و ترك مجادله كند، اگر چه حق با او باشد. و نخواهد كه او را بر تقوي و پرهيزكاري مدح كنند».
و بعضي از متكبرين طالب صدر، ميخواهند امر را مشتبه كنند عذر ميآورند كه مؤمن نبايد كه خود را ذليل كند. و بعضي از متشبّهان به اهل علم متمسك ميشوند كه:
علم را نبايد خوار كرد. و اين از فريب شيطان لعين است.
اي بيچاره مسكين بعد از آنكه جمعي در مجلس از امثال و هم رديفان تو باشد، چه ذلتي است در زير دست آنها نشستن؟ و چه خواري از براي علم است؟ سخن از كساني است كه آنها نيز مثل تو هستند، يا نزديك به تو. اين عذر اگر مسموع باشد در جائي است كه اگر مؤمني در مجمع اهل كفر باشد، يا صاحب علمي در مجمع فساق و ظالمين حاضر شود. علاوه بر اين، اگر عذر تو اين است، چرا اگر اتفاقا در جائي زير دست نشستي متغير الحال ميشوي و مضطرب ميگردي؟ بلكه گاه است خود را چون كسي تصور ميكني كه عيبي بر او ظاهر شده. به يك بار زير دست نشستن، ذلت ايمان و علم به وجود نميآيد. هزار مسلمان و عالم را ميبيني كه انواع مذلت به ايشان ميرسد چنان متغير نشوي كه به يك «متر» زمين جايت تفاوت كند، و چنان ميداني كه اين حرمت ايمان و علم است. نه چنين است، بلكه اين از گمان ناشي از شرك و جهلي است كه در باطن تو است. و بعضي از متكبرين هستند كه: چون وارد مجمعي ميشوند و در صدر، جائي نميبينند در كفش كن مينشينند، با وجود اينكه ميان صدر، وكفش كن جاي و مكان خالي بسيار است. يا بعضي از مردم پست را ميان خود و ميان كساني كه در صدرند مينشانند كه بفهمانند كه اينجا كه ما نشستهايم نيز صدر است، يا اينكه ما خود از صدر گذشتهايم.
و گاه است در زاويهاي كه صدر قرار دادهاند جا نيست زاويه ديگر مقابل آن را در كفش كن رو به خود ميكند و مينشيند. و چه بسيار باشد در راه رفتن چون ميسّر نشود كه مقدم بر همه شود اندكي خود را پس ميكشد تا فاصله ميان او و پيش افتادگان حاصل شود. و اينها همه نتيجه كبر و خباثت نفس، و اطاعت شيطان است. و اين بيچارگان، اين اعمال را ميكنند به جهت عزت خود و نميدانند كه زيركان، به خباثت نفس ايشان برميخورند.
تيز بينانند در عالم بسي واقفاند از كار و بار هر كسي علامت سيم آنكه: پيشي گرفتن در سلام كردن بر او سنگين نباشد. پس اگر مضايقه داشته و توقع سلام از ديسنگين داشته باشد متكبر خواهد بود. و عجب آنكه جمعي كه خود را از جمله اهل علم ميدانند سواره در كوچه و بازار ميگذرند و از پيادگان و نشستگان چشم سلام دارند در حالي كه شايسته آن است كه ايستاده بر نشسته، و سواره بر پياده سلام كند. اف بر ايشان كه يكي از سنت هاي عالي پيغمبر آخر الزمان را وسيله تكبر خود قرار دادهاند.
علامت چهارم آنكه: چون فقير بينوائي او را دعوتي نمايد اجابت كند و به مهماني او يا حاجتي ديگر كه از او طلبيده برود. و به جهت حاجت رفقا و خويشان، به كوچه و بازار آمد و شد نمايد. اگر اين برايش سنگين باشد تكبر دارد. و همچنين ضروريات خانه خود را از آب و هيزم و گوشت و سبزي و امثال اينها را از بازار خريده خود بردارد و به خانه آورد، اگر بر او سنگين و دشوار نباشد متواضع است و الا متكبر. و اگر در خلوت مضايقه نداشته باشد و در نظر مردم بر او سنگين باشد مبتلا به مرض ريا خواهد بود.
حضرت امير المؤمنين - صلوات الله عليه - فرمودند كه: «برداشتن چيزي و به خانه آوردن به جهت عيال، از كمال مردي چيزي كم نميكند». «روزي آن سرور يك درهم گوشت خريدند و بر گوشه رداي مبارك گرفته به خانه ميبردند بعضي از اصحاب عرض كردند يا امير المؤمنين به من ده تا بياورم. فرمود:
صاحب عيال، سزاوارتر است كه بردارد». و روايت شده است كه: «حضرت امام صادق - عليه السّلام - مردي از اهل مدينه را ديد كه چيزي را از براي عيال خود خريده بود و ميبرد، چون حضرت را ديد شرم كرد.
حضرت به او فرمود كه: از براي عيالت خريدهاي و برداشتهاي؟ به خدا قسم كه اگر اهل مدينه نبودند براستي كه دوست داشتم كه من نيز از براي عيال خود چيزي بخرم دو بردارم». و ظاهر آن است كه: چون در آن وقت از امثال آن بزرگوار اين نوع رفتار متعارف نبود، و در نظر مردم قبيح مينمود، و موجب عيب كردن مردمان و غيبت كردن و مذمت نمودن ايشان ميشد، به اين جهت آن حضرت اجتناب ميفرمودند. و از آنجا استفاده ميشود كه: چنانچه امري به حدي رسد كه ارتكاب آن در عرف قبيح باشد و باعث اين شود كه مردم به غيبت كردن صاحب آن مشغول شوند، ترك كردن آن بهتر است. و اين نسبت به اشخاص و شهرها و زمان ها مختلف ميشود، پس بايد هر كس ملاحظه آن را بكند. و ملاك آن است كه: به حد قباحت و مذمت رسد. پس آگاه باش، تا فريب خود را نخوري و تكبر را به اين واسطه مرتكب نشوي.
علامت پنجم آنكه: بر او پوشيدن لباس هاي ارزان و خشن و كهنه و چرك دشوار نباشد، كه اگر در بند پوشيدن لباس نفيس، و بر به دست آوردن لباس فاخر حريص باشد و آن را شرف و بزرگي داند متكبر خواهد بود.
و حضرت پيغمبر - صلّي اللّه عليه و آله - فرمود كه: «اين است و جز اين نيست كه من بندهاي هستم كه بر روي خاك مينشينم و چيزي ميخورم، و جامه پشمينه ميپوشم، و شتر را ميبندم، و انگشتان خود را ميليسم، و چون بندهاي مرا بخواند اجابت ميكنم.
پس هر كه روش مرا ترك كند از من نيست». و روايت شده است كه: «سيد انبياء - صلّي اللّه عليه و آله - پيراهني را پوشيده بودند و در وقت وفات آن حضرت بيرون آوردند، از پشم بود و دوازده وصله داشت، كه چند وصله آن از پوست گوسفند بود».
«به سلمان گفتند كه: چرا لباس نو نميپوشي؟ گفت: من بنده هستم هر وقت آزاد شوم خواهم پوشيد». و حضرت رسول - صلّي اللّه عليه و آله - فرمود كه: «جامه كم قيمت و پست پوشيدن از ايمان است». «سيد اولياء در زمان خلافت ظاهريه، لباسي بسيار كهنه كه بر آن وصله بسيار بود پوشيده بود، يكي از اصحاب او را سرزنش كرد. حضرت فرمود: در آن چند فايده هست: يكي آنكه: مؤمنين، اقتدا به من ميكنند و چنين رفتار ميكنند. و ديگر آنكه: دل را خاشع ميكند و از كبر پاك ميگرداند». علامت ششم آنكه: با كنيزان و غلامان خود در يك سفره طعام خورد و با ايشان همخوراكي كند، اگر بر او دشوار نباشد متواضع است و الا متكبر.
شخصي از اهل بلخ روايت كند كه: «با سلطان سرير ارتضا، علي بن موسي الرضا - عليه و علي آبائه و اولاده التحيه و الثناء - در سفر خراسان همراه بودم روزي سفره حاضر كردند، پس حضرت همه ملازمان خود از خادمان، و غلامان سياه را بر سفره جمع كردند، من عرض كردم: فداي تو شوم اگر سفره جدائي از براي ايشان قرار دهي بهتر است. فرمود: ساكت باش، به درستي كه: خداي همه يكي و دين همه يكي و پدر و مادر همه يكي است، و جزاي هر كس را به قدر عمل او ميدهند». و مخفي نماند كه: امتحانات و آزمايشهاي كبر و تواضع، منحصر به اينها نيست، بلكه اعمال و آثاري ديگر بسيار هست، مانند اينكه: بخواهد كسي در پيش او بايستد.
حضرت امير المؤمنين - عليه السّلام - فرمودند كه: «هر كه خواهد مردي از اهل آتش را بيند نگاه كند به مردي كه نشسته و در برابر او طايفهاي ايستاده باشند». بعضي از صحابه نقل كردهاند كه: «احدي در نزد اصحاب پيغمبر از آن سرور عزيزتر و محترمتر نبود چون نشسته بودند و حضرت وارد ميشد به جهت او از جاي بر نميخاستند چون ميدانستند كه آن حضرت از آن خوشش نمي آيد. و از جمله علامات كبر اين است كه: تنها در كوچه و بازار نرود و خواهد كه ديگري همراه او باشد. و بعضي متكبرين هستند كه چون كسي را نيابند، سواره راه روند.
روايت شده است كه: «هر كه كسي، پشت سر او راه رود تا وقتي كه چنين است دوري او از خدا زياد ميشود». و حضرت پيغمبر - صلّي اللّه عليه و آله - بعضي اوقات با اصحاب راه ميرفتند و اصحاب را پيش ميانداختند و خود ميان ايشان راه ميرفتند». و باز از جمله علامات كبر اين است كه: از زيارت كردن بعضي اشخاص مضايقه كند، اگر چه در زيارت آنها فايدهاي از براي او باشد. و مضايقه كند از همنشيني فقرا و مريضان و آزارداران.
روايت شده است كه: «مردي آبله در آورده بود و آبله او چرك برداشته و پوست آن رفته بود و بر حضرت پيغمبر - صلّي اللّه عليه و آله - داخل شد در وقتي كه آن حضرت به چيز خوردن مشغول بودند، آن شخص پهلوي هر كه نشست از پيش او برخاست، حضرت او را پهلوي خود نشانيد و با او چيزي خورد». «روزي آن حضرت با اصحاب، چيزي ميخوردند، مردي كه مرض مزمني داشت و مردم از او متنفر بودند وارد شد، حضرت او را بر پهلوي خود نشانيد و فرمود: چيزي بخور».
و علامات ديگر از براي كبر بسيار است كه كبر به آن شناخته ميشود. و طريقه و رفتار سيد انبيا - صلّي اللّه عليه و آله - جامع همه علامات تواضع، و خالي از همه جوانب كبر بود، پس سزاوار امت او آنكه اقتدا به او نمايند.
ابو سعيد خدري كه از اصحاب حضرت رسول - صلّي اللّه عليه و آله - بود روايت كرده كه: «آن حضرت خود علف به شتر ميداد. و آن را ميبست. و خانه را جارو مي كرد و گوسفند را ميدوشيد. و نعلين خود را وصله ميكرد. و لباس خود را وصله مينمود. و با خدمتكاران چيز ميخورد. و چون خادم از دست آسيا كشيدن خسته ميشد آن حضرت خود آسيا ميكشيد. و از بازار چيزي ميخريد و به دست يا به گوشه جامه خود ميگرفت و به خانه ميآورد. و با غني و فقير و كوچك و بزرگ مصافحه ميكرد. و به هر كه بر ميخورد از كوچك و بزرگ و سياه و سفيد و آزاد و بنده، از نمازگزاران، ابتدا به سلام ميكرد. جامه خانه و بيرون او يكي بود. هر كه او را دعوت مي كرد اجابت ميكرد. و پيوسته ژوليده و غبار آلوده بود. به آنچه او را دعوت ميكردند حقير نميشمرد، اگر چه چيزي به جز خرماي پوسيده نبود. صبح از براي شام چيزي نگاه نميداشت و شام از براي صبح چيزي ذخيره نميكرد. كم خرج بود. خوش خلق و بخشنده و گشاده رو بود. و با مردمان نيكو معاشرت ميكرد تبسّم كنان بود بيخنده، و اندوهناك بود بدون ترشرويي. در امر دين، محكم و استوار بود بيسختي و درشتي با مردمان.
متواضع و فروتن بود بيمذلّت و خواري. بخشنده بود بياسراف. مهربان بود به جميع خويشان و اقارب. نزديك بود به جميع مسلمانان و اهل ذمّه. دل او رقيق بود و پيوسته سر به پيش افكنده بود. و هرگز اين قدر چيز نميخورد كه دچار زياده روي شود. و هيچ وقت دست طمع به چيزي دراز نميكرد».
د) شرك در پرستش
برخي از ملل در مرحلهي پرستش، چوب يا سنگ يا فلز يا حيوان يا ستاره يا خورشيد يا درخت يا دريا را ميپرستيدهاند. اين نوع از شرك فراوان بوده و هنوز هم در گوشه و كنار جهان يافت ميشود. اين شرك، شرك در پرستش است و نقطهي مقابل توحيد در عبادت است.
ساير مراتب شرك كه در بالا گفته شد شرك نظري و از نوع شناخت دروغين است، اما اين نوع شرك، شرك عملي و از نوع «بودن» و «شدن» دروغين است.
البته شرك عملي نيز به نوبهي خود مراتب دارد. بالاترين مراتبش كه سبب خروج از حوزهي اسلام است همان است كه گفته شد و شرك جلي خوانده ميشود. اما انواع شرك خفي وجود دارد كه اسلام در برنامهي توحيد عملي با آنها سخت مبارزه ميكند. بعضي از شركها آن اندازه ريز و پنهان است كه با ذرّهبينهاي بسيار قوي نيز به زحمت قابل ديدن است. در حديث است از رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ :
«شرك (راه يافتن شرك) مخفيتر است از رفتن مورچه بر سنگ صاف در شب تاريك. كمترين شرك اين است كه انسان كمي از ظلم را دوست بدارد و از آن راضي باشد و يا كمي از عدل را دشمن بدارد. آيا دين چيزي جز دوست داشتن و دشمن داشتن براي خداست؟ خداوند ميفرمايد بگو اگر خدا را دوست ميداريد مرا (دستورات مرا كه از جانب خداست) پيروي كنيد تا خداوند شما را دوست بدارد.
اسلام هر گونه هوا پرستي، جاه پرستي، پول پرستي، شخص پرستي را شرك ميشمارد. قرآن كريم در داستان برخورد موسي و فرعون، جابرانه فرمان راندن فرعون بر بنياسرائيل را «تبعيد» (بنده گرفتن) ميخواند. از زبان موسي در جواب فرعون ميگويد: «وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرائِيلَ» يعني تو بنياسرائيل را بندهي خود ساختهاي و آنگاه بر من منّت ميگذاري كه هنگامي كه در خانهي تو بودم چنين و چنان شد؟!». بديهي است كه بنياسرائيل نه فرعون را پرستش ميكردند و نه بردگان فرعون بودند، بلكه صرفاً تحت سيطرهي طاغوتي و ظالمانهي فرعون قرار داشتند كه درجاي ديگر از زبان فرعون اين غلبه و سيطرهي ظالمانه را نقل ميكند كه: «إِنَّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ» آنان زير دست ما و ما فوق آنها هستيم و قاهر بر آنها.» و هم در جاي ديگر از زبان فرعون نقل ميكند كه: «وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ» يعني خويشاوندان موسي و هارون (بنياسرائيل) بندگان ما هستند.» در اين آيهي كريمه كلمهي «لَنا» (از براي ما) بهترين قرينه است بر اينكه مقصود پرستش نيست، زيرا فرضاً بنياسرائيل مجبور به پرستش بودند، فرعون را پرستش ميكردند نه همهي فرعونيان را. آن چيزي كه از ناحيهي فرعون و همهي فرعونيان (به اصطلاح قرآن «ملأ» فرعون) بر بنياسرائيل تحميل شده بود اطاعت اجباري بود.
علي ـ عليه السّلام ـ در خطبهي «قاصعه» آنگاه كه محكوميت بنياسرائيل در چنگال فرعون و تسلط ظالمانهي فرعون را شرح ميدهد با تعبير «بنده گرفتن» ذكر ميكند، ميفرمايد:
اِتَّخَذَتْهُمُ الْفَراعِنَةُ عَبيداً
فراعنه آنان را عبد خود قرار داده بودند.
آنگاه اين بندگي را به اين صورت توضيح ميدهد:
فراعنه آنها را تحت شكنجه قرار دادند، جرعههاي تلخ به آنها نوشانيدند، در ذلّت هلاكت كننده و در مقهوريت ناشي از سلطهي ظالمانهي دشمن بسر ميبردند و راهي براي خود داري يا دفاع نداشتند.
از همه صريحتر و روشنتر مفاد آيهي كريمهي وعدهي خلافت الهي به اهل ايمان است كه ميفرمايد:
خداوند نويد داده به آنان كه ايمان آورده و شايسته عمل كردهاند كه آنها را خلافت زمين دهد آن چنان كه پيش از آنها به كساني ديگر خلافت زمين داد، ديني را كه خداوند براي آنها پسنديده است منتشر سازد و ترس آنها را تبديل به امنيت نمايد. مرا عبادت كنند و چيزي را شريك من قرار ندهند.
جملهي آخر اين آيه كه ناظر به اين است كه آنگاه كه حكومت حق و خلافت الهي برقرار ميشود اهل ايمان از قيد اطاعت هر جبّاري آزادند، به اين صورت بيان شده كه تنها مرا عبادت ميكنند و شريكي براي من نميسازند. از اين معلوم ميشود كه از نظر قرآن هر اطاعت امري عبادت است؛ اگر براي خدا باشد اطاعت خداست و اگر براي غير خدا باشد شرك به خداست.
اين جمله عجيب است كه فرمانبرداريهاي اجباري كه از نظر اخلاقي به هيچ وجه عبادت شمرده نميشود از نظر اجتماعي عبادت شمرده ميشود رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ فرمود:
اِذا بَلَغَ بَنُو الْعاصِ ثَلثينَ اِتَّخَذوا مالَ اللهِدُوَلاً وَ عِبادَ اللهِ خِوَلاً وَ دينَ اللهِ دَخَلاً.
هرگاه اولاد عاص بن اميه (جدّ مروان حكم و اكثريت خلفاي اموي) به سي تن رسد، مال خدا را ميان خود دست به دست ميكنند، بندگان خدا را بندهي خود قرار ميدهند و دين خدا را مغشوش ميسازند.
اشاره است به ظلم و استبداد امويان. بديهي است كه امويان نه مردم را به پرستش خود ميخواندند و نه آنها را مملوك و بردهي خود ساخته بودند، بلكه استبداد و جبّاريّت خود را بر مردم تحميل كرده بودند. رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ با آينده نگري الهي خود، اين وضع را نوعي شرك و رابطه «ربّ و مربوبي» خواند.
يعنى: (بايد غيبت نكند بعضى از شما بعضى ديگر را، آيا دوست مىدارد يكى از شما كه بخورد گوشت برادر خود را در حالتى كه مرده باشد؟ پس كراهت مىداريد شما آن امر را). و از رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مروى است كه فرمود: (زنهار، احتراز كنيد از غيبت، به درستى كه غيبت، بدتر است از زنا، زيرا مردى كه زنا مىكند و توبه مىكند خدا او را قبول مىفرمايد ولى غيبت كننده را خدا نمىآمرزد تا آن كه غيبت او را كه كرده است از او بگذرد). و فرمود كه (در شب معراج به قومى گذشتيم كه روهاى خود را با ناخنهاى خود مىخراشيدند. از جبرئيل پرسيدم كه ايشان چه كساناند؟ گفت: غيبت كنندگان). روزى آن سرور بر منبر برآمدند و خطبهاى در نهايت بلندى خواندند - به نوعى كه زنان در خانهها آواز آن سرور را شنيدند - و فرمودند كه اى گروهى كه به زبان، ايمان آوردهايد و دل شما از ايمان خالى است غيبت مسلمين را مكنيد. و عيبجويى ايشان منمائيد، كه هر كه عيب جويى برادر خود كند خدا عيب او را ظاهر مىسازد اگر چه در اندرون خانه خود باشد). و در روز ديگر آن سرور بر بالاى منبر خطبهاى أدا فرمودند و بيان گناه ربا و عقوبت آن را كردند پس فرمودند: (يك درهم از ربا بدتر است از سى و شش زنا، و آبروى برادر مسلم را ريختن از ربا بدتر است). و وقتى آن حضرت مردم را امر به روزه فرمود، گفت: احدى بدون اذن من افطار نكند. چون شام داخل شد، يك يك مىآمدند و اذن گرفته افطار مىكردند تا مردى آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه دو دختر من روزه گرفتهاند و حيا مانع ايشان است كه به خدمت تو رسند، اذن بفرما تا افطار كنند. حضرت روى مبارك گردانيد. آن مرد ثانيا عرض كرد. باز حضرت روى گردانيد. و در مرتبه سوم فرمود كه آنها روزه نگرفتهاند و چگونه روزه بودند و حال آن كه در همه روز گوشت مردم را به غيبت مىخوردند، برو ايشان را بگو تاقى كنند.
آن مرد باز گشت و ايشان را خبر داد پس آنها قى كردند و از هر يك پارچه خون بسته دفع شد. چون پيغمبر را خبر دادند فرمود: به خدايى كه جان محمد در دست اوست كه اگر اين در شكم آنها باقى مىماند آتش جهنم آن را مىخورد.
و از جانب خداوند رحمن به موسى بن عمران وحى شد كه (هر غيبت كنندهاى كه با توبه از دنيا برود آخر كسى است كه داخل بهشت خواهد شد. و هر غيبت كنندهاى كه بىتوبه از دنيا برود اول كسى است كه داخل جهنم خواهد شد). و از حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - مروى است كه (هر كه غيبت كند مرد مسلمان يا زن مسلمانى را، خدا چهل شبانه روز نماز و روزه او را قبول نمىكند، مگر اين كه آن كسى كه غيبت او شده از او عفو كند). و فرمود: (هر كه غيبت مسلمانى را بكند، در ماه رمضان اجرى از براى روزه او نخواهد بود). و در حديثى ديگر از آن سرور منقول است كه (دروغ گمان كرده است هر كه گمان كند حلال زاده است و او گوشت مردم را به غيبت مىخورد).
و از امام جعفر صادق - عليه السّلام - مروى است كه (هر كه در حق مؤمنى بگويد امر قبيحى را كه خود ديده يا شنيده باشد، آن شخص داخل اين آيه مباركه است كه : إنَّ الَّذينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشيعَ الْفاحِشَه فِى الَّذينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ ... يعنى: (به تحقيق كسانى كه دوست مىدارند كه فاش شود امر قبيح و ناشايست در حق طايفهاى كه ايمان آوردهاند از براى ايشان است عذاب دردناك). و نيز از آن حضرت مروى است كه (هر كس روايت كند از مؤمنى چيزى را كه بخواهد او را عيبناك كند و آبروى او را كم كند تا از چشم مردم بيفتد، خداوند متعال او را از تحت امر خود بيرون مىكند و داخل در تحت امر شيطان مىكند. و شيطان او را قبول نمىكند). و آن حضرت فرمود: (هر كه غيبت كند برادر مؤمن خود را بىآن كه عداوتي ميان ايشان ثابت باشد، شيطان شريك است در نطفه او). و فرمود كه (غيبت، حرام است بر هر مسلمانى. و آن مىخورد حسنات را. و باطل مىسازد آنها را، همچنان كه آتش هيزم را مىخورد). و اخبار در اين خصوص بسيار است. و ذكر همه آنها متعسّر، بلكه متعذّر است. و همين قدر كه مذكور شد كفايت مىكند.
علاوه بر اين، هر كه را اندك عقلى بوده باشد مىداند كه اين صفت، خبيثترين صفات، و صاحب آن، رذلترين مردمان است. و بزرگان پيش، بندگى خدا را در نماز و روزه نمىدانستهاند بلكه در چشم پوشيدن و حفظ خود از پيروى عيب مردم مىدانستهاند. و آن را افضل اعمال مىشمردهاند. و خلاف آن را صفت منافقين مىديدند. و وصول به مراتب عاليه و درجات رفيعه را موقوف به ترك غيبت مىدانستهاند.
چون از حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - وارد است كه (هر كه نماز او نيكو باشد و عيالمند باشد و مال او كم باشد و غيبت مسلمانان را نكند با من خواهد بود در بهشت). و چقدر قبيح است كه آدمى از عيوب خود غافل شده در صدد اظهار عيوب مردمان برآيد. خارى را در چشم ديگران ملاحظه كند ولى شاخ درختى را در ديده خود برنخورد.
پس اى جان برادر چون خواهى كه عيب ديگران را بگويى، اول عيوب خود را ياد كن و در صدد اصلاح آن برآى.
ياد آور، قول پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - را كه فرموده است: (خوشا به حال كسى كه مشغول عيب خود گردد و به عيوب مردم نپردازد). علاوه بر اين، هرگاه عيبى را كه ذكر مىكنى امرى باشد كه به اختيار او نباشد و از جانب حق - سبحانه و تعالى - باشد پس مذمت او بر آن غيبت في الحقيقه مذمت خالق او است، زيرا هر كه چيزى را مذمت مىكند سازنده او را مذمت كرده است.
و از اعظم مفاسد غيبت، آن است كه باعث آن مىشود كه اعمال خير آن كسى كه غيبت كرده در عوض آن غيبت، به نامه عمل آن شخصى كه غيبت او شده ثبت مىشود و گناهان اين، به ديوان اعمال او نقل مىشود. و چه احمق كسى باشد كه به واسطه يك سخن، در روز قيامت، و زر و وبال ديگرى را متحمّل گردد.
مروى است كه در روز قيامت بندهاى را به موقف عرصات حاضر سازند و نامه اعمال او را به دست او دهند، چون در آن نگرد از حسنات خود چيزى در آنجا نيابد، عرض كند كه پروردگارا اين نامه عمل من نيست زيرا من از طاعات خويش هيچ در آن نمىبينم. خطاب رسد كه اى بنده پروردگار تو خطا و سهو نمىكند اعمال خير تو به غيبت مردم رفت.
و ديگرى را مىآورند و ديوان او را به دست او مىدهند در آنجا طاعات بسيار و عبادات بىشمار مشاهده مىكند، عرض مىكند كه اين كتاب من نيست. اين اعمال از من به وجود نيامده. خطاب مىرسد كه فلان شخص غيبت تورا كرد و اين طاعات اوست كه عوض به تو داده شده است). پس عاقل بايد تأمّل كند كه آن كسى را كه غيبت او مىكند اگر دوست و صديق اوست چه بىمروّتى و بىانصافى است كه زبان به غيبت او گشايد و بدى او را در نزد مردمان گويد. و اگر دشمن اوست چه بىعقلى و سفاهتى است كه كسى متحمّل و زر و وبال دشمن خود گردد، و اگر طاعتى اندوخته باشد به او دهد.
معالجه اجمالى مرض غيبت
بدان كه از براى مرض غيبت كردن دو نوع معالجه است: يكى بر سبيل اجمال. و ديگرى تفصيل.
اما معالجه آن بر سبيل اجمال آن است كه ديده بصيرت بگشايى و ساعتى در آيات قرآنيّه و احاديث متكثّره - كه در باب مذمت اين صفت خبيثه وارد شده - تتبّع نمايى. و از غضب حق - سبحانه و تعالى - و عذاب روز جزا ياد آورى. و بعد از آن، مفاسد دنيويّه آن را به نظر در آورى، زيرا گاه است كه غيبت آن كسى را كه مىكنى به او برسد و اين منشأ بغض و عداوت او گردد و در مقام اهانت يا غيبت يا اذيت تو برآيد. و بسا باشد كه امر به جايى منجر شود كه چاره آن نتوان كرد. پس از اينها تأمّل كنى كه اگر كسى غيبت تورا در نزد غير بكند چگونه آزرده و خشمناك خواهى شد. و مقتضاى شرف ذات و نجابت طبع آن است كه راضى نباشى در حق غير، آنچه از براى خود نپسندى. و بعد از همه اينها متوجّه زبان خود باشى و مراقب احوال آن شوى كه آن را به غيبت نگشايى. و هر سخنى كه خواهى بگويى ابتدا در آن تأمّل كنى اگر آن را متضمن غيبتى يافتى خود را از آن نگاهدارى تا عادت كنى.
معالجه تفصيلى مرض غيبت
و امّا معالجه تفصيلى آن، آن است كه باعث و سبب غيبت كردن خود را پيدا كنى و سعى در قطع آن نمايى. و بيان اين مطلب، آن است كه از براى غيبت كردن، اسبابى چند است:
اول: غضب، زيرا هرگاه از شخصى آزرده باشى و بر وى خشم گيرى و او حاضر نباشد، در اين وقت به مقتضاى طبع، زبان به مذمّت او مىگشايى تا به آن وسيله غيظ خود را فرو نشانى.
دوم: عداوت و كينه است، كه با كسى دشمنى داشته باشى و از راه عداوت بدى او را ذكر كنى.
سوم: حسد است، چنان كه مردم كسى را تعظيم و تكريم كنند يا او را ثنا و ستايش گويند و تو از راه حسد متحمّل آن نتوانى شد و به اين سبب مذمّت او كنى و عيوب او را ظاهر سازى.
چهارم: محض مزاح و (مطايبه) نمودن و اوقات به خنده و لهو و لعب گذرانيدن به نقل احوال و اقوال و افعال مردم، بدون قصد اهانت و خوارى رسانيدن.
پنجم: قصد سخريّت و استهزاء و اهانت رسانيدن است، زيرا استهزاء، چنانچه در حضور است غايبانه نيز متحقق مىشود.
ششم: فخر و مباهات است، يعنى: اراده كنى كه فضل و كمال خود را ظاهر سازى به وسيله پست كردن غير. چنان كه گويى: فلان كس چيزى نمىداند، يا رشدى ندارد. يا به خيال حاضران اندازى كه تو از آن بهتر و بالاترى.
و معالجه اين شش نوع، به علاج اين شش صفت خبيثه است، چنان كه در سابق مذكور شد.
هفتم: امرى قبيح از كسى صادر شده باشد و آن را به تو نسبت داده باشند و تو خواهى از خود دفع كنى، گويى: من نكردهام و فلان كس كرده.
و علاج اين، آن است كه بدانى كه به غيبت آن شخص، داخل غضب الهى مىشوى.
پس اگر قول تو را قبول مىكنند اين عمل را از خود نفى كن و چه كار به نسبت دادن به ديگرى دارى. و اگر قول تو را قبول نمىكنند نسبت دادن آن به ديگرى را نيز از تو نخواهند پذيرفت.
هشتم: تو را نسبت دهند به امر قبيحى و خواهى قبح آن را برطرف كنى، از اين جهت مىگويى: فلان شخص اين امر را نيز مرتكب شده. چنان كه اگر چيز حرامى خورده باشى يا مال حرامى قبول كرده باشى گويى: فلان عالم نيز چيز حرام خورد يا مال حرام را گرفت و او از من داناتر است. و چنانچه متعارف است كه مىگويند: اگر من ربا گرفتم، فلان شخص نيز گرفت. و اگر من شراب خوردم، فلان كس نيز خورد. و شكى نيست كه اين، عذر بدتر از گناه است، زيرا علاوه بر اين كه فايدهاى از براى رفع گناه اول نمىكند، مرتكب گناهى ديگر - كه غيبت باشد - نيز شدهاى. و حمق و جهل خود را بر مردم ظاهر نمودهاى، زيرا كه هرگاه كسى داخل آتش شود و تو توانى داخل نشوى البته با او موافقت نخواهى كرد. و اگر موافقت كنى در كمال حماقت و سفاهت خواهى بود. و طايفهاى از اشقياى عوام كه دلهاى ايشان آشيانه شيطان گرديده و عمرشان در معصيت پروردگار صرف شده و اين قدر از مظلمه مردم برگردنشان جمع آمده كه اميد استخلاص به جهت ايشان نيست. به اين جهت، نفس خبيثشان طالب آن گشته كه معاد و حساب و حشر و نشرى نباشد. و شيطان لعين چون اين ميل را در دل ايشان يافته از كمين بيرون آمده. و به وسوسه ايشان پرداخته. و انواع شك و شبهه در خاطرشان انداخته.
و اعتقادشان را سست و ضعيف ساخته. و به اين جهت در معاصى پروردگار بىباك گرديدهاند. چون معصيتى از ايشان صادر شد در عذر آن چون نمىتوانند كه آنچه در باطن ايشان (مخمر) است از عدم اعتقاد اظهار نمايند و از شقاوت و تزويرى هم كه دارند نمىخواهند تن به اعتراف دردهند. شيطان ايشان را بر آن مىدارد كه از اعمال ناشايست خود عذر بخواهند كه فلان عالم نيز آنچه ما كردهايم كرده، و آنچه را ما مرتكب شدهايم مرتكب شده. غافل از اين كه اين عذر نيست مگر از جهل و حماقت، زيرا اگر عمل اين عالم، اعتقاد تورا از معاد و حساب روز جزا بر طرف كرد پس تو كافر گشتهاى ديگر چه عذر مىخواهى. و اگر برطرف نكرده، كردن آن شخص از براى تو چه فايدهاى دارد.
علاوه بر اين، اگر عمل بعضى از كسانى كه خود را داخل علما كردهاند و نام عالم بر خود نهادهاند باعث اقتداى تو به ايشان مىشود چرا بايد اقتدا به اين عالم كه او نيز در شقاوت و خباثت مانند تو هست و علم بر او و زر و وبال است كرده باشى؟ و چرا اقتدا نمىكنى به علماى آخرت و طوايف انبيا و اوليا، و حال آن كه ايشان اعلم و اكملاند و سرچشمه علم و معرفتاند؟ نهم: از بواعث غيبت، موافقت و همزبانى با رفيقان است، يعنى: چون هم صحبتان خود را مشغول (خبث) بينى، تصور كنى كه اگر ايشان را منع كنى يا با ايشان در آن خبث، موافقت نكنى از تو تنفر كنند و تو را (بدگل) شمارند. و به اين جهت تو نيز با ايشان هم مشربى كنى تا به صحبت تو رغبت نمايند. و شبههاى نيست كه در اين صورت، عجب احمقى خواهى بود كه راضى به اين مىشوى كه امر پروردگار خود را ترك كنى.
و دست از رضا و خوشنودى او بردارى. و از نظر برگزيدگان درگاه او، از: ملائكه و انبيا و اوليا بيفتى، كه جمعى از اراذل و او باش از تو راضى باشند. بلكه اين دلالت مىكند بر اين كه (عظم) ايشان در نزد تو بيشتر از (عظم) خدا و پيغمبران است. و چه شك كه چنين كسى مستحق و سزاوار لعن بىشمار، و عذاب روز شمار است.
دهم: چنان مظنه كنى كه شخصى در نزد بزرگى زبان به مذمت تو خواهد گشود، يا شهادتى كه از براى تو ضرر دارد خواهد داد، بنابر اين، صلاح خود را در آن بينى كه
پيش دستى كنى و او را در نزد آن بزرگ معيوب وانمايى، يا دشمن خود قلم دهى. كه بعد از اين، سخن او در حق تو بىاثر، و كلام او از درجه اعتبار ساقط باشد. و چنين كسى خود را نزد پروردگار جبّار، ضايع و بىاعتبار خواهد كرد، به مظنّه اين كه كسى او را در پيش مخلوقى بىاعتبار خواهد كرد. و خدا را دشمن خود مىكند، به گمان اين كه ديگرى بندهاى را دشمن او خواهد كرد.
پس زهى سفاهت و بىخردى كه به مرض توهّم و خيال خلاص از غضب مخلوقى در دنيا، كه جزم و يقين نباشد، خود را به يقين در هلاكت آخرت مىاندازد، و حسنات خود را نقد از دست مىدهد به توقّع دفع مذمت مخلوقى به نسيه.
يازدهم: ترحم كردن است بر كسى، زيرا مىشود كه شخصى چون ديگرى را مبتلا به نقصى يا عيبى بيند دل او بر او محزون گردد و اظهار تألّم و حزن خود را نمايد، و در آن اظهار صادق باشد. چنان كه شخصى در نزد بعضى پست و بىاعتبار شده باشد و تو، به اين جهت، محزون شده آن را در نزد ديگران اظهار نمايى.
دوازدهم: اگر معصيتى از كسى مطّلع شوى، از براى خدا بر او غضبناك گردى، و به محض رضاى خداى - تعالى - اظهار غضب خود نمايى، و نام آن شخص و معصيت او را ذكر كنى. و بسيارى از مردم، از مفسده اين دو قسم غافلاند و چنان پندارند كه ترحم و غضب هرگاه از براى خدا باشد ذكر اسم مردم ضرر ندارد. و اين، خطا و غلط است، زيرا همچنان كه رحم و غضب از براى خدا خوب است، غيبت مردمان حرام و بد است، و مجرّد ترحم يا غضب باعث رفع حرمت آن نمىگردد.
و بسا باشد كه از براى غضب كردن، بواعث ديگرى نيز باشد كه نزديك به يكى از اينها كه مذكور شد بوده باشد. و فساد آنها نيز از آنچه مذكور شد معلوم مىشود.
حضرت سجاد ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد «سپاس خدائيرا كه هر گاه او را بخوانم مرا اجابت ميفرمايد در حاليكه هنگامي كه مرا به طاعت خودش ميخواند مسامحه كارم و سپاس مرخدائيرا كه هر گاه چيزي از او بخواهم بمن عطا ميفرمايد هر چند هنگاميكه از من قرض ميخواهد بخل كنندهام (يعني در دادن زكات و خمس وصله ارحام و ساير مواردي كه امر بانفاق فرموده بخل ميكنم) و سپاس خدائيرا كه هنگام گناه بردباري ميفرمايد مثل اين كه من گناهي نكردهام بنابراين كسيكه در انجام وظيفه بندگي كوتاهي ميكند ولي در انجاز وعدههاي خدا مطالبه كار و جدي است «قولا و فعلا و حالا» از ميزان عدل خارج شده و در حقيقت مطفف است.
خودت را جاي ديگران قرار ده: همچنين نسبت بكسي كه در مطالباتش با خلق جدي است ولي در اداي حقوق ايشان مسامحه كار است مثلاً توقع دارد كسي غيبتش نكند و اگر كرد ديگري كه ميشنود دفاع كند و آن غيبت را از او دور كند و اگر بشنود كسي او را ببدي ياد كرده هر چند درست باشد و شنونده از او دفاع نكرده سخت ناراحت و بر آنها خشمناك ميگردد در حالي كه خودش از ياد كردن عيب مردم باكي ندارد و در مقام دفاع ورد غيبت و عيب از كسي نيست يا مثلاً توقع دارد با هر كس هر معاملهاي كه دارد باو خيانت نكند و غش و تدليس ننمايد در حاليكه خودش در معاملاتش با مردم چنين نيست يا ميل دارد كسي كه از او وام گرفته قبل از رسيدن موعد و پيش از مطالبه كردنش باو پس بدهد يا امانتي كه از او گرفته درست و سالم بدون اين كه خيانتي در آن كرده باشد پس دهد اما خودش در اداي قرض مسامحه يا در رد امانت خيانت كار است بگفتهي سعدي شيرازي:
ببري مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فرياد بر آري كه مسلماني نيست
بايد شخص آن چه از مردم توقع دارد كه به او بكنند خودش نيز دربارهي مردم دريغ نداشته مسامحه كار نباشد و از اين معني در روايات تعبير به انصاف شده است.
انصاف بهترين كارهاست: حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «بهترين و بالاترين كارها سه چيز است يكي آن كه انصاف دهي مردم را از جانب خودت باينكه هر چه براي خودت ميخواهي و ميپسندي براي مردم هم بخواهي ـ ديگر آن كه با برادر ديني در مالت مساوات كني و سوم آن كه هميشه بياد خدا باشي و هيچ گاه خدا را فراموش نكني نه اين كه فقط زبانت مشغول ذكر سبحان الله و الحمد لله باشد بلكه هر گاه امر خدا متوجه تو شود بجا آوري و چيزي را كه خدا نهي فرموده ترك نمايي.
ميزان عدل براي هر كس: بطور كلي ميزان عدل و قاعده كلي خدايي در رعايت حقوق خلق همان جملهاي است كه در وصيت حضرت امير المؤمنين بفرزندش حضرت مجتبي ـ عليه السّلام ـ است ميفرمايد «فرزندم، خودت را ميزان بين خود و ديگران قرار ده پس هر چه براي خودت دوست ميداري براي ديگران هم دوست بدار و هر چه براي خودت نميخواهي براي ديگران هم مخواه و بر ديگران ستم مكن چنانچه دوست نداري كه بر تو ستم كنند و بديگران نيكي كن چنانچه دوست داري كه با تو نيكي نمايند و از رفتار خودت زشت بدان آن چه را از ديگران زشت ميداني (مثلاً دروغگويي و عيب جويي ديگران را زشت ميداني از خودت هم زشت بدان) و هر چه از خودت ميپسندي از ديگران هم بپسند» نه اين كه چون اين كار از تو سرزده پسنديده است اما چون همين كار را ديگران انجام دادهاند ناپسند باشد ـ پس كسيكه در گفتار و كردارش با مردم از ميزاني كه امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ بيان فرموده بيرون رود مطفف است و از جاده عدل و صراط مستقيم بيرون رفته، جزء ستمكاران بشمار ميرود.
هر چيزي را پيمانهاي است: براي جميع امور اعتقادي و ملكات نفساني و هر نوع قول و فعلي ميزاني است كه بايد آن اعتقاد و صفت و قول و فعل با ميزانش مطابق شود تا عدل حقيقي درست آيد چنانچه در سوره حديد ميفرمايد «فرستاديم پيغمبران را با معجزات و فرو فرستاديم با ايشان كتاب و ميزان را تا اينكه مردم عدل را برپا دارند».
علي ـ عليه السّلام ـ ميزان اعمال است: ميزان اشيائي كه به وزن معامله ميشود ترازو و قپان و ميزان استقامت و انحراف بنا شاقول و ميزان كيفيت معاشرت با مردم نفس خود انسان است و ميزان شناختن عقائد حق از باطل و صفات فاضل از رذيله و خير را از شر قرآن مجيد و عترت طاهرين عليهم السلام اند و بالاخص امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ چنانچه در زيارتش ميخوانيم «سلام بر تو اي ميزان اعمال» پس بايد هر حال و رفتار و كرداري بحالات و رفتار و گفتار آن حضرت سنجيده گردد تا درستي آن هويدا شود و كسيكه اين جا رفتار و گفتارش را ميزان كند فرداي قيامت در ميزان حساب معطلي ندارد و از صراط مثل برق ميگذرد ولي خيلي مشكل است كسي از عهده برآيد و از طريق صراط مستقيم و ميزان عدل الهي منحرف نشود و بسمت افراط و تفريط نرود زيرا تشخيص و تطبيق موارد جزيي باميزان عدل بسيار دقيق و از مو باريكتر است و پس از تشخيص عمل بر طبق آن دشوار مانند راه رفن بروي شمشير تيز بلكه سختتر است و لذا همه در موقف حساب معطل و در عبور از صراط افتان و خيزان، گريان و لرزانند و از دو طرف مانند شب پره كه بر اطراف چراغ ميافتند در دوزخ خواهند افتاد چنانچه در قرآن مجيد ميفرمايد: «نيست هيچيك از شما مگر اينكه به آن وارد مي شوند آنگاه اهل تقوا نجات پيدا ميكنند».
مسافران شب عشق التماس دعا
ای کاش علی شویم و عالی باشیم
همسفره کاسه های خالسی باشیم
چون سکه به دست کودکی برق زنیم
نان آور سفره های خالی باشیم
شبهای بلند بی عبادت چه کنم
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
گویند کریم است گنه می بخشد
گیریم ببخشد از خجالت چه کنم
کوله بارت بربند!
شایر این چند سحر فرصت آخر باشد!
که به مقصد برسیم
بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
می شود آسان رفت
می شود کاری کرد که رضا باشد او
و چون اين را دانست، مىداند كه: ديگر غضب كردن بر ديگران، و خشم گرفتن بر ايشان راهى ندارد، چرا كه هر امرى هست از جانب پروردگار خير خواه او مىرسد.
هشتم آنكه: متذكر شود كه غضب نيست مگر از بيمارى دل و نقصان عقل، كه باعث آن ضعف نفس است نه شجاعت و قوت نفس و از اين جهت است كه: ديوانه زودتر از عاقل غضبناك مىگردد. و مريض از تندرست زودتر به غضب مىآيد. و همچنين پيران ضعيف المزاج زودتر از جوانان، و زنان زودتر از مردان از جا در مىآيند. و صاحبان اخلاق بد زودتر از ارباب ملكات فاضله به خشم مىآيند. چنانكه مىبينى كه كسى كه: رذل است به فوت يك لقمه خشمناك مىگردد. و بخيل به تلف شدن يك حبه از مالش غضب مىكند حتى بر دوستان و عزيزان خود. اما صاحبان نفوس قويّه، شأن ايشان از آن بالاتر، و رتبه ايشان از آن والاتر است كه به امثال اين امور، متغيّر و مضطرب گردند.
و اگر در آنچه گفتيم تشكيكى داشته باشى ديده بگشا و نظر به صفات و اخلاق مردم كن و كتب سير و تواريخ را مطالعه نماى و حكايات گذشتگان را استماع كن تا ببينى كه حلم و بردبارى و خود را در وقت غضب نگاهدارى كردن طريقه انبيا و اوليا و دانايان و حكما و نيكان و عقلا و پادشاهان ذو الاقتدار و شهرياران كامكار بوده و غضب و اضطراب و از جا در آمدن، خصلت اراذل و اوباش و نادانان و جهّال است.
نهم آنكه: به ياد آورى كه تسلط و قدرت خدا بر تو، قوىتر و بالاتر است از قدرت تو بر اين ضعيفى كه بر او غضب مىكنى، و تو در جنب قوه قاهره الهيه غير متناهيه به مراتب ضعيفتر و ذليلترى از اين ضعيف ناتوان كه در جنب قدرت توست. پس بترس و حذر كن از اينكه: چون تو غضب خود را بر او جارى سازى خداوند قهار نيز در دنيا و آخرت غضب خود را بر تو جارى بكند.
غم زير دستان بخور زينهار
بترس از زبر دستى روزگار
لب خشك مظلوم را گو بخند
كه دندان ظالم بخواهند كند.
در آثار پيشينيان رسيده كه: هيچ پادشاهى در بنى اسرائيل نبود مگر اينكه حكيمى دانشمند با او بود و صحيفهاى در دست داشت كه بر آن نوشته بود كه: بر زيردستان رحم كن، و از مرگ بترس، و روز جزا را فراموش مكن. و هر وقت كه پادشاه غضبناك شد آن حكيم، صحيفه را به دست او دادى تا خواندى و غضب او ساكن شدى. دهم آنكه: متذكر گردى كه: شايد روزگار، روزى آن ضعيفى را كه تو بر او غضب مىكنى قوّت دهد و كار او بالا گيرد و بر تو زبر دست شود و در صدد انتقام و مكافات بر آيد.
لا تهين الفقير علّك ان تركع يوما و الدهر قد رفعه
يازدهم آنكه: بدانى كه: هر حليم و بردبارى غالب و قاهر، و در نظر اولى «البصائر» عزيز و محترم مىباشد. و هر غضبناك مضطرب الحالى پيوسته مغلوب، و در ديدهها بىوقع مىگردد.
تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر بل ز صد لشكر ظفر انگيزتر دوازدهم آنكه: تصور كنى كه در وقت غضب، صورت تو چه نوع قبيح و متغير، و اعضاى تو متحرك و مضطرب، و كردارت از نظم طبيعى بيرون، و گفتارت غير مطابق قاعده و قانون مىشود.
و از جمله معالجات غضب آن است كه:
آدمى در وقت هيجان، به خدا پناه برد از شر شيطان، و بگويد: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم». و اگر ايستاده باشد بنشيند، و اگر نشسته باشد بخوابد. و وضو گرفتن و غسل كردن با آب سرد از براى تسكين آتش غضب مفيدند. و اگر غضب بر كسى باشد كه قرابت رحم با يكديگر داشته باشند دست به بدن او گذارد غضب او ساكن مىگردد چنانچه در اخبار وارد شده است.
عن أبي جعفر ـ عليه السلام ـ قال: «انَّ العبدَ يُحشرُ يومَ القيامهِ و ما أدمي دماً فَيدفَعُ إليه شبهُ المحجمهِ أو فوقَ ذلک، فيقال له: هذا سَهمُکَ من دمِ فلانٍ، فيقول: يا ربِّ إنکَ تعلم أنک قبضتني و ما سفکت دماً، قال: بلي و ما سمعتَ من فلانِ بنِ فلانٍ کذا و کذا فرويتها عنهُ فنقلتَ حتي صارَ إلي فلانٍ فقتلهُ عليها فهذا سهمُکَ من دمِهِ»؛
امام باقر ـ عليه السلام ـ فرمود: «روز قيامت بنده اي محشور مي شود و حال آن که (قتلي مرتکب نشده) و خوني نريخته است ولي به مقدار خون شاخ حجامت يا بيشتر خوني به او داده مي شود و به او گفته مي شود:
اين مقدار خون سهم تو است از خون فلاني. آن بنده مي گويد: خدايا تو ميداني که خودت جان او را گرفتي و من خوني نريخته و کسي را نکشته ام. خداوند مي فرمايد: بله، آن چه را درباره مقتول از فلان شخص شنيدي و نقل کردي سپس بر سر زبان ها افتاد تا خبرش به گوش فلان ستمگر رسيد سپس او را به خاطر اين شايعات به قتل رساند، پس اين خون سهم توست از خون مقتول (و اين مقدار تو در قتل فلاني شريک هستي)».
قتل
قال الله تعالي: «مِن أجلِ ذلک کَتبنا علي بني إسرائيلَ أنه من قَتَلَ نفساً بغيرِ نفسٍ أو فسادٍ في الأرضِ فکأنما قَتَلَ الناسَ جميعاً و من احياها فکأنما أَحيا الناسَ جميعاً»؛
«به همين جهت بر بني اسرائيل مقرر داشتيم که هر کس انسان را بدون ارتکاب قتل يا فساد در روي زمين بکشد، چنان است که گويي همه انسان ها را کشته و هر کس انساني را از مرگ رهايي بخشد، چنان است که گويي همه مردم را زنده کرده است».
سؤال
چگونه قتل يک انسان مساوي است با قتل همه انسان ها و نجات يک نفر مساوي با نجات همه انسان ها مي باشد؟
بزرگان از مفسرين جواب هايي داده اند که مي توان در ميان آن ها به دو جواب اکتفا کرد. آن چه مي توان در پاسخ سؤال فوق گفت اين است که: قرآن در اين آيه يک حقيقت اجتماعي و تربيتي را بازگو مي کند، زيرا: اولا کسي که دست به خون انسان بي گناهي مي زند در حقيقت چنين آمادگي را دارد که انسان هاي بي گناه ديگري را که با آن مقتول از نظر انساني و بيگناهي برابرند مورد حمله قرار دهد و به قتل برساند، او در حقيقت يک قاتل است و طعمه او انسان بي گناه است و مي دانيم تفاوتي در ميان انسان هاي بي گناه از اين نظر نيست.
جواب ديگري که مي توان در پاسخ سؤال فوق گفت اين است که هم چنين کسي که به خاطر نوع دوستي و عاطفه انساني، ديگري را از مرگ نجات بخشد اين آمادگي را دارد که اين برنامه انساني را در مورد هر بشر ديگري انجام دهد. او علاقه مند به نجات انسان هاي بي گناه است و از اين نظر براي او اين انسان و آن انسان تفاوت نمي کند و با توجه به اين که قرآن مي گويد «فکأنما ...» استفاده مي شود که مرگ و حيات يک نفر اگر چه مساوي با مرگ و حيات اجتماع نيست اما شباهتي به آن دارد.
ثانياً جامعه انساني در حقيقت يک واحد بيش نيست و افراد در آن همانند اعضاي يک پيکرند، هر لطمه اي به عضوي از اعضاي اين پيکر برسد اثر آن کم و بيش در ساير اعضا آشکار مي گردد زيرا يک جامعه بزرگ از افراد تشکيل شده و فقدان يک فرد خواه ناخواه ضربه اي به همه جامعه بزرگ انساني است.
فقدان او سبب مي شود که به تناسب شعاع تأثير وجودش در اجتماع، محلي خالي بماند و زياني از اين رهگذر دامن همه را بگيرد، هم چنين احياي يک نفس سبب احياي ساير اعضاي اين پيکر است، زيرا هر کس به اندازه وجود خود در ساختمان مجتمع بزرگ انساني و رفع نيازمندي هاي آن اثر دارد بعضي بيشتر و بعضي کمتر، و اگر در بعضي از روايات مي خوانيم که مجازات چنين انساني در قيامت مجازات کسي است که همه انسان ها را کشته، اشاره به همين است نه اين که از هر جهت مساوي يکديگر باشند و لذا در ذيل همين روايات مي خوانيم اگر تعداد بيشتري را بکشد مجازات او به همان نسبت مضاعف شود!
از اين آيه اهميت مرگ و حيات يک انسان از نظر قرآن کاملا آشکار مي شود، و با توجه به اين که اين آيات در محيطي نازل گرديد که خون انسان مطلقا در آن ارزشي نداشت عظمت آن آشکارتر مي گردد. قابل توجه اين که در روايات متعددي وارد شده است که آيه اگر چه مفهوم ظاهرش مرگ و حيات مادي است اما از آن مهمتر مرگ و حيات معنوي يعني گمراه ساختن يک نفر، يا نجات او از گمراهي است.
قال رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : «لا يُحِلُّ قتلُ مسلمٍ إلا بِإحدي ثلاثِ خصالٍ: زانٍ محصنٍ فيرجم و رَجُلٍ يَقتُلُ مسلماً متعمداً فيقتلُ، و رجلٍ يَخرُجُ مِن الإسلامِ فَيُحاربُ اللهَ و رسولَهُ فيقتل او يُصلب، أو يُنفي من الأرض»؛
رسول گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي فرمايد: «کشتن مسلماني جايز نيست مگر کسي که مرتکب يکي از سه جرم گردد. کس که به گناه بزرگ زناي محصنه، آلوده شود او را بايد رجم کرد، شخصي که مسلماني را از روي عمد بکشد، و فردي که از اسلام خارج گردد و با خدا و رسول او به محاربه برخيزد، او کشته مي شود يا به دار آويخته خواهد شد و يا او را تبعيد مي کنند».
2. اسلام با وجود اين که در مورد قتل نفس به مسئله قصاص معترف است و کشتن قاتلي را که به طور عمد کسي را بکشد واجب دانسته، هيچ گاه کشتن قاتل را به عنوان کيفر قتل نفس تنها راه غير قابل گذشت، قرار نداده بلکه «ولي دم» را مخير ميان قصاص و عفو نموده و در اين صورت ولي يا اولياي مقتول مي توانند قاتل را قصاص نمايند و يا از کشتن او در گذرند و در زمينه دوم باز اختيار دارند که با جاني صلح کرده و از او (ديه) خونبها بگيرند و يا به طور کلي وي را مورد عفو و بخشش قرار دهند.
و اين يکي از دلايل روشن و بارز تشويق اين آيين آسماني به عفو و اغماض است و نظر به اين که اسلام، آيين سهل و روشني است مسأله بخشش و گذشت در بسياري از موارد حتي در جريانات سياسي و قضايي اين آيين، مقدس، به چشم مي خورد و اين خود حرکتي است در راه استوار نمودن عاطفه برادري و روح گذشت، در جامعه انساني، قرآن مجيد صلح و عفو را مورد تأييد قرار داده و مي فرمايد:
«فَمَن عفي و اصلَحَ فَأجرُهُ عَلَي الله»؛
«کسي که عفو کند و صلح نمايد، پاداش او بر خداوند است».
رسول گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در موارد و زمينه هاي بسياري که به قصاص فرمان مي داد، مردم را به تسامح و گذشت نيز سفارش مي نمود.
توبه ميكند و نميسوزد: در فروع كافي كتاب الحدود از حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ روايت ميكند كه: روزي حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در ميان جماعت اصحاب بودند مردي آمد و گفت يا امير المؤمنين، با پسري لواط نمودهام پاكم كن، (يعني بر من اجراي حد فرما) حضرت فرمود: برو به خانهات شايد سودائي در طبعت حركت كرده باشد (چون به سبب احتمال شبهه، حد ساقط ميشود لذا فرمود شايد حواست حاضر نيست و اقرارت از روي كمال عقل و شعور نيست) روز ديگر آمد و همان اقرار را كرد و خواهش اجراي حد را تكرار نمود.
حضرت ثانياً فرمود: به منزلت رو، شايد سودائي در طبعت حركت كرده و چنين اقراري ميكني تا آنكه سه مرتبه باز گشته و همان طور اقرار و سپس خواهشش را تكرار كرد.
در مرتبه چهارم حضرت فرمود: پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين واقعه سه حكم فرموده هر يك را ميخواهي اختيار كن يكي اين كه دست و پايت را ببندند و از كوه پرتابت كنند يا اين كه با شمشير تو را بكشند يا با آتش تو را بسوزانند؟.
عرض كرد يا علي كدام يك از اينها دشوارتر است، فرمود سوزاندن با آتش، گفت آن را اختيار كردم.
حضرت فرمود: تهيهي كار خودت را بكن، گفت چنين خواهم كرد، پس برخاست و دو ركعت نماز خواند سپس گفت خدايا گناهي از من سر زده كه تو به آن دانايي و من از گناه خود ترسيدم و به نزد وصي رسول تو آمدم و از او خواهش كردم مرا از گناه پاك كند، او مرا بين سه نوع عقوبت مختار فرمود خداوندا من آن را كه سختتر بود انتخاب كردم از تو ميخواهم كه اين عقوبت را كفارهي گناهان من گرداني و مرا در آخرت به آتش خود در جهنم نسوزاني پس گريان برخاست و در گودالي پر از آتش كه برايش آماده شده بود نشست آتش از اطرافش شعله ميكشيد.
حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ بر حالش رقت فرمود و گريان شد و اصحاب همه به گريه درآمدند، پس از آن، حضرت فرمود: برخيز اي مرد كه ملائكه آسمان و زمين را به گريه درآوردي به درستي كه خداوند توبهات را پذيرفت، برخيز و به آن گناهي كه كردي نبايد برگردي.
نكته: مشهور بين فقهاء آن است كه اگر گنهكار پس از اقرار و حاضر شدن براي اجراي حد، توبه نمايد امام مخير است كه حد را اجرا كند يا نكند. چنانچه در حديث مزبور امام ـ عليه السّلام ـ از اجراي حد صرف نظر فرمود و اين اختيار اجراي حد مخصوص موردي است كه گناه با اقرار گنهكار ثابت شود نه به شهادت شهود كه در اين صورت توبه گنهكار در اجرا نمودن حد تأثيري نداشته و حتماً بايد حد اجرا شود.
در روايت ديگري در همين ارتباط چنين ميفرمايد:
»من تهاون بصلاته من الرجال و النساء ابتلاه الله بخمس عشرة خصلة...الثانية يضيق عليه قبره و الثالثة تكون الظلمة في قبره... .«
يعني: «هر زن و مردي كه به نمازش بياعتناء باشد خداوند او را به پانزده چيز مبتلا مي سازد... قبر بر او تنگ و تاريك مي گردد.»
در سخن ديگري از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ چنين روايت گرديده است كه فرمود: مستخّف به نماز با ذلت و گرسنگي و تشنگي جان ميدهد.
6ـ عدم قبول:
نمازي كه با سهلانگاري و تحقير خوانده شود مورد قبول خداوند متعال قرار نميگيرد. امام صادق ـ عليه السلام ـ ميفرمايد:
»انّ اللّه عزوجل لايقبل الاّ الحسن فكيف يقبل ما يستخف به«
يعني: «خداوند جز نيكو را نميپذيرد پس چگونه آن را كه مورد استخفاف واقع گرديده است بپذيرد.«
نمازي كه آورنده آن به آن بي مهري و بي توجهي دارد، چگونه مشمول قبول خداوند قرار گيرد؟!
7ـ نفرين و لعنت:
برخي از روايات تصوير و تمثيلي را براي نماز ترسيم نمودهاند كه بر حسب آن، نماز بصورت ملكي با انسان به گفتگو مينشيند گاه تشكر ميكند و گاه گلهمند ميشود. در روايتي امام صادق ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: وقتي نماز در وقت خود اقامه نگردد و بي دقّت ارائه شود با صورتي سياه و تاريك به سوي انسان باز ميگردد. ميگويد: مرا ضايع كردي خدا تو را ضايع كند. و اگر در وقت خود اقامه شود براي انسان دعا ميكند و ميگويد: همان گونه كه مرا حفظ و احترام نمودي خداوند تو را حفظ كند. آري قرآن كريم راه تاركين را به سقر منتهي ميداند و در مورد آنان ميفرمايد:
»ما سلككم في سقر قالوا لم نك من المصلّين»
و كساني را كه نماز ميخوانند امّا جماعت را ترك ميكنند به حسرت و پشيماني محكوم مينمايد و ميفرمايد:
»يوم يكشف عن ساق و يدعون الي السّجود فلا يستطيعون * خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلّة و قد كانوا يدعون الي السجود و هم سالمون»
و آناني را كه نماز را به جماعت ميخوانند اما خشوع و مواظبت چنداني در نماز خود ندارند مستحق توبيخ و سرزنش ميشمرد و ميفرمايد:
»فويل للمصلّين الذين هم عن صلوتهم ساهون«( ماعون/4ـ 5)
ترجمه: پس واي بر نمازگزاراني كه از نمازشان غافلند.
و در آيه ديگر اين گروه را به نفاق موسوم ميداند و ميفرمايد:
»انّ المنافقين يخادعون اللّه و هو خادعهم و اذا قاموا الي الصّلاة قاموا كسالي يراعون النّاس و لا يذكرون اللّه الاّ قليلاً» (نساء/142).
ترجمه: منافقان با خدا نيرنگ ميكنند و حال آنكه او با آنان نيرنگ خواهد كرد و چون به نماز ايستند با كسالت برخيزند. با مردم ريا ميكنند و خدا را جز اندكي ياد نميكنند.
تنها آن گروه، مورد ستايش قرآنند كه نماز را با خشوع و مواظبت اقامه نمايند.
در اين مورد قرآن كريم ميفرمايد:
»قد افلح المؤمنون الّذين هم في صلاتهم خاشعون«
مولوي ميگويد:
اگر نــه روي دل انـــدر برابرت دارم
من اين نـماز، حسـاب نماز، نشمارم
ز عشــق روي تو من رو به قبله آوردم
و گرنه من ز نـماز و ز قـبله بـيزارم
مرا غرض ز نـماز آن بود كه پنهاني
حديث درد فـــراق تـو با تو بگذارم
و گرنه اين چه نمازي بود كه من با تو
نشسته روي به محراب و دل ببازارم؟
در يك روايت جامع، پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در پاسخ به سؤال زهراي اطهر ـ سلام اللّه عليها ـ در مورد عقوبت كسي كه نماز را كوچك ميشمارد به بررسي عوارض ناشي از اين پديده پرداخته و ميفرمايد:
اي فاطمه! هر كس از مردان يا زنان به نماز بياعتنايي كند خداوند او را به پانزده عقوبت مبتلا ميگرداند كه 6 عقوبت در آنها در دنياست، 3 عقوبت به هنگام مرگ به سراغ او ميآيد، 3 عقوبت در قبر و 3 خصلت در قيامت و آنگاه كه از قبر بر انگيخته ميشوند دامنگيرشان ميشود. اما آنچه در دنيا متوجه چنين افرادي ميشود عبارت است از: برداشتن بركت از عمر، رفتن بركت از روزي، محو سيماي صالحين از چهره و رخسار، بي اجر ماندن اعمال، عدم قبولي دعا و عدم مشموليت دعاي نيكان و به هنگام مرگ، عليل، تشنه و گرسنه خواهد مرد و اگر از نهرهاي دنيا بياشامد عطش او فرو نخواهد نشست. و در قبر ملكي او را شكنجه مينمايد، قبر بر او تنگ و تاريك ميگردد. و در قيامت او را وارونه بر زمين خواهند كشيد، سخت مورد محاسبه قرار ميگيرد، خدا به او نظر رحمت نخواهد داشت و به عذابي دردناك گرفتار ميگردد.
اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ فرمود:
«لا يَخْلُوا بِامْرَأَةٍ رَجُلٌ، فَما مِنْ رَجُلٍ خَلا بِامْرَأةٍ الّا كانَ الشًّيطانُ ثالِثَهُما»
هيچ مردي با زني(نامحرم) خلوت نكند. اگر مردي با زن بيگانه اي خلوت كند، سوّمي آن دو شيطان است.
همچين فرمود:
«ثلاثَةٌ مَنْ حَفِظَهُنَّ كانَ مَحْصوُماً مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيمِ وَمِنْ كُل بَليَّةٍ: مَنْ لَمْ يَخْلُ بِامْرَأَةٍ لايَملِكُ مِنها شَيئاً...»
هر كس سه چيز را رعايت كند، از دست شيطان رانده شده و از هر گرفتاري در امان خواهد ماند: اول اينكه با زن نامحرم خلوت نكند... .
سزاي چشم ناپاك
علاوه بر ابتلا به مثل آنچه فرد انجام داده كه خود به خود در مسائل ناموسي انجام مي گيرد، «چشم ناپاك» از عذاب و شكنجه الهي نيز بي نصيب نمي ماند.
رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود:
«مَنْ مَلَاَ عَيْنَيْهِ مِنِ امْرَأَةٍ حَراماً حَشاهُما اللهُ عَزَّ وَجَلَّ يَوْمَ القِيامَةِ بِمَساميرَ مِنْ نارٍ وَحَشاهُما ناراً حَتّي يَقْضِيَ بَيْنَ النّاسِ ثُمَّ يُؤمَرُ بِه اِلَي النّارِِِ»
آن كه چشمانش را از نگاه به زن نامحرم پر كند، روز قيامت، خداوند چشمانش را با ميخ هاي آتشين و از آتش پر كند، تا وقتي كه به حساب مردم رسيدگي كند، سپس امر مي شود كه او را به جهنم ببرند.
اسلام براي پاكدامني پيروان خويش حتي شنيدن سخنان نامحرم را نيز اگر از روي غرض باشد، ممنوع كرده است. اين خود هشداري بجا و حساب شده است كه تماس نامشروع با نامحرمان به هيچ عنوان و از هيچ راهي حاصل نشود البته رويارويي جدّي و ضروري و بدون هيچ گونه غرض، آنهم با حجاب كامل اسلامي و با رعايت ادب و ساير مسايل اخلاقي اشكالي ندارد.
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود:
«لِكُلِ عُضْوٍ مِنِ ابْنِ ادَمَ حَظّاً مِنَ الزِّنا فَالْعَينُ زِناهُ النَّظَرُ وَ للِّسانُ زِناهُ الْكَلامُ وَالأُذُنان زِناهُما السَّمْعُ...»
(در مورد رابطه نامشروع) براي هر عضوي از آدمي سهمي از زناست؛ زناي چشم،نگاه كردن، زناي زبان، سخن گفتن و زناي گوشها، شنيدن (سخن نامحرم) است.
همچنين درباره شوخي كردن با نامحرم فرمود:
«مَنْ فاكَهَ بِامْرَأَةٍ لا يَمْلِكُها حُبِسَ بِكُلِّ كَلِمَةٍ كَلَّمَها فِي الدُّنيا اَلْفَ عامٍ فِي النّارِ...»
هر كسي با زن نامحرمي شوخي كند براي هر كلمه اي كه با او در دنيا سخن گفته، هزار سال در جهنم زنداني مي شود.
يك راه حل
امير مؤمنان علي ـ عليه السلام ـ براي گريز از خطر آلوده شدن و رهايي از دام شيطان هنگام رو به رو شدن با نامحرم، اين گونه رهنمود مي دهد:
اگر يكي از شما زني را ديد و خوشش آمد، چشم از او برداشته، نزد همسر خود رود كه آنچه او ديده است، همسرش نيز دارد و مواظب باشد كه شيطان را بر دل خويش راه ندهد و آن كه متأهل نيست، دو ركعت نماز بخواند و خدا را زياد سپاس گويد و صلوات بر پيامبر و خاندانش فرستد، آنگاه از فضل خدا بخواهد و خدا نيز با رحمت خويش او را از راه مباح بي نياز مي گرداند.
به اميد آنكه با ياري خداوند، تمام اعضاي خويش را از آلوده شدن حفظ كنيم و عفت و پاكدامني بر جامعه اسلامي سايه گستر باشد .
علی بود و آن ماه شب
شاهد آن لحظه های ملتهب
علی بود و احیای چاه آب
برای تشنه گان از هر دیار
علی بود و شمشیر ذوالفقار
علی بود و دشمنان در اطراف
علی بود و پیامبر
علی بود و فاطمه
علی بود و فرزندانش از دخت پیغمبر
حسن و حسین و ام کلثوم و زینب
علی بود و فریاد یتیمان
علی بود و غربت نخلستان
علی بود و دلتنگی از زمان
علی بود و قلب درد آورش از روزگارو زمان
علی بود و گریه های نیمه شب هایش
علی بود و مسکینان زمانش
علی بود و نفاق و دسیسه های دشمنانش
علی بود و تنها یارش ، خدایش
علی بود و زخم زبان های دشمنانش
علی بود و تنهایی پیروانش
علی بود و غم رحلت پیغمبرش
علی بود و حس تنهایی فقدان همدمش
علی بود و ناله های العفو یا رب
در نماز شب و سجده های خالصانه اش
علی بود و هجرت فاطمه اش
چه داغی بود ای خدا بر این دل عاشقش
علی بود و فرشتگان آسمانیش
براستی چه گریان شدند این فرشتگان با گریه اش
خدایا چه درد است گریه ی پهلوان روز و شب
آسمان هم آن لحظه بی شک گریه کرد
علی بود و نجوای دل با خدایش
علی بود و ناجوانمردی های نا مردان به ظاهر مردان زمانش
ای خدا علی بود و علی بود و فقط علی بود
همین دانم علی بود و پرواز به سوی تو پروردگارش
به هنگام خشم شمشیر دشمن بر هیبت حیدرش
به هنگام ضربت خنجر ناجوانمردی برسرش
به هنگام راز ونیاز آن صاحب ذوالفقار
در سجده ی شکرانه ی استجابت دعایش
یقین در شهادت و فرود خنجر دشمنانش به هنگام نمازش
و فریاد فزت و رب الکعبه ی سحرگاه در محراب نمازش
آری ، فریاد قسم به خداوند کعبه که رستگار شدم .
أفمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون؟
(سوره يونس آيه 35)
اگر چه هر يك از استدلالات گذشته در فصول پيشين براى اثبات خلافت بلا فصل على عليه السلام كافى بنظر ميرسد ولى براى اتمام حجت و تكميل مباحث قبلى در اين فصل نيز برد پارهاى از دلائل اهل سنت كه سستتر از تار عنكبوت است اشاره ميشود تا حقيقت امر براى طالبان حق روشن گردد.
دليل يكمـچون ابو بكر نسبت برسول خدا فداكارى كرده و هنگام هجرت با او سفر كرده و مصاحب او و رفيق غار بود لذا از روى در قرآن نام برده شده و اين فضيلت دليل شايستگى او بر خلافت ميباشد.
رد دليل فوقـاولا چنانكه در فصل يكم اين بخش بثبوت رسيد امامت و جانشينى رسول خدا منشأ الهى دارد و امام بايد از جانب خدا تعيين شده و بوسيله پيغمبر بمردم ابلاغ گردد همانطوريكه برابر آيه تبليغ در غدير خم تعيين و ابلاغ گرديده است.
ثانيا مسافرت ابو بكر با آنحضرت طبق قرار قبلى نبوده بلكه تصادفا در راه باو برخورد كرده بود و طبرى در جزء سيم تاريخ خود مينويسد كه ابو بكر از عزيمت پيغمبر اطلاعى نداشت .
ثالثا نفس مصاحبت دليل فضيلت نميشود زيرا حضرت يوسف نيز در زندان عزيز مصر با دو نفر كافر كه بارباب انواع قائل بودند مصاحب بود كه در اينمورد خداوند از قول او فرمايد:يا صاحبى السجن ءارباب متفرقون خير ام اللهالواحد القهار؟ (1) اى دو مصاحب و رفيق من آيا خدايان متفرق (كه شما قائليد) بهترند يا خداى يكتاى قاهر؟) پس ممكن است دو نفر هم كه با هم تضاد عقيده دارند با هم يار و مصاحب شوند.
رابعا اين سخن كه از ابو بكر در قرآن ياد شده دليل بر مذمت و طعن او است نه دليل بر فضيلت او زيرا آيه شريفه چنين است:فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا (2) يعنى خداوند پيغمبرش را موقعيكه كافران او را (از مكه) بيرون ميكردند يارى نمود و يكى از آندو تن (رسول خدا) كه در غار بودند برفيق و همسفر خود (بابو بكر كه از ترس مشركين مكه پريشان و مضطرب بود) گفت اندوهگين مباش كه خدا با ما است.
از بيان آيه معلوم ميشود كه ابو بكر از اين مصاحبت و مرافقت اتفاقى پشيمان بوده با اظهار عجز و بيم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را ناراحت مينمود و آنحضرت او را دلدارى ميداد.و اينجا سؤالى پيش ميآيد كه آيا حزن و اندوه ابو بكر براى خدا بوده و عمل نيكى محسوب ميشد يا بر عكس صرفا از ترس جان خود اندوهگين بود؟
اگر حزن او در راه خدا بود چرا پيغمبر او را از عمل نيك منصرف ميكرد و اگر از ترس جان خود بود در اينصورت اين آيه نه تنها بر فضيلت او دلالت ندارد بلكه بز دلى و ترسوئى او را ميرساند كه در نتيجه اين جبن و ضعف پيغمبر را نيز ناراحت ميكرده است و خداوند هم در آن غار مخوف پيغمبر را مورد لطف و توجه قرار داده و هيچگونه ارزشى بمصاحبت ابو بكر قائل نشده است زيرا در دنباله آيه مزبور فرمايد:فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها.پس خداوند آرامش خاطر بر پيغمبرش نازل فرمود و او را با سپاههاى غيبى كه شما نديدهايد تأييد نمود.طرفداران ابو بكر ميگويند خداوند آرامش و سكون خاطر را بابو بكر فرستاد نه برسولش زيرا آنحضرت احتياجى بآرامش نداشت در پاسخ ميگوئيم دنباله آيه ميفرمايد و او را بلشگرهاى غيبى تأييد كرد و چون مؤيد بلشگرهاى غيبى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است بنا بر اين نزول سكينه هم در باره آنحضرت است چنانكه در اول آيه هم ميفرمايد فقد نصره الله يعنى موقع خروج از مكه هم فقط پيغمبر مورد نصرت خدا بوده نه ابو بكر.
اما اينكه ميگويند پيغمبر احتياجى بآرامش نداشت خداوند در همان سوره صريحا نزول سكينه را در جنگ حنين به پيغمبر بيان فرموده است آنجا كه فرمايد:ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين (3) آنگاه خداوند سكون و آرامش را بر رسول خود و مؤمنين نازل فرمود.) پس همچنانكه در اين آيه علاوه بر رسول خدا بر مؤمنين هم سكينه نازل شده است در آنجا نيز اگر ابو بكر هم مشمول مفاد آن آيه بود از او هم نام برده ميشد و آيه چنين نازل ميگشت:
فانزل الله سكينته عليه و على صاحبه و يا فانزل الله سكينته عليهما و ايدهما...ولى مىبينيم ضمير تثنيه در كار نيست در نتيجه نزول سكينه و آرامش،و تأييد بوسيله لشگرهاى غيبى فقط در باره رسول اكرم است و ابو بكر هم با همان حالت ترس و لرز در غار باقى مانده است و ما از برادران سنى مىپرسيم اين چه فضيلتى است كه شما براى ابو بكر تراشيدهايد و اگر هم فضيلت را ملاك خلافت ميدانيد باز هم در داستان هجرت قهرمان اين صحنه پر آشوب على عليه السلام بوده است كه در همان شب مرگ حتمى را از جان و دل استقبال كرد و در فراش پيغمبر بيتوته نمود و بنا بگفته ابن ابى الحديد و ساير علماى بزرگ عامه آيه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله (4) در شأن او نازل گشت.فتدبروا يا اولى الابصار!
دليل دومـميگويند چون پيغمبر در روزهاى آخر زندگانى خود كه بحالت بيمارى در منزل عايشه بسترى بود ابو بكر را براى نماز خواندن با مسلمين بمسجدفرستاد بنا بر اين در واقع با همين مأموريت پيشوائى او را بر مسلمين محرز و مسلم نمود!
رد دليل فوقـاگر نماز خواندن كسى با مسلمين دليل خلافت او باشد بايد قبول كرد كه شايستهتر از ابو بكر هم وجود داشته و او عتاب بن اسيد بود كه هنگام فتح مكه براى خواندن نماز صبح و عشاء و مغرب پيشنماز مسلمين بود در حاليكه براى پيغمبر هم هيچگونه رادع و مانعى وجود نداشت پس كسيكه در مكه يعنى در شريفترين مكانها با وجود خود پيغمبر صلى الله عليه و آله با مسلمين نماز بخواند شايستهتر از ابو بكر است كه هنگام ضرورت و بيمارى رسول خدا بمنظور نماز خواندن بمسجد رفته باشد.
از طرفى ابو بكر را پيغمبر نفرستاده بود بلكه موقعى كه بلال اذان گفت حال آنحضرت خوش نبود عايشه بمؤذن گفت كه بپدرم بگو برود با مردم نماز بخواند و چون حال رسول اكرم صلى الله عليه و آله بجا آمد پرسيد چه كسى براى نماز خواندن رفته است؟
عايشه گفت چون شما حال نداشتيد من بمؤذن گفتم كه ابو بكر با مردم نماز بخواند حضرت براى اينكه مبادا ابو بكر همين نماز خواندن را دستاويز خلافت خود كند با همان حالت بيمارى در حاليكه بعلى عليه السلام و فضل بن عباس تكيه داده بود وارد مسجد شد و در اينموقع فقط تكبير اول نماز گفته شده بود كه رسول خدا وارد محراب گرديده و ابو بكر را پشت سر گذاشت و خود مشغول نماز خواندن شد و باين قسمت اخير كه پيغمبر از نماز خواندن ابو بكر با جماعت ممانعت فرمود خود اهل تسنن اعتراف دارند چنانكه ابن ابى الحديد در قصائد سبعه خود گويد:
و لا كان معزولا غداة برائة
و لا عن صلوة ام فيها مؤخرا (5) .
يعنى على عليه السلام مثل ابو بكر نه از بردن سوره برائت معزول شد و نه از امامت نماز جماعت كه قصد آنرا كرده بود بر كنار گرديد.
نتيجه اينكه ابو بكر را عايشه براى نماز خواندن بمسجد فرستاده بود نه پيغمبرزيرا اگر آنحضرت چنين مأموريتى بابو بكر ميداد دنبال او نميشتافت و با حال بيمارى بمسجد نميرفت و او را از اينكار بر كنار نميكرد.
دليل سيمـميگويند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است.
اقتدوا باللذين من بعدى ابى بكر و عمر.يعنى پس از من باين دو نفر (ابو بكر و عمر) اقتداء كنيد!
رد دليل فوقـاگر خبر بالا صحيح باشد پس تكليف اينهمه احاديث وارده در باره ولايت على عليه السلام از خود اهل سنت چيست؟مگر ميشود هم ابو بكر و هم على عليه السلام پس از پيغمبر جانشين او شوند؟و اگر حضرت رسول صلى الله عليه و آله آندو تن را مقتداى مردم قرار داده پس غوغاى سقيفه كه باسم شورا بوجود آمد چه صيغهاى بود و چرا گفتند پيغمبر براى خود جانشينى تعيين نكرده است و بايد انتخاب خليفه از طريق شوراى مسلمين انجام گيرد؟از طرفى اهل سنت حديث ديگرى نقل ميكنند كه كار را بغرنجتر ميكند و آن اينست كه علاوه بر ابو بكر و عمر تمام صحابه را مقتداى مردم قرار ميدهند و ميگويند پيغمبر فرموده است:ان اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم.يعنى اصحاب من مانند ستارگان آسمان هستند كه بهر كدامشان اقتداء كنيد هدايت مىيابيد.
اگر اين حديث صحيح باشد ديگر چه لزومى دارد كه مردم بابو بكر بيعت كنند همه اصحاب قابل اقتداء بوده و همگى امام و جانشين پيغمبر ميباشند و در اينصورت اصلا مأمومى وجود نخواهد داشت و مسلم است كه چه هرج و مرجى بوجود خواهد آمد زيرا اصحاب از نظر مشى دينى با هم مخالف بودند سعد بن عباده با ابو بكر و عمر،طلحه و زبير با آنان،على عليه السلام نيز در جبهه واحد بوده و با همه آنها مخالف بود و با اين ترتيب تكليف مسلمين سرگردان آنروز چه بوده است؟فساد اين حديث جعلى بقدرى آشكار است كه بعضى از علماى اهل سنت نيز آنرا مجعول و ضعيف دانسته و دو تن از راويانش را مجهول الحال و كذاب گفتهاند.
دلائل ديگرى نيز از همين قماش در باره خلفاء گفته شده است كه ذكر آنهاباعث كسالت خوانندگان و موجب اطناب كلام خواهد بود.
مباحثه مأمون الرشيد با علماى كلام و فقهاى عامه در مورد خلافت و ولايت على عليه السلام مشهور است و تقريبا بتمام دلائل سست و بى اساس اهل سنت پاسخ داده شده است از نظر مزيد اطلاع بخلاصه مباحثات مزبور ذيلا اشاره ميشود تا حقيقت امر كاملا روشن و آشكار گردد .
مباحثه مأمون با دانشمندان عامه:
اين مباحثه را شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا و احمد بن عبد ربه كه از علماى اهل سنت است در كتاب عقد الفريد حكايت كرده است كه اسحاق بن حماد گفت يحيى بن اكثم ما را جمع نمود و گفت:مأمون دستور داده است كه جمعى از اهل كلام و حديث را نزد او ببرم و من در حدود چهل نفر از علماى هر دو صنف را جمع كردم و مأمون را نيز خبر دادم مأمون بر آنها وارد شد و گفت:
اى جماعت علماء من معتقدم كه على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله جانشين وى بوده است اگر سخن و عقيده مرا قبول داريد و آنرا صحيح ميدانيد شما نيز اعتراف كنيد و اگر بنظر شما اين سخن من اشكال و ايرادى دارد با دليل و برهان آنرا رد كنيد ضمنا حشمت و مقام من بهيچوجه مانع حق گوئى شما نشود فقط تقوى را پيشه كنيد و از عذاب خدا بترسيد و سخن بحق گوئيد.
اكنون ميل شما است يا شما از من سؤال كنيد و يا اجازه بدهيد من از شما سؤال كنم.گفتند ما سؤال ميكنيم.مأمون گفت شما يك نفر را انتخاب كنيد كه با من سخن گويد و چنانچه در جائى بخطا رفت شما كمك كنيد و از او پشتيبانى نمائيد پس يكى از آن گروه چهل نفرى بسخن در آمد و گفت:
اعتقاد ما اينست كه پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله ابو بكر بهترين مردم است زيرا روايتى هست كه تمام صحابه آنرا نقل نمودهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود پس از من باين دو نفر (ابو بكر و عمر) اقتداء كنيد بنا بر اين بايد آن دو نفر بهترين خلق باشند تا مردم بآنها اقتداء كنند!
مأمون گفت روايات و احاديث زياد است و همه آنها از سه صورت خارج نيستيا همه اخبار صحيح است،يا همه آنها جعلى و باطل است و يا بعضى صحيح و برخى باطل است.
اگر تمام اخبار و روايات صحيح باشد پس اين اختلافات از كجا ناشى شده است و چرا بعضى اخبار ناقض بعضى ديگرند و اگر تمام آنها باطل باشد لازم ميآيد بطلان دين و كهنه شدن شريعت مطهره،پس بعضى از روايات و اخبار صحيح و پارهاى هم باطل است و آنكه صحيح است بايد متكى بدليل و برهان باشد و الا باطل و جعلى خواهد بود.
حال در مقام تجسس دليل بر ميآئيم و چون بمضمون اين حديثى كه شما گفتيد نگاه ميكنيم مىبينيم صدور چنين خبرى از شخص پيغمبر صلى الله عليه و آله كه اعقل عقلاء است شايسته نيست زيرا كه اقتداء كردن بدو نفر در يكوقت محال است و آن دو نفر يا من جميع الجهات متحد بودند و يا با هم اختلافاتى داشتند در صورت اول لازم ميآيد كه آندو تن از نظر شكل و جسم و شعور و فكر يكى باشند كه آنهم محال است و در صورت دوم اگر اقتداء بيكى شود بديگرى نشده است و چگونه هر دو بر حق ميباشند در حاليكه از نظر عقيده با هم اختلاف داشتند عمر بابو بكر گفت خالد بن وليد را بجهت قتل مالك بن نويره عزل كن و گردنش بزن ابو بكر قبول نكرد عمر متعه زن و حج را تحريم نمود و ابو بكر نكرد ابو بكر بعد از خود خليفه معين كرد و عمر را بجا گذاشت ولى عمر خلافت را در شوراى شش نفرى محصور نمود و هكذا...ديگرى گفت از رسول خدا روايت شده است كه فرمودند:لو كنت متخذا خليلا لاتخذت ابا بكر خليلا. (اگر براى خود دوستى اختيار ميكردم يقينا ابو بكر را دوست خود قرار ميدادم.) .
مأمون گفت اين روايت نيز شايسته نيست كه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله صادر شده باشد زيرا مشهور بين الفريقين است كه آنحضرت عقد اخوت و برادرى در ميان صحابه انداخت و على عليه السلام را با خود برادر نمود و فرمود من ترا براى خود برادر نمودم،حالا ببين كداميك از اين دو روايت حق و كداميك باطل است؟ديگرى از علماى حديث گفت كه على عليه السلام بالاى منبر گفت بهترين امت بعد از پيغمبر ابو بكر و عمر بودند؟
مأمون گفت محال است كه آنحضرت چنين سخنى گفته باشد زيرا اگر اين دو نفر از همه بهتر بودند چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله عمرو عاص را امير آنها كرد و اسامة بن زيد را بر آندو فرمانده نمود و باز چرا على عليه السلام پس از پيغمبر ميگفت من براى جانشينى پيغمبر بهتر و سزاوارترم و اگر بيم آن نبود كه عده كثيرى از دين برگردند حق خود را از آنها ميگرفتم و در جاى ديگر فرمود من باين امر احقم زيرا كه خدا را بندگى و پرستش ميكردم در حاليكه اين دو نفر كافر و بت پرست بودند.ديگرى گفت:خبرى بما رسيده است كه پيغمبر فرمود ابو بكر و عمر دو آقاى پيران بهشت هستند!!
مأمون گفت اين حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيست زيرا در بهشت پيرى وجود ندارد و پيغمبر با شجعيه كه زن پيرى بود فرمود عجوزه داخل بهشت نميشود بلكه پيران جوان ميشوند و اين آيات را تلاوت فرمود انا أنشاناهن انشاء،فجعلناهن ابكارا،عربا اترابا (6) .بنا بر اين،حديث در شأن حسنين عليهما السلام است كه فريقين متفق بصحت آن هستند كه پيغمبر فرمود:الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة (7) .
ديگرى گفت پيغمبر فرموده است:اگر من مبعوث نميشدم عمر به پيغمبرى مبعوث ميشد!!
مأمون گفت اين خبر كاملا ساختگى است و محال است كه از پيغمبر باشد زيرا خداوند فرمايد :و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم (8) .يعنى ما پيش از فرستادن هر پيغمبرى از او ميثاق نبوت را گرفتهايم.در اينصورت چگونه كسى كه از او ميثاق نبوت گرفته نشده به پيغمبرى مبعوث ميشد؟ديگرى گفت رسول خدا فرموده است اگر عذاب خدا نازل شود جز عمر بن خطاب كسى نجات نيابد!
مأمون گفت اين خبر بر خلاف آيه قرآن است زيرا خداوند به پيغمبرش فرمايد:
ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم (9) .يعنى اى پيغمبر تا تو در ميان امت هستى خداوند آنها را عذاب نميكند و از مفاد آيه چنين نتيجه بدست ميآيد كه وجود شريف پيغمبر صلى الله عليه و آله مانع نزول عذاب است در اينصورت بفرض اينكه عذاب نازل شود فقط خود آنحضرت نجات يابد و ديگران (من جمله عمر) دچار عذاب شوند.
ديگرى گفت رسول خدا صلى الله عليه و آله شهادت دادند كه عمر جزو ده نفر صحابه ميباشد كه آنها اهل بهشتاند.
مأمون گفت اگر چنين باشد عمر چرا حذيفه را سوگند داد كه آيا من هم جزو منافقين هستم؟اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله عمر را تزكيه كرده و به بهشت شهادت داده باشد معلوم ميشود كه عمر بقول پيغمبر اعتماد نداشته است و اين خود دليل بر كفر عمر ميباشد و كفر و بهشت با هم جمع نميشوند.
ديگرى گفت پيغمبر فرمود كه من در يك كفه ترازو قرار گرفتم و تمام امت در كفه ديگرش من از همه آنها سنگينتر بودم سپس ابو بكر بجاى من نشست او نيز مثل من از آنها سنگينتر بود بعد از او عمر قرار گرفت او نيز بهمين افتخار نائل گرديد.
مأمون گفت يا از نظر وزن بدن سنگينتر بودند اينكه مسلم دروغ است و بفرض محال صحيح هم باشد فضيلت نيست و يا از نظر اعمال نيك بر تمام امت برترى داشتهاند اينهم بشهادت همگان از اولى دروغتر ميباشد زيرا ميزان برترى در اسلام اعمال نيك و صالحه است و بشهادت تمام علماء و مورخين هيچكس در زهد و ورع و تقوى و عبادت و اخلاص مانند على عليه السلام نبوده است بنا بر اين افضل امت على عليه السلام خواهد بود نه ابو بكر و عمر.
دانشمندان عامه سر بزير افكنده و سخنى نگفتند مأمون كه آنها را بدين حالتديد گفت چرا ساكت شديد؟گفتند تا آنجا كه توانائى داشتيم كوتاهى ننموديم.
مأمون اگر چه آنها را ساكت ديد ولى مطالبى را كه احتمال ميداد از نظر آنها رفته باشد پيش كشيد و با سؤال و جوابهاى كوتاه مقصود خود را ثابت نمود.
مأمون پرسيد پس از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله نيكوترين اعمال چه بود؟گفتند پيشدستى و سبقت در ايمان مأمون گفت آيا كسى زودتر از على عليه السلام به پيغمبر ايمان آورده است؟
گفتند ابو بكر زيرا آنروزيكه على عليه السلام زودتر از ابو بكر ايمان آورد هنوز كودك و نا بالغ بود ولى ابو بكر در سن رشد و چهل سالگى ايمان آورده است و روى اين حساب ابو بكر از نظر ايمان آوردن بر على سبقت دارد!
مأمون گفت على عليه السلام بنا بدعوت پيغمبر ايمان آورده است دعوت پيغمبر هم بنا بحكم قرآن ان هو الا وحى يوحى جز وحى الهى چيز ديگرى نبوده است و بطور حتم تا خداوند على را در خور اين تكليف نميديد پيغمبر صلى الله عليه و آله را بدينكار مأمور نمىنمود و اسلام على هم در طفوليت يا بالهام خدا بود و يا بدعاى پيغمبر،اگر اسلام او بالهام بود پس على عليه السلام افضل از همه است كه از همان سن كودكى شايسته الهام خداوند بوده است و اگر اسلام وى بدعاى پيغمبر صلى الله عليه و آله بود باز پيغمبر بنا بمضمون آيه فوق هر چه گويد از جانب خدا گويد و على عليه السلام برگزيده خدا و پيغمبر بوده است و رسول خدا اسلام على را بجهت وثوق و اعتمادى كه باو داشت و ميدانست كه او مؤيد من عند الله است پذيرفته است.
باز مأمون پرسيد پس از ايمان افضل اعمال چيست؟گفتند جهاد در راه خدا.
مأمون گفت آيا از تمام امت جهاد كسى بپايه جانفشانى و فداكارى على عليه السلام در صحنههاى كارزار رسيده است؟آيا در جنگ بدر اغلب دشمنان را او از پاى در نياورد؟
يكى از حاضرين گفت در جنگ بدر اگر على چنين بود در عوض ابو بكر هم پهلوى پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته و تدبير مينمود!مأمون پرسيد آيا ابو بكر بتنهائى تدبير مينمود يا بشركت پيغمبر و يا اينكه پيغمبر صلى الله عليه و آله بتدبيرات وى نيازمند بود؟آنشخص گفت من پناه مىبرم بخدا اگر يكى از اين سه حالت را بپذيرم (10) !
مأمون گفت پس اين كناره گرفتن ابو بكر از جنگ و نشستن او در سايبان چه فضيلتى دارد؟اگر تخلف از جنگ و گوشه نشستن موجب فضيلت و افتخار باشد پس خداوند چرا در قرآن از جانبازان و مجاهدين فى سبيل الله تمجيد كرده و فرموده است و فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما (11) .
بعد مأمون باسحاق رو نمود و گفت اى اسحاق سوره هل اتى را قرائت كن اسحاق سوره را خواند تا رسيد بآيه و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (12) .مأمون پرسيد اين آيات در تعريف كيست؟اسحاق گفت در حق على عليه السلام نازل شده است.مأمون گفت آيا على عليه السلام موقعيكه بمسكين و يتيم و اسير اطعام مينمود بآنها گفته است كه انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا (13) ؟
اسحاق گفت چنين خبرى بما نرسيده است مأمون گفت پس مىبينيد كه خداى تعالى به نيت و سريرت على عليه السلام آگاه بوده و بجهت شناساندن آنحضرت بمردم از يك امر پنهانى و فضيلت باطنى وى خبر ميدهد.
مأمون گفت اى اسحاق آيا خبر مرغ بريان كه براى پيغمبر صلى الله عليه و آله آورده بودند و آنحضرت بدرگاه خدا عرض كرد خدايا محبوبترين بندگان خود را پيش من بفرست تا در خوردن اين مرغ با من شركت كند و در اينوقت على عليهالسلام سر رسيد صحيح است؟اسحق گفت بلى .مأمون گفت قضيه از چهار صورت خارج نيست:
1ـدعاى پيغمبر صلى الله عليه و آله مستجاب شد و على كه محبوبتر از همه بوده بلا فاصله خداوند او را حاضر گردانيد.
2ـدعاى پيغمبر مردود شد و على عليه السلام تصادفا آنجا آمد.
3ـخدا با اينكه كسانى را بهتر از على داشت مع الوصف على عليه السلام را فرستاد.
4ـخدا فاضل و مفضول نمىشناخت و همينطور بيحساب على عليه السلام را فرستاد.
اى اسحاق اگر احتمال اول را بپذيرى كه مقصود ما حاصل است و از سه احتمال ديگر هر كدام را جرأت دارى و از كفر و گمراهى آن نميترسى انتخاب كن (14) .
اسحاق مدتى سر بزير افكند و سپس همان آيه ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا (15) را پيش كشيد و از اينكه خدا ابو بكر را رفيق و همصحبت پيغمبر خوانده است خواست فضيلتى براى ابو بكر بتراشد.
مأمون با چهره تعجب آميز گفت سبحان الله تا چه اندازه پايه دانش و اطلاع تو بلغت،سست و ضعيف است؟مگر حتما صاحب بكسى گفته ميشود كه در رديف هم صحبت خود يا همعقيده با او يا از نظر شخصيت از سنخ او باشد؟مگر قرآن از رفاقت يك نفر كافر با مؤمن خبر نميدهد آنجا كه فرمايد:
قال له صاحبه و هو يحاوره اكفرت بالذى خلقك من تراب (16) مصاحب او در حاليكه با او محاوره و جدال ميكرد گفت آيا كافر شدى بآنكسى كه ترا از خاك آفريد؟)
سپس گفت:اما جمله ان الله معنا كه براى دلدارى ابو بكر گفته شده استدر اثر حزن و اندوه او بوده است اكنون بگو ببينم اين حزن و پريشانى ابو بكر عمل خوب و طاعت بود يا عمل بدو معصيت؟
اگر طاعت و خوب بود چرا پيغمبر صلى الله عليه و آله از آن ممانعت ميكرد و اگر معصيت و بد بود پس چه فضيلتى در اين مصاحبت براى ابو بكر ميتوان قائل شد؟گذشته از اين خداوند در غار آرامش خود را بر كه فرستاد؟اسحاق گفت بر ابو بكر زيرا پيغمبر صلى الله عليه و آله از آن بى نياز بود.
مأمون گفت بگو ببينم آنجا كه خداوند فرمايد:و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين،ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين (17) .
(روز حنين وقتى كه از زيادى عده خودتان خوشتان آمد ولى آن زيادى هيچ سودى بشما نبخشيد و زمين با آن پهناورى بر شما تنگ شد و شما از پيش دشمن فرار كرديد و بعد از آن خدا آرامش خود را برسول خود و بر مؤمنين فرو فرستاد.) اولا فراريها چه كسانى بودند و باز ماندگان چه كسانى،ثانيا سكون و آرامش بر چه اشخاصى نازل شد؟
مگر نه اينست كه ابو بكر و عمر جزو فراريها و على و عباس و پنج نفر ديگر با پيغمبر صلى الله عليه و آله باز مانده بودند و على عليه السلام به تنهائى شمشير ميزد و عباس هم مهار مركب رسول خدا را گرفته و آن پنج نفر نيز اطراف پيغمبر پروانه وار دور ميزدند؟مگر نه اينست كه خداوند ميفرمايد آرامش خود را به پيغمبر و مؤمنين كه همين هفت نفر بودند فرو فرستادم پس چطور رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا از سكون و آرامش الهى بى نياز نبود و چرا ابو بكر شايستگى اين آرامش را پيدا نكرد؟اكنون بگو ببينم كسى كه در چنان معركهاى بدون كمترين ترس و لرزى يكتنه با آن گروه انبوه بجنگد و لطف و آرامش الهى شامل حالش شود افضل است يا كسيكه در غار با وجود پيغمبر شايستگى بهرهمند شدن از آرامشى كه بآنحضرت نازل شده است نداشته باشد؟
آيا كسى كه شب هجرت را در بستر پيغمبر خوابيد و با كمال ميل و اخلاصجان خود را براى سلامت و نجات آنحضرت بخطر انداخت افضل است يا كسى كه در غار با وجود اينكه رسول خدا در كنارش بود ميترسيد و اندوهگين بود؟
باز مأمون گفت اى اسحاق آيا حديث ولايت را (من كنت مولاه فعلى مولاه) قبول دارى؟
اسحاق گفت بلى!مأمون پرسيد در اينصورت على عليه السلام بر ابو بكر و عمر اولويت پيدا نميكند؟
اسحق گفت مردم ميگويند اين جمله بوسيله زيد بن حارثه گفته شده است!
مأمون پرسيد پيغمبر صلى الله عليه و آله كجا اين خبر را گفته است؟اسحاق پاسخ داد در حجة الوداع.
مأمون پرسيد زيد كجا كشته شده است؟اسحاق گفت سال هشتم هجرى در جنگ موته.
مأمون پرسيد مگر جنگ موته پيش از حجة الوداع نبود؟اسحاق گفت چرا.
مأمون گفت پس چگونه ممكن است اين جمله بوسيله زيد بن حارثه گفته شود؟
سپس مأمون گفت اى اسحاق آيا حديث منزلت (انت منى بمنزلة هارون من موسى...) را صحيح ميدانى؟اسحاق گفت بلى!
مأمون گفت آيا هارون برادر پدر و مادرى موسى نبود؟اسحاق گفت چرا!
مأمون گفت على هم همينطور بود؟
اسحاق گفت نه زيرا پدر على عليه السلام ابو طالب و مادرش فاطمه بنت اسد بود يعنى پدر و مادرش غير از پدر و مادر پيغمبر بود.
مأمون گفت هارون پيغمبر هم بود آيا على عليه السلام نيز پيغمبر بود؟اسحاق گفت نه.
مأمون گفت در اينصورت على از چه راهى مانند هارون بود آيا هارون خصوصيت ديگرى هم داشته است؟
اسحاق گفت موسى هارون را در زمان حيات خود يعنى همان وقتى كه بميقات ميرفت بر تمام پيروان خود جانشين نمود ولى پيغمبر در جنگ تبوك على عليه السلامرا فقط بر عدهاى از ناتوانان و زنان و كودكان كه در مدينه مانده بودند جانشين خود نمود!
مأمون گفت آيا موسى هنگام رفتن بميقات گروهى را نيز همراه خود برد يا نه؟
اسحاق گفت بلى عدهاى را برد.
مأمون گفت مگر موسى هارون را براى تمام پيروان خود حتى بآنها كه برده بود جانشين قرار نداده بود؟اسحاق گفت چرا.
مأمون گفت همين مسأله در باره على عليه السلام نيز صادق است او جانشين پيغمبر براى همه مسلمين بود چه نزد عدهاى كه در مدينه بودند مانده باشد و چه دور از عدهاى كه همراه رسول خدا بودند قرار گيرد.
اسحاق عاجز و درمانده شد و مأمون تا اينجا تمام فقها و علماى حديث را از هر دليلى تهيدست نمود و اشتباه آنانرا از مغز و ذهنشان بيرون آورد آنگاه با دانشمندان كلام وارد گفتگو شد و در اينجا نيز اختيار پرسش را بدست آنها داد يكى از آنها پرسيد:آيا امامت على عليه السلام مانند ساير واجبات بما نرسيده است؟
مأمون گفت چرا آنشخص پرسيد پس چرا اختلاف فقط در امامت على است و در ساير واجبات اختلافى مشاهده نميشود؟
مأمون گفت براى اينكه هيچيك از واجبات مثل خلافت مورد توجه و رغبت نبوده و بود نبود ساير واجبات بسود و زيان كسى تمام نميشود اما خلافت رياست و فرمانروائى است و هر نفسى طالب آنست و بسيار فرق است بين نماز گزاردن و رئيس قومى بودن.
ديگرى گفت از رسول اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود:اجماع مسلمين هر چه را نيك بدانند نزد خدا نيك است و هر چه را بد و زشت بدانند نزد خدا زشت است!
مأمون گفت مقصود پيغمبر در اين حديث بايد يكى از دو احتمال زير باشد.
منظور از اجماع يا اتفاق كل مسلمانان است كه البته چنين امرى غير ممكن است زيرا هر كسى باختلاف ذات خود با ديگرى يكنوع سليقه و فكرى دارد و يا مراد عقيده گروهى از مسلمين است در اينصورت اختلاف ميان گروههاى مختلفهوجود خواهد داشت چنانكه شيعه على عليه السلام را مولا و مقتدا ميداند و شما ديگران را (18) .
ديگرى گفت اى خليفه آيا ميتوان معتقد بود باينكه اصحاب محمد صلى الله عليه و آله همگى خطا كرده باشند؟
مأمون گفت اينجا محل خطا نيست چون بعقيده شما آنها امامت را نه از جانب خدا ميدانستند و نه از جانب پيغمبر در اينصورت امامت نه واجب خواهد بود (زيرا حكم خدا نيست) و نه سنت (زيرا پيغمبر هم كه خليفه معين نكرده) پس چيزى كه نه واجب است و نه سنت آنرا جز بدعت نميتوان ناميد كه بدتر از خطا است زيرا در خطا جاى عفو است ولى در بدعت جاى عفو نيست .
يكى ديگر از اصحاب كلام گفت اگر تو مدعى امامت على هستى شاهد بياور چون مدعى بايد گواه و بينه داشته باشد.
مأمون گفت من مدعى نيستم بلكه مقر و معترف بامامت على عليه السلام هستم مدعى كسانى هستند كه خود را در نصب و عزل خليفه صاحب اختيار ميديدهاند آنها بايد شاهد بياورند ولى چون بعقيده شما همه صاحب اختيار و در نتيجه همه مدعى بودهاند و از طرفى شاهد بايد غير از مدعى باشد از اينرو بايد از غير امت پيغمبر صلى الله عليه و آله شاهد بياورند و متأسفانه اين كار عملى نيست.
مباحثات ديگرى نيز ميان مأمون و دانشمندان كلام واقع شده است كه مأمون همه را پاسخ داده و بالاخره همه علماى حديث و كلام را مجاب و محكوم ساخته است (19) .
دانشمند معتزلى ابى عثمان عمرو بن بحر الجاحظ كه از علماء و محققين اهل سنت است اگر چه در پاره موارد مانند ابن ابى الحديد طرفدارى از شيخين نموده است ولى رساله جداگانهاى نوشته و دلائلى آورده است كه پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله جانشين او على بن ابيطالب است نه ابو بكر،و على بن عيسى اربلى آنرا در كتاب خود (كشف الغمه) آورده است و ما براى تكميل مباحث اين فصل ذيلا بطور اختصار آنرا مينگاريم
خلاصه سخنان جاحظ چنين است كه ميگويد دو فرقه اسلام (سنى و شيعه) با هم اختلاف داشته يكى از آنها ميگويد چون پيغمبر صلى الله عليه و آله رحلت فرمود جانشينى براى خود تعيين نكرد و امت را اختيار داد كه هر كه را خواستند براى جانشينى انتخاب كنند و مردم هم ابو بكر را انتخاب كردند و گروه ديگر معتقدند كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله على را بجانشينى خود تعيين كرد و او را براى پس از خود پيشواى مسلمين قرار داد و هر يك از اين دو گروه ادعاى حقانيت خود را ميكنند و چون ما چنين ديديم هر دو فرقه را نگهداشتيم تا با آنها بحث كنيم و حق را از باطل باز يابيم و از همه آنها پرسيديم آيا مردم از داشتن يك والى براى اداره كردن امورشان و جمع آورى زكوة اموال و تقسيم آن ميان مستحقين و همچنين براى قضاوت ميان آنها و استرداد حق مظلوم از ظالم و اقامه حدود و بطور كلى براى حفظ دين ناچارند يا خير؟همه گفتند بلى ناچارند.
باز از آنها پرسيديم كه آيا مردم مجازند كه بدون نظر و توجه بكتاب خدا و سنت پيغمبرشان كسى را براى خود والى كنند؟گفتند خير مجاز نيستند.
آنگاه از همه آنها پرسيديم آن اسلامى كه خداى تعالى بقبول آن دستور داده است كدام است؟
گفتند اسلام اداى شهادتين است و اقرار بدانچه از جانب خدا به پيغمبر آمده و نماز و روزه و حج بشرط استطاعت و عمل بقرآن و حرام دانستن حرام آن و حلال دانستن حلال آن.
باز از آنها پرسيديم آيا خدا را بندگان نيكى در ميان مخلوقاتش هست كه آنها را برگزيند و اختيار كند؟
گفتند بلى.پرسيديم بچه دليل؟گفتند خداوند در قرآن فرمايد:و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة من امرهم.سپس از آنها پرسيديم نيكانچه كسانىاند؟گفتند پرهيزكارانند .گفتم بچه دليل؟گفتند فرمايش خداوند است كه:ان اكرمكم عند الله اتقيكم.
گفتيم آيا خدا را ميرسد كه از ميان پرهيزكاران هم بهترين آنها را برگزيند؟گفتند بلى مجاهدين را كه با مال و جانشان جهاد ميكنند بدليل قول خداوند تعالى كه فرمايد:فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم على القاعدين درجة.
سپس گفتيم آيا خدا را نيكانى از مجاهدين هم هست؟همه گفتند بلى كسانى از مجاهدين كه بجهاد سبقت گيرند از بقيه برترند بدليل آيه:لا يستوى منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل.
ما اين سخنان را از آنها قبول كرديم زيرا هر دو گروه در آنها وحدت نظر داشتند و تا اينجا دانستيم كه بهترين مردم سبقت كنندگان در جهادند.
باز از آنها پرسيديم كه آيا خدا را فرقهاى هم هست كه بهتر از آنها باشد؟
گفتند بلى آنهائى كه در جهاد رنج و تعب زياد تحمل كردند و طعن و ضرب و قتلشان در راه خدا بيشتر از ديگران بود بدليل آيه فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره.
ما هم اين سخن را از آنها قبول كرديم و دانستيم و شناختيم كه بهترين نيكان كسانىاند كه رنج و تعب آنها در جهاد فزونتر و جانفشانيشان در راه خدا بيشتر و از دشمنان زياد كشنده باشند. (اين مطلب كه معلوم شد) از آنها در باره اين دو مرد يعنى على بن ابى طالب و ابو بكر پرسيديم كه كداميك از آندو تن رنج و تعبش در جنگ بيشتر و بلاء و گرفتاريش در راه خدا فزونتر بود؟هر دو فرقه اجماع كردند كه على بن ابيطالب طعن و ضربش بيشتر و جنگش شديدتر بود و او هميشه از دين خدا و از پيغمبر دفاع ميكرد بنا بر اين از آنچه گفتيم ثابت شد كه باجماع هر دو گروه و بدلالت كتاب و سنت على عليه السلام افضل است.
باز از آنها سؤال كرديم كه از متقين كدام بهتراند؟گفتند آنها كه از پروردگارشان ميترسند چنانكه خداوند فرمايد:اعدت للمتقين الذين يخشون ربهم سپس از آنها پرسيديم چه كسانى از خدا ميترسند؟
گفتند علماء بدليل آيه:انما يخشى الله من عباده العلماء.باز از آنهاپرسيديم كه داناترين مردم كيانند؟گفتند آنكه داناتر باشد بعدل،و هدايت كنندهتر باشد بسوى حق و سزاوارتر باشد باينكه متبوع باشد نه تابع بدليل فرمايش خداى تعالى:يحكم به ذوا عدل منكم كه حكومت را بصاحبان عدل قرار داده است.
ما اين سخن را نيز از آنها قبول كرديم و سپس پرسيديم كه داناترين مردم بعدل كيست؟گفتند آنكه بيشتر دلالت كند بعدل.پرسيديم چه كسى از مردم بعدل بيشتر دلالت ميكند گفتند آنكه بيشتر بحق هدايت ميكند و شايستهتر باشد كه متبوع گردد نه تابع بدليل قول خداى تعالى :افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى. (آيا آنكه بسوى حق هدايت ميكند براى متابعت سزاوارتر است يا آنكه خود راه را نميداند مگر اينكه هدايت شود) .
بنا بر اين كتاب خدا و سنت پيغمبر و اجماع هر دو فرقه دلالت ميكنند بر اينكه افضل امت پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله على بن ابيطالب است زيرا كه جهادش از همه بيشتر است در نتيجه از همه اتقى است و چون اتقى است پس اخشى است و چون اخشى است لذا از همه اعلم است و چون اعلم است پس،از همه بيشتر بعدل دلالت ميكند و چون اعدل است پس بيشتر از همه،امت را بسوى حق دعوت مينمايد و در نتيجه سزاوارتر است كه متبوع و حاكم باشد نه تابع و محكوم . (20)
پىنوشتها:
يعنى على عليه السلام مانند ابوبكر نبود كه در غار دلش بلرزد از ترس(مشركين مكه) و روز بدر در سايبان پنهان شود و جنگ نكند.
(11) سوره نساء آيه 95
(12 و 13) سوره هل اتى آيه 8 و 9
(14) حديث مرغ بريان در كتب عامه من جمله در مناقب ابن مغازلى ص 156ـو ينابيع المودة ص 56 نقل شده است.
(15) سوره توبه آيه 40
(16) سوره كهف آيه 37
(17) سوره برائت آيه 25 و 26
(18) باز هم حقانيت و استحقاق على عليه السلام براى جانشينى پيغمبر صلى الله عليه و آله از سخن آنان اثبات ميشود زيرا تنها كسى كه تمام مسلمين(اعم از شيعه و سنى) بر او اتفاق كردهاند على عليه السلام است ولى ديگران فقط مورد قبول اهل سنت بوده و شيعيان آنها را قبول ندارند.
(19) عيون اخبار الرضا باب 44ـعقد الفريد جلد 2 ص 125
(20) كشف الغمه ص 12ـ 13
ما در اين فصل از برادران محترم اهل سنت تقاضا مينمائيم كه ذهن خود را از هر گونه انديشه و ايدهاى خالى ساخته و سپس بحكم عقل و منطق مانند شخص بى طرفى به نحوه استدلالات ما كه در فصول مختلفه كتاب بدانها اشاره شده است توجه نموده و از روى عقل سليم در اينمورد قضاوت فرمايند و چنانكه آيه شريفه فرمايد (فيتبعون احسنه) اگر سخنان ما مورد پسند آنان واقع گرديد آنها را بدون اعمال تعصب بپذيرند و يقينا ميتوان گفت كه چنانچه حضرات سنيان تعصب خشگ و تقليد بيجا را كنار گذاشته و در رد و قبول مطالب عقل و منطق را جايگزين آن گردانند بطور حتم از مندرجات اين كتاب با حسن نيت استقبال كرده و در افكار و عقايد خود تجديد نظر خواهند نمود و منظور نگارنده از شرح عقايد فريقين تشديد اختلاف و يا ايجاد تفرقه و پراكندگى ميان مسلمين نيست بلكه هدف و مقصود اصلى توضيح و بيان حقيقت امر و راهنمائى و نصيحت برادران محترم است و در هر حال فريقين بايد وحدت خود را در برابر ملل غير اسلامى و غير مذهبى كاملا حفظ نمايند كه از وصاياى پيغمبر اكرم حفظ و نگهدارى كلمة التوحيد و توحيد الكلمة است.
در اينكه هر كسى بايد معتقدات خود را محترم شمارد شكى نيست ولى بايد دانست كه چه بسا برخى از معتقدات پايه علمى و منطقى نداشته و از دوران كودكىدر اثر تربيت محيط خانواده و اجتماع در مغز اشخاص جايگزين ميگردد و مسلما تغيير چنين افكارى در اثر عادت و استمرار كه براى انسان طبيعت ثانوى ميباشد بآسانى صورت نگرفته بلكه مستلزم جهد و كوشش در كشف حقيقت و تحقيق و تتبع در ماهيت ايدئولوژىهاى مختلف و انتخاب منطقىترين نظريات خواهد بود و در اين راه بايد هر گونه تعصب خشگ و غير منطقى كه آدمى را از رسيدن بحقايق و واقعيات باز ميدارد كنار گذارده شود.
بحث و تحقيق در باره امامت و خلافت اسلامى در اين كتاب مخصوصا در فصول گذشته اين بخش بقدرى كه كسالت آور نباشد بعمل آمد و تمام مطالب آن كه مورد استدلال ما بود از كتب معتبره اهل سنت روايت شد و از منابع تشيع چيزى نقل نگرديد اكنون نيز بدون حب و بغض از شما مىپرسيم كه اگر بعقيده شما خلافت بايد بشورا و اجماع گذارده شود پس چرا عمر را اجماع مسلمين خليفه نكرد بلكه او بوصيت ابو بكر خليفه شد؟
شما ميفرمائيد پيغمبر خليفهاى تعيين نكرده بود و ابو بكر را اجماع مسلمين خليفه نمود ما مىپرسيم چرا ابو بكر از پيغمبر تبعيت نكرد و خلافت را پس از خود بشورا واگذار ننمود؟
ابو بكر در نامههاى خود مىنوشت از جانب ابو بكر خليفه رسول خدا پس اگر پيغمبر خليفه معين نكرده بود ابو بكر چرا خلافت خود را منسوب به پيغمبر ميدانست؟
جريان انتخاب خليفه پس از عمر بشكل تازهاى در آمد او خلافت را در شوراى شش نفرى محدود نمود و مخالفين از آنها را محكوم بقتل دانست.
اگر خلافت باجماع و شورا حاصل ميشود بايد همه مردم در آن شركت كنند تشكيل شوراى شش نفرى چه معنى داشت؟گذشته از اين آراء اكثريت در هر شورائى معتبر و قابل اجراء است ديگر كشتن اقليت و مخالفين يعنى چه؟
در فصول پيشين ثابت شد كه امامت منصب الهى است و امام را نميتوان از طريق اجماع و شورا انتخاب نمود و چنانچه اين امر باجماع هم واگذار ميشد اجماعحقيقى فقط در باره خلافت على عليه السلام بوقوع پيوست كه عموم مردم برضايت و ميل خود بخانه وى هجوم كرده و باصرار زياد با آنحضرت بيعت نمودند چنانكه خودش فرمايد:انبوه مردم چون يال كفتار بود و از فشار آنها دو طرف جامه و رداى من پاره شد.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله موقع رحلت كاغذ و دواتى ميخواست تا چيزى بنويسد عمر ضمن اهانت بآنحضرت گفت احتياجى بوصيت نيست كتاب خدا ما را كافى است!
ما مىپرسيم اگر وصيت لازم نبود و كتاب خدا كافى بود پس وصيت ابو بكر و عمر در موقع وفاتشان بر خلاف اين قول بود و معنى قرآن و علم آنرا كسى بهتر از على عليه السلام نميدانست زيرا قرآن به پيغمبر نازل شده و آنحضرت نيز فرموده بود:انا مدينة العلم و على بابها فمن اراد العلم فليات الباب (1) .
و باز از برادران محترم سنى مىپرسيم اگر شما براى امامت و خلافت منشاء الهى قائل نبوده و جانشين پيغمبر را معصوم و مؤيد از جانب خدا نميدانيد در اينصورت خلفاى ثلاثه چه امتيازى بصحابه و مردم ديگر داشتهاند كه اكنون نيز شما در صدد دفاع از آنها هستيد و چه بسا علماى عامه از نظر سواد و معلومات بر خلفاء ترجيح دارند و يقينا سواد و معلومات فخر رازى و زمخشرى و ابن ابى الحديد و امثالهم در امور دينى خيلى بيشتر از عثمان و خلفاى ديگر بوده است و بطوريكه در فصل يكم اين بخش گفته شد امام و جانشين پيغمبر رهبرى ملت اسلامى را بايد در سه جهت«از لحاظ حكومتـبيان معارف و احكامـارشاد حيات معنوى) بعهده بگيرد و اگر كسى از جانب خدا پشتيبانى نشود و معصوم نباشد از انجام چنين مأموريتى عاجز و در مانده خواهد شد حتى صرف نظر از بيان معارف و احكام،و ارشاد حيات معنوى از نظر حكومت ظاهرى و حل و فصل اختلافات مردم نيز نخواهد توانست وظيفهاش را انجام دهد همچنانكه خلفاء نتوانستند و دست نياز بدامن حلالمشكلات مرتضى على زدند و در هر مطلب بغرنج و معضلى از نظر صائب و واقع بين او استفاده كردند و بنا بنقل علماء و مورخين عامه عمر در 26 مورد گفت لو لا على لهلك عمر و همچنين در جنگهاى ايران و روم كه مضطرب و درمانده شده بود از على عليه السلام جوياى راه حل منطقى شد و آنحضرت او را ارشاد و هدايت نمود و بهمين سبب است كه خداوند فرمايد:افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى (2) ؟آيا كسى كه بسوى حق هدايت ميكند براى متابعت سزاوار است يا آنكه خود راه را نميداند تا اينكه هدايت شود؟
و جاى تعجب است كه ابن ابى الحديد با آنهمه تحقيق و تتبع،در مقدمه شرح نهج البلاغه گويد :الحمد لله الذى قدم المفضول على الافضل.سپاس خدايرا كه مفضول را بر افضل (ابو بكر را بر على) ترجيح داد و مقدم شمرد.در صورتيكه پاسخ اين سخن در آيه مزبور داده شده است كه خداوند افضل را براى متابعت و پيروى سزاوار ميداند نه مفضول را و اين كلام ابن ابى الحديد نسبت ناروائى است كه او بساحت قدس حضرت احديت داده است زيرا ترجيح و تقدم مفضول بر فاضل (چه رسد بر افضل) نه تنها بر خلاف حكمت الهى است حتى در ميان مردم نيز چنين ترجيحى بر خلاف عقل و منطق شمرده ميشود و اين حزب سقيفه بود كه چنين تصميمى را اتخاذ كرد و مفضول را بر افضل مقدم شمرد!
برادران سنى ما ملاحظه ميفرمايند كه استدلالات ما همگى متكى بعقل و منطق بوده و مداركى هم كه براى اثبات مطالب خود در تمام فصول اين كتاب ارائه ميدهيم عموما مستند بكتب معتبره عامه ميباشد و با اينكه در اينمورد كتب اماميه پر از دلائل محكم و متقن است مع الوصف براى جلوگيرى از هر گونه عذر و بهانهاى از نقل آنها صرف نظر نموديم.البته حقيقت امر نزد محققين معلوم است و امروز حفظ صورت ظاهر براى صلاح اسلام و مسلمين است و رفتار خود على عليه السلام نيز با خلفاء بهمين نظر بوده است.
اگر خلافت ظاهرى باجتماع چند قبيله در سقيفه تحقق يافت بايد دانست كهخلافت حقيقى الهيه يعنى ولايت منصب الهى است و على عليه السلام بولايت منصوب شده و باتفاق كل فرق اسلامى افضل و اعلم و اعدل و اشجع و اقضى و اتقاى كل صحابه بوده است همچنانكه شاعر گويد:
هو فى الكل امام الكل
من ابو بكر،و من كان عمر؟
پس لازم و واجب است كه عموم فرقههاى اسلامى وصيت رسول اكرم صلى الله عليه و آله را در مورد قرآن و عترت خود كه فرمود:انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى (3) جامه عمل بپوشانند و از تفرقه و پراكندگى در راههاى مختلف خود دارى نموده و همگى بيك شاهراه اصلى و مستقيم كه ولايت ائمه معصومين عليهم السلام است قدم گذارند تا بسعادت دارين نائل گردند همچنانكه گفتار خداى تعالى شاهد و مؤيد اين مطلب است كه فرمايد:و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصيكم به لعلكم تتقون (4) .
و البته اينست راه راست من پس شما از آن متابعت كنيد و راههاى ديگر را پيروى مكنيد كه آن راهها شما را از راه حق متفرق سازد خداوند شما را براه خود سفارش كرد تا شايد پرهيزكار باشيد.
نگارنده نيز در پايان اين فصل به برادران اهل سنت گويد برادر جان:
من آنچه شرط بلاغ است با تو ميگويم
تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال.
پىنوشتها:
(1) جامع الصيغر سيوطى جلد 1 ص 374ـمناقب ابن مغازلى ص 83ـفصول المهمه و كتب ديگر.
(2) سوره يونس آيه 35
(3) مستدرك صحيحين جلد 3 ص 109ـمناقب ابن مغازلى ص 234
(4) سوره انعام آيه 153
قل هذه سبيلى ادعو الى الله على بصيرة انا و من اتبعنى.
(سوره يوسف آيه 108)
در اين فصل صرف نظر از كليه مباحث گذشته در باره ولايت على عليه السلام و بدون استناد بآيات و روايات وارده فقط به بحث عقلى و استدلالى پرداخته و نتيجه را بمعرض قضاوت بى طرفانه ميگذاريم؟
در اينكه خود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله صاحب وحى و قرآن بوده و عالم برموز آفرينش و اولين شخصيت بشرى از نظر كمال و اخلاق بود ميان تشيع و تسنن اختلافى نيست.
اكنون ميگوئيم جانشين پيغمبر صلى الله عليه و آله پس از آنحضرت هر كسى باشد لا اقل بايد آدم درستكارى باشد.براى اينكه بنفع حريف سخن گفته باشيم از كليه شرايط لازمه امامت صرف نظر كرده و فقط درستكارى را ملاك عمل قرار ميدهيم زيرا كسى كه درستكار هم نباشد اصلا شايستگى دخالت در هيچ كار مردم را ندارد چه رسد باينكه در مسند پيغمبر بنشيند و البته اين سخن مورد قبول تمام مردم روى زمين خواهد بود بدليل اينكه اصل بر اينست كه همه مردم درستكار باشند حال اشخاص عادى فاقد صفت مزبور شدند چندان مهم نيست اما بر خليفه مسلمين يعنى بر كسى كه ادعاى جانشينى پيغمبر را داشته و مسند آنحضرت را اشغال كرده است فرض و حتم است كه امين و درستكار باشد و اين امانت و درستكارى تنها در مورد خليفه بلا فصل نيست بلكه شرط دائمى و اصلى خلافت است كه تمام جانشينان پيغمبربايد صديق و امين باشند،از نشانهها و علائم درستكارى اينست كه شخص امين بحق خود قانع بوده و بحقوق ديگران تجاوز نميكند.از طرفى اگر چيزى يا مقام و عنوانى تماما و فى نفسه مورد ادعا و تصاحب دو نفر قرار گيرد نظر بمحال بودن اجتماع ضدين نميتوان ادعاى هر دو نفر را صحيح دانست.
مثلا اگر دو نفر (در زمان واحد) هر يك جداگانه ادعاى مالكيت ششدانگ خانهاى را داشته باشند و يا ادعاى رياست يك كارخانه و يا مديريت شركتى را بكنند نميتوان سخن هر دو را صحيح دانست زيرا ششدانگ خانه يا مال اولى است و يا متعلق بدومى است و رئيس كارخانه و مدير شركت نيز يكى از آندو تن خواهد بود و هر دو نفر در ادعاى خود صادق نميباشند (1) .
اكنون پس از تمهيد اين مقدمات به بيان مطلب مىپردازيم.
اختلافى كه پس از رحلت رسول اكرم در ميان امت اسلام بوجود آمد (اگر چه اين اختلاف در زمان حيات آنحضرت نيز بالقوه وجود داشته است) مسأله خلافت و جانشينى پيغمبر صلى الله عليه و آله بود بعقيده تشيع خليفه بلا فصل على عليه السلام است و بعقيده تسنن ابو بكر اولين جانشين پيغمبر است يعنى على عليه السلام مدعى بود كه مقام امامت منصب الهى است و رسول اكرم صلى الله عليه و آله بامر الهى مرا بجانشينى خود تعيين و معرفى نموده است ابو بكر نيز بنا بعقيده خود و بحكم اجماع سقيفه اين مقام را حق خود ميدانست!و ما قبلا ضمن تمهيد مقدمات ثابت كرديم كه بنا بمحال بودن اجتماع ضدين نميشود ادعاى هر دو نفر صحيح باشد و ناچار يكى از آن دو در ادعاى خود كاذب بوده و در نتيجه خلافت بلا فصل حق او نخواهد بود و اين مسأله مانند يك مسأله رياضى حل شده است كه دو جواب مختلف پيدا كرده است يعنى بعقيده تشيع خليفه بلا فصل على عليه السلام بوده و ابو بكر در دعوى خود كاذب است و بعقيده تسنن ابو بكر بحكم اجماع خليفه اول ميباشد.آنانكه اندك اطلاعى از رياضيات مقدماتى دارند ميدانند كه در حل مسائل رياضى براى حصول اطمينان از صحت حل آن پس از بدست آوردن جواب مسأله آنرا با مفروضات مسأله تطبيق و عمل ميكنند اگر درست در آمد حل آن مسأله صحيح بوده و الا غلط ميباشد.
براى روشن شدن مطلب يك مسأله ساده اعمال اربعه را ذيلا حل نموده و سپس بتوضيح مىپردازيم .
مسأله:
بزازى 50 متر پارچه خريد از قرار مترى 40 ريال،موقع فروش 20 متر آنرا مترى 45 ريال فروخت تعيين كنيد بقيه پارچه را مترى چند بفروشد تا جمعا 340 ريال سود برد؟
حال فرض كنيد دو نفر محصل اين مسأله را حل كرده و جواب آنرا يكى 48 ريال و ديگرى 60 ريال در آورده است و چنانكه گفته شده مسلما نميشود هر دو صحيح باشد و حتما يكى از اين دو جواب غلط است و براى تعيين صحت و سقم آنها بايد هر دو جواب را با مفروضات مسأله آزمايش كنيم تا هر كدام از آندو با مفروضات مزبور وفق داد صحيح بوده و الا آن جواب غلط خواهد بود.
اگر جواب اولى يعنى 48 ريال را آزمايش كنيم با مفروضات مسأله وفق ميدهد زيرا بزاز 50 متر پارچه خريده و هر مترى 40 ريال پول داده پس جمع پرداختى بزاز دو هزار ريال (40 2000*50) ميباشد و چون قرار است 340 ريال هم سود برد پس بايد تمام پارچه را بمبلغ دو هزار و سيصد و چهل ريال (340 2340+2000) بفروشد.
از طرفى 20 متر از آن پارچه را مترى 45 ريال فروخته است پس پولى كه از اين بابت گرفته نهصد ريال (45 900*20) ميباشد حال بقيه پول را كه يكهزار و چهار صد و چهل ريال است (900 1440ـ2340) بايد از بقيه پارچه كه 30 متر (20 30ـ50) است بدست آورد در اينصورت بايد مترى 48 ريال بفروشد زيرا (30 48:1440) پس اين جواب كاملا درست است.اما اگر جواب دومى مسأله يعنى 60 ريال را حساب كنيم پول فروش بقيه پارچه يكهزار و هشتصد ريال (60 1800*30) ميشود كه با پول فروش 20 متر اولى دو هزار و هفتصد ريال (900 2700+1800) ميشود و چون پرداختى بزاز را از آن كم كنيم سود بزاز بدست ميآيد كه هفتصد ريال (2000 700ـ2700) ميشود و اين جواب دومى يعنى 60 ريال غلط است زيرا فرض بر اين بود كه بزاز 340 ريال سود كند نه 700 ريال.
اكنون جواب تشيع و تسنن را در حل مسأله خلافت بلا فصل كه مانند مسأله رياضى حل شده است با مفروضات آن مسأله كه در مقدمه اين فصل گفته شد آزمايش ميكنيم تا ببينيم كداميك از اين دو جواب صحيح ميباشد.
اگر عقيده تشيع را بپذيريم با مفروضات مسأله وفق ميدهد زيرا بعقيده تشيع از دو نفر مدعى خلافت (على و ابو بكر) على عليه السلام راست ميگفت و خلافت حق او بود و ابو بكر اجحاف ميكرد و در نتيجه آدم درستكارى نبود كه جانشين پيغمبر باشد لذا تشيع على عليه السلام را بخلافت بلا فصل پذيرفته و ابو بكر را در ادعاى خود كاذب و او را غاصب ميداند.
اما چنانچه عقيده تسنن را كه جواب دوم مسأله است بپذيريم با مفروضات آن وفق نميدهد زيرا بعقيده اهل سنت اگر ابو بكر در ادعاى خود راستگو و صديق بود در اينصورت بايد بگويند على عليه السلام دروغ ميگفت و ميخواست بحق ابو بكر تجاوز كند در نتيجه على عليه السلام آدم درست كار و امين نبود كه جانشين پيغمبر باشد.
ما از اهل سنت مىپرسيم در صورتيكه على عليه السلام درستكار و امين نبود و ميخواست بحق ابو بكر تجاوز كند چرا پس از خلفاى ثلاثه بسراغ او رفتند و با هزار لابه و التماس او را خليفه كردند؟
مگر در مقدمه نگفتيم كه جانشين پيغمبر بايد درستكار باشد و چنين جانشينى بايد هميشه و در هر مقام درستكار باشد چه خليفه اول شود چه خليفه چهارم چه خليفه دهم.پس مىبينيم كه جواب اهل سنت با مفروضات مسأله جانشينى وفق نميدهد و از طرفى چون على عليه السلام را بدرستكارى و در نتيجه بخلافت پذيرفتهاند و در اينمورد با شيعه اشتراك نظر دارند لذا ابو بكر خواه نا خواه از امر خلافت مردود و بر كنار خواهد بود.
بعضى از اهل سنت براى رهائى از اين بن بست گفتهاند كه خود على عليه السلام بخلافت ابو بكر راضى شد و با او بيعت نمود!
ما در پاسخ آنان گوئيم كه اولا بطلان اين سخن بسيار واضح و آشكار است زيرا برابر اخبار وارده از اهل سنت على عليه السلام را چند مرتبه اجبارا نزد ابو بكر بردند و حتى مدتى كه حضرت زهرا عليها السلام در قيد حيات بود آنجناب بيعت نكرد.
ثانيا بيعت باجبار دليل رضايت نميشود و از كلام آنحضرت معلوم ميشود كه اين بيعت باجبار بوده و چارهاى جز اين نداشته است چنانكه سابقا در خطبه شقشقيه بيان گرديد كه چگونه از خلفاى ثلاثه شكايت و تظلم نموده است و همچنين در خطبههاى ديگر نيز نا رضايتى خود را از آنها اظهار داشته است كما اينكه در خطبه 215 فرمايد:اللهم انى استعديك على قريش فانهم قد قطعوا رحمى و اكفؤا انائى و اجمعوا على منازعتى حقا كنت اولى به من غيرى.يعنى خدايا از تو يارى ميطلبم بر قريش كه رحم مرا قطع كردند و اساس خلافتم را بر هم زدند و براى منازعه با من اجماع نمودند و حقى را كه من از ديگران بآن سزاوارتر بودم بردند .
و باز در خطبهاى كه پس از بيعت با آنحضرت بالاى منبر ايراد كرده است فرمايد:لا يقاس بال محمد صلى الله عليه و آله من هذه الامة احد و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا،هم اساس الدين و عماد اليقين،اليهم يفىء الغالى و بهم يلحق التالى،و لهم خصائص حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثة،الآن اذ رجع الحق الى اهله و نقل الى منتقله.يعنى كسى از اين امت بآل محمد عليهم السلام مقايسه نميشود و آنانكه پيوسته از نعمت (علم و هدايت) آنها بهرهمند ميشوند با آنان برابرى نميكنند،آنها اساس و پايه دين و ستون ايمان و يقين مىباشند،افراط گران بايد بسوى آنها برگردند و عقب ماندگان و وا ماندگان بدانها ملحق شوند،خصايص امامت حق ايشان است و وصيت و وراثت پيغمبر در باره آنها است،الان (كه من بخلافت رسيدهام) حق بسوى اهلش برگشته و بمحل خود نقل گرديده است. (خطبه 2)
فرض كنيم بنا بعقيده اهل سنت امامت موهبت و منصب الهى نيست پيغمبر صلى الله عليه و آله هم براى ملت اسلام جانشينى معين نكرده بود لذا انتخاب خليفه باجماع مسلمين در سقيفه بنى ساعده واگذار شده بود.
اولا چون انتخاب جانشين پيغمبر مربوط بكليه مسلمين بود بايستى تمام قبائل مسلمان عرب در آن شورى شركت ميكردند تا عقيده و نظريه اكثريت معلوم ميگرديد در صورتيكه قبيله خزرج و بنى هاشم و مسلمين ساير شهرهاى اسلامى مانند مكه و نجران و يمن و غيره از آن بى خبر بودند و گروهى از صحابه نيز با ابو بكر بيعت نكردند چنانكه يعقوبى در تاريخ خود مينويسد :قد تخلف عن بيعة ابى بكر قوم من المهاجرين و الانصار و مالوا مع على بن ابيطالب (2) .خود حضرت امير عليه السلام در اينمورد بابو بكر خطاب كرده و فرمايد:
فان كنت فى الشورا ملكت امورهم
فكيف بهذا و المشيرون غيب
يعنى اگر تو در شوراى سقيفه صاحب امور مردم شدى اين چه جور شورائى بود كه مشورت كنندگان غايب بودند.
جريان امور در سقيفه به بلوا و توطئه و تبانى بيشتر شبيه بود تا بيك شوراى حقيقى زيرا ابو بكر و عمر و ابو عبيده قبلا نقشه آنرا طرح كرده بودند كه خلافت را از دست بنى هاشم خارج سازند و به ترتيب آنرا تصاحب نمايند چنانكه عمر هنگاميكهشوراى شش نفرى را تشكيل ميداد گفت اگر ابو عبيده زنده بود خلافت حق او بود و اين قول تنها از محققين شيعه نيست بلكه علماى معتزله مخصوصا ابن ابى الحديد بدين مطلب اشاره كرده حتى پرفسور لاميس مستشرق معروف نيز پس از تحقيقات زياد وجود چنين قرار داد محرمانه قبلى را تأييد كرده است بنا بر اين اسم اين اجماع را كه دستاويز اهل سنت است نميتوان شورا گذاشت كه عده معدودى در يك محل سر پوشيده جمع شوند و با جدال و هياهو يكى را بخلافت انتخاب كنند در صورتيكه اگر هم واقعا ميخواستند بوسيله آراء مردم كسى را انتخاب نمايند لازم بود همچنانكه در عصر حاضر در كشورهاى جهان مرسوم است قبلا روز تشكيل شورا را باطلاع همگان ميرسانيدند اگر چه اصل موضوع يعنى انتخاب امام از اختيار و صلاحيت شوراى حقيقى هم خارج است.
ثانيا فرض كنيم كه اين اجتماع،شوراى حقيقى بود و واقعا هم بارى انتخاب خليفه تشكيل شده بود!
آيا كسى كه براى اين امر خطير و مهم انتخاب ميشود نبايستى نسبت بساير مسلمين از نظر صفات روحى و ملكات نفسانى و سجاياى اخلاقى امتياز و فضيلتى داشته باشد؟
ما از اهل سنت مىپرسيم چه كسى افضل و بهتر امت بود؟
آيا در شجاعت و سخاوت و قضاوت و حكمت و علم و عدل و تقوى و ساير صفات عاليه مقدم بر على عليه السلام كسى وجود داشت؟مگر مورخين و محدثين عامه نقل نميكنند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:اعلمكم على،افضلكم على،اعدلكم على،اقضاكم على،اتقيكم على و هكذا ...پس با بودن تمام اين صفات در وجود على عليه السلام چرا ديگرى را انتخاب كردند؟مگر خود ابو بكر بروايت غزالى و ابن ابى الحديد و ديگران بالاى منبر نگفت:اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم.يعنى مرا رها كنيد در حاليكه على در ميان شما است من بهترين شما نيستم . (3) بفرض اينكه براى جانشينى آنحضرت نصى هم وجود نداشت افضليت او بر تمام مسلمين كافى بود كه از طريق شورا هم كه باشد او را براى خلافت انتخاب كنند چنانكه ابن ابى الحديد گويد :انه (على عليه السلام) كان اولى بالامر و احق لا على وجه النص بل على وجه الافضلية فانه افضل البشر بعد رسول الله و احق بالخلافة من جميع المسلمين (4) .
يعنى على عليه السلام بامر خلافت سزاوارتر و احق بود نه از جهت نص بلكه از نظر افضليت زيرا او پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله افضل تمام بشر بوده و بمقام خلافت از تمام مسلمين احق بود.
حال در اين قضيه عقل سليم چه حكم ميكند؟آيا كسى را بايد انتخاب كرد (ابو بكر) كه ميگويد اگر در گفتار و كردارم خطا كردم مرا رهنمائى كنيد يا على عليه السلام را كه ميفرمايد من در ميان شما باحكام قرآن فتوا ميدهم و در ميان مسيحيان باحكام انجيل و در بين يهود باحكام توراة بطوريكه اگر خداوند اين كتابها را بنطق آورد حكم و فتواى مرا تصديق ميكنند (5) .
خليفه مسلمين بايد در درجه اول يك رهبر و فرمانده خوبى باشد و عجز و ترس و لرز در دل و قلب او وجود نداشته باشد در اينصورت آيا ابو بكر و عمر را بايد انتخاب كرد كه بقول ابن ابى الحديد و ساير علماى عامه در احد و خيبر و حنين و ساير جنگها فرار كردند يا على عليه السلام را كه يكتنه در برابر سيل دشمن ايستادگى كرده و صدها قهرمان رزمنده را بخاك و خون كشيد و با شمشير آتشبار خود دين اسلام را بر پا نمود و مسلما اگر آنحضرت نبود اسلام با شكست قطعى مواجه ميشد چنانكه ابن ابى الحديد گويد:
الا انما الاسلام لو لا حسامه
كعفطة عنز او قلامة حافر (6)
در غزوه خندق عمر اصرار داشت كه پيغمبر صلى الله عليه و آله با مشركينمكه صلح كند و ميگفت عمرو بن عبدود فارس يليل است و با او نميتوان جنگيد و بجاى اينكه در صدد دفع دشمن باشد از ترس عمرو بمدح او مىپرداخت و روحيه مسلمين را ضعيف ميكرد امام على عليه السلام نه تنها آن فارس يليل را بخاك هلاكت افكند بلكه خلوص نيتى از خود نشان داد كه پيغمبر فرمود پاداش ضربت على در روز خندق از اجر عبادت ثقلين افضل است.
و عجب اينكه خود عمر به ترسوئى خود و شجاعت على عليه السلام اقرار كرده و در حضور چند نفر به سعيد بن عاص كه پدرش در جنگ بدر بدست حضرت امير كشته شده بود اعتراف ميكند كه من در آنروز ميخواستم پدرت را بكشم ولى ديدم او چنان براى قتل و كشتار تلاش ميكند مثل اينكه گاوى با شاخش حمله مىنمايد و از شدت خشم دو طرف دهانش مانند قورباغه كف كرده بود چون او را بدينحال ديدم ترسيدم و از پيش او گريختم و او بمن گفت اى پسر خطاب كجا ميگريزى؟در اينحال على بر او حمله كرد و بخدا سوگند هنوز از جايم تكان نخورده بودم كه او را بقتل رسانيد (7) .باز هم از اهل تسنن مىپرسيم كه آيا براى جانشينى پيغمبر كسيكه مثل عمر بيسواد است (و ميگويد همه شما از من داناتريد حتى زنهاى پرده نشين) بايد انتخاب شود يا،على عليه السلام كه ميفرمايد:سلونى قبل ان تفقدونىـان ههنا لعلما جما. (8) در ساير صفات و شرايط لازمه نيز احدى را با آنحضرت ياراى مقايسه و برابرى نيست و اين خود دليل بر خلافت و ولايت اوست چنانكه خليل بن احمد بصرى گويد:احتياج الكل اليه و استغنائه عن الكل دليل على انه امام الكل.يعنى نيازمندى همگان باو و بى نيازى او از همه،دليل بر اينست كه او امام و پيشواى همه مردم است.
اهل سنت در اينجا از پاسخ در مانده شده و هيچگونه راه فرارى ندارند جز اينكه ميگويند على عليه السلام جوان بود و چون عده زيادى را در غزوات كشته بود لذا افكار عمومى آنزمان مخالف با خلافت او بود اما ابو بكر مرد مسنى بوده و مردم نيز از او راضى بودند.حقيقة چه سخن مضحكى است؟
اولا كثرت سن كه دليل امتياز نيست ثانيا اگر زيادى سن را ملاك خلافت بدانيم اشخاص ديگرى هم بودند كه از ابو بكر مسنتر بودند حتى پدر ابو بكر ابو قحافه در قيد حيات بود و نوشتهاند كه وقتى خلافت ابو بكر را بابى قحافه تبريك گفتند گفت چگونه پسر من از ميان همه صحابه پيغمبر خليفه شده است؟گفتند براى اينكه سنش بيشتر از ديگران بود گفت با اين حساب من كه پدر او هستم بدينكار از او سزاوارترم!
بعضى از مورخين نوشتهاند كه خود ابو بكر بپدرش كه در آنموقع در مكه بود نامهاى باين عنوان نوشت كه از ابى بكر خليفه رسول خدا بسوى پدرش ابى قحافه بدان كه مردم جمع شدند و مرا بعلت زيادى سن بخلافت برگزيدند!!
ابو قحافه در جواب نوشت پسرم تو در اين يك سطر نامه سه جا لغزش پيدا كردهاى اول اينكه نوشتهاى خليفه رسول خدا در حاليكه رسول خدا ترا خليفه نكرده است.دوم نوشتهاى مردم مرا بخلافت برگزيدند و اين سخن با گفتار اولى تو تناقض دارد،سوم نوشتهاى كه اين انتخاب بجهت زيادى سن من بوده است در اينصورت من بخلافت از تو سزاوارترم چون از نظر سن پدر تو هستم (9) .
ثالثا شخص جوان براى اين مورد توجه براى خلافت نيست كه در اثر كمى سن و عدم تجربه ترسو ميشود،خام و ناپخته است،حريص مال و نادان است،گرم و سرد روزگار را نچشيده و آن تجربه و دانائى پير را ندارد.
اما در صورتيكه خود اهل سنت اقرار ميكنند كه على اعلم و اشجع و اسخىو اتقى است ديگر چه جاى نقص باقى ميماند؟در اينصورت جوانى نه تنها براى على عليه السلام نقص نبود بلكه موجب اولويت خلافت وى هم ميباشد زيرا آنحضرت جوان بود انرژى و نيروى بيشترى داشت و ميتوانست فعاليت زيادترى بكند يعنى اگر همان صفاتى را كه على عليه السلام داشت بفرض محال ابو بكر هم دارا بود باز حق تقدم با على عليه السلام بود زيرا فعاليت و مبارزه و پشتكار او بعلت جوانى بيشتر بود و امت اسلامى را بهتر ميتوانست رهبرى كند.
رابعا اين سخن كه افكار عمومى بعلت قتل و كشتار على عليه السلام در جنگها موافق با خلافت او نبود حرفى است بسيار پوچ و بى منطق زيرا آنحضرت كسى را بخاطر اغراض شخصى نكشته بود بلكه قتل و كشتار او در غزوات صرفا در راه خدا و براى پيشرفت دين و اعلاى كلمه توحيد بود.
خامسا علت انتخاب ابو بكر را بخلافت در آن شوراى كذائى پس از گفتگو و بحث و جدال قرابت و مصاحبت پيغمبر صلى الله عليه و آله دانستند و مهاجرين با اين استدلال انصار را پاسخ گفتند اگر ملاك خلافت قرابت پيغمبر بود باز جاى اين سؤال است كه چرا على عليه السلام را انتخاب نكردند كه هم جزو صحابه بود هم قرابت سببى داشت و هم نسبى و هم بحكم آيه السابقون السابقون اولئك المقربون اول كسى است كه دعوت پيغمبر را پذيرفته و باسلام گرويده است چنانكه خود آنجناب فرمايد:سبحان الله اتكون الخلافة بالصحابة و لا تكون بالصحابة و القرابة .آنگاه بابو بكر خطاب كرده و فرمايد:
و ان كنت فى القربى حججت خصيمهم
فغيرك اولى بالنبى و اقرب.
پىنوشتها:
(1) ممكن است هر دو نفر در ادعاى خود دروغگو باشند يعنى خانه بهيچيك تعلق نداشته و رئيس و مدير كارخانه و شركت هيچيك از آنها نباشد بلكه شخص ثالثى باشد اما صادق بودن هر دو محال است و اين همان ضدين است كه از نظر منطق اجتماعشان محال و ارتفاعشان امكان پذير ميباشد.
(2) گروهى از مهاجرين و انصار از بيعت ابوبكر تخلف كردند و بعلى عليه السلام رو آوردند،آنگاه از عدهاى مانند سلمان و زبير و عمار و اباذر و مقداد و عباس بن عبد المطلب و ديگران نام مىبرد.
(3) امام من سلونى گفت امام تو اقيلونى دو لفظ است اين و زين منطق توان بشناخت هر يك را
(4) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد اول.
(5) ينابيع المودة ص 74
(6) ترجمه اين بيت و ابيات ديگرى از قصيده خامسه در صفحات قبلى نگاشته شده است
(7) ارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 20 حديث 4
(8) علماء و مفسرين عامه مانند زمخشرى و سيوطى و ديگران نوشتهاند كه روزى عمر گفت هر كس مهر زنان را زيادتر از چهار صد درهم بكند آن زيادتى را ميگيرم و به بيت المال ميدهم زنى از پشت پرده صدا زد اى عمر سخن تو خلاف قول خداست كه(در سوره نساء) فرمايد و ان اردتم استبدال زوج مكان زوج و اتيتم احديهن قنطارا فلا تأخذوا منه شيئا.عمر درمانده و مبهوت شد و گفت كلكم افقه من عمر حتى المخدرات فى الحجال.
(9) پيغمبر شناخته شده جلد 1 ص 110 نقل بمعنى.
ابتدا روی هر سوره کلیک کنید و سپس بعد از باز شدن صفحه روی گزینه download free کلیک کنید.
دانلود خطبه غدیر نسخه Pdf ... لطفا روی لینک راست کلیک کرده و گزینه save target as را انتخاب کنید
بسم الله الرحمن الرحيم
ستايش خداوندى را سزد كه در [عين] يگانگى، والا و در [عين] بى همتايى، نزديك و در اقتدار شكوهمند، و در اركان خود بسى بزرگ است. علمش بر هر چيزى احاطه دارد، در حالى كه آن چيز در جاى خويش است و آفريدگان، را مقهور قدرت و برهان خود ساخت. بزرگى كه پيوسته بوده و ستوده اى كه هميشه خواهد بود.
پديد آورنده آسمان ها[ى برافراشته] و گستراننده [زمين هاى] گسترده شده و فرمانرواى مطلق زمين ها و آسمان ها و [همو كه] منزه و تقديس شده و پروردگار فرشتگان و روح القدس و نسبت به هر آنچه آفريده، پُردَهِش و هرچه ساخته، از عطاى خويش بهره مند كرده است. هر ديده اى را مى بيند و هيچ ديده اى را توان ديدار او نيست.
[ستايش، خداوندى را شايسته است كه] بزرگوار و بردبار و بخشنده است و رحمتش همه چيز را فرا گرفته و مُنعمى كه همه مخلوقات ريزه خوار نعمت اويند. در كيفر [بدكاران] و به كيفرى كه در خور آنند شتاب نمى كند.
به اسرار نهان و به سويداى سينه ها آگاه است و هيچ رازى از او پوشيده نيست و هيچ امر پنهانى، امور را بر او مشتَبَه نمى كند.
بر همه چيز محيط و چيره و بر هر نيرويى غالب و بر هر كارى تواناست. همانندى ندارد و همه موجودات را از هيچ پديد آورده است. جاودانى كه [كارهاى او همه] به عدل است و خدايى جز آن خداى توانا و حكيم نيست. او برتر از آن است كه به چشمْ مشهود گردد، ولى هر ديده اى را در مى يابد و به هر چيز آگاه است.
[ستايش خداى را كه] به ديده هيچ بيننده اى در نيامده تا وصفش توان كرد و هيچ كس چگونگى او را از شواهد نهان و عيان در نيابد، مگر به همان مقدار كه حضرتش ـ عزّوجلّ ـ خود را توصيف فرموده است.
و گواهى مى دهم: او خدايى است كه هستى، آكنده قداست اوست و آغاز بى آغاز و انجام بى فرجام، مُحاط به فروغ اوست. بى مشورتِ مشورت دهنده اى، فرمانش جارى و نافذ است و بى مدد دستيارى، قضا و تقديرش بر كائنات فرمانرواست و در تدبير امر خلقش، هيچ كاستى و نابسامانى وجود ندارد. بى آن كه نمونه اى از پيش داشته باشد و بى نياز از كمك كسى، موجودات را پديد آورد [و در امر آفرينش] نه او را رنجى رسيد و نه نيازى به چاره جويى داشت. به ايجاد خلق اراده فرموده [و با همان اراده] جهان آفرينش پديد آمد. پس اوست خدايى كه معبودى جز او نيست [؛ همو] كه آفرينش را استوارى و آن را حُسن و زيبايى بخشيد. دادگرى است كه هرگز ستم نكند و بزرگى است كه كارها بدو باز مى گردد.
و گواهى مى دهم كه هستى در برابر قدرت و هيبت حضرتش فروتن و تسليم است. او سلطان سلاطين، مالك هستى و به چرخ درآورنده افلاك است و مهر و ماه را مسخر خويش نموده كه هر يك تا زمانى معيّن در حركتند. اوست كه شب را بر روز چيره و شب را بر نور روز بپوشاند كه هر يك شتابان در جستجوى يكديگرند. او درهم كوبنده ستمكاران و زورگويان و نابود كننده شياطين سركش است. او را ضدّ و شريكى نباشد كه يكتاى بى نياز است. نه كسى را زاده است و نه او زاده كسى است و همتا و همانند ندارد. يگانه معبود و پروردگار ذوالجلال است، هرچه خواهد همان كند و اراده اش بر جهان، فرمانروا و به هرچيز دانا و به شمار همه چيز آگاه است. مى ميراند و زندگى مى دهد، بى نوا مى كند و بى نيازى مى بخشد. و خنده و گريه و منع و عطا به خواست اوست.
فرمانروايى و ستايش، ويژه او و همه خوبى ها در دست [و به اراده] اوست و بر هر كارى تواناست. شب را در روز، و روز را در شب فرو مى برد و خدايى جز او نيست؛ خداى توانا و بسيار آمرزنده، دعاى بندگان را اجابت مى كند و عطاى فراوان مى دهد. به شمار نفس جانداران آگاه و خداوندگار جنيان و آدميان است. كارى بر او دشوار نيست و ناله فرياد خواهان و اصرارِ اصراركنندگان، او را ملول و آزرده نمى سازد. نگهبان صالحان، توفيق دهنده رستگاران و سَروَر جهانيان است و سزاوار ستايش و سپاس آفريدگان است.
بر [فرا رسيدن] سختى و آسايش و تنگناها و فراخناها او را مى ستايم و به او و فرشتگان و فرستادگان و كتاب هاى آسمانى اش، ايمان دارم. فرمانش را به گوش گرفته و فرمانبردارم و در انجام هر كارى كه او را خشنود سازد، مى شتابم. به قضا و حكمش تسليم هستم [و تمام اين امور] از سر فرمانبردارى از حضرتش و ترس از كيفرش است؛ همو كه از حيله اش، ايمن نتوان بود و [هيچ گاه] بيم ستم از او به دل راه نخواهد يافت.
اعتراف مى كنم كه بنده اويم و گواهى مى دهم كه او پرورنده و پروردگار من است و آنچه را كه به من وحى فرموده، به مردم ابلاغ خواهم كرد، مبادا كه به كيفر سستى در انجام وظيفه تبليغ، [عذاب] درهم كوبنده اى از سوى حضرتش بر من فرود آيد كه هيچ كس ـ اگرچه در چاره انديشى بزرگ و قدرتمند باشد ـ نتواند آن را از من باز دارد.
خدايى جز او نيست و همو فرمانم داده است كه «اگر در ابلاغ آنچه اكنون بر من فرو فرستاده كوتاهى كنم، در حقيقت، به هيچ يك از وظايف رسالت و ابلاغ پيام او عمل نكرده ام». و هم او حفظ و نگهدارى مرا در برابر مخالفان تضمين نموده كه او كفايت كننده اى بزرگوار است. و اين است آن پيام كه بر من نازل فرموده:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِيمِ؛ يَـأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَـفِرِينَ(1)؛ به نام خداوند بخشايشگر مهربان. اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت «[درباره خلافت على] بر تو نازل شده، به مردم ابلاغ كن، و اگر نكنى، به وظايف رسالت الهى خود اقدام ننموده اى و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مى دارد.
اى مردم، [آگاه باشيد كه] در ابلاغ آنچه كه حق بر من فرو فرستاده است، كوتاهى نكرده ام و اينك سبب نزول آن آيه را براى تان باز خواهم گفت. جبرئيل(عليه السلام) سه بار بر من فرود آمده و از سوى پروردگارم فرمان داد تا در اين مكان به پا خيزم و به اطلاع سپيد و سياه (همگان) مردم برسانم كه على بن ابى طالب، برادر، وصىّ و جانشين من و امام پس از من است كه نسبت به من همانند نسبت هارون به موسى است، با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نخواهد بود؛ و بعد از خداوند و رسولش، على، ولىّ و صاحب اختيار شماست و پيش از اين هم، خداوند در اين مورد آيه اى ديگر از قرآن را نازل كرده، فرموده است:
إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ ءَامَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ رَ كِعُونَ(2)؛ ولىّ شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آورده اند؛ همان كسانى كه نماز برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند.
على بن ابى طالب، همان كسى است كه نماز به پاى داشت و در حال ركوع، به نيازمند، صدقه داده است و او در هر حالى رضاى خدا را مى جويد.
از جبرئيل(عليه السلام) خواستم از خداوند متعال بخواهد مرا از ابلاغ اين مأموريّت معاف دارد؛ چه اين كه ـ اى مردم ـ مى دانستم پرهيزگاران، اندك و منافقان، بسيارند و از وجود نيرنگ بازانى كه دين اسلام را به تمسخر و استهزا گرفته اند، آگاهى داشتم؛ همان كه خداوند، در قرآن كريم، وصف شان كرده است:
يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ(3)؛ چيزى كه در دل هاى شان نيست، بر زبان خويش مى رانند.
نيز فرموده است:
وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنًا وَ هُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمٌ(4)؛ و مى پنداريد كه كارى سهل و ساده است، با اين كه آن ]امر [نزد خدا بس بزرگ است.
هنوز آزارهايى كه [اين جماعت هماره] بر من روا داشتند، از ياد نبرده ام، تا آن جا كه به دليل ملازمت و مصاحبت فراوان على(عليه السلام)با من و توجّهى كه به او داشتم، و مرا مردى زودباور كه هرچه مى شنود، بى انديشه مى پذيرد، خواندند تا آن كه خداى ـ عزّوجلّ ـ اين آيه را نازل فرمود:
وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْر لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ(5)؛ و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى دهند و مى گويند: «او زودباور است.» بگو: گوش خوبى براى شماست، به خدا ايمان دارد و [سخن] مؤمنان را باور مى كند.
هر آينه اگر بخواهم نام آنان را ببرم و بر آن باشم كه يكايك آنان را با اشاره نشان دهم [و شما را] بدانان دلالت كنم، به يقين چنين خواهم كرد؛ ليكن به خدا سوگند كه من در مورد اين افراد، بزرگوارانه رفتار كرده و مى كنم.
ولى اينها همه خداى را از من راضى نمى سازد مگر آنكه وظيفه خود را در مورد مأموريتى كه دارم، به انجام برسانم آن گاه تلاوت نمود:
يَـأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ(6)؛ اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت [درباره على]بر تو نازل شده، ابـلاغ كـن و اگـر نكنى پيامش را نرسانده اى و خدا تو را از ]گزند [مردم نگاه مى دارد.
اى مردم، بدانيد كه خدا او (على بن ابى طالب) را به عنوان ولى و سرپرست و امام شما تعيين فرموده است؛ امامى كه فرمانبردارى از او را بر مهاجرين، انصار و تابعانى كه از آنان به نيكى پيروى كردند، بيابانى و شهرى، عرب و غير عرب، آزاد و برده، خرد و كلان، سياه و سپيد و بر هر يكتاپرستى، واجب فرموده است. حكمش (داورى اش) قاطع، سخنش قانع كننده و فرمانش نافذ است. هركس با او مخالفت كند ملعون و هر كه از او پيروى كند، مشمول عنايت و رحمت حق خواهد بود.
مؤمن، كسى است كه او (على(عليه السلام)) را تصديق كند. رحمت و مغفرت خدا ويژه او و كسانى است كه سخن او را بشنوند و نسبت به فرمان او مطيع و تسليم باشند.
اى مردم! اين آخرين بارى است كه در چنين جايگاهى (جايگاه تبليغ) قرار مى گيرم، پس بشنويد و فرمان بريد و تسليم امر خداوند شويد كه خداى ـ عزّوجلّ ـ سرپرست و پروردگار شماست [بنابراين] پس از [فرمانبردارى از] او، از رسولش محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)سرپرست شما، همين من كه اكنون به پا خاسته و با شما سخن مى گويم پيروى كنيد و پس از من به فرمان خدا، فرمانبردار على ـ كه سرپرست و امام تان است ـ باشيد. و [بدانيد كه] امامت [پس از على(عليه السلام)] در نسل من از فرزندان او (على) تا روز قيامت خواهد بود؛ آن هنگام كه خدا و رسولش را ديدار خواهيد كرد.
[بدانيد كه] جز آنچه را كه خداوند حلال كرده، حلال نيست و جز آنچه را حرام فرموده، حرام نيست. خداى متعال هر حلال و حرامى را به من آموخت و من نيز تمام آنچه از كتاب (قرآن) و حلال و حرام حضرتش آموختم به او (على(عليه السلام)) سپردم.
اى مردم! دانشى نيست مگر آنكه خداوند آن را به من تعليم فرمود و هر علمى را كه آموختم، به على(عليه السلام) امام المتقين، تعليم كردم و او امام مبين (آشكار) [و انكار ناپذير] است.
اى مردم! از [خط امامت و ولايت] او منحرف نشويد، و از او روى برنتابيد و از ولايتش سرپيچى نكنيد كه همو به سوى حق هدايت و بدان عمل نموده، و باطل را محو مى كند و از [پيروى از] آن باز مى دارد و در راه خدا از ملامت هيچ ملامتگرى نمى هراسد.
او (على(عليه السلام)) نخستين ايمان آورنده به خدا و رسول اوست و هموست كه جان خويش را فداى رسول خدا كرد و نيز اوست كه در كنار رسول خدا بود، هنگامى كه هيچ يك از مردان ـ جز او ـ با رسول خدا، بندگى خدا نمى كرد.
اى مردم، او را برتر و مقدم (بر هر كس) داريد كه خدايش مقدم داشته و بپذيريدش كه خدايش ]به امامت[ منصوب فرموده است.
اى مردم! او امامى است از جانب خدا، كه خدا هرگز توبه منكر ولايتش را نپذيرفته و هرگز او را نخواهد آمرزيد و ]خداوند [بر خود حتم گردانده كه مخالف او (على(عليه السلام)) را نيامرزد و او را كيفرى سخت نمايد؛ كيفرى كه پايان ندارد.
پس مبادا كه با وى مخالفت كنيد كه در «آتشى كه سوختش مردمان و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده»(7) جاى خواهيد گرفت.
اى مردم! به خدا سوگند كه پيامبران و رسولان پيشين، آمدن مرا مژده داده اند و من خاتم پيامبران و رسولان و حجت [خدا] بر تمام آفريدگان از افلاكيان و زمينيان هستم. پس هر كس در اين امر [اعلام ولايت على(عليه السلام)] شك كند، به يقين كافر و بر كفر جاهليت نخستين است و هركس در چيزى از اين سخنم شك كند، به يقين در تمام سخنان من شك كرده است و ـ البته ـ كيفر چنين كسى دوزخ است.
اى مردم! خداوند از سر لطف و منت احسانش بر من، مرا از چنين فضيلتى برخوردار كرد و خدايى جز او نيست و در هر حال و در تمام روزگاران و براى هميشه، ستايش من نثار پيشگاهش باد.
اى مردم، على(عليه السلام) را برتر (از همه) بداريد كه پس از من، او از هر مرد و زنى، برتر است [و بدانيد كه] خدا به [بركت وجود] ما روزى فرو فرستاده و آفرينش پا برجاست. ملعون است ملعون است و مغضوب است و مغضوب است كسى كه اين سخن مرا رد و انكار كند و آن را نپذيرد و با آن همراه نباشد. بدانيد كه جبرئيل در اين زمينه از سوى خداى تعالى خبر داده است كه فرمود:
هركس با على(عليه السلام) دشمنى ورزد و ولايت او را نپذيرد، لعنت و خشم من بر او باد، پس «هركس بايد بنگرد كه براى فردا [ى خود] از پيش چه فرستاده است و از خدا بترسيد [و مبادا گامى پس از استوارى اش بلغزد]. در حقيقت خدا به آنچه مى كنيد آگاه است(8).
اى مردم! او (على(عليه السلام)) همان كس است كه خدا در كتاب (قرآن) خود، به عنوان «جنبُ الله» از او ياد كرده و از زبان مخالفانش مى فرمايد:
أَن تَقُولَ نَفْسٌ يَـحَسْرَتَى عَلَى مَا فَرَّطتُ فِى جَنـبِ اللَّهِ(9)؛ تا آن كه [مبادا] كسى بگويد: دريغا بر آنچه تقصير و كوتاهى، نسبت به «جنب الله» ورزيدم.
اى مردم! در قرآن تدبر كنيد و آياتش را بفهميد و به محكمات آن پاى بند باشيد و دنبال متشابه آن نرويد. به خدا سوگند تنها كسى تفسير آن (قرآن) را براى شما باز گفته و روشن مى كند كه اكنون دست او را گرفته، نزد خويش آورده و با گرفتن بازويش، به شما ميگويم:
من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه؛ هركس كه من مولاى اويم، پس اين على مولاى اوست.
او على بن ابى طالب، برادر و وصىّ من است و ولايت او فرمانى است كه خداى ـ عزوجل ـ بر من نازل فرموده است.
اى مردم! به يقين على(عليه السلام) و [ديگر] پاكان از نسل من «ثقل اصغر»اند و قرآن «ثقل اكبر» است كه هريك ديگرى را به مردم شناسانده و هر كدام، ديگرى را تاييد و تصديق مى كند. اين دو هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا اين كه بر حوض [كوثر] بر من وارد شوند. آنان (على و فرزندان او) امانت داران خدا در ميان خلق و حاكمان ]برگزيده[اش در زمين او (خدا) هستند.
[اى مردم!] آگاه باشيد كه حقِّ [رسالت] را ادا كردم، آگاه باشيد كه ابلاغ [رسالت] نمودم، آگاه باشيد كه به گوش [همگان] رساندم، آگاه باشيد كه [همه چيز را] واضح بيان نمودم و آگاه باشيد كه اين امر [ولايت على(عليه السلام)] را خداى ـ عزوجل ـ فرمود و من از سوى خدا براى شما بازگفتم.
[اى مردم!] آگاه باشيد كه تنها اين برادرم «اميرالمؤمنين» است و اين صفت پس از من جز براى او روا و مجاز نباشد.
آن گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بازوى على(عليه السلام) را گرفته، بالا برد تا آن جا كه پاى على(عليه السلام) در كنار زانوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) قرار گرفت، سپس فرمود:
اى مردم! اين على(عليه السلام) برادر، وصى، گنجينه علم و خليفه و جانشين من است در ميان امت من، و [پس از من] مفسر كتاب خداى ـ عزوجل ـ و دعوت كننده به سوى آن است. به هرچه خشنودى خدا را فراهم آورد، عمل مى كند، با دشمنان خدا در جنگ است، و فرمانبرداران از خدا را دوست مى دارد و [مردم را] از نافرمانى خدا باز مى دارد. [او] خليفه رسول خدا و اميرالمؤمنين و امام هدايتگر است و ناكثين و قاسطين و مارقين را خواهد كشت.
[اى مردم!] آنچه مى گويم به فرمان پروردگارم مى گويم و اين دستور حق است كه هيچ سخنى از او، به دست من تغيير و تبديل نپذيرد؛ به امر خدا مى گويم:
بار خداوندا، آن كه او (على(عليه السلام)) را دوست دارد، دوست بدار و آن كه با وى دشمنى ورزد، دشمن بدار و آن كه انكارش كند لعنت كن و منكر حق او را گرفتار خشم خود فرما.
خداوندا، تو بر من نازل (امر) كردى كه امامتِ پس از من از آنِ على(عليه السلام) است و من به فرمان تو، او را به جانشينى خويش منصوب كردم، امرى كه بيان و ابلاغ آن براى مردم موجب اكمال دين شان و اتمام نعمت تو بر اين مردم شد و به آن دين اسلام را براى آنان پسنديدى و فرمودى:
وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلَـمِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِى الاَْخِرَةِ مِنَ الْخَـسِرِينَ(10)؛ و هركه جز اسلام، دينى ]ديگر [جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود و وى در آخرت از زيانكاران است.
خداوندا، تو را گواه مى گيرم كه ابلاغ رسالت كردم و گواه بودن تو [مرا] بس است.
اى مردم! خداى ـ عزوجل ـ كمال دين شما را تنها با امامت او (على(عليه السلام)) قرار داده است. پس هركس تا روز قيامت و هنگامه حضور در پيشگاه خداى ـ عزوجل ـ به او و جانشينان او از فرزندان من كه از صُلب اويند اقتدا نكند [به يقين] در شمار كسانى است كه [خداوند درباره شان فرموده است:] «اعمال شان به هدر رفته و خود در آتش جاودانند»(11) و «در آن جاودانه بمانند؛ نه عذاب از ايشان كاسته گردد و نه مهلت يابند»(12).
اى مردم! اين على(عليه السلام) بيش از همگى تان مرا يارى كرده و از شما به من سزاوارتر و به من نزديك تر و بر من گرامى تر و عزيزتر است و خداى ـ عزوجل ـ و من از او خشنوديم. آيه اى در قرآن، مُشعِر به رضايت حق، از بندگان نازل نشده مگر آن كه در شأن على(عليه السلام) است و آن گاه كه حق تعالى مؤمنان را مخاطب قرار داده، نخستين شان على(عليه السلام) بود و آيه مدحى در قرآن نيست مگرآنكه در مورد اوست و بهشتى كه در سوره «هل أتى» ياد شده، براى اوست، و آن را درباره جز او نفرستاد و جز او را با آن مدح ننمود.
اى مردم! او (على(عليه السلام)) ناصر دين خدا و حامى رسول خداست. او پرهيزگارِ پاكيزه هدايتگرِ هدايت يافته است.
پيامبر شما بهترين پيامبر و وصى [او بر] شما بهترين وصى و فرزندانش بهترين اوصيا هستند.
اى مردم! نسل هر پيامبرى از صلب اوست و نسل من از صُلب اميرالمؤمنين على(عليه السلام) است.
اى مردم، ابليس به حسادت، آدم را از بهشت بيرون كرد، پس مبادا كه نسبت به او (على(عليه السلام)) حسادت ورزيد كه اعمال تان تباه شده و گام هاى تان خواهد لغزيد و به انحراف در افتيد. آدم نيز كه برگزيده خداوند بود به كيفر يك لغزش [از بهشت] به زمين فرو فرستاده شد. پس بر شماست كه مراقب احوال خويشتن باشيد. شما كه در ميانتان، دشمن خدا نيزهست.
[اى مردم!] آگاه باشيد كه جز تيره روز شقاوت پيشه با على(عليه السلام)دشمنى نمى ورزد و جز پارساى پرهيزگار، مهر على(عليه السلام) در دل نمى گيرد و جز اهل ايمان و مخلصان بى ريا به على(عليه السلام) ايمان نخواهند آورد. و به خدا سوگند سوره «والعصر» درباره على(عليه السلام)نازل شده است.
اى مردم! خدا را گواه گرفتم (براى ابلاغ رسالتم به شما) و رسالتم را به شما ابلاغ كردم كه «بر فرستاده [خدا] جز ابلاغ آشكار [مأموريت] نيست»(13).
اى مردم! «از خدا آن گونه كه حقِ پروا كردن از اوست، پروا كنيد، و زينهار، جز مسلمان نميريد»(14).
اى مردم! «به خدا و رسولش و نورى كه با وى فرستاده شد، ايمان بياوريد، پيش از آن كه چهره هايى را محو كنيم و در نتيجه، آن ها را به قهقرا بازگردانيم، يا همچنان كه «اصحاب سَبت» را لعنت كرديم، آنان را [نيز] لعنت كنيم»(15).
اى مردم! نور [ى كه بدان اشاره شد] از سوى خدا ـ عزوجل ـ در من، سپس در على بن ابى طالب و پس از او در نسل وى تا مهدى قائم قرار داده شده است؛ هـمان مـهدى كـه حـق خـدا و هـر حـقى كـه از آن مـاسـت [از متجاوزان و ستمگران] خواهد ستاند، چرا كه خداى ـ عزوجل ـ ما را بر مقصران، معاندان، مخالفان، خائنان، گنه كاران و ستمگرانِ همه جهانيان حجت قرار داده است.
اى مردم! هشدارتان مى دهم، به هوش باشيد كه من رسول خدايم و پيش از من نيز رسولانى [از سوى خدا] آمده اند. پس آيا اگر بميرم يا كشته شوم از عقيده خود بر مى گرديد؟ [بدانيد كه] «هركس از عقيده خود باز گردد، هيچ زيانى به خدا نمى رساند و به زودى خداوند، سپاسگزاران را پاداش مى دهد»(16).
اى مردم! مسلمانى خود را بر خدا منت منهيد، كه موجب خشم و غضب پروردگار بر شما گردد و عذابى از سوى خود بر شما فرو خواهد فرستاد، كه او در كمين [ستمگران] است.
اى مردم! پس از من «پيشوايانى خواهند آمد كه به سوى آتش (كفرورزى و ستمگرى) فرا مى خوانند و در روز قيامت يارى نخواهند شد»(17).
اى مردم! [آگاه باشيد كه] به يقين، خدا و من از آنان (پيشوايان كفر) بيزاريم.
اى مردم! آنان و ياران و پيروان شان در فروترين درجات دوزخند و بد جايگاهى است براى متكبران. بدانيد كه آنان «اصحاب صحيفه» (كسانى كه همداستان شدند تا خلافت و امامت را از على(عليه السلام) و فرزندانش بربايند و بر همين اساس عهدنامه اى نوشتند)(18) هستند، پس هركس در صحيفه (انديشه) خويش تأمل كند.
([راوى] گفت: موضوع صحيفه ـ جز براى اندك كسانى ـ بر همگان پوشيده بود.)
[آن گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:] اى مردم، [جانشينى خود را به صورت] امامت و وراثت را تا روز قيامت در نسل خود قرار دادم. به يقين آنچه را كه به ابلاغ آن مأمور شده بودم، رساندم [و اين ابلاغ] بر حاضران و غايبان و هركس كه [مرا] ديده يا نديده و آن كه زاده شده يا به دنيا خواهد آمد، حجت خواهد بود. پس حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت [امر امامت و جانشينى على(عليه السلام) را] ابلاغ كنند.
(گرچه) پس از من امامت را غصب كرده، آن را به پادشاهى تبديل خواهند كرد. آگاه باشيد كه لعنت خدا بر غاصبان خواهد بود و آنان را از رحمت خويش دور خواهد كرد [و آنان از كسانى هستند كه خدا وعده كيفرشان داده،] مى فرمايد: «اى جن و انس، زودا كه به شما بپردازيم» و «بر سر شما شراره هايى از [نوع] تفته آهن و مس فرو فرستاده خواهد شد و [از كسى] يارى نتوانيد طلبيد»(19).
اى مردم! خداى ـ عزوجل ـ شما را بر آنچه هستيد وا نمى گذارد «تا آن كه پليد را از پاك جدا كند و خدا بر آن نيست كه شما را از غيب آگاه گرداند»(20).
اى مردم! هرگاه خداوند، شهرى را نابوده كرده، به سبب تكذيب مردم آن، از سخنان رسولان بوده يا اين كه ظلم كرده اند.
[پس بدانيد] اين على(عليه السلام) امام و سرپرست شماست و وعده الهى است و البته خداوند وعده خويش را [با تحقق آن] تصديق مى كند [پس مبادا على(عليه السلام) را تكذيب كنيد و در حق او ستم روا داريد].
اى مردم! [آگاه باشيد كه] بيشتر پيشينيان، گمراه شدند و خداوند پيشينيان را [به دليل گمراهى خودخواسته] هلاك كرد و [به همان جرم] پسينيان را هلاك خواهد نمود و در اين باره فرموده است: «مگر پيشينيان را هلاك نكرديم؟ سپس از پى آنان پسينيان را مى بريم. با مجرمان چنين مى كنيم. آن روز واى بر تكذيب كنندگان»(21).
اى مردم! خدا مرا فرمان داد و نهى نمود و من نيز على(عليه السلام) را فرمان دادم و نهى نمودم. پس دانش امر و نهى، از پروردگارش [به او رسيده] است، پس فرمان او را به گوش گيريد تا ايمنى يابيد و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و چون نهى كند بدان گردن نهيد تا راه يابيد و در خط او قرار گيريد و «از راه ها [ى ديگر] كه شما را از راه وى پراكنده مى سازد پيروى مكنيد»(22).
اى مردم، من صراط مستقيم (راه راست) خدايم كه به پيروى از آن فرمان تان داده است و پس از من، على(عليه السلام) و پس از او فرزندانم كه از صُلب اويند و امامان دعوت كننده به حق بوده و به حق داورى مى كنند [صراط مستقيم خدا] هستند.
آن گاه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سوره فاتحه را تلاوت نمود و فرمود: اين سوره درباره من و آنان (امامان) نازل شده و تمام آنان را در بر مى گيرد و اختصاص به آنان دارد. همچنين اين آيه مخصوص آنان است: «آنان اولياى خدايند كه نه بيمى دارند و نه اندوهگين مى شوند. آگاه باشيد كه حزب خدا همانا پيروزمندانند»(23).
آگاه باشيد كه دشمنان على(عليه السلام)، اهل تفرقه و نفاق و كينه ورزانى متجاوز هستند و برادران شياطين اند كه «بعضى از آنان به بعضى، براى فريب [يكديگر] سخنان آراسته القا مى كنند»(24).
آگاه باشيد كه دوستان [و پيروان] آنان (امامان پاك) همان هايى هستند كه خداى ـ عزوجل ـ در كتابش فرموده است: «قومى را نيابى كه به خدا و روز بازپسين ايمان داشته باشند [و] كسانى را كه با خدا و رسولش مخالفت كرده اند ـ هرچند پدران شان يا پسران شان يا برادران شان يا عشيره آنان باشند ـ دوست بدارند. در دل اين هاست كه [خدا] ايمان را نوشته و آن ها را با روحى از جانب خود تأييد كرده است و آنان را به بهشت هايى كه از زير [درختان] آن، جوى هايى روان است در مى آورد، هميشه در آن جا ماندگارند؛ خدا از ايشان خشنود و آن ها از او خشنودند، اينانند حزب خدا. آرى، حزب خداست كه رستگارانند»(25).
آگاه باشيد كه دوستداران آنان (امامان) همان هايى هستند كه خداى ـ عزوجل ـ در توصيف شان فرموده است: «كسانى كه ايمان آورده اند و ايمان خود را به شرك نيالوده اند، آنان ايمن اند و ايشان راه يافتگانند»(26).
آگاه باشيد كه اولياى خدا كسانى هستند كه با سلامت و ايمنى وارد بهشت شده، فرشتگان با سلام به استقبال آنان رفته، مى گويند: «سلام بر شما، خوش آمديد، در آن در آييد ]و[ جاودانه [بمانيد]»(27).
آگاه باشيد دوستداران آنان كسانى اند كه خداى ـ عزوجل ـ درباره شان فرموده است: «در نتيجه آنان داخل بهشت مى شوند و در آن جا بى حساب روزى مى يابند»(28).
[اى مردم!] آگاه باشيد كه بى ترديد، دشمنان آنان (امامان) به زودى در آتشى فروزان در آيند.
آگاه باشيد دشمنان آنان همان كسانى هستند كه از جهنم در حالى كه مى جوشد، خروشى مى شنوند.
آگاه باشيد كه دشمنان خدا كسانى اند كه خدا درباره شان مى فرمايد: «هربار كه امتى [در آتش] در آيد، هم كيشان خود را لعنت كند»(29).
آگاه باشيد كه قطعاً دشمنان آنان آن هايى هستند كه خداى ـ عزوجل ـ درباره شان فرموده است: «هر بار كه گروهى در آن افكنده شوند، نگاهبانان آن، از ايشان پرسند: مگر شما را هشدار دهنده اى نيامد؟
گويند: چرا؛ هشدار دهنده اى به سوى ما آمد و [لى] تكذيب كرديم و گفتيم: خدا چيزى فرو نفرستاده است؛ شما جز در گمراهى بزرگ نيستيد»(30).
[اى مردم،] آگاه باشيد دوستداران آنان (امامان) [چنانند كه خدا در وصف شان مى فرمايد:] «كسانى كه در نهان از پروردگارشان مى ترسند، آنان را آمرزش و پاداشى بزرگ خواهد بود»(31).
اى مردم! [بدانيد كه] ميان دوزخ و بهشت تفاوت بسيار است. دشمن ما كسى است كه خداى شان نكوهش و لعن كرده، و دوست ما هموست كه خدايش ستوده و دوست مى دارد.
اى مردم! آگاه باشيد كه من هشدار دهنده ام و على(عليه السلام)هدايت گر است.
اى مردم! من پيامبرم و على(عليه السلام) وصى من است.
[اى مردم!] آگاه باشيد كه خاتم امامان از ما، مهدى قائم است.
آگاه باشيد كه او بر [تمام] دين[ها] پيروز خواهد شد. آگاه باشيد كه او از ظالمان انتقام خواهد گرفت. آگاه باشيد كه او گشاينده و نابود كننده دژها [ى كفر] است.
آگاه باشيد او كشنده قبايل شرك است.
آگاه باشيد او [انتقام] خون اولياى خدا را خواهد گرفت. آگاه باشيد او ياور دين خداست. آگاه باشيد او برگيرنده از درياى ژرف [دانش الهى] است. آگاه باشيد او هر صاحب فضل و هر جاهلى را مى شناساند. آگاه باشيد او برگزيده خداوند است. آگاه باشيد او وارث تمام علوم و محيط به همه دانش ها است.
آگاه باشيد او از خداى ـ عزوجل ـ خبر داده، و گرويدن به خداوند را به همگان يادآورى مى كند. آگاه باشيد كه او رشيد (راه يافته) و سديد (استوار) است. آگاه باشيد كه كارها بدو سپرده مى شود. آگاه باشيد پيشينانش به [آمدن] او مژده داده اند.
آگاه باشيد او حجت ماندگار است كه حجتى پس از وى نباشد.
آگاه باشيد تنها، چيزى حق است كه با او [همسو] باشد.
آگاه باشيد تنها، نور [روشنى بخش] نزد او است.
آگاه باشيد هيچ كس بر او چيره نشود و هيچ كس در برابر او يارى نگردد. آگاه باشيد او ولىِّ خدا در زمينش و داور او در ميان خلقش و در نهان و آشكار امانت دار اوست.
اى مردم! [آنچه مى بايست،] براى شما تبيين و تفهيم كردم و پس از من اين على(عليه السلام) [احكام و وظايف را] تفهيم خواهد كرد. آگاه باشيد پس از به پايان رساندن خطبه ام، شما را مى خوانم تا دست در دست من نهاده، پيمان و عهدِ بيعت با او و اقرار به [امامت] او بدهيد، سپس با وى دست بيعت بدهيد.
آگاه باشيد كه من با خدا بيعت كرده ام و على(عليه السلام) با من و من از سوى خداوند از شما براى او بيعت مى گيرم كه فرموده است: «در حقيقت كسانى كه با تو بيعت مى كنند، جز اين نيست كه با خدا بيعت مى كنند، دست خداى بالاى دست هاى آنان است. پس هر كه پيمان شكنى كند، تنها به زيان خود پيمان مى شكند و هركه بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند، به زودى خدا پاداشى بزرگ به او مى بخشد»(32).
اى مردم! [بدانيد كه] «حج و «صفا» و «مروه» از شعائر الهى است. [كه يادآور اوست]، پس هر كه خانه [خدا] را حج كند، يا عمره گزارد، بر او گناهى نيست كه ميان آن دو سعى به جاى آورد»(33).
اى مردم! به حج خانه خدا برويد، چه اين كه هر خاندانى بدان [خانه] وارد شود (حج گزارد) قطعاً بى نياز مى شود و هر جمعى كه از آن (حج) رويگردان شود، قطعاً مستمند خواهند شد.
اى مردم، هرگاه مؤمنى در موقف (عرفات) حضور به هم رساند، قطعاً خداوند گناهان گذشته او را تا آن لحظه مى آمرزد و چون حج را به پايان برساند [فارغ از دغدغه گذشته و آلودگى به گناه] اعمالش را از سر گيرد.
اى مردم، حاجيان از مدد الهى برخوردارند و هزينه سفر حج شان [از خزانه كرم الهى] به آنان باز گردانده خواهد شد و [به يقين] خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند.
اى مردم، با دينى كامل و با تفقّه [در وظيفه] حج گزاريد و از [آن] مشاهد باز نگرديد، مگر پس از توبه كردن و [از گناهان] بريدن.
اى مردم، آن سان كه خداى ـ عزوجل ـ فرمان تان داده است نماز بگزاريد و زكات دهيد و اگر روزگاران بر شما دراز شد و [شناخت احكام را] نتوانستيد يا فراموش كرديد، [اين] على(عليه السلام)ولىّ و سرپرست شماست و احكام را براى شما تبيين خواهد كرد؛ همو كه خداى ـ عزوجل ـ پس از من براى شما منصوب فرموده و كسانى كه به جاى من و او (= امامان معصوم) به جانشينى برگزيده است. آنان پرسش هاى شما را پاسخ مى دهند و نادانسته ها را براى شما تبيين مى كنند.
آگاه باشيد كه حلال و حرام [از حد و شماره برون است] و بيش از آن است كه آن ها را به شماره در آورم و [يك به يك] معرفى كنم، لذا يكجا به حلال، امر و از حرام، نهى مى كنم.
[اى مردم بدانيد كه از سوى خداى ـ عزوجل ـ] فرمان يافته ام تا براى پذيرش فرمانى كه از سوى خداى ـ عزوجل ـ درباره على(عليه السلام)و امامان پس از او، از شما بيعت بگيرم. [آگاه باشيد كه] آنان از نسل من و على(عليه السلام) هستند و امامت در آنان مستقر است و تا لحظه ديدار با حضرت حق، ختم امامت با مهدى است؛ همو كه به حق داورى مى كند.
اى مردم! هر حلالى كه شما را بدان راه نمودم وهر حرامى كه شما را از آن باز داشتم، از آن عدول نكرده، آن را تغيير نمى دهم.
آگاه باشيد و آنچه [در اين باره گفتم] به ياد داشته، حفظ و [ديگران را] بدان سفارش كنيد و آن را دستخوش تغيير و تبديل نسازيد.
آگاه باشيد كه من سخنم را باز مى گويم: پس نماز را بر پا داريد و زكات بدهيد و امر به معروف و نهى از منكر كنيد.
آگاه باشيد كه اساس امر به معروف و نهى از منكر آن است كه به سخنم برسيد و آن را به غايبان [از اين جمع] برسانيد و او را به پذيرش آن امر و از سرپيچى از آن نهى كنيد، چرا كه فرمان خدا و امرى از من است و ]بدانيد كه[ امر به معروف و نهى از منكر در گرو همراه بودن (شناختن حق) امام معصوم است.
اى مردم! قرآن به شما مى گويد كه امامان پس از او (على(عليه السلام)) از فرزندان اويند و من نيز گفتم: آنان از من هستند و من از آنان.
خداى متعال در اين باره فرموده است: «و او آن را در پى خود سخنى جاويدان كرد»(34).
من نيز درباره شان گفتم: «چون به آن دو (يعنى كتاب خدا و عترت و خاندان من) تمسك جوييد، هرگز گمراه نخواهيد شد».
اى مردم! تقوا را، تقوا را [در پيش گيريد] و از [فرا رسيدن] ساعت (قيامت) [و بى ره توشه بودن] بترسيد كه خداى ـ عزوجل ـ درباره آن روز مى فرمايد: «چرا كه زلزله رستاخيز امرى هولناك است»(35).
[اى مردم!] مرگ و معاد و حساب و ترازوى اعمال و حسابرسى در پيشگاه خداوند جهانيان و پاداش و كيفر را [هماره] به ياد داشته باشيد [و بدانيد] هركس عملى نيك آورده باشد، پاداشش دهند و هركس كوله بار گناه بسته باشد، بهره اى از بهشت نخواهد داشت.
اى مردم، شما بيش از آنيد كه [بتوانيد] يكايك دست بيعت به من دهيد، در حالى كه خداى ـ عزوجل ـ مرا فرمان داده تا براى آنچه كه براى على اميرالمؤمنين و امامان پس از او بيان كردم (امر ولايت و امامت) از زبان فرد فرد شما اقرار بگيرم؛ امامانى كه از [نسل] من و او هستند و چنان كه آگاه تان كردم، فرزندان من از صُلب اويند.
[آن گاه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) متن بيعت را املا كرد و به حاضران فرمود: [پس همگى] و يكصدا] بگوييد: آنچه را كه از سوى خداى مان به ابلاغ آن درباره امامت على اميرالمؤمنين و امامت فرزندانش كه از صُلب اويند فرمان يافتى، شنيديم و فرمانبردار آنيم و بدان خشنوديم و در برابر آن تسليم هستيم. و با دل و جان و زبان و دست [بر امامت اميرالمؤمنين و فرزندانش] با تو بيعت مى كنيم [و عهد مى بنديم] كه با پاى بندى به اين بيعت زنده باشيم و جان دهيم و [در رستاخيز] دگرباره زنده شويم و آن را دستخوش دگرگونى نكنيم، در آن شك نورزيم، منكر آن نشويم، از عهد خود باز نگرديم و پيمان نشكنيم. و از خدا و تو و على اميرالمؤمنين(عليه السلام)و امامان پس از او، حسن و حسين كه از نسل خود و فرزندان او (على(عليه السلام)) هستند اطاعت مى كنيم... [بر همين اساس] از دل و جان و زبان و نهان و با دست دادن از ما براى آنان پيمان ستانده شده است. هركس توانست دست پيمان و بيعت دهد [چه شايسته است] و گرنه با زبان پيمان [فرمانبردارى] بسته و به امامت آنان اقرار كند و جز آن نخواهد و [هرگز] خداوند ما را روى گردان از اين بيعت و پيمان نبيند.
و ما به جاى تو اين رسالت را به دوردستان و نزديكان از خويشاوندان و فرزندان مان ابلاغ خواهيم كرد و خدا را بر آن گواه مى گيريم كه خدا گواهى بسنده است و تو [نيز] بر ما گواه [باش]».
[با پايان يافتن املاى متن بيعت، حضرت ختمى مرتب فرمود:] اى مردم! چه مى گوييد؟ (چه در انديشه مى گذرانيد؟) [بدانيد كه] خداى متعال، هر صدايى را مى شنود و از هرچه در نهان انسان ها نهفته، آگاه است [و حضرت حق در اين باره مى فرمايد:] «پس هركس هدايت شود، به سود خود اوست و هركس بيراهه رود، تنها به زيان خويش گمراه مى شود»(36). هركس بيعت كند، به يقين با خدا بيعت كرده است؛ كه: «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ(37)؛ دست خدا بالاى دست هاى آنان است».
اى مردم! تقواى الهى در پيش گيريد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان [از نسل او] كه سخنى پاكيزه و جاودانه اند بيعت كنيد [و بدانيد] هركس [در اين بيعت] خيانت ورزد، خدايش هلاك خواهد كرد و هركس بدان پاى بند و وفادار بماند، خداوند او را رحم مى كند [كه خود او در اين باره مى فرمايد:] «پس هركه پيمان شكند، تنها به زبان خود پيمان مى شكند و هركه بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند، به زودى خدا پاداشى بزرگ به او مى بخشد»(38).
اى مردم! آنچه را گفتم (املا كردم) باز گوييد و بر على با عنوان «اميرالمؤمنين» سلام دهيد و بگوييد: «شنيديم و گردن نهاديم، پروردگارا، آمرزش تو را [خواستاريم]»(39) و نيز بگوييد: «ستايش خدايى را كه ما را بدين [راه] هدايت نمود و اگر خدا ما را رهبرى نمى كرد، ما خود هدايت نمى يافتيم»(40).
اى مردم! [بدانيد كه] فضايل على بن ابى طالب نزد خداى ـ عزوجل ـ كه در قرآن بيان فرموده، بيش از آن است كه بتوانم در يك مجلس برشمرم، پس هركس شما را از آن [فضايل] آگاه كرد و آن را به شما شناساند، تصديقش كنيد.
اى مردم! [بدانيد] هركس از خدا و رسولش و على و امامانى كه از آنان ياد كردم فرمانبردارى كند، «قطعاً به رستگارى بزرگى نايل آمده است»(41).
اى مردم! سبقت گيرندگان در بيعت و پيروى با او (على(عليه السلام)) و سلام دهندگان بر حضرتش به عنوان اميرالمؤمنين رستگارانند و از بهشت هاى سراسرنعمت برخوردار.
اى مردم! سخنى بگوييد كه موجب رضاى خدا باشد و [بدانيد،] «اگر شما و تمام زمينيان كفر ورزيد، هرگز هيچ زيانى به خدا نمى رسانيد»(42).
بار خداوندا، مؤمنان را قرين آمرزش خويش قرار ده و خشم خود را بر كافران فرو فرست؛ و ستايش، مختص پروردگار جهانيان است.
(در اين هنگام، مردم فرياد برآوردند):
«فرمان خدا و پيامبر خدا را شنيديم و با دل و زبان و دست، مطيع و فرمانبرداريم». و پس از آن، مردم بر گرد آن حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم) و اميرالمؤمنين(عليه السلام)، ازدحام كردند و هركس مى خواست با ايشان، مصافحه و بيعت كند.
|
|
و در آن وقت دل او از اين مطلب بيخبر باشد. و در كوچه و بازار و حجره و دكان به صد هزار فكر بيهوده مشغول باشد، زيرا در آن وقت آنچه عرض كرده دروغگو است. و در خدمت پروردگار و حضور ملائكه «بزرگ» به چنين دروغي اقدام نموده.
و همچنين چون ميگويد: « ايَّاكَ نَعْبُدُ وَ ايَّاكَ نَسْتَعينُ يعني: «ترا پرستش ميكنم و بس، و ياري و استعانت و مددكاري تو ميخواهم و بس». وقتي راست است كه: دنيا و آخرت در نظر او بياعتبار، و ذرّهاي از دين خود را در مقابل همه دنيا ندهد، چون اگر چنين باشد دنياپرست خواهد بود. و بايد اميد ياري و چشم مددكاري از احدي به جز ذات پاك باري نداشته باشد و الا در گفتن اين مطلب، دروغگو خواهد بود. و چه زشت بنده و قبيح شخصي باشد كه در حضور پروردگار خود ايستاده باشد و به دروغگويي مشغول باشد، و بداند كه: او دروغ او را ميداند. زهي بيشرمي و قباحت و بيحيائي و بي شرمي.
اجتناب از دروغ، و طريقه خلاصي از آن
چون حرمت دروغ را دانستي، پس اگر اعتقاد به خدا و رسول، و ايمان به روز جزا داري، بايد از آن اجتناب كني و خود را از آن نگاه داري.
و طريقه خلاصي از آن، اين است كه: پيوسته آيات و اخباري كه در مذمّت آن رسيده در پيش نظر خود داشته باشي و بداني كه: دروغ گفتن، باعث هلاكت ابدي و عذاب اخروي است. پس از آن، ملاحظه نمايي كه هر دروغگويي در نظرها ساقط، و در ديدهها خوار و بياعتبار، و احدي اعتناء به سخن او نميكند، و پست و ذليل و خوار ميگردد.
راستي كن كه راستان رستند در جهان راستان قوي دستند
دروغ گفتن مايه رسوايي
و اغلب اوقات آن است كه: دروغ گفتن، باعث رسوايي و فضيحت، و بازماندن از مقاصد و مطالب ميگردد. و عزت انسان تمام ميگردد.
در كتاب «حبيب السير» نوشته شده است كه: «سلطان حسين»، ميرزاي بايقرا كه پادشاه خراسان و زابلستان بود، امير حسين ابيوردي را به «عنوان سفير» نزد «سلطان يعقوب ميرزا»، پادشاه آذربايجان و عراق فرستاد، و امر كرد كه: سوغات بسيار و هداياي بيشمار با او همراه نمايند. و مقرر كرد كه: از كتابخانه مخصوص، كتاب هاي نفيسي را به او بد هند كه براي سلطان يعقوب ببرد. از آن جمله امر كرد كه: «كلّيّات جامي» را كه در آن وقت، تازه و بسيار مطلوب بود و در نظرها مرغوب، به او دهند. در وقتي كه ملا عبد الكريم كتابدار، كتابها را به امير حسين تسليم مينمود سهوا «فتوحات مكي» را كه در حجم و جلد، به كلّيّات مذكور شباهت داشت به امير داد و امير آن كتاب را احتياط نكرده مضبوط نمود و روانه شد.
چون به تبريز رسيده به حضور سلطان رفت، سلطان از او دلجويي نموده و از رنج راه پرسيد و گفت: حتماً در اين مسافت دور از طولاني بودن مسير خسته شده اي. امير حسين چون اشتياق سلطان يعقوب را به كلّيّات جامي شنيده بود جواب داد كه بنده را در راه، رفيقي بود كه در هر منزل به آن مشغول بودم و به آن جهت دچار خستگي و دلتنگي نمي شدم..
سلطان از حقيقت، سوال نمود، جناب امير گفت كه: كلّيّات مولانا جامي كه حضرت سلطان هديه به جهت سركار پادشاه فرستاد همين كه اندكي خستگي و دلتنگي رخ مي داد به مطالعه آن مشغول مي شدم. پادشاه از شدت اشتياق فرمود: بگو بروند و كلّيّات را بياورند.
امير حسين كسي را فرستاده آن مجلد را آوردند. چون گشودند معلوم شد كه «فتوحات مكّي» است نه «كلّيّات جامي». و در عرض راه مطلقا مطالعه كلّيّات جامي اتفاق نيفتاده و به اين سبب، امير، خجالت زده و شرمسار، و از درجه اعتبار افتاد.
بلي: بجز راستي هر چه باشد خطاست.
و از جمله اسباب رسوايي دروغگو، آن است كه: خداي - تعالي - فراموشي را به او مسلّط ساخته و به اين جهت دروغي را كه ميگويد فراموش ميكند و خلاف آن را ميگويد و رسوا ميشود.
حضرت امام جعفر صادق - عليه السّلام - فرمود كه: «از جمله چيزهايي كه خداي - تعالي - بر دروغگو گماشته است فراموشي است». و از اين جهت، مشهور شده است كه: دروغگو حافظه ندارد.
و بعد از ملاحظه اينها، در فوايد ضدّ دروغ، كه صدق باشد تأمّل كني و بعد از اين، اگر دشمن خود نباشي در هر سخني كه ميگويي ابتدا تدبّر و تفكّر كني تا دروغي در آن نباشد. و از همنشيني فسّاق و دروغگويان، اجتناب كني تا راستگوئي عادت تو گردد.
صدق و راستگويي
ضدّ دروغگويي، صدق است، كه راستگويي است. و آن شريف ترين صفت دروني و بالاترين اخلاق ملكيه است.
خداوندگار عالم ميفرمايد: « اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ». يعني: «بپرهيزيد از خدا و با راستگويان بوده باشيد». و از حضرت رسول - صلّي اللّه عليه و آله - روايت شده است كه: «شش خصلت از براي من قبول كنيد تا من بهشت را از براي شما متقبّل شوم: هرگاه يكي از شما خبري دهد دروغ نگويد. و چون وعده نمايد تخلّف نورزد. و چنانچه امانت قبول نمايد خيانت نكند. وچشمهاي خود را از نامحرم بپوشد. و دستهاي خود را از آنچه نبايد به آن دراز كند نگاهدارد. و فرج خود را محافظت نمايد». و از دو امام بزرگوار امام محمد باقر و امام جعفر صادق - عليهما السلام - روايت شده است كه: «به درستي كه مرد به واسطه راستگويي به مرتبه صديقان ميرسد». و از حضرت صادق - عليه السّلام - منقول است كه: «هر كه زبان او راستگو باشد، عمل او پاكيزه است. و هر كه نيّت او نيك باشد، روزي او زياد ميشود. و هر كه با اهل خانه خود نيكويي كند، عمر او دراز ميشود». و فرمود كه: «نظر به طول ركوع و سجود كسي نكنيد وفريب آن را نخوريد، زيرا:
ميشود اين امري باشد كه به آن عادت كرده باشد، و به اين جهت نتواند ترك كند. و ليكن نظر به صدق كلام و امانتداري او كنيد، و به اين دو صفت، خوبي او را دريابيد». و مخفي نماند كه: همچنان كه صدق و دروغ در سخن و گفتار است، همچنين در كردار و اخلاق و مقامات دين نيز يافت ميشود.
كذب در كردار و اعمال
و اما دروغ در كردار و اعمال آن است كه: در ظاهر اعمالي از او سرزند كه دلالت كند بر خوبي در باطن او، در حالي كه باطن او از آن بيخبر بوده باشد، يعني: باطن او موافق ظاهر نباشد. و صدق در آن، اين است كه: باطن و ظاهر يكسان و مطابق بود. يا باطن از ظاهر بهتر و آراستهتر باشد. و اين مرتبه از صدق، بهتر و با فضيلت تر از صدق در گفتار است.
و از اين جهت مكرر پيامبر اكرم اين مرتبه را از حضرت آفريدگار مسئلت مينمود. و در اخبار وارد است كه: «چون پنهان و آشكار بنده مؤمن يكسان بوده باشد خداوند عالم به او بر ملائكه مباهات ميكند و ميفرمايد: بنده حق من اين است». بعضي از بزرگان فرموده است كه: «كيست مرا نشان دهد به شخصي كه چشم او در تاريكي شبها گريان است. و لب او روزها در محافل، خندان باشد».
اذا السرّ و الاعلان في المؤمن استوي فقد عزّ في الدارين و استوجب الثّناء يعني: هرگاه پنهان و آشكار بنده مؤمن، مساوي باشد، در دو جهان، عزيز و مستوجب آفرين و ستايش است.
و ان خالف الاعلان سرّا فما له علي سعيه فضل سوي الكدّ و العنا و اگر ظاهر او مخالف باطن باشد، و ظاهر را به اعمال خير آراسته و باطن او بيخبر باشد، هيچ اجر و مزدي از براي عمل او نيست مگر زحمت و رنجي كه كشيده است.
كما خالص الدينار في السوق نافق و مغشوشه المردود لا يقتضي المني همچنان كه طلاي بيغش در بازار، رايج و در عوض آن هر چه خواهي ميدهند، و آنچه در آن غش باشد به تو ردّ ميكنند، و آرزوي تو از آن بر نميآيد، و شكي نيست هر عملي را كه در آن غش باشد كه ظاهر آن آراسته و باطن آن موافق ظاهر نباشد، به تو رد ميشود.
كذب در اخلاق و مقامات دين
اما دروغ در اخلاق و مقامات دين، آن است كه ادعاي صفاتي چند كند، چون:
خوف از خدا و رجا و صبر و شكر و تسليم و رضا و معرفت و زهد و امثال اينها، و اسم آنها را بر خود ببندد و از حقيقت و آثار آنها بيخبر باشد. و در او از لوازم آنها اثري نباشد. و چنين شخصي نيز كاذب است. مثلا ملاحظه ميكنيم كه چنانچه كسي از پادشاهي قهار، يا فرمانروايي صاحب قدرت به جهت خيانتي كه از او سرزده يا تقصيري كه مرتكب شده بترسد چهره او زرد، و نفس او سرد، و خواب و خوراك بر او دشوار، و زندگي و خوشي بر او ناگوار، خاطر او پريشان، و اعضا و جوارح او مضطرب و لرزان ميشود. بلكه چه بسار باشد كه: ترك اهل و عيال و مال و منال خود ميكند. و در شهر و ديار غربت به تنهائي و مشقت ميگذراند. و اين همه از خوف و بيم آن كسي است كه از او ترسيده. و اين خوف، خوف صادق، و صاحب آن خائف است.
و اما كسي كه ادعاي ترس از پروردگار، و ترس از عقرب و مار جهنم ميكند، هيچ اثري از آن در چهره و حالاتش ظاهر نمي باشد. بلكه شب و روز به خورد و خواب مشغول، و عمر او به عيش و عشرت صرف مي گردد، هر ساعتي چندين گناه از او صادر، و هر روزي معصيتي را مرتكب ميگردد. و چنين شخصي كاذب، و اسم خائف را بر خود بسته است.
و مخفي نماند كه اين مقامات و مراتب را نهايتي متصوّر نيست تا ممكن باشد احدي به نهايت آنها برسد. بلكه از آنها هر كسي را يك نصيبي دادهاند.
و از اين سبب بود كه: «خاتم انبياء - صلّي اللّه عليه و آله - چون حضرت جبرئيل را به صورت اصلي او ديد كه پرهاي او از مشرق تا مغرب را فرو گرفته بيهوش گشته به زمين افتاد.
چون به هوش آمد، جبرئيل به صورت اول برگشت، فرمود: اي جبرئيل من هيچ مخلوقي را به اين عظمت تصور نميكردم. عرض كرد: پس چه خواهي گفت اگر اسرافيل را ببيني كه قائمه عرش الهي را بر دوش گرفته و پاهاي او آسمانها و زمينها را شكافته و با وجود اين، از عظمت خدا به قدر گنجشك كوچكي ميگردد». و اين و امثال اين كه از بزرگان ملائكه مقرّبين و انبياي مرسلين منقول است همه از قوّت معرفت ايشان است به عظمت و جلال خداوند - متعال -. و حال آن كه آنچه ايشان يافتهاند قطرهاي است از درياي بيمنتهاي عظمت الهي، و بالاتر از آن مراتب نا متناهي است.
بلكه احدي را طاقت و قوّت درك عظمت حقيقت آن جناب نيست. و چنانچه نور جلال و عظمت او بر موجودات ديگر بتابد آنها از بين مي رود.
آتش فكني يك سره در خرمن هستي روزي ز پس پرده اگر رخ بنمائي
پر عنبر سارا كني اين حقه گردون گر يك گره از موي معطر به مشك بگشائي
و از اين جهت است كه در اخبار وارد است كه «بنده به حقيت ايمان نميرسد تا اينكه همه مردم را در شناخت خدا احمق ببيند». و در حديثي ديگر است كه: «احدي به حقيقت ايمان نميرسد تا اينكه همه مردم را در جنب معرفت خدا چون شتران ملاحظه نمايد».
پس بنده صادق در جميع مقامات دين عزيز و ناياب است.
و از علامت صدق در اين مقام، آن است كه تحمل همه شدايد و مصايب را نمايد.
و زبان به اظهار آنها نگشايد. عمر خود را به طاعت و عبادت صرف نمايد. و آنها را از خلق بپوشاند.
روايت شده است كه «به موسي بن عمران وحي رسيد كه چون من بندهاي از بندگان خود را دوست دارم او را مبتلا ميسازم به بلائي كه كوهها توانائي تحمل آن را نداشته باشند، تا ببينم در ادعاي بندگي و محبت، صادق است يا نه. پس اگر او را صادق و صابر يافتم او را ولّي و حبيب خود قرار ميدهم. و اگر بيصبر و بي تاب ديدم كه به هر جا زبان شكوه ميگشايد او را بي بهره و دچار نكبت ميسازم و هيچ باك ندارم».
زنا مرگ ناگهاني و فقر ميآورد: حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ فرمود: هرگاه پس از من زنا زياد شود مرگ ناگهاني زياد خواهد شد.
و فرمود: كه زنا مورث فقر است و آباديها را ويران خواهد نمود.
فساد نسب و تربيت طفل: و در مكتوب حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ است: كه خداوند زنا را حرام فرموده براي اينكه سبب فسادهايي مانند قتل نفس و از بين رفتن نسبها و ترك تربيت اطفال و بهم خوردن ارث ميشود.
زناي محصنه: اگر با زن شوهردار زنا شود حرمت و عقوبت آن شديدتر خواهد بود چنانچه حد زنا صد تازيانه ولي حد زناي محصنه قتل و سنگسار كردن است.
حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: روز قيامت سه طايفهاند كه خداوند با ايشان سخن نميگويد و ايشان را پاكيزه نميفرمايد و برايشان عذاب دردناكي است. از اين سه طايفه زني است كه بر فراش شوهرش زنا دهد.
و از حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ مروي است كه فرمود: كسي كه با زن شوهردار زنا كند پس در جهنم از عورت هر دو چرك خارج ميشود به مقدار پانصد سال راه، و اهل جهنم از بوي گند آن دو در اذيت خواهند بود و عذابشان از همه شديدتر است.
پيشبيني همه جانبهي اسلام: در كتاب برهان قرآن در اين بحث چنين مينگارد:
در موضوع حد زنا اسلام نيروي جنسي و سركشي اين غريزه را در نظر گرفته و براي اقناع و اشباع آن، طرق مشروع و سهلي تعيين كرده و پيروان خود را به ازدواج در آغاز جواني مأمور ساخته و پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ در اين باره فرموده است: نكاح سنت من است پس هر كه از سنت من اعراض كند از من نيست.
به همين جهت مقررات شرع براي امر زناشوئي انواع تسهيلات را مقرر داشته و حكومت را موظف ساخته كه در صورت عدم تمكن شخص، به وسيلهي انفاق از بيت المال براي انجام اين منظور به تهيدستان مساعدت كند و به علاوه دستور اكيد داده تا محيط اجتماع از موجبات اغراء و علل انگيزش شهوت، پاك و پيراسته شود آنگاه براي مصرف نيروي سرشار و قواي جبار جواني هدفهايي عالي از قبيل مبارزهي با فساد و تعليم مردم بيسواد و كمك به فقرا و بينوايان و كوشش در بالا بردن سطح زندگي و در راه عمران و آبادي جهان برقرار ساخته و از طرفي روزههاي واجب و مستحب و نمازهاي واجب و نافله، اعتكاف و امثال عبادات را براي فرو كاستن از طغيان غريزه و منصرف ساختن ذهن و خيال از انديشههاي شهواني و وسوسههاي شيطاني و توجه دادن فكر به انديشههاي عالي الهي مقرر دانسته تا با همگي اين وسائل از پديد آمدن موجبات و علل گناه جلوگيري شود و با وجود اين همه تدبير كه در اين راه براي حفظ نفس و صيانت غريزه به كار برده باز در اجراي حد و كيفر گناهكار شتاب روا نداشته و اجراي حد را براي موقعي گذاشته كه كار عنان گسيختگي و بياعتنايي به نظامات اجتماع و سقوط در منجلاب فساد و شهوتراني به جائي منتهي شود كه شخص گناهكار بدون هيچگونه ملاحظه و آزرمي در حضور جمعي كه چهار نفرعادل در ميانشان باشد به عمل منافي عفت مبادرت نمايد و مانند چهارپايان به كار وقاع و زنا بپردازد و آن چهار نفر شاهد عادل از روي يقين و قطع و با صراحت تمام گواهي دهند كه صدور آن عمل را آشكارا از او ديدهاند در اين صورت اسلام مقرّر داشته است كه هرگاه كسي مرتكب زنا شودو عفت عمومي را لكهدار كند، حد شرعي دربارهاش اجراء شود و حتي در اين مرحله نيز جانب رأفت را رعايت كرده و اوضاع و احوال شخص گناهكار را منظور نموده و مقرر داشته كه هرگاه مرتكب زنا، مجرد و عزب باشد تنها به صد ضربه تازيانه دربارهي او اكتفاء شود و حد رجم (سنگسار كردن) دربارهي زناكاري اجراء گردد كه متأهل باشد و در عين تأهل و بدون هيچگونه ضرورت و حاجتي بلكه به صرف هوس بازي و شهوتراني چنين عمل زشت و ناروايي را مرتكب شده باشد.
در اينجا نخستين نكتهاي كه جلب توجه ميكند اين است كه اوضاع اجتماعي و اقتصادي و اخلاقي موجود در عصر حاضر، جوانان را از ازدواج گريزان و به ارتكاب فحشاء راغب، بلكه مجبور مينمايد.
البته اين مطلب صحيح است ولي علت پديد آمدن اين وضع ناهنجار اين است كه قوانين و مقررات اسلامي به طور كامل رعايت و اجراء نميشود و الا هرگاه اين قوانين و مقررات به طور شايسته اجراء ميشد مسلماً از انتشار اين همه عوالم فساد و موجبات انگيزش شهوت جلوگيري ميكرد و وسايل ازدواج و شرايط رفاه و آسايش زندگي را فراهم ميساخت و جوانان را كه قبلهي آمال آيندهي مملكتند، از سقوط در اين درهي وحشتناك مصون ميداشت.
چون زنا موجب فساد و اختلال نظام اجتماعي بشري و هلاكت اخروي است خداوند به حكمت بالغهاش چند امر را واجب فرموده كه اگرمسلمانان اين امور را رعايت نمايند هيچگاه به چنين گناه بزرگي مبتلا نخواهند شد.
1ـ حجاب از ضروريات قرآن است: در چند جاي قرآن مجيد زنها را امر به حجاب فرموده از آن جمله در سورهي نور آيهي 30 ميفرمايد: «و بايد بزنند يعني فرو اندازند زنها، مقنعههاي خود را بر گريبانهايشان (گردن خود را به مقنعهي سر بپوشانند تا مو و بناگوش و سينهشان پوشيده بماند) و زينت و جمال و آرايش خود را جز براي شوهران و محارمشان يعني پدر، پدر شوهر و پسر، و پسر شوهر، و برادر و پسر برادر و پسر خواهر و ساير زنهاي مسلمان و كنيز ملكي و خدمتگزاري كه ميل به زنا ندارد كه آنهايي هستند كه پيرند يا ابلهاني كه از شهوت مباشرت خبر ندارند و طفلي كه هنوز به حد تميز نرسيده و از حال مباشرت با زنان بيخبرند و نميدانند عورت زنان چيست. و زنان آن طور پاي به زمين نزنند كه خلخال و زيور پنهان پاهايشان معلوم شود».
و در سورهي مباركهي احزاب ميفرمايد: اي پيغمبر گرامي، به زنان و دختران خود و زنان مؤمنين بگو تا فرو گذارند بر خود چادرهاي خويش را و رويشان و كتفهاي خود را با آن بپوشانند كه اين كار نزديكتر است به اينكه به عفت و حريت شناخته شوند تا از تعريض و جسارت هوسرانان آسوده باشند.
و در آيهي 32 از سورهي احزاب ميفرمايد: اي همسران پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ شما مانند ساير زنها نيستيد، اگر ميخواهيد تقوي نمائيد، پس با بيگانه با صداي نازك و مهيج سخن نگوئيد تا آنان كه دلشان بيمار است در شما طمع نكنند و بگوئيد گفتاري نيكو و پسنديده و دور از ريبت و تهمت و در خانههايتان جايگزين شويد و خودنمائيها و حركات دوران جاهليت را كنار گذاريد.
و در آيهي 43 از همين سوره ميفرمايد: هنگامي كه براي كاري با زنهاي پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ سخن ميگوئيد در ميان شما و ايشان حجابي باشد، اين كار براي پاكي دلهاي شما و آنها نيكوتر است.
طبق اين دستور، زنهاي مسلمان موظفند خود را از مردان بيگانه كه با آنها محرميت ندارند بپوشانند و در قيافه و لباسي در ملاء عمومي ظاهر شوند كه اندام و تن آنها در معرض نگاههاي مسموم و شهوتآميز هوسرانان و تجاوزكاران نباشد، اين وظيفهي زن است كه از اين راه، هم شخصيت و ارزش خود را حفظ كند و هم از پديد آمدن منظرهي مهيجي كه قهراً مردها را دچار تحريك و در نتيجه آلوده شدن به افكار خطرناك نامشروع ميكند مانع شوند بنابراين نبايد زن در همه جا در اختيار عابرين و چشم چرانان قرار بگيرد، چرا اين قدر ارزش او ناچيز باشد و چرا اينگونه علناً مبتلا به انحراف فساد شود پس از آنكه اندام لخت و نيمه لخت زنان در كوچه و بازار و خيابان در برابر ديدگان مردان قرار گرفت كار به يك نظر تمام ميشود، ديگر هيچ فسادي پيش نميآيد و اصلاً كار به صدها جاي باريكتر و ناگفتني نميكشد؟ اگر چنين است پس اين همه روابط نامشروع زنان شوهردار و دختران كه در سراسر جهان بيحجابي را گرفته از كجا است، عشقهاي نامقدسي كه متصلاً كانونهاي خانوادگي را از هم ميپاشد چگونه توليد ميشود؟
2ـ نگاه به بيگانه: ديگر امر فرمود كه زنان مسلمان چشمان خود را از نگاه به مرد بيگانه نگه دارند و مردان مسلمان را امر فرمود كه نگاه به زنان اجنبيه خودداري كنند. در سورهي نور ميفرمايد: اي پيغمبر، مردان مؤمن را بگو كه چشمان خود را از نگاه به اجنبيه بپوشانند و زنان مؤمنه را هم بگو تا چشمهاي خود را از مردان بيگانه بپوشانند و فروج و اندامشان را (از عمل زشت و تماس نامشروع) نگه دارند و زينت و آرايش خود را جز آنچه قهراً ظاهر ميشود بر بيگانه آشكار نسازند.
تيرهاي زهرآلود شيطان: از حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ است كه: نگاه ناروا تيري است زهر آلود از تيرهاي شيطان كه به قلب صاحبش ميخورد و چه بسيار نظرهاي ناروا كه حسرت طولاني در پي دارد.
زناي اعضاي بدن: و نيز از حضرت باقر ـ عليه السّلام ـ و حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ است كه نيست كسي مگر اينكه بهرهاي از زنا داد، پس زناي چشم، نگاه نارواست و زناي دهان، بوسهي حرام است و زناي دست، لمس بيگانه نمودن است.
و نيز مروي است كه: كسي كه چشمان خود را از حرام پر كند، خداوند روز قيامت چشمانش را از آتش پر ميفرمايد.
ابليس قرين آتشين: كسي كه زن بيگانهاي را در بر بگيرد در قيامت با شيطان هم زنجير است به زنجير آتشين و با هم در دوزخ خواهند بود و كسي كه چشمش به زن بيگانهاي بيفتد و براي خدا تكرار نظر نكند و چشم بر هم گزارد يا به آسمان بنگرد خدا در دلش، امن و ايماني قرار ميدهد كه لذتش را ميچشد و او را با حورالعين تزويج ميفرمايد.
و هر زني كه شوهر داشته باشد و چشمش را از نگاه به غير شوهر و محرمش پر كند خشم خدا بر او شديد است.
و در چند روايت از نگاه كردن به پشت سر زنها، هر چند با حجاب باشند، نهي شده است كه البته حمل بر كراهت ميشود.
اخباري كه در اين زمينه است بسيار و همين مقدار كافي است.
3ـ تحريم خلوت با بيگانه: خلوت با بيگانه را با احتمال و ترس وقوع در حرام، تحريم فرموده هر چند مشغول عبادت شوند.
از پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ مروي است كه: كسي كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد در جائي نميماند كه نفس زن بيگانه را ميشنود.
وقتي كه پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ از زنهاي مسلمان بيعت و عهد ميگرفت شرط ميفرمود كه با مردان بيگانه در جاي خلوت ننشينند.
و مراد از خلوت، آن است كه مكان، جوري باشد كه ديگري نتواند داخل شود مانند اطاقي كه درش بسته باشد يا خانهاي كه كسي به آن آمد و شد نكند.
4ـ حدود شديد: حدودي كه در اسلام براي اين عمل شنيع تعيين شده يكي از موجبات جلوگيري از شيوع آن است كه به طور اجمال در ضمن پنج فرع بيان ميشود:
1ـ اگر كسي با يكي از محارم نسبي خود مانند: «خواهر، دختر، عمه، خاله، دختر برادر، دختر خواهر» زنا كند بايد او را كشت.
2ـ اگر كسي شخصي را ببيند كه با زنش زنا ميكند و از ضرر ايمن باشد ميتواند هر دو را بكشد (اگر ايمن نباشد يا باشد و نكشد آن زن بر او حرام نميشود).
3ـ هرگاه كافري با زن مسلماني زنا كند يا مسلماني كه سه دفعه حد زنا خورده، در مرتبهي چهارم بايد كشته شود.
4ـ مردي كه زن عقدي دائمي حاضر دارد و او را در حال بلوغ و عقل وطي كرده و هر وقت هم بخواهد ميتواند به او نزديكي نمايد، با اين وصف اگر با زن عاقلهي بالغهاي زنا كند بايد او را سنگسار نمود، و بعضي برآنند كه اول بايد صد تازيانه به او زد و سپس او را سنگسار كرد.
5ـ هرگاه زنا كننده محصن نبوده (يعني مرد زندار با شرايطي كه در فرع گذشته گفته شد) و به غير محرم خود زنا نموده حدش يكصد تازيانه است و همچنين زن زانيهاي كه شوهر نداشته باشد حدش يكصد تازيانه است.
در مجموعهي انتشارات انجمن تبليغات اسلامي چنين مينويسد:
در اينجا دو مطلب بزرگ علمي دربارهي زنا و دستور اسلامي آن ياد داشت ميشود: در سورهي نور آيهي دو ميفرمايد: زن و مرد زناكار را هر كدام يكصد شلاق بزنيد و در اجراي اين دستور الهي به آنها محبت روا نداريد اگر شما به خدا و روز جزا ايمان آوردهايد. و بايد در موقع شكنجهي آنها گروهي از مؤمنين حاضر باشند.
اولين فلسفهي كه در اين باره به نظر ميرسد اين است كه شلاق زدن زاني و زانيه، يكي براي عبرت گرفتن سايرين است. كه گرد اين عمل زشت نگردند كه اگر چنان كنند گذشته از مجازات اخروي، مجازات دنيوي هم دارند و آخر آيه كه تأكيد ميكند بايد عدهاي از مؤمنين در شكنجه آنها حاضر باشند اين موضوع را تأييد ميكند.
دستور عملي كه رعايت آن سلامت جامعه و مصون ماندن افراد و نسلها را تأمين ميسازد.
در آيهي سوم از سورهي نور ميفرمايد:
الزاني لاينكح الازانية او مشركة و الزانية لاينكحها الازان او مشرك و حرم ذلك علي المؤمنين.
يعني مرد زناكار زني نگيرد مگر زن زناكار يا مشركه و زن زناكار شوهر نكند مگر با مردي كه زناكار يا مشرك است و اين بر مؤمنين حرام است.
شرعاً بايد ثابت شود: ضمناً بايد متوجه بود كه اجراي اين حدود هنگامي است كه شرعاً زنا ثابت شده باشد كه آن هم داراي شرايط خاصي است كه از آن جمله گواهي چهار نفر شاهد عادل مرد است به اينكه در يك وقت و يك جا مرد زنا كننده را با زن خاصي كه او را ميشناسند و در همان حال ارتكاب، مشاهده كردهاند.
دو نكته قابل توجه: 1ـ اگر كسي با زني كه شوهر نداشته و در عدهي رجعيه (يعني عدهاي كه شوهر ميتواند بدون عقد برگردد) نبوده زنا كرد بعد ميتواند با او ازدواج نمايد ولي اگر شوهر داشته يا در عدهي رجعيه بوده بر او حرام هميشگي است، يعني اگر شوهرش بميرد يا او را طلاق دهد باز هم نميتواند او را بگيرد.
2ـ اگر كسي با زني زنا كرد مادر و دختر آن زن بر او (بنابر اشهر) حرام ميشود، يعني نميتواند با آنها ازدواج نمايد و محرم هم نيستند، و همچنين زن مزبور بر پدر زنا كننده حرام ميشود.
اينك نظر خوانندگان گرامي را به مطالب جالبي كه در كتاب برهان قرآن تذكر داده است جلب و به همين جا خاتمه ميدهيم:
موضوعي كه در خور مناقشه است، اختلاط و آميزش زن و مرد است، زيرا مخالفين اسلام در اين باره جنجال و غوغاي بسياري به پا ميكنند، گاهي از اجتماع آزاد فرانسه سخن به ميان ميآورند و از آزادي، كامراني و عياشي زن و مرد و حتي از آزادي بوس و كنار در معابر و شوارع آنجا ياد ميكنند و زماني از تمدن آمريكا گفتگو ميكنند و ميگويند در آن سرزمين مردم با فكر و غريزه خود دو روئي و نفاق روا نميدارند زيرا به خوبي دريافتهاند كه كامرانيهاي جنسي از ضرورتها و احتياجات حياتي «بيولوژي» است و به همين جهت راه را براي اشباع اين غريزه باز گذاشتهاند و هر جواني دوست و رفيقي از دختران اختيار كرده و هر دوشيزهاي رفيقي از جوانان برگزيده است كه در بيشتر ساعات روز و شب با هم به خوشي و شادي وقت ميگذرانند و در تفرجگاهها و گوشههاي خلوت از يكديگر كام ميگيرند و به يكديگر كام ميدهند و از شار غريزه جنسي آسوده و فارغ ميشوند و هر بامداد به ياد عيش و نوش شب دوش با دلي شاد و روحي خرم از پي كارهاي خود روان ميشوند و در كارهاي روزانهي خود توفيق و پيروزي مييابند و به اين وسيله ملت با گامهاي بلند و سريع راه ترقي و تعالي طي ميكند.
از گناهان كبيرهاي كه بر آن وعده عذاب داده شده، استمناء است و آن بيرون كردن مني خود است از راه غير طبيعي، مانند ماليدن به دست يا ساير اعضاء خود يا به اعضاء ديگري غير از همسر.
در كتاب جواهرالكلام درآخر مبحث حدود مينويسد: هر كس به دستش يا عضو ديگرش استمناء كند، بايد تعزير شود. چون كار حرامي بلكه كبيرهاي را مرتكب شده است. چنانچه از حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ از حكم آن ميپرسند. آن حضرت ميفرمايد: «گناه بزرگي است كه خداوند در قرآن مجيد از آن نهي فرموده است و استمناء كننده مثل اين است كه به خودش نكاح كرده و اگر كسي را كه چنين كاري ميكند، بشناسم، با او همخوراك نخواهم شد.»
راوي حديث ميپرسد: از كجاي قرآن حكم آن فهميده ميشود؟ فرمود: از آيه «هر كس با غير از همسر و كنيزش شهوتش را دفع كند، ايشان تجاوز كارانند» راوي پرسيد: گناه زنا بزرگتر است يا استمناء؟ حضرت فرمود: استمناء گناه بزرگي است.
از امام ـ عليه السّلام ـ حكم استمناء را ميپرسند، درپاسخ فرمود: «از گناهان بزرگ و بسيار زشت است»و از حكم كسي كه با حيواني جمع شود، يا به وسيله ماليدن، شهوتش را دفع كند، پرسيدند، فرمود: «هر كس شهود خود را به اين وسيله و مانند آن دفع كند در حكم زنا كردن است. يعني با گناه زنا برابر ميباشد.»
حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «سه دستهاند كه خداوند با ايشان سخن نميگويد و به نظر رحمت به ايشان نمينگرد و پاكشان نفرموده و برايشان عذاب دردناكي است: كسي كه موي سفيدش را بكند (تا نمايش دهد كه جوان است)، و كسي كه به وسيله عضو خودش شهوتش را خارج كند، و كسي كه با او لواط كرده شود.»
رسول خدا ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «هر كس، كه با دست شهوتش را بيرون كند ملعون است.»
صاحب جواهر ميفرمايد: مستفاد از ادله، جواز استمناء با زوجه و كنيز است ليكن اولي ترك آن است و در مسالك نيز قريب به همين را ذكر فرموده، ليكن طريق احتياط ترك آن است.
شيوع استمناء: متأسفانه به واسطه مشكلات بيحد و حساب ازدواج و تجرد جوانان، به قرار مسموع، اين مرض خانمانسوز و گناه كبيره شيوع فوق العاده پيدا كرده و دانسته يا ندانسته بسياري از جوانان عزيز را به انواع و اقسام بيماريها مبتلا ميسازد. صرف نظر از عقوبتهاي اخروي كه دارد، وظيفهي پدرها و مادرها است كه فرزندان خود را بياگاهانند و مواظب جوانان خود باشند. و همچنين در مرتبهي دوم، وظيفهي دبيران و آموزگاران تعليمات ديني و بهداشت است كه جوانان را به عواقب وخيم روحي و جسمي اين بليه با خبر سازند.
در اينجا مقداري از مضرات استمناء را از كتاب «ناتوانيهاي جنسي» كه مجموعهاي از نوشتههاي متخصصين فن است نقل ميكنيم.
مضرات جسمي و روحي استمناء: اين عمل، مبتلايان را به ضعف قواي شهواني دچار ميكند، جبون و بيحال بار ميآيند، شهامت و درستي از آنان سلب ميشود. چه بسا اشخاصي هستند كه در عنفوان جواني در اثر مبتلا شدن به جلق، چنان دچار ضعف قواي روحي و جسمي ميشوند كه معتادين به ترياك و شيره، در مقابل آنان شير نري به شمار ميآيند. عمل غير طبيعي جنسي يعني استمناء يا جلق، از لحاظ روابط نزديكي به حواس پنچگانه دارد در درجهي اول، در چشم و گوش اثر ميگذارد. بدين معني كه «ديد» چشم را ضعيف كرده و حس سامعه را نيز تا اندازهي قابل توجهي از كار مياندازد. مبتلايان به جلق مخصوصاً آنهايي كه از لحاظ جسماني ضعيف ميباشد، غالباً مگسي جلو چشم خود ميبينند كه به شدت آنها را ناراحت ميكند. و حتي وقتي چشمهاي خود را ميبندند باز نميتوانند از آسيب مگس در امان باشند و چون اين عمل هر بار چند دقيقه ادامه پيدا ميكند چشمشان سياهي رفته و دچار سرگيجه ميشوند و به زمين ميافتند. همچنين به طور مداوم صداي ناهنجاري در گوش خود احساس ميكنند كه بسيار ناراحت كننده است. علاوه بر اينها تحليل رفتن قواي جسماني و روحاني، كم شدن خون، پريدگي رنگ، نقصان قواي حافظه، لاغري، ضعف و سستي زياده از حد، بي اشتهايي، كج خلقي، عصبانيت، دوران سر، و هزاران آفت ديگر، از بيماريهايي است كه گريبان مبتلايان به جلق را خواهد گرفت.
البته آنهايي كه از لحاظ جسمي قوي هستند، ممكن است قدري ديرتر به اين بيماريها دچار شوند. ولي به هر حال عدم ابتلاءبه آنها از محالات است و خواه ناخواه همه بايد به چنين مصائبي گرفتار شوند.
از بدبختيهاي مبتلايان به جلق يكي اين است كه قوهي ارادهي آنان به كلي مختل ميگردد و لذا وقتي به عمل خود پي ميبرند،آن قدر اراده ندارند كه به ترك كردن آن اقدام نمايند. پس اينكه ميگوييم استمناء از لحاظ روحي نيز قواي انسان را فرسوده ميكند، بيعلت نيست. عمل استمناء، علاوه بر مضار جسمي، از لحاظ جنسي نيز شخص را فرسوده ميكند. يعني غدد مترشحهي داخلي را از كار مياندازد از جملهي اين غدد، غدهي سازندهي مني است كه بر اثر جلق رفته رفته كوچك شده و به صورت نخودي در ميآيد و چون در آن صورت قادر به فعاليت و ساختن مني يا به قول عربها (ماء الحيات) يعني آب زندگاني نيست، شخص مبتلا براي هميشه از لذايذ جنسي محروم ميگردد و اگر به اين صورت از مردي نيفتاد، به طور قطع به صورت ديگري مانند سرعت انزال، كندي انزال، سيلان مني، عدم نعوظ، نعوظ بيدوام و امثال اينها به ناتواني جنسي مبتلا خواهد شد. چه بسا ديده يا شنيده شده كه جوانان معتاد به جلق، در اندك مدتي دچار چنان حالتي گرديد كه به جاي ادرار، خون از آنها خارج ميشد.
بايد دانست كه اشخاصي كه به اين حالت دچار ميشوند ولو در سنين جواني باشند، خطر مرگ در انتظار آنها است. زيرا بدون احساس شهواني و بدون اينكه لذتي ببرند بلا انقطاع مني از آنها دفع ميگردد و همين امر باعث ميشود كه در حين راه رفتن دفعةً به زمين بخورند و از هوش بروند.
سري به تيمارستان تهران بزنيد،از هر ده نفر ديوانهاي كه در آنجا سكونت دارند نه نفر معتاد به جلق ميباشند. يعني بر اثر ابتلاء به استمناء كارشان به جنون كشيده و به گوشهي تيمارستان افتادهاند. زيرا عمل مذموم و ناپسند جلق، در قواي دماغي تأثير زيادي دارد و وقتي قواي دماغي شخص مختل شد، مسلم است كه كارش به ديوانگي خواهد كشيد بدون اغراق از هر ده نفر بيمار مسلولي كه در آسايشگاه خوابيدهاند، چهار نفر به علت ابتلاء به جلق، به اين بيماري خطرناك دچار گرديدهاند. اينها ادعا نيست بلكه حقيقتي است كه علماء و دانشمندان با دهها سال تجربه، به درك آن موفق شدهاند.
دنيا امروز ميگويد: خوب بخور، در هيچ امري افراط نكن، قوي باش تا بيمار نشوي. ولي معتادين به جلق، چون اشتهاي خوب خوردن ندارند و در امور جنسي آن هم از راه غير طبيعي افراط ميكنند، ناچار ضعيفند. «و چون ضعيف هستند براي ابتلاء به هر نوع بيماري مستعد ميباشند.»
به كرات ديده شده كه بعضي از مبتلايان به جلق، بر اثر افراط در اين عمل به يك نوع بيماري به نام جنون استمناء كه شباهت زيادي به ساديسم دارد، مبتلا ميشوند و آن وقت حتي با ديدن سگ و گربه هم به فكر استمناء ميافتند و بلافاصله مشغول عمل ميشوند. و چون هيچ مردي حتي پر شهوتترين اشخاص نميتوانند بيش از پنج يا شش ماه از نيروي جنسي خود آن هم به صورتي كه مورد بحث ما است بهرهبرداري كنند، لذا قواي تناسلي آنان به كلي از كار ميافتد و يا به وضع دلخراشي به آغوش مرگ پناه ميبرند.
ممكن است بعضي از اشخاص مبتلاي به جلق كه به علت قوي الجثه بودن و يا از لحاظ مبتدي بودن در اين امر، تاكنون بيمار نشده و به مضار عمل ناپسند خود پي نبرده باشند، مطالبي را كه ما در مضرات جلق نوشتيم، اغراق پنداشته و با خود بگويند اگر اين طور است چرا ما تاكنون به اين بيماريها مبتلا نشدهايم؟.
در جواب اين عده بايد گفت: اگر امروز مضار جلق، گريبان شما را نگرفته علتش اين است كه قوي الجثه هستيد و يا تازه شروع به كار كردهايد. والا چندي ديگر خواه ناخواه به سراغ شما نيز خواهد آمد. وانگهي ما ادعا نكردهايم كه هر كس يك هفته مبادرت به استمناء كرد، تمام بيماريهاي يكباره او را احاطه خواهند كرد. زيرا حالات اندروني در اشخاص فرق ميكند. مثلاً ممكن است يك نفر كه براي مدتي مبادرت به جلق كرد، در وهلهي اول فقط با سستي اعصاب، يا اختلال حس سامعه، يا ضعيف شدن حس باصره، يا سرگيچه مبتلا شود ولي بعداً ساير بيماريها يك يك به سراغ او بيايند.
پس استمناء (جلق)، هم از نظر شرعي و هم از نظر عرفي و به طور خلاصه من جمع الجهات، حرام و ناپسند است.
برای پاک شدن از این گناه بزرگ شما باید توبه کنید و تصمیم جدّی داشته باشید که دیگر این کار زشت و ننگین را انجام ندهید و همواره از خداوند بخواهید که شما را در ترک این گناه یاری نماید که اگر موفق به ترک این گناه نشوید ،بدانید که سرانجام شما در یکی از تیمارستان ها خواهد بود چرا که اگر به تیمارستان تهران سری بزنید از هر ده نفر دیوانه ای که در آنجا سکونت دارند، نه نفر معتاد به استمنا ( جلق ) میباشند ،یعنی بر اثر ابتلا به استمنا کارشان به جنون کشیده و به گوشه ی تیمارستان افتاده اند و اگر کمی هم به این عادت ادامه دهید – اگر نمیرید - مسلماً و قطعاً به ضعیف شدن چشم و گوش ،حافظه و بی اشتهایی ،سرگیجه ، سستی و لاغری ، رنگ پریدگی و بیماری سل و امثالهم مبتلا خواهید شد که برای مطالعه ی بیشتر بهتر است از کتب مربوطه استفاده نمایید . و اگر به گفته ی پزشکان و متخصصین امر اعتماد ندارید ، اقلا به گفته پیغمبر خدا و امامان توجه فرمایید که چه حدیث هایی در این رابطه رسیده است.(برای مثال حضرت مولا شخصی را که مبتلا به این زشت بود ،آنقدر کتک زد تا سرخ شد ،سپس او را از بیت المال همسر دادند.) و نباید فراموش کرد که خداوند در همه جا حاضر و ناظر اعمال ما است و عالم محضر خداوند می باشد.آیا با این وجود ،باز هم گناه خواهیم کرد؟ ان شاء الله نخواهیم کرد.
همچنین توجه به نکات زیر شما را در این راستای سرنوشت ساز ان شاء الله یاری خواهد کرد :
1- اولین مورد ، اجتناب از هرگونه تحریک مصنوعی ، مطالعه یا تماشای فیلم ، عکس و یا رمان های عشقی و شهوت انگیز و مبتذل ،این گونه تحریکات مصنوعی مسیر فکر انسان را تغییر می دهد و به سوی مسایل جنسی آن هم به صورت داغ و طغیانگر می کشاند و بدانید که این کتاب ها و قصه ها - اگر دروغ نباشند - حتما که سرنوشت و سرگذشت افراد پست و بی کاره است . آیا شما می خواهید به خاطر این افراد که اگر آنها را می شناختید حتّی حاظر نبودید با آنها کلمه ای صحبت کنید، سرنوشت خود را تغییر می دهید ؟ بنابراین باید از تمامی تحریک مخصوصاً چشم و چشم چرانی و حضور در محیط هایی که جلوه گری وجود دارد اجتناب کنید . برای این امر می توانید در هر بار رعایت این اصول که البته در اول کمی مشکل و یا سخت به نظر می رسد،جایزه ای به خود اختصاص دهید و بدانید که با رعایت این عامل مهم حتماً که خشنودی خداوند متعال را بدست آورده اید .
2- دومین عامل مهم ، دوری از افراد منحرف و آشنایی با افرادی که هدف دارند و بودن با آنها در شما یک نوع آرامش روانی ایجاد می کند. در این روش ، نشستن در کنار افراد سالخورده که با صفا و گرم باشند و هم صحبتی با آنها بسیار خوب است.
3- سومین روش ، پرهیز از بی کاری و تهیه ی یک برنامه ی فشرده برای تمام اوقات است. لازم نیست که تمام این برنامه صرفاً به درس اختصاص یابد ،شما می توانید در کنار مطالعه ی درسی ، مطالعه ی کتب و نوشته های خوب را در برنامه تان پیش بینی کنید.
4- ورزش،که یکی از راههای موثر در آرامش بخشیدن به طوفان غریزه ی جنسی است. در ورزش کردن رفتن به باشگاه و صرف مخارج اضافی لازم نیست (گر چه رفتن به باشگاه های سالم ، خوب است) و پیاده روی ،طناب بازی ،دویدن و ورزش هایی از این قبیل هم موثر می باشد.
5- جایگزین نمودن عادت خوب و مفید به جای آن عادت .
6- ششمین مورد ، پرهیز مطلق از تنهایی و ایجاد موانع است ، وجود مانع و فراهم نبودن مقدمات عادت قبیح ، خود عامل بزرگی می باشد . سعی کنید در جاهای خلوت نمانید . اگر در اتاق خلوتی هستید از اعضای خانواده تان به هر بهانه بخواهید که به صورت ناگهانی به شما سر بزنند و سعی کنید درب اتاق و یا جای خلوتی که در آنجا هستید باز باشد. در خانه تنها نمانید و به محض اینکه در خود احساس ناراحتی کردید ،سعی نمایید که ایجاد مانع کنید. سعی کنید در مواقع تنهایی به دوستان و آشنایانتان تلفن بزنید و یا به خانه ی آنها بروید و یا آنها را دعوت نمایید.
7- نذر کنید و در هنگام احساس ناراحتی به نذر خود فکر کنید و سعی نمایید که با جوان مردی ، عهد و نذر تان را حفظ نمایید. و به این بیندیشید که اگر چند لحظه تأمل نمایید هم نذر و عهد خود را نگه داشته اید و هم سکّان زندگی تان را به سوی آرامش و آسایش و پاکی هدایت فرموده اید .
در ابتدا ، ممکن است رعایت موارد فوق برای شما احیاناً سخت باشد ولی این نکته را به خاطر داشته باشید که افراد موفق و بزرگ را همین تحمل ها و استقامت ها بزرگ کرده است و اگر کمی موارد فوق را تمرین نمایید ان شاء الله و المنة آینده ی خوشی در انتظارتان خواهد بود.و وقتی به گذشته تان فکر کنید، احساس عزت و سرافرازی خواهید کرد.
آغاز تهاجم :
اختلافات مرزی ایران و عراق سابقه ای طولانی دارد . به طور کلی اینطور می توان گفت در سال 1975 این اختلافات تا آنجا بالا گرفت که احتمال بروز جنگ می رفت و طرفین در الجزایر قراردادی امضا کردند که مبنای حل اختلافات مرزی دو طرف بود . اما عدم پایبندی عراق به شرایط قرارداد و وقوع انقلاب اسلامی در ایران عملاً اجرای آن را به تعویق انداخت . شرق و غرب که از انقلاب ایران به هراس افتاده بودند صدام حسین را تحریک به تجاوز نمودند و او با این بهانه که ایران بر سر میز مذاکره نمی آید و تنها راه حل استفاده از زور است ، از اوایل سال 1959 تحرکات نظامی در طول مرز با ایران را آغاز نمود . این تحرکات از اوایل شهریور ماه شدت یافت و بسیاری از دلسوزان نظام و نیروهای مرزی به بنی صدر هشدار های لازم را دادند اما او از اعلام وضعیت آماده باش جنگی خودداری کرد . در 31 شهریور ماه 1359 هجوم سراسری به ایران با بمب باران تهران (فرودگاه مهرآباد) و 19 شهر ایران آغاز شده و دهها لشکر پیاده و زرهی عراق از مرز عبور کردند .
در جبهه شمال غرب (کردستان و آذربایجان) به علت حضور فعال سپاه در جهت مقابله با ضد انقلاب ، نیروهای عراقی فقط به تقویت استحکامات و تصرف چند ارتفاع مرزی سوق الجیشی اکتفا کردند . در جبهه غرب (کرمانشاه و شمال ایلام) هدف اصلی ، تامین امنیت بغداد با تصرف مناطق پرجمعیت منطقه بود . شهرهای سومار ، نفت شهر و مهران به سرعت سقوط کردند . اما مقاومت مردم در قصرشیرین باعث شد عراقی ها با دور زدن شهر ابتدا سرپل ذهاب را گرفته و از شرق وارد قصر شیرین شوند . هرچند قصرشیرین سقوط کرد ، اما هجوم نیروهای مردمی ، سپاه و ارتش ، با پشتیبانی هلی کوپترهای کبری که شهیدان شیرودی و کشوری جلودارشان بودند ، باعث آزادی سرپل ذهاب گردید و حرکت دشمن به سمت گیلان غرب و ایلام هم ناکام ماند .
در جبهه جنوب هدف اولیه دشمن محاصره اهواز و تصرف کامل خوزستان بود اما با مقاومت نیروهای مردمی و سپاه در خرمشهر و سوسنگرد ، عملاً دشمن ابتکار عمل خود را از دست داد و در جبهه شوش و دزفول هم عقبه نامطمئن باعث توقف دشمن در نزدیکی کرخه گردید . خرمشهر سقوط کرد و آبادان محاصره شد . اما در مرکز ، بعد از آنکه نیروهای عراقی به شهرک حمیدیه رسیدند ضد حمله عده اندکی از نیروهای سپاه به رهبری شهید غیوراصلی که در همین عملیات شهید شد ، باعث فرار دشمن تا آن سوی بستان گردید که این خود از امدادهای غیبی بود . چند روز بعد دشمن بدون مواجه با مقاومت شدیدی بستان را دوباره اشغال اما دیگر دستش به سوسنگرد نرسید .
لازم به ذکر است که با وجود برتری زمینی دشمن در نخستین روزهای آغازین جنگ ، در آسمان حمله بیش از 140 فروند جنگده ایرانی به اهداف عراقی در روز اول مهرماه ضربه کوبنده ایی به دشمن وارد نمود و در طول جنگ برتری هوایی کاملاً در اختیار ایران بود .
عملیات های مهم ایران در 8 سال دفاع مقدس :
1- عملیات پل نادری :
جبهه : جنوب موقعیت : غرب دزفول
تاریخ : 23/7/1359
نوع تک : گسترده
فرماندهی : ارتش سازمان : ارتش
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 10 گردان پیاده و زرهی
عراق : 27 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
هدف عملیات : بازپس گیری مناطق اشغالی در غرب دزفول
تلفات انسانی عراق : نامشخص
توضیحات : نخستین حمله رسمی ایران ، با فرماندهی مستقیم بنی صدر توسط لشکر 21 حمزه در منطقه غرب دزفول به علت عدم شناخت نیروهای ایرانی از استعداد قوای دشمن کاملاً شکست خورد .
***
2- عملیات سوسنگرد :
جبهه : جنوب موقعیت : شرق سوسنگرد
تاریخ : 26/8/1359
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 6 گردان پیاده و زرهی
عراق : 8 گردان پیاده و زرهی
هدف عملیات : نجات سوسنگرد از خطر سقوط حتمی
تلفات انسانی عراق : 795 نفر
توضیحات : بعد از شکست نخستین تلاش دشمن در اوایل مهرماه جهت اشغال سوسنگرد ، بعد از سقوط خرمشهر در اواسط آبان ، دشمن یک بار دیگر برای تصرف شهر اقدام و آن را محاصره نمود . در شرایطی که مدافعان شهر آخرین مقاومت ها را انجام می دادند ، 2 گردان زرهی از ارتش با همراهی نیروهای سپاه ، بسیج و ستاد جنگهای نامنظم دکتر چمران ، در امتداد جاده سوسنگرد-حمیدیه دست به حمله زده و ضمن شکستن خط محاصره ، عراقی ها را از داخل شهر عقب راندند .
***
3- عملیات نصر :
جبهه : جنوب موقعیت : جنوب کرخه کور (هویزه)
تاریخ : 15 تا 18/10/59
نوع تک : گسترده
فرماندهی : ارتش سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 10 گردان پیاده و زرهی
عراق : 27 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
هدف عملیات : آزاد سازی مناطق اشغالی غرب کارون و در صورت امکان پیشروی تا شهرک تنومه در شمال بصره !
تلفات انسانی عراق : 1800 نفر
توضیحات : این عملیات هم با دستور بنی صدر اجرا و هدایت گردید . در مرحله نخست ، نیروهای ایرانی موفق به شکستن خطوط مقدم عراق شده و تا نزدیکی ایستگاه حمید پیشروی کردند ، اما با آغاز پاتک گسترده عراق ، بنی صدر دستور عقب نشینی داد . بعد از عقب نشینی ، تعدادی از دانشجویان پیروخط امام به فرماندهی شهید علم الهدی ، که در محور هویزه وارد عمل شده بوده و از عقب نشینی خبر نداشتند ، به محاصره در آمدند و تا آخرین گلوله مقاومت کرده و همگی به شهادت رسیدند . پس از این پیروزی ، عراق بدون مواجه شدن با مانعی شهر هویزه را اشغال کرد و خط جبهه خود در جنوب سوسنگرد را کامل نمود .
***
4- عملیات ضربت ذوالفقار :
جبهه : غرب موقعیت : غرب صالح آباد
تاریخ : 19/10 تا 20/11/1359
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : ارتش سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 6 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
عراق : 9 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
هدف عملیات : آزاد سازی ارتفاعات میمک
تلفات انسانی عراق : 2164 نفر
توضیحات : ارتفاعات میمک در غرب صالح آباد ، از جمله نقاط مورد اختلاف ایران و عراق در قرارداد الجزایر بود . چون عراق به تعهدات خود عمل نمی کرد ، ایران هم خود را ملزم به حل مسئله ارتفاعات میمک نمی دانست . در 15 شهریور ماه 1359 ، پیش از آغاز هجوم سراسری ، عراق ارتفاعات میمک را اشغال کرد . عملیات ضربت ذوالفقار با هدف بازپس گیری این ارتفاعات انجام شده و با موفقیت پایان یافت .
***
5- عملیات توکل :
جبهه : جنوب موقعیت : شمال آبادان
تاریخ : 20/10/1359
نوع تک : گسترده
فرماندهی : ارتش سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 12 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
عراق : 18 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
هدف عملیات : شکست محاصره آبادان
تلفات انسانی عراق : نامشخص
توضیحات : همزمان با دو عملیات نصر و ضربت ذوالفقار ، در محور شمال آبادان و بخصوص جاده ماهشهر ، نیروهای ایرانی دست به حمله زدند اما این عملیات ناموفق بود .
***
6- عملیات بازی دراز :
جبهه : غرب موقعیت : غرب سرپل ذهاب
تاریخ : 1 تا 9/2/1360
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 5 گردان پیاده
عراق : 6 گردان پیاده و مکانیزه
هدف عملیات : آزاد سازی ارتفاعات بازی دراز و رفع دید عراق بر روی دشت ذهاب
تلفات انسانی عراق : 2200 نفر
توضیحات : با وجود شکست دشمن در اشغال شهر سرپل ذهاب ، در اختیار داشتن ارتفاعات غرب منطقه باعث برتری دشمن و تلفات بالای نیروهای ایرانی زیر آتش توپخانه آنها شده بود . عملیات فوق با هدف آزادسازی ارتفاعات مذکور انجام گرفت و در ابتدا کاملاً موفق بود اما عراق با اجرای پاتک های سنگینی موفق شد غرب ارتفاعات را مجدداً اشغال نماید و تنها نیمی از اهداف عملیات محقق گردید .
***
7- عملیات امام علی (ع) :
جبهه : جنوب موقعیت : شمال سوسنگرد
تاریخ : 31/2 تا 5/3/1360
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 7 گردان پیاده و زرهی
عراق : 12 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
هدف عملیات : آزاد سازی تپه های الله اکبر
تلفات انسانی عراق : 700 نفر
توضیحات : با وجود اینکه دشمن از سه طرف شهر سوسنگرد را در محاصره داشت ، اهمیت محور شمال مهمتر بود چون وجود تپه های الله اکبر در این قسمت ، باعث دید دشمن روی شهر شده بود . عملیات امام علی (ع) با هدف آزادسازی ایت تپه ها انجام شد و با موفقیت پایان یافت .
***
8- عملیات فرمانده کل قوا :
جبهه : جنوب موقعیت : جنوب دارخوئین
تاریخ : 21 تا 25/3/1360
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 2 گردان پیاده و زرهی
عراق : 4 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
هدف عملیات : تصرف استحکامات دشمن در جنوب دارخوئین
تلفات انسانی عراق : 520 نفر
توضیحات : در اوایل جنگ ، دشمن با عبور از کارون و محاصره آبادان سعی کرد از جاده آبادان- اهواز به سمت اهواز پیشروی کند . ایران در این محور بجز چند نیروی ژاندارم محلی هیچ نیرویی نداشت . اما تعدادی از نیروهای سپاه اصفهان که از جبهه کردستان با هدف پیوستن به مدافعان خرمشهر حرکت کرده بودند ، در نزدیکی روستای دارخوئین جلوی پیشروی عراقی ها را گرفتند . عراق بعد از آنکه نتوانست به پیشروی در این محور ادامه دهد اقدام به ایجاد استحکامات نفوذ ناپذیری در جنوب دارخوئین کرد و تبلیغات فراوانی روی آن انجام داد . همزمان با برکناری بنی صدر از فرماندهی کل قوا توسط امام (ره) ، نیروهای سپاه که از مدتها قبل برای اجرای این عملیات برنامه ریزی کرده بودند ، با نامگذاری عملیات خود با عنوان خمینی ، فرمانده کل قوا ، دست به حمله زده و این استحکامات را تصرف کردند . کارشناسان نظامی جهان در آن زمان ، این عملیات کوچک را یک پیروزی استراتیژیک بسیار مهم ارزیابی کرده و شکست حصر آبادان را پیشبینی نمودند .
***
9- عملیات رجایی و باهنر :
جبهه : غرب موقعیت : شمال سرپل ذهاب
تاریخ : 11 تا 16/6/1360
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 7 گردان پیاده و زرهی
عراق : 9 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
هدف عملیات : تصرف ارتفاعات قراویز و کوره موش در شمال دشت ذهاب
تلفات انسانی عراق : 2130 نفر
توضیحات : با وجود شش روز نبرد بی امان در منطقه عملیاتی ، فشار دشمن باعث شد تا نیروهای ایرانی در نهایت به مواضع اولیه عقب نشینی نمایند . این عملیات تنها چند روز بعد از شهادت رجایی و باهنر انجام گردید .
***
10- عملیات ثامن الائمه :
جبهه : جنوب موقعیت : شمال آبادان
تاریخ : 5/7/1360
نوع تک : گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 30 گردان پیاده و زرهی و 8 گردان توپخانه
عراق : 31 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی
هدف عملیات : شکست حصر آبادان به فرمان امام خمینی (ره)
تلفات انسانی عراق : 3300 نفر
توضیحات : نخستین عملیات گسترده موفق نیروهای ایران در یکمین سالگرد آغاز جنگ تحمیلی با هدف شکست محاصره آبادان انجام گرفت . سرعت عملکرد نیروهای ایرانی در این عملیات چنان بود که کارشناسان غربی آن را با سرعت پیشروی نیروهای آلمانی در خاک لهستان طی جنگ جهانی دوم مقایسه می کردند ، به نحوی که با وجود مقاومت نیروهای عراقی در یکی از محورها ، نیروهای ایرانی در سایر محورها با سرعت شگفتی ، همه اهداف را تصرف کرده و محور مقاومت کننده را به محاصره درآوردند . البته پیش از این عملیات ، به علت غریب الوقوع بودن حمله نیروهای ایرانی ، صدام دستور داده بود تا تعدادی از واحدهای نخبه و نورچشمی اش از منطقه خارج شوند !
چند روز بعد ، هواپیمای حامل فرماندهان عال رتبه سپاه و ارتش : فلاحی ، فکوری ، نامجو ، کلاهدوز و جهان آرا ، حین بازگشت به تهران سقوط کرد و این عزیزان که طراحان اصلی عملیات ثامن الائمه بودند به شهادت رسیدند .
***
11- عملیات طریق القدس :
جبهه : جنوب موقعیت : غرب سوسنگرد
تاریخ : 8 تا 15/9/1360
نوع تک : گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 32 گردان پیاده و زرهی
عراق : 57 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی ، 4 گردان گارد ریاست جمهوری و 6 گردان توپخانه
هدف عملیات : آزاد سازی شهر بستان
تلفات انسانی عراق : 9046 نفر
توضیحات : اهمیت استراتژیک این عملیات بدان جهت است که نیروهای ایرانی با دور زدن قوای دشمن از طریق تپه های رملی غیرقابل عبور شمال بستان ، با غافلگیری کامل همزمان به کلیه خطوط دشمن از دهلاویه تا تنگه مرزی چزابه حمله کردند . البته مقاومت دشمن در جنوب منطقه عملیاتی ، پیشروی در این محور را ممکن نساخت اما چند روز بعد که عراق سعی کرد از این منطقه به سمت بستان پاتک کرده و شهر را دوباره اشغال کند متحمل تلفات سنگینی شد و به ناچار تا جنوب رودخانه نیسان که بسیار بیشتر از هدف پیشبینی شده در عملیات بود ، عقب نشینی کرد .
***
12- عملیات مطلع الفجر :
جبهه : غرب موقعیت : شمال گیلان غرب و جنوب سرپل ذهاب
تاریخ : 20/9 تا 6/10/1360
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 18 گردان پیاده و زرهی
عراق : 27 گردان پیاده ، زرهی و کماندویی
هدف عملیات : آزادسازی ارتفاعات غرب گیلان غرب
تلفات انسانی عراق : 2140 نفر
توضیحات : با وجود تصرف بیشتر ارتفاعات هدف ، پاتک های سنگین عراق این عملیات را هم ناکام گذاشت . اهمیت جبهه غرب برای عراق در این بود که اگر نیروهای ایرانی موفق به بازپس گیری ارتفاعات مرزی این منطقه می شدند ، نسبت به نیروهای عراقی که در داخل خاک خود در موقعیت کم ارتفاع تری قرار می گرفتند ، برتری یافته و امنیت بغداد را تهدید می نمودند . در جریان این عملیات غلامعلی پیچک ، فرمانده سپاه در جبهه غرب که به عنوان یک نیروی عادی ، ناشناس در عملیات شرکت کرده بود به شهادت رسید .
***
13- عملیات محمد رسول الله (ص) :
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب و شمال نوسود
تاریخ : 12 و 13/10/1360
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 6 گردان پیاده
عراق : 8 گردان پیاده
هدف عملیات : آزاد سازی ارتفاعات مرزی غرب و شمال نوسود
تلفات انسانی عراق : 2691 نفر
توضیحات : این عملیات ، نخستین حمله بزرگی بود که در آن نیروهای ایرانی از مرز گذشته و در عمق خاک عراق پیشروی کردند و حتی شهرک مرزی طویله را تصرف نمودند اما به علت مشکل تدارکات به مواضع اولیه بازگشتند .
***
14- عملیات فتح المبین :
جبهه : جنوب موقعیت : غرب شوش و دزفول
تاریخ : 2 تا 10/1/1361
نوع تک : گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 133 گردان پیاده و زرهی
عراق : 153 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی و 3 گردان گارد ریاست جمهوری و 12 گردان توپخانه
هدف عملیات : آزادی منطقه اشغالی عظیم غرب منطقه شوش و دزفول
تلفات انسانی عراق : 19000 نفر
توضیحات : این عملیات در ابتدا قرار بود همزمان با دهه فجر انجام شود ، اما عراقی ها که متوجه این قضیه شده بودند در منطقه تنگه چزابه دست به حمله زدند و هرچند ناکام ماندند اما عملیات فتح الفتوح ایران را به تاخیر انداختند . یک روز قبل از آغاز حمله ، عراق یک بار دیگر ، این بار در غرب شوش پاتک زد اما فرماندهان ایرانی برای مقابله با ادامه این رویه از سوی عراق ، عملیات را طبق برنامه خود آغاز نمودند . نفوذ 6 گردان از نیروهای ارتش و سپاه به عمق مواضع عراق باعث شد تا خطوط مقدم دشمن عملاً از پشتیبای توپخانه محروم بمانند و خیلی زود تسلیم گردند . هزاران سرباز سرگردان عراقی در این عملیات به اسارت درآمدند . به گفته یکی از اسرا ، اگر نیروهای ایرانی امکان هلی برن به منطقه فکه را می یافتند می توانستند دو برابر اسرای گرفته شده را در حال فرار به داخل خاک عراق دستگیر نمایند . در آخرین روزهای عملیات ، مقاومت تیپ 10 زرهی عراق در تنگه ابوغریب ، که آن زمان معروف ترین واحد ارتش عراق بود ، باعث درگیری شدیدی گردید و کل عملیات را به خطر انداخت اما در نهایت این تیپ هم منهدم شد و نیروهای ایرانی در نزدیکی رودخانه دویرج خط پدافندی تشکیل دادند .
***
15- عملیات بیت المقدس :
جبهه : جنوب موقعیت : غرب کارون
تاریخ : 10/2 تا 3/3/1361
نوع تک : گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 144 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه و 20 گردان توپخانه
عراق : 188 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی ، 12 گردان مرزبان و 30 گردان توپخانه
هدف عملیات : آزادسازی شهرهای خرمشهر و هویزه و پاکسازی غرب کارون .
تلفات انسانی عراق : 35000 نفر
توضیحات : با فاصله اندکی از عملیات فتح المبین ، عملیات بزرگ بعدی ایران آغاز شد . مواضع صعب العبور دشمن در محور کرخه کور باعث شکست عملیات در این محور گردید ، اما نیروی اصلی ایران با عبور از کارون که عراقی ها نابخردانه آن را رها کرده بودند جاده اهواز- خرمشهر را آزاد کرده و پس از دفع پاتک عراق به سمت مرز پیشروی نمودند . در این مقطع دشمن نیروهایش را از هویزه و کرخه کور عقب کشید تا محاصره نشوند و ایرانی ها بعد از پر کردن مناطق تخلیه شده ، به سمت جنوب حمله کرده و خرمشهر را محاصره نمودند و در نهایت پس از چند درگیری جدی ، نیروهای عراقی مستقر در شهر تسلیم شده و خرمشهر آزاد گردید . یکی از برادران لودرچی در خاطرات خود ذکر کرده است که وحشت نیروهای عراقی از سقوط محور خرمشهر-بصره باعث شده بود این نیروها مناطق شمالی این محور را رها کنند به نحوی که این برادر بدون مواجه شدن با مقاومتی در حال احداث خاکریز در نزدیکی پاسگاه زبیر در داخل خاک عراق بوده که به عقب فراخوانده می شود !
***
پس از عملیات بیت المقدس ، به طور مقطعی وقفه ای در جبهه ها پیش آمد . عراق از چند منطقه در جبهه غرب که شدیداً به تله های انفجاری آلوده شده بود عقب نشینی کرد و تلویحاً خواستار آتش بس شد . تا جایی که برخی نیروهای ایرانی برای جنگ بر ضد اسرائیل راهی لبنان شدند اما با شدت گرفتن مجدد تبادل آتش بین طرفین و آشکار شدن تلاش عراق برای سازمان دهی مجدد نیروهایش ، امام (ره) در سخنرانی مهمی فرمودند : راه قدس از کربلا می گذرد .
***
16- عملیات رمضان :
جبهه : جنوب موقعیت : شرق بصره
تاریخ : 22/4 تا 7/5/1361
نوع تک : گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 164 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه و 10 گردان توپخانه
عراق : 162 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
هدف عملیات : تصرف مواضع دشمن در امتداد مرز شلمچه تا کوشک و تهدید شهر بصره
تلفات انسانی عراق : 7715 نفر
توضیحات : عملیات با هدف اصلی تصرف مواضع معروف به مثلثی عراق در منطقه انجام گرفت و پس از آنکه این مواضع به سرعت سقوط کردند نیروهای ایرانی پیشروی را به عمق ادامه داده و تا انتهای کانال پرورش ماهی نزدیک شط العرب و شمال شرقی بصره پیشروی نمودند ، اما این پیشروی بدون هیچ گونه پوشش و پشتیبانی انجام شد ، در نتیجه نیروهای عراقی که توانسته بودند پل های روی کانال را حفظ کنند به پشت نیروهای ایرانی آمده و آنها را به محاصره در آوردند . این یکی از دردناک ترین و پرتلفات ترین عملیات های ایران بود و فقط بخشی از واحدهای محاصره شده توانستند از منطقه عقب نشینی کنند . عملیات طی روزهای بعد با هدف انهدام نیروهای عراقی ادامه یافت تا پیروزی بدست آمده باعث تشویق آنها به پیشروی نگردد .
***
17- عملیات مسلم بن عقیل :
جبهه : غرب موقعیت : غرب سومار
تاریخ : 9 تا 13/7/1361
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 33 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه ، 5 گردان هوابرد و 5 گردان توپخانه
عراق : 31 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی ، یک گردان جیش الشعبی و 7 گردان توپخانه
هدف عملیات : آزادسازی ارتفاعات غرب سومار و پیدا کردن دید روی شهر مندلی عراق
تلفات انسانی عراق : 1034 نفر
توضیحات : شهر سومار در جریان عقب نشینی عراق بعد از عملیات بیت المقدس آزاد شده بود اما در اشغال ماندن ارتفاعات مرزی منطقه ، به دشمن برتری می داد . البته عدم توجه نیروهای ایرانی به این محور باعث شده بود تا این عملیات جنبه غافلگیر کننده داشته باشد تا جایی که بعضی فرماندهان معتقد بودند که حمله باید تا تصرف شهر مندلی ادامه یابد . اما اکتفا به تصرف ارتفاعات مرزی و نزدیکی این منطقه به مرکز عراق باعث شد تا با تجمع نیروهای عراقی ، عملیات بعدی با نام عملیات امام زین العابدین (ع) ، با هدف تصرف شهر مندلی ، که با فاصله چند روز بعد انجام گرفت ناکام بماند .
***
18- عملیات محرم :
جبهه : جنوب موقعیت : جنوب موسیان
تاریخ : 10 تا 20/8/1361
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 66 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
عراق : 46 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی
هدف عملیات : تصرف ارتفاعات مرزی مشرف بر شهر العماره عراق
تلفات انسانی عراق : 8350 نفر
توضیحات : با هدف جبران ناکامی های اخیر و گشودن جبهه جدیدی جهت غافلگیری دشمن ، این عملیات انجام گرفت و با موفقیت پایان یافت .
***
19- عملیات والفجر مقدماتی :
جبهه : جنوب موقعیت : جنوب فکه
تاریخ : 17 تا 21/11/1361
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 164 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه و 23 گردان توپخانه
عراق : 76 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه و 4 گردان گارد ریاست جمهوری
هدف عملیات : تصرف مناطق شمال هورالهویزه با هدف وادار کردن عراق به قبول آتش بس
تلفات انسانی عراق : 2613 نفر
توضیحات : خیانت منافقین باعث شد تا نیروهای دشمن کاملاً در برابر حمله نیروهای ایرانی آماده باشند و در نهایت نیروهای ایرانی به مواضع اولیه خود بازگشتند .
***
20- عملیات والفجر 1 :
جبهه : جنوب موقعیت : شمال فکه
تاریخ : 21 تا 28/1/1362
نوع تک : گسترده
فرماندهی : ارتش سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 132 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه و 18 گردان توپخانه
عراق : 128 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی
هدف عملیات : پیشروی به سمت شهر العماره عراق
تلفات انسانی عراق : 8850 نفر
توضیحات : مقاومت نیروهای عراقی در برخی محورها و حجم بی سابقه آتش توپخانه دشمن باعث شد تا در نهایت نیروهای ایرانی به مواضع اولیه خود بازگردند .
***
21- عملیات والفجر 2 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب پیرانشهر
تاریخ : 29/4 تا 13/5/1362
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 24 گردان پیاده و مکانیزه
عراق : 36 گردان پیاده و کماندویی
هدف عملیات : گشودن جبهه جدید در شمالغرب و بستن یکی از راه های اصلی تردد ضد انقلاب به داخل کشور
تلفات انسانی عراق : 4164 نفر
توضیحات : این عملیات با موفقیت انجام گرفت و منطقه عمومی حاج عمران که مهمترین پادگان نظامی عراق در شمال شرق این کشور بود به تصرف نیروهای ایران در آمده و آتش توپخانه دشمن از شهر پیرانشهر دور گردید . مصطفی ردانی پور ، فرمانده روحانی مشهور اصفهان در پایان این عملیات به شهادت رسید و پیکرش هیچگاه یافت نشد .
***
22- عملیات والفجر3 :
جبهه : غرب موقعیت : مهران
تاریخ : 7 تا 20/5/1362
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 32 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه و 4 گردان توپخانه
عراق : 58 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی و 3 گردان توپخانه
هدف عملیات : تامین امنیت شهر مهران
تلفات انسانی عراق : 10509 نفر
توضیحات : شهر مهران هم بعد از عملیات بیت المقدس آزاد شد اما حضور دشمن در ارتفاعات شهر ، عملاً شهر را بی دفاع کرده بود . عملیات والفجر3 با هدف آزاد سازی این ارتفاعات انجام گرفت و با وجود آزادی ارتفاعات شمالی موسوم به کله قندی ، پاتک شدید عراق در محور غرب مهران مانع از تثبیت اهداف در این قسمت گردید .
***
23- عملیات والفجر 4 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : شمال مریوان
تاریخ : 27/7 تا 30/8/1362
نوع تک : گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 71 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه و 11 گردان توپخانه
عراق : 141 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی ، 8 گردان گارد ریاست جمهوری و 7 گردان توپخانه
هدف عملیات : تصرف دشت شیلر و انهدام پایگاه های نفوذ دشمن و ضد انقلاب به داخل کشور
تلفات انسانی عراق : 18785 نفر
توضیحات : دشت شیلر به عنوان یک تو رفتگی عمیق از خاک عراق در داخل خاک ایران ، به عنوان پایگاهی برای نفوذ ضد انقلاب و عوامل خرابکار دشمن مورد استفاده بود . عملیات والفجر4 در ابتدا یک عملیات محدود برای تصرف این دشت بود ، اما مقاومت شدید عراق این عملیات را تبدیل به یکی از بزرگترین رویارویی های دو طرف در طول 8 سال جنگ کرد . در نهایت ایران نتنها موفق به تصرف دشت شیلر گردید بلکه تا ارتفاعات کانی مانگا پیشروی نمود و شهر پنجوین عراق را تصرف کرد اما تخریب گسترده شهر از سوی عوامل رژیم بعث باعث گردید تا شهر به عنوان یک هدف غیر استراتیژیک رها شده و نیروهای ایرانی در ارتفاعات اطراف مستقر شوند ، ضمن آنکه این عملیات خطوط جبهه را به شهر سلیمانیه عراق بسیار نزدیک کرد . لشکر 14 امام حسین(ع) اصفهان ، در این عملیات نقش مهمی بر عهده داشت و این عملیات از نقاط عطف تاریخ این لشکر به حساب می آید .
***
24- عملیات خیبر :
جبهه : جنوب موقعیت : هورالهویزه
تاریخ : 3 تا 22/12/1362
نوع تک : گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 283 گردان پیاده و زرهی و 7 گردان توپخانه
عراق : 188 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی ، 4 گردان گارد ریاست جمهوری و 30 گردان توپخانه
هدف عملیات : گشودن جبهه جدید علیه دشمن و قطع محور بصره-العماره
تلفات انسانی عراق : 16140 نفر
توضیحات : یکی از بزرگترین دستاوردهای نظامی 8 سال دفاع مقدس این بود که طراحان نظامی ایران ثابت کردند غیرممکن را نمی شناسند . هرگاه در جبهه ایی رکود ایجاد می شد به سرعت راهی برای گشودن جبهه جدید پیشنهاد می کردند و عملیات خیبر هم یکی از این پیشنهادات بود . دشمن هیچگاه تصور نمی کرد نیروهای ایرانی بدون پشتیبانی توپخانه و قوای زرهی ، عرض چند ده کیلومتری هورالهویزه را پیموده و خود را به دجله برسانند . طبق طرح عملیات ، نیروهای ایرانی از سه محور هورالهویزه ، طلاییه و شلمچه دست به حمله می زدند . نیروهای ایرانی با عبور از هورالهویزه و تصرف جزایر مجنون ، خود را به ساحل دجله رسانده و با عبور از آن جاده بسیار مهم بصره- العماره را تصرف می کردند . نیروهای عمل کننده در محور طلاییه و شلمچه هم با پیشروی به سمت شط العرب و تصرف نشوه ، از طریق جاده نشوه-قرنه ، ادوات سنگین را به شمال اعزام می کردند تا منطقه تثبیت گردد . عملیات در محور هورالهویزه با موفقیت همراه بود و در چند محور نیروهای ایران به ساحل دجله دست یافته و از آن عبور کردند ، اما مقاومت شدید نیروهای عراقی در طلاییه و شلمچه که برای اولین بار به طور گسترده اقدام به استفاده از سلاح های شیمیایی نمودند ، باعث شد تا پیشروی در این دو محور شکست بخورد و نیروهای محور دجله بدون پشتیبانی ، در مقابل پاتک های عراق به ناچار به جزایر مجنون عقب نشینی کردند . تلاش عراق برای بازپس گیری جزایر ادامه یافت و بی سابقه ترین حملات زرهی ، توپخانه ایی و شیمیایی علیه نیروهای ایرانی انجام گرفت بویژه اینکه دشمن پل بین مجنون جنوبی و طلاییه را حفظ کرده و از این طریق ستون تانک های خود را به سمت نیروهایی روانه می کرد که سنگین ترین سلاحشان آر.پی.جی بود . با این حال نیروهای ایرانی بالاخره موفق شدند تسلط خود بر جزایر را تثبیت کنند و عراقی ها کوتاه آمدند . در این عملیات سرداران زیادی همچون حمید باکری ، همّت و زجاجی به شهادت رسیدند و حسین خرازی جانباز گردید .
***
25- عملیات عاشورا :
جبهه : غرب موقعیت : جنوب سومار
تاریخ : 26 تا 30/7/1363
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 14 گردان پیاده و زرهی و 5 گردان توپخانه
عراق : 27 گردان پیاده و زرهی ، مکانیزه ، کماندویی و گارد
هدف عملیات : آزاد سازی ارتفاعات گرکنی و بخشی از ارتفاعات میمک
تلفات انسانی عراق : 1690 نفر
توضیحات : ارتفاعات گرکنی و فصیل آزاد گردید اما تلاش برای آزاد سازی کامل دامنه غربی ارتفاعات میمک نتیجه ایی نداشت .
***
26- عملیات بدر :
جبهه : جنوب موقعیت : هورالهویزه
تاریخ : 19 تا 26/12/1363
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 115 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
عراق : 98 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی ، 28 گردان گارد ریاست جمهوری و 9 گردان توپخانه
هدف عملیات : انهدام مواضع دشمن در شرق و غرب دجله و در صورت امکان قطع جاده بصره-العماره
تلفات انسانی عراق : 13200 نفر
توضیحات : در سالگرد عملیات خیبر ، نیروهای ایرانی بار دیگر در همان محور دست به حمله زدند اما این بار چون امیدی به گشودن جبهه طلاییه و پشتیبانی زرهی از حمله وجود نداشت ، هدف اصلی انهدام دژهای معروف دشمن در دو طرف دجله قرار گرفت . عملیات با موفقیت انجام شد اما با توجه به پاتک های سنگین دشمن مواضع تصرف شده ، تثبیت نگردید و نیروهای ایرانی به داخل هورالهویزه عقب نشینی کردند . البته این بار هورالهویزه کاملاً در اختیار نیروهای ایران قرار گرفت و خط اول عراق ساحل غربی آن شد . در این عملیات سرداران موسوی و مهدی باکری به شهادت رسیدند . همچنین از شهدا معروف این عملیات می توان به شهید نوجوان پهلوان سعید طوقانی اشاره کرد که در سالهای قبل و اوایل انقلاب ، با وجود سن کم از نامداران ورزش باستانی به شمار می رفت .
***
27- عملیات قادر :
جبهه : شمال غرب موقعیت : امتداد مرز استان آذربایجان و عراق
تاریخ : 24/4 تا 18/6/1364
نوع تک : گسترده
فرماندهی : ارتش سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 30 گردان پیاده و 9 گردان توپخانه
عراق : 29 گردان پیاده ، زرهی و کماندویی
هدف عملیات : گسترش منطقه آزاد شده شمال عراق
تلفات انسانی عراق : 1520 نفر
توضیحات : بعد ناکامی عملیات بدر ، به سپاه دستور داده شد تا دست به بازسازی خود بزند و منطقه بین اشنویه تا پیرانشهر که برای عملیات تابستانی سپاه آماده شده بود در اختیار ارتش قرار گرفت . نیروهای ارتش طی دو ماه چندین بار سعی کردند در این منطقه دست به حمله بزنند اما کاری از پیش نبردند و عملاً بسیاری از پایگاه ها و معابر نفوذ سپاه طی این عملیات ها لو رفته یا منهدم گردید !
***
28- عملیات والفجر 8 :
جبهه : جنوب موقعیت : جنوب آبادان
تاریخ : 20/11/1364 تا 9/2/1365
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 140 گردان پیاده و 16 گردان توپخانه
عراق : 241 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه ، کماندویی و گارد
هدف عملیات : تصرف شبه جزیره فاو
تلفات انسانی عراق : 52105 نفر
توضیحات : عبور از عرض اروند رود یکی از آن شاهکارهای نظامی در تاریخ جنگ ها به شمار می رود . در اهمیت بندر و شبه جزیره فاو همین بس که عراق با قبول تلفات بسیار سنگینی ، بیش از 80 شبانه روز برای بازپس گیری منطقه تلاش می کرد و 39 جنگنده خود را در این منطقه از دست داد . هرچند دشمن نتوانست فاو را بازپس گیرد ، اما حملات مکرر آنها باعث شد تا هدف نهایی نیروهای ایرانی که گشودن جبهه جدید و پیشروی در جنوب بصره بود به جایی نرسد .
***
29- عملیات والفجر 9 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : شرق سلیمانیه
تاریخ : 5 تا 9/12/1364
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 26 گردان پیاده و زرهی و 4 گردان توپخانه
عراق : 10 گردان پیاده ، زرهی و کماندویی و 2 گردان توپخانه
هدف عملیات : نزدیک شدن به شهر سلیمانیه عراق و مقابله با تجمع نیروهای عراق در فاو
تلفات انسانی عراق : 1634
توضیحات : در این عملیات منطقه گسترده ایی از کردستان عراق به تصرف ایران در آمد و شهر سلیمانیه در برد آتش ایران قرار گرفت . اما طی هفته های بعد به دلیل پاره ایی مشکلات از جمله بمب باران شیمیایی چند روستای کردنشین از سوی عراق ، نیروهای ایرانی به مواضع اولیه خود بازگشتند .
***
در اوایل سال 65 ، ارتش عراق با سازماندهی مجدد و افزایش واردات سلاح های مختلف متعارف و کشتار جمعی ، موقتاً در موضع برتری قرار گرفت و با استراتیژی معروف به دفاع متحرک در چند جبهه دست به حمله زد که مهمترینش دستاوردش اشغال مجدد شهر مهران بود .
***
30- عملیات کربلای 1 :
جبهه : غرب موقعیت : مهران
تاریخ : 9 تا 19/4/1365
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 37 گردان پیاده و زرهی و 6 گردان توپخانه
عراق : 111 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه ، کماندویی و گارد و 9 گردان توپخانه
هدف عملیات : آزادسازی مهران
تلفات انسانی عراق : 11210 نفر
توضیحات : طی نبرد سختی که در این عملیات رخ داد ، نیروهای عراقی با وجود برتری کامل نفر و تجهیزات متحمل تلفات سنگینی شده و شهر مهران و ارتفاعات اطراف آن آزاد گردید .
***
31- عملیات کربلای 2 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب پادگان حاج عمران
تاریخ : 10 و 11/6/1365
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 26 گردان پیاده و 4 گردان توپخانه
عراق : 30 گردان پیاده ، زرهی و کمااندویی و 5 گردان توپخانه
هدف عملیات : بازپس گیری ارتفاعات 2435 و 2519
تلفات انسانی عراق : 3277 نفر
توضیحات : ارتفاعات 2435 و 2519 ، مشرف بر پادگان حاج عمران ، از جمله نقاطی بود که در جریان دفاع متحرک عراق سقوط کرده بود . در این عملیات ارتفاع 2435 تصرف شد اما تلاش برای آزادی ارتفاع دوم ناکام ماند .
***
32- عملیات فتح 1 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : کرکوک
تاریخ : 19 و 20/7/1365
نوع تک : نامنظم
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 2 گردان نیروی ویژه ، 1 گردان ادوات و 2 گردان از نیروهای اتحادیه میهنی کردستان عراق
عراق : نامشخص
هدف عملیات : وارد کردن خسارت در عمق و ممانعت از تمرکز قوای عراق در جبهه ها
تلفات انسانی عراق : 600 نفر
توضیحات : از مدتها قبل سپاه با ایجاد پایگاه هایی در شمال عراق ، با گروههای ضد بعثی کردستان عراق همکاری می کرد . پیش از این عملیات های مشترکی انجام شده بود اما عملیات فتح 1 را می توان مهمترین همکاری دو طرف دانست . در این عملیات نیروهای ایرانی و کرد با طی مسیر 150 کیلومتری در عمق خاک عراق ، با بستن جاده های منتهی به شهر کرکوک ، به پالایشگاه و چند مقر نظامی این شهر حمله کرده و سپس با کمترین تلفات به مواضع خودی بازگشتند .
***
33- عملیات کربلای 4 :
جبهه : جنوب موقعیت : جنوب و غرب خرمشهر
تاریخ : 3 تا 5/10/1365
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 250 گردان پیاده و 26 گردان توپخانه
عراق : 123 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه ، کماندویی و گارد
هدف عملیات : تصرف کامل شبه جزیره فاو ، شهرک ابوخصیب و محاصره بصره
تلفات انسانی عراق : 8060 نفر
توضیحات : سپاه برای انجام این عملیات ک در صورت پیروزی سرنوشت جنگ را مشخص می کرد تمام منابع خود را بسیج نمود و همین تمرکز نیرو باعث هوشیاری عراق گردید ضمن آنکه با کمک ماهواره های جاسوسی آمریکایی ، عراقی ها حتی از مکان معابر نفوذ نیروهای ایران خبر داشتند ! با آغاز عملیات ، هرچند در چند محور نیروهای ایرانی موفق به پیشروی شده و حتی لشکر 14 امام حسین (ع) توانست به تاسیسات پالایشگاه بصره نفوذ کند ، آمادگی عراق و مقاومت شدید همراه با آتش سنگین توپخانه و بمب باران گسترده شیمیایی ، باعث شد تا نیروهای ایرانی 48 ساعت بعد از آغاز حمله به مواضع اولیه بازگردند .
***
34- عملیات کربلای 5 :
جبهه : جنوب موقعیت : شلمچه
تاریخ : 19/10 تا 4/12/1365
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 200 گردان پیاده و 24 گردان توپخانه
عراق : 493 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه ، کماندویی و گارد و 46 گردان توپخانه
هدف عملیات : آزاد سازی شلمچه و پیشروی به سمت بصره
تلفات انسانی عراق : 92365 نفر
توضیحات : عملیات کربلای 5 بدون شک بزرگترین رویارویی نظامی ایران و عراق در طول 8 سال جنگ تحمیلی می باشد . عراق با تصور اینکه بعد از کربلای 4 ، ایران از حمله در این جبهه منصرف شده ، با آغاز عملیات کاملاً غافلگیر گردید و نیروهای ایرانی توانستند تا نزدیکی شهر بصره پیشروی کنند اما اهمیت این شهر باعث شد تا عراق با بسیج کلیه امکانات خود و استفاده بسیار گسترده از سلاح های شیمیایی دست به مقابله زند . تصور اینکه بیش از 700 گردان عملیاتی در منطقه ایی به وسعت شهر تهران در حال جنگ با یکدیگر باشند از آن نادر وقایع ثبت شده در تاریخ جنگها می باشد . هرچند عراق توانست تا حدودی جلو پیشروی نیروهای ایرانی را سد کند اما پیروز اصلی این عملیات سپاه ایران بود که توانست خطوط جبهه را تانزدیکی شهر بصره گسترش دهد . در روزهای پایانی همین عملیات بود که سردار حاج حسین خرازی به شهادت رسید . بعد از اعلام خبر شهادت وی عراق دست به پاتک گسترده ایی زد که ناکام ماند ، اسرای عراقی می گفتند به ما گفته شده بزرگترین فرمانده جبهه ایران به شهادت رسیده است !
***
35- عملیات کربلای 6 :
جبهه : غرب موقعیت : نفت شهر
تاریخ : 23 و 24/10/1365
نوع تک : گسترده
فرماندهی : ارتش سازمان : ارتش
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 36 گردان پیاده و زرهی و 2 گردان توپخانه
عراق : 44 گردان پیاده ، زرهی و مکانیزه
هدف عملیات : آزاد سازی نفت شهر و تصرف نفت خانه عراق و ممانعت از تمرکز قوای دشمن در بصره
تلفات انسانی عراق : 3000 نفر
توضیحات : در حالیکه تمامی نیروی سپاه برای عملیات کربلای 5 بسیج شده بود ، ارتش جهت اجرای یک حمله انحرافی که هم جلوی انتقال نیروهای عراقی به سمت بصره گرفته شود و هم هدف مهمی داشته باشد ، وارد عمل شد . اما حضور نیروهای دشمن بر روی ارتفاعات منطقه و نوع عملیات نیروی ارتش در دل دشت باعث ناکامی این عملیات گردید .
***
36- عملیات تکمیلی کربلای 5 :
جبهه : جنوب موقعیت : شلمچه
تاریخ : 3 تا 13/12/1365
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 30 گردان پیاده
عراق : 80 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی و 10 گردان توپخانه
هدف عملیات : ترمیم خطوط خودی در غرب نهر جاسم جهت تکمیل عملیات کربلای 5
تلفات انسانی عراق : 10265 نفر
توضیحات : در شرایطی که هنوز عملیات کربلای پنج کاملاً پایان نیافته بود ، به علت خستگی و تلفات نیروهای خودی ، خط جبهه در غرب نهر جاسم کامل نشده بود ، بنابراین با سازماندهی مجدد گردان هایی که هنوز توانایی عملیاتی داشتند ، برای حمله اقدام گردید و خط مورد نظر با عقب راندن قوای عراقی تشکیل شد .
***
37- عملیات کربلای 7 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب پادگان حاج عمران
تاریخ : 13 تا 17/12/1365
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : ارتش سازمان : ارتش
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 9 گردان پیاده
عراق : 29 گردان پیاده ، زرهی و کماندویی
هدف عملیات : تصرف ارتفاع 2519 و حفظ اعتبار ارتش
تلفات انسانی عراق : 3272 نفر
توضیحات : پس از شکست عملیات کربلای 6 ، ارتش مسئولیت بازپس گیری ارتفاع 2519 را بر عهده گرفت و پس از نبرد سختی موفق به این کار گردید .
***
38- عملیات کربلای 8 :
جبهه : جنوب موقعیت : شلمچه
تاریخ : 18 تا 22/1/1366
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 30 گردان پیاده
عراق : 94 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه ، کماندویی و گارد و 45 گردان توپخانه
هدف عملیات : تصرف استحکامات دشمن در شمال و جنوب کانال پرورش ماهی
تلفات انسانی عراق : 12260 نفر
توضیحات : با وجود اینکه نیروهای سپاه شدیداً از نظر تجهیزات و نیروی انسانی در مضیقه بودند توانستند اهداف مورد نظر را تصرف کنند اما در آخرین لحظه ، استفاده گسترده عراق از سلاح های شیمیایی باعث عقب نشینی نیروهای ایرانی گردید .
***
39- عملیات کربلای 10 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : شمال سلیمانیه
تاریخ : 25/1 تا 5/2/1366
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 50 گردان پیاده و 6 گردان توپخانه و 4000 نیروی اتحادیه میهنی کردستان عراق
عراق : 40 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی
هدف عملیات : پیشروی در شمال سلیمانیه و تهدید این شهر
تلفات انسانی عراق : 2710 نفر
توضیحات : مسدود شدن جبهه جنوب باعث گردید تا سپاه یک بار دیگر در جبهه شمال غرب وارد عمل شود . با وجود اینکه در این عملیات 250 کیلومتر مربع از خاک عراق تصرف شد ، اهداف مورد نظر عملیات حاصل نگردید .
***
40- عملیات نصر 4 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : شمال سلیمانیه
تاریخ : 21/3 تا 5/4/1366
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 29 گردان پیاده و 7 گردان توپخانه
عراق : 53 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه ، کماندویی و گارد و 5 گردان توپخانه
هدف عملیات : تصرف شهر استراتژیک ماووت در شمال سلیمانیه
تلفات انسانی عراق : 6557 نفر
توضیحات : شهر ماووت یکی از اهداف حاصل نشده عملیات کربلای 10 بود . در شرایطی که تحرکات ناوهای آمریکایی در خلیج فارس باعث شده بود سپاه برخی از واحدهای خود را به استان های جنوبی اعزام کند ، موقعیت استراتژیک مناسب جبهه شمال غرب را از دست نداده و همچنان در حالت آفندی باقی مانده و در این عملیات شهر استراتژیک ماووت در شمال سلیمانیه را تصرف نمودند .
***
41- عملیات نصر 7 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب سردشت
تاریخ : 14 و 15/5/1366
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 10 گردان پیاده و 9 گردان توپخانه
عراق : 40 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی و 6 گردان توپخانه
هدف عملیات : آزاد سازی ارتفاعات مرزی سردشت
تلفات انسانی عراق : 7259 نفر
توضیحات : با وجود برتری ایران در جبهه کردستان ، ارتفاعات مرزی مشرف بر شهر سردشت همچنان در اختیار عراق بود ، در این عملیات این ارتفاعات آزاد شده و در عوض شهر قلعه دیزه عراق در دید نیروهای ایرانی قرار گرفت .
***
42- عملیات نصر 8 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب ماووت
تاریخ : 29/8 تا 5/9/1366
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 11 گردان پیاده
عراق : 23 گردان پیاده ، زرهی و کماندویی و 2 گردان توپخانه
هدف عملیات : تصرف ارتفاع گرده رش با هدف تکمیل خط جبهه در غرب ماووت
تلفات انسانی عراق : 500 نفر
توضیحات : سپاه همچنان به گسترش جبهه در استان سلیمانیه عراق ادامه داد و در این عملیات با تصرف ارتفاع گرده رش ضمن تکمیل خطوط جبهه در غرب ماووت ابتکار عمل لازم برای گسترش به سمت شهر سلیمانیه را هم به دست آورد .
***
43- عملیات بیت المقدس 2 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب ماووت
تاریخ : 15/10 تا 2/11/1366
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 105 گردان پیاده و زرهی و 4 گردان توپخانه
عراق : 50 گردان پیاده ، زرهی ، کماندویی و گارد
هدف عملیات : پیشروی در شمال سلیمانیه و تهدید جدی شهر
تلفات انسانی عراق : 3285 نفر
توضیحات : با وجود اینکه پیشبینی می شد این عملیات به علت سرمای فصل زمستان ناکام خواهد ماند ، با هدف غافلگیری دشمن و کسب یک پیروزی قاطع در جبهه سلیمانیه این عملیات اجرا شد که با توجه به سرما و بارش برف شدید نیروهای ایرانی تنها به تصرف چند ارتفاع مهم قمیش و ویولان و تنگه گوجار اکتفا کردند .
***
44- عملیات بیت المقدس 3 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : جنوب ماووت
تاریخ : 24 تا 29/12/1366
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 18 گردان پیاده و 4 گردان توپخانه
عراق : 46 گردان پیاده ، زرهی و کماندویی و 2 گردان توپخانه
هدف عملیات : تکمیل اهداف عملیات بیت المقدس 2
تلفات انسانی عراق : 1400 نفر
توضیحات : در حالیکه عمده نیروی سپاه برای عملیات بزرگ والفجر 10 بسیج شده بود ، با هدف تکمیل عملیات بیت المقدس 2 و تصرف ارتفاع شاج گوجار که موجب برتری دشمن در جبهه ماووت شده بود اقدام گردید و این ارتفاع مهم آزاد شد .
***
45- عملیات والفجر 10 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب نوسود
تاریخ : 24 تا 29/12/1366
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 107 گردان پیاده و زرهی و 17 گردان توپخانه
عراق : 109 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی و 11 گردان توپخانه
هدف عملیات : تصرف شهر حلبچه و تهدید سلیمانیه از سمت جنوب
تلفات انسانی عراق : 15440 نفر
توضیحات : تلاش چند ماهه سپاه در جبهه ماووت و عدم وارد آمدن تلفات جدی به ارتش عراق ، نیاز به انجام یک عملیات گسترده در جبهه ایی جدید را به دنبال داشت که حاصل ، انجام عملیات والفجر 10 بود . در این عملیات 1200 کیلومتر مربع از خاک عراق شامل تمامی عراضی شرقی دریاچه دربندیخان که شهرهای حلبچه و خرمال هم جزو آن بود آزاد گردید . واکنش عراق به این عملیات بمب باران شیمیایی شهر حلبچه در روز 26 اسفند بود که روز قبلش به گرمی از نیروهای ایرانی استقبال کرده بودند . در این عمل ناجوانمردانه بیش از 5000 نفر از سکنه شهر و روستاهای اطراف آن کشته و هزاران نفر مجروح شدند .
***
46- عملیات بیت المقدس 4 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : جنوب دریاچه دربندیخان
تاریخ : 5 تا 9/1/1367
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 23 گردان پیاده و 5 گردان توپخانه
عراق : 27 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی
هدف عملیات : تکمیل اهداف عملیات والفجر 10
تلفات انسانی عراق : 5498 نفر
توضیحات : نیروهای ایرانی در یک عملیات شگفت و غافلگیر کننده آبی-خاکی با عبور از عرض جنوبی دریاچه دربندیخان ارتفاعات شاخ سورمر و شاخ شمیران در جنوب این دریاچه را تصرف کردند . بیست روز بعد از این عملیات ، ارتش عراق با تمام قوا و ضمن استفاده گسترده از سلاح های شیمیایی در حالیکه از سوی هلی کوپترهای توپدار آمریکایی حمایت می شد ، 48 ساعته فاو را باز پس گرفت .
***
47- عملیات بیت المقدس 6 :
جبهه : شمال غرب موقعیت : غرب ماووت
تاریخ : 26 و 27/2/1367
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 13 گردان پیاده و کماندو و 8 گردان توپخانه
عراق : 26 گردان پیاده و کماندویی
هدف عملیات : تصرف ارتفاع شیخ محمد
تلفات انسانی عراق : 1620 نفر
توضیحات : عراق در جنوب حالت آفندی گرفته و در حال پیشروی در شلمچه و مجنون بود بنابراین این آخرین عملیاتی بود که سپاه در جبهه شمال غرب انجام داد چون باید نیروهایش را به جبهه جنوب و غرب منتقل می کرد و تجربه نشان داده بود عراق در جبهه شمال غرب دست به پیشروی جدّیی نخواهد زد .
***
48- عملیات بیت المقدس 7 :
جبهه : جنوب موقعیت : شلمچه
تاریخ : 22 تا 25/3/1367
نوع تک : گسترده
فرماندهی : سپاه سازمان : سپاه
استعداد نیروهای درگیر : ایران : 61 گردان پیاده و زرهی و 21 گردان توپخانه
عراق : 114 گردان پیاده ، زرهی ، مکانیزه و کماندویی و 30 گردان توپخانه
هدف عملیات : مقابله با تهاجم دشمن در محور شلمچه
تلفات انسانی عراق : 11650 نفر
توضیحات : پس از سقوط فاو ، نیروهای عراقی با روحیه بالا در چند جبهه دست به حمله زدند . از جمله جزایر مجنون را با استفاده گسترده از تسلیحات شیمیایی بازپس گرفته و در شلمچه خطوط جبهه را به قبل از عملیات کربلای 5 بازگرداندند . عملیات بیت المقدس 7 با هدف در هم شکستن این روحیه تهاجمی انجام گرفت و طی آن چندین افسر عالی رتبه ارتش عراق به هلاکت رسیدند و نیروهای ایرانی توانستند تا خطوط بعد از عملیات کربلای 5 پیشروی کنند اما چون آمادگی برای تثبیت مواضع خود را نداشتند و احتمال به کارگیری مجدد سلاح های شیمیایی از سوی عراق زیاد بود ، به مواضع خود بازگشتند .
***
پس از سقوط هواپیمای مسافربری ایران در خلیج فارس که مورد حمله ناو آمریکایی وینسنس قرار گرفته بود و در شرایطی که همه جهان یک صدا ایران را برای قبول آتش بس تحت فشار گذاشته بودند و ارتش عراق بدون توجه به انسانیت و قوانین بین المللی به طور گسترده بر علیه جبهه های ایران تسلیحات شیمیایی به کار می برد ، آقای هاشمی رفسنجانی به عنوان نماینده امام و جانشین موقت ایشان در فرماندهی کل قوا در تاریخ 27/4/1367 اعلام کردند که ایران رسماً قطعنامه 598 را پذیرفته است . طبق این قطعنامه دو طرف باید سریعاً و با نظارت نیروهای سازمان ملل به مرزهای بین المللی رسمی بازگشته و آتش بس را بپذیرند و کمیته ایی از سوی سازمان ملل جهت تشخیص متجاوز تشکیل خواهد شد . دو روز بعد امام (ره) در یک سخنرانی پذیرش قطعنامه را همچون نوشیدن جام زهری دانستند .
عراق به تصور اینکه دلیل پذیرش قطعنامه ضعف نظامی ایران است از روز 31 تیرماه ، دست به حمله عمومی در کلیه جبهه ها زد تا بعداً در مذاکرات صلح دست بالا را داشته باشد .
در جنوب ، با یک پیشروی سریع ، ضمن تصرف شلمچه ، طلائیه و پادگان حمید ، خرمشهر را یک بار دیگر محاصره کرد و از سمت موسیان هم با در هم شکستن مواضع خودی شهرهای موسیان و دهلران را اشغال و تا دشت عباس پیشروی نمود . در جبهه غرب ، شهرهای مهران ، سومار ، قصر شیرین و سرپل ذهاب سقوط کرده و صالح آباد و گیلان غرب محاصره شدند . ضمن اینکه نیروهای ضد انقلاب با عبور از مواضع دو طرف ، کرند و اسلام آباد را اشغال و آماده پیشروی به سمت کرمانشاه گشتند . در جبهه شمال غرب هم به سمت سردشت ، مریوان و بانه پیشروی کردند اما همانطور که فرماندهان سپاه پیشبینی کرده بودند بدون استقرار در مناطق متصرف شده به پشت مرز بازگشتند . سپاه ، ارتش و بسیج بلافاصله با کلیه امکانات وارد عمل شده و حتی بسیاری از کسانی که تا قبل از آن به جبهه نرفته بودند خود را به مناطق جنگی رساندند . عراقی ها به سرعت عقب رانده شده و نیروهای ضد انقلاب در عملیات معروف مرصاد قلع و قعم گشتند . ارتش عراق با تلفات سنگینی در حال عقب نشینی بود و بویژه در جبهه کرمانشاه دیگر هیچ مانعی برای ورود نیروهای ایرانی به داخل خاک عراق و پیشروی به سمت بغداد باقی نمانده بود . در این شرایط دولت عراق در 15 مردادماه اعلام کرد که قطعنامه را پذیرفته است . نیروهای ایرانی از مرز عبور نکردند و در تاریخ 29 مرداد با حضور نیروهای سازمان ملل رسماً آتش بس برقرار گردید .
پس از آتش بس ، برخی مناطق مرزی نظیر طلائیه ، چزابه ، سومار و نفت شهر همچنان در اختیار عراق بود و آنها را تخلیه نمی کرد . اما با آغاز جنگ کویت ، این مناطق تحویل ایران گردید و مذاکرات صلح به سرانجام رسید .
صد شكر كه این آمد و صد حیف كه آن رفت

در معارف اسلامی هر روزی كه در آن گناه صورت نگیرد عید است; امام صادق علیه السلام می فرماید: "كل یوم لا یعصی الله فیه فهو یوم عید". هر روزی كه در آن گناه نشود آن روز برای انسان عید است " اما در طول سال چند عید وجود دارد كه از ویژگی خاصی برخوردارند مهمترین آنها عید فطر و عید قربان است این دو عید آثار و بركات زیادی دارد به ویژه برای كسانی كه یك ماه روزه گرفته و به عبادت پرداخته اند و نیز كسانی كه عید قربان توفیق حظور در خانه خدا را داشته اند. روز ولادت پیامبر اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام نیز از عیدهای اسلامی به شمار می آید.
با استفاده از بیانات عارف كامل و عالم عامل میرزا جواد ملكی تبریزی در كتاب ارزشمند"المراقبات" پیرامون عید فطر سخن می گوئیم. بحث در این باره را در چند محور پی می گیریم:
ایشان در این باره چنین می گوید:
"عید روزی است كه خداوند آن را از میان دیگر روزها برگزیده و ویژه هدیه بخشیدن و جایزه دادن به بندگان خویش ساخته است و آنان را اجازه داده است تا در این روز در حضرت او گرد آیند، بر خان كرم او بنشینند، ادب بندگی یه جای آرند، چشم امید به درگاه او دوزند و از خطاهای خویش پوزش خواهند … "
2- عید و انواع روزه داران
آن بزرگوار روزه داران در ماه مبارك رمضان را پنج گروه می داند كه به تبع آن كسانی را كه در روز عید گرد می آیند نیز به پنج گروه تقسیم كرده است:
"ماه رمضان میدان مسابقهای است كه خداوند برای بندگانش فراهم كرده تا در آن به مسابقه عبودیت و بندگی پردازند و در روز عید برای دریافت جایزه و پاداش نزد او گرد آیند و همانگونه كه در پایان هر مسابقه ای شركت كنندگان در چند گروه جای می گیرند روزه دارانی كه در روز عید گرد می آیند نیز چند گروهند:
1- گروهی كه روزه را تنها پرهیز از خوردن و آشامیدن می دانسته و به همین بسنده می كرده اند و آن را خدمت و طاعت و بلكه منت می پنداشته اند و با دروغ و یاوه و تهمت و … روزه خویش می شكسته اند. چون روزه این گروه مورد پسند خدا نیست; از این رو اینان را از عید بهره چندانی نیست، مگر اینكه از روی حسن ظن به رحمت خدا عید گیرند كه در این صورت بعید نیست كه خداوند به هنگام بخشش جایزه ها آنان را نیز زیر پوشش كرم خویش جای دهد.
2- گروهی كه دریافته بودند كه روزه چون دیگر تكالیف منتی است كه خداوند بر بندگان خود نهاده است و دانسته بودند كه روزه آنگاه روزه است كه افزون بر پرهیز از خوردن و آشامیدن با پرهیز از گناه و ناروایی نیز همراه باشد با این همه گاهی اعضای خویش را پاس نداشته و با ترس و امید و خوف و رجا برخی از نارواها را انجام داده اند و مستحبات را نیز گاه كه نشاطی داشته اند به جای آورده اند و هر گاه نشاطی نداشته اند رها ساخته اند.
برای اینكه در روز عید به ثواب و جزای اعمال ماه مبارك رمضان نائل آییم لازم است در شب عید اعمالی را انجام دهیم تا مورد لطف خداوند در روز عید قرار بگیریم
اینان با حالتی آمیخته از خوف و خجالت و امید در عید گرد آمده اند. اینانند كه خداوند به بخشش و بخشایش و تبدیل سیئات به حسنات بشارتشان داده و بر عبادت و طاعتشان بیش از آنچه چشم دارند; ثواب و جایزه خواهد داد.
3- گروهی كه روزه گرفته اند اما از سر عادت و از روی غفلت و در ماه رمضان نیز چون دیگر ماهها از غفلت و معصیت پرهیز نداشته اند و همان گونه كه روزه شان از روی عادت بوده از روی عادت برای عید نیز آمده اند. كار اینان را باید به خدا وانهاد. شاید به دلیل حضورشان در عید و یا به طفیل اعمال نیك و ارجمند دیگر، خدای بر آنان رحمت آرد و از بخشش و بخشایش خویش بی بهره شان نسازد و شاید بدكاریشان آنها را از رحمت خدا دور دارد و خسران و زیان نصیبشان شود.
4- گروهی كه فرمان خدا به روزه و عبادت را با گوش جان شنیده اند و برای انجام درست و شایسته آن تمام تلاش خویش را به كار گرفته اند و تنها به انجام پاره ای از عبادات و اعمال ماه خشنود نشده اند و برای دستیابی به همه آنها از هیچ كوششی دریغ نكرده اند با این همه این ترس و نگرانی را داشته اند كه مبادا در ادای وظیفه شكر، كوتاهی كرده باشند.
اینان آنانند كه خداوند عبادت و عملشان را می پذیرد; تلاش و كوشششان را ارج می نهد; با انواع كرامات و عنایات پاداششان می دهد و با افزون سازی هدیه ها و بخشش ها گرامی شان می دارد.
5- گروهی كه لذت دعوت خدا چنان سرمستشان ساخت كه رنج گرسنگی و بیداری را از یاد بردند و ندای خدای را عاشقانه و مستانه پذیرا شدند و دعوت او را از روی شوق و شكر و از ژرفای جان و دل پاسخ دادند، با ایثارگری و جانبازی حجابها از میان برداشتند، با نزدیكی به خدا به مراد خویش رسیدند و خود را در خدا فانی كردند. اینانند كه خداوند به زیبایی و زیبندگی می پذیردشان به خویش نزدیك نزدیك می سازد و از جام وصال می نوشاندشان"
برای اینكه در روز عید به ثواب و جزای اعمال ماه مبارك رمضان نائل آییم لازم است در شب عید اعمالی را انجام دهیم تا مورد لطف خداوند در روز عید قرار بگیریم. عبادت شب عید بس ارجمند و از اهمیت بسیاری برخوردار است. زیرا علاوه بر اینكه امام سجاد علیه السلام آن را همسنگ شب قدر دانسته زمان پایان كار و شب مزد نیز میباشد.
اعمال شب عید:
1- غسل كردن به هنگام غروب
2- استهلال (دیدن ماه) و خواندن دعای ویژه ای كه در این باره در صحیفه سجادیه آمده است.
3- توسل به خفیر و صاحب معصوم شب.
مهمترین عمل در این شب این است كه به خفیران و صاحبان معصوم شب پناه بریم و با اصرار از آنان بخواهیم تا اعمال ماه ما را نیكو سازند و از عیب و آفت بپیرایند و از خدا به شفاعت بخواهند تا ماه رمضان آینده و بلكه تا پایان عمر به خیر و صلاح، توفیق و یاریمان دهند.
4- احیا و شب زنده داری این شب با به جای آوردن عبادت قلبی و بدنی
5- كنار نهادن زكات فطر كه به گواهی روایات مكمل روزه است و روزه بدون آن پذیرفته نمی شود و نسبت آن به روزه مانند نسبت صلوات به نماز است وهمانگونه كه نماز بی صلوات بر محمد و آل محمد پذیرفته و درست نیست، روزه نیز بی زكات فطره پذیرفته و درست نیست.
امام صادق علیه السلام می فرماید: "كل یوم لا یعصی الله فیه فهو یوم عید". هر روزی كه در آن گناه نشود آن روز برای انسان عید است
6- زیارت امام حسین علیه السلام كه از مهمترین اعمال این شب است.
4- برخی اعمال و وظایف روز عید
1- توسل به صاحبان معصوم روز.
2- غسل كردن به هنگام فجر
3- به قصد اطاعت خدا كه روزه این روز را حرام نموده با یكی دو خرما افطار كند و خویش را برای رفتن به نماز عید و حضور در محضر خدا آماده سازد و به هنگام رفتن دعاهای ویژه را بخواند كه در آنها از امام زمان (عج) و توسل و توجه به ایشان یاد شده است. به مضمون دعاها نیز بیندیشد كه رفتن به نماز را رفتن به حضور خدا شمرده اند".
5- آداب و ویژگی های نماز عید
آن عارف بزرگوار درباره نماز عید چنین بیان می كند:
"بجاست كه نماز عید را نه زیر سقف كه زیر آسمان و نه روی فرش كه روی خاك به جای آوریم از "زیر آسمان رفتن" زیر سایه خدا رفتن را قصد كنیم و "از فرش به خاك رفتن" را نماد از تكبر به تواضع رفتن و از خودبینی و خودپرستی به بی خودی و فنا رسیدن بشماریم; تا با این شیوه ها نماز با توجه و تمركز بیشتری همراه گردد. آنگاه با حالتی از بیم و امید و خوف و رجا بایستیم و تكبیر نماز گوئیم و چون در نماز عید بیش از هر نماز دیگری به تكبیر توجه شده است; بكوشیم تا تكبیرمان هر چه بیشتر از روی زنده دلی و آگاهی و از سر صدق و هوشیاری باشد و از دلمردگی و غفلت زدگی بپرهیزیم. مبادا سخن امام صادق علیه السلام درباره مان راست آید آنجا كه فرمود: "چون بنده ای به زبان تكبیر گوید و خدا بداند دلش زبانش را گواهی نمی كند و بر سر او فریاد می كشد: دروغگو! مرا گول می زنی؟ به عزت و جلالم سوگند تو را از شیرینی یادم و از سرور مناجاتم بی بهره می سازم واز قرب و وصالم دور می دارم" (5)
این بحث را با ذكر روایتی به پایان می بریم:
"روز عیدی حضرت مجتبی علیه السلام مردی را سرگرم بازی و خنده دید به اصحاب خویش روی كرد و فرمود: خداوند ماه رمضان را میدانی ساخته تا بندگانش در آن به مسابقه عبادت و طاعت پردازند در این مسابقه گروهی پیشی گرفتند، برنده شدند و رستگار گشتند و گروهی پس افتادند باختند و جز خسارت حاصلی نبردند. پس شگفتا شگفت از كسانی كه در چنین روزی – روزی كه نیكوكاران و بلند همتان پاداش و جایزه می گیرند و مقصران و سست همتان خسران می بینند – چنین به خنده و بازی سرگرمند
پيروزي انقلاب اسلامي در بهمن ماه 1357 و حاكميت نظام جمهوري اسلامي در ايران وضعيت تازهاي را در منطقه و جهان پديد آورد. خروج ايران از زير سايه بلوك غرب در نظام دو قطبي و اعلام استقلال كامل در نظام بينالمللي و خروج از دايرهوار بستگان امريكا در همسايگي شوروي، محسوسترين تبعات اين انقلاب بود. رهايي يك ملت از وابستگي و كسب استقلال و آزادي در مهمترين منطقه نفتخيز جهان - كه دولتهاي آن فاقد مشروعيت مردمي بودند
اين خطبه ظاهرا در عقد نکاحي از جانب آن حضرت ايراد شده است که متن و ترجمهي آن از نظرتان ميگذرد:
الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ. الواحدُالأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ
لا وَلَدَ. سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ
عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها وَ َحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ
مَرعاها، وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها. الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا
إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ،
المَأمولُ کَرَمُهُ. عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ. وَ حَمَّلَ
مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ، ألطُّهرَ المُطَهَّرَ. أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ،
وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ، وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً، وَ
أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً. صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً، وَ
لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ. أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم، وَ طَهارَةً
لِأعمالِکُم، وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ، عارِکُم وَ صَلاحَ أحوالِکُم، وَ طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً.
اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ، حَلِّلوا ما حَلَّلَ، وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ، وَ اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ – لِدَوامِ العَمَلِ، وَ ادحَروا
الحِرصَ، وَ اعدِموا الکَسَلَ، وَ ادروا السَّلامَةَ وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها، وَ هَلَعَ الصُّدورِ وَ حُلولَ کَلِّها وَ هَمِّها.
هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ، وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ، کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ، وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ أعَدَّ صارَ لِلأعداءِ
عُدَّةً وَ عُمدَةً. اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ، وَ سَدَّدَ کُلُّ
حُکمٍ حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ. عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم، وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم، وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم، وَ لِلاِسلامِ
هَداکُم، وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ دُعاءَکُم، وَ طَهَّرَ أعمالَکُم، وَ أصلَحَ أحوالَکُم. وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ، وَ کَمالَ
السَّعادَةِ، وَ الآلاءَ الدّارَةَ، وَ الاَحوالَ السّارَّةَ، وَ الحَمدُ لِلّهِ وَحدَهُ.
ستایش مخصوص خدایی است که سزاوار ستایش و مآل آن است. از آنِ اوست رساترین ستایش و شیرین ترین آن و سعادت بخش ترین ستایش و سخاوت بار ترین(و شریف ترین) آن و پاک ترین ستایش و بلند ترین آن و ممتاز ترین ستایش و سزاوارترین آن.
یگانه و یکتای بی نیاز(ی که همه نیازمندان و گرفتاران آهنگ او نمایند). نه پدری دارد و نه فرزندی.
شاهان را (به حکمت و آزمون) مسلّط ساخت وبه تاختن واداشت. و ستمکاران (و متجاوزان) را هلاکت نمود و کنارشان افکند. و سجایای بلند را (به خلایق) رسانید و شرافت بخشید. و آسمان را بالا برد و بلند گردانید. بستر زمین را گشود و گسترش داد و محکم نمود و گسترده ساخت. آن را امتداد داد و هموار کرد و (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی در آن) به درستی. (و حکمت) مقرّر فرمود و بر شمار (یکایک) آنان احاطه یافت. و نشانه های بلند (هدایت) مقرّر فرمود و آنها را بر افراشته و استوار ساخت.
معبود نخستین که نه او را هم طرازی است و نه حکمش را مانعی. خدایی نیست جز او، که پادشاه است و (مایۀ) سلامت، صورتگر است و دانا، فرمانروا و مهربان، پاک و بی آلایش. فرمانش ستوده است و حریم کویش آباد (به توجّه پرستندگان و نیازمندان) است و سخایش مورد امید.
کلامش را به شما آموخت و نشانه هایش را به شما نمایاند. و احکامش را برایتان دست یافتنی نمود. آنچه روا بود حلال و آنچه در خور ممنوعیت بود، حرام شمرد.
بار رسالت را بر دوش محمّد(صلّی الله علیه و آله) افکند. (همان) رسول گرامی که بدو سروری و درستی (در گفتار و کردار و رفتار) ارزانی شده، پاک و پیراسته است.
خداوند این امّت را به خاطر برتریِ مقام و بلندیِ شرف و استواری دین او و کامل بودنِ آرمانش سعادت بخشید. او بی آلایش ترین فردِ از آدمیان در هنگامه ولادت و فروزنده ترین ستاره یمن و سعادت است. او بلند پایه ترین آنان (در نیاکان) است و زیباترین آنها در (نسل و) شاخسار. و درست پیمان ترین و کریم ترین آنان است در نوجوانی و بزرگسالی.
درود خداوند از آن او و خاندان پاکش باد، درودی خالص و پی در پی و مکرّر (برای آنان) و برای دوست داران بزرگوارشان، درودی ماندگار و پیوسته، (برای همیشه:) تا وقتی که برای آسمان حکمی مرقوم است و نقشی مقرّر.
او فرستاد تا تا برایتان رحمتی باشد و مایه پاکیزگی اعمالتان و آرامش سرای (زندگی) شما و بر طرف شدن نقاط ننگ (: و شرم آور کار)تان. و تا مایه صلاح حالتان باشد و اطاعت شما از خدا و رسولانش و موجب حفظ شما و رحمتی (بس بزرگ و فراگیر).
از او فرمان برید و بر دستورش مواظبت ورزید. آنچه را حلال دانست، حلال و هر چه را حرام داشت حرام بشمارید. خدایتان رحمت کند؛ آهنگ کوششی پیوسته نمایید و آزمندی را از خود برانید و تنبلی را وا نهید. رسم سلامت و حفظ حاکمیّت و بالندگی آن را – و آنچه را که موجب دغدغه سینه ها (:و تشویش دلها) و روی کردِ درماندگی و پریشانی به سوی به آنهاست – بشناسید.
نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 100 تا 103 خ 21، بحار الانوار ج 9 ط قدیم به نقل از سفینة البحار ج 1 ص 397، تاریخ عماد زاده ج امیر المؤمنین ص 438
نام مبارك آن بزرگوار زینب، و كنیه گرامیشان ام الحسن و ام كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقة الصغرى، عصمة الصغرى، ولیة اللّه العظمى، ناموس الكبرى، شریكة الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه، فاضله، كامله و ... پدر بزرگوار آن حضرت، اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام، و مادر گرامى آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها می باشد.
در آن زمان که صدیقه کبری (علیها السلام) به این گوهر دریای عصمت و طهارت باردار بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مدینه حضور نداشتند و به سفری رهسپار بودند. هنگامی که وجود مقدس زینب کبری (سلام الله علیها) متولد گشت، صدیقه طاهره (علیها السلام) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود که چون پدرم در سفر است و در مدینه حضور ندارد، شما این دختر را نام بگذارید. آن حضرت فرمود: من بر پدر شما سبقت نمی گیرم، صبر نما که به این زودی رسول خدا باز خواهد گشت و هر نامی که صلاح داند بر این کودک می نهد.
هنگامی که سه روز گذشت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مراجعت نمود و و همانگونه که رسم و سیره رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بود، نخست، به منزل حضرت زهرا (علیها سلام ) وارد گشتند.

امام علی (علیه السلام) خدمت آن حضرت عرض کرد: یا رسول الله! خداوند متعال دختری به دخترت عطا فرموده است، نامش را معین فرمایید. فرمود: اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من می باشند، لکن امر ایشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحی میباشم. در این حال جبرییل نازل شد عرض کرد: یا رسول الله! حق تو را سلام می رساند و می فرماید: نام این مولود را " زینب " بگذار، چرا که این را در لوح محفوظ نوشته ایم.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) قنداقه آن مولود گرامی را طلبید و به سینه چسبانید، ببوسید و نامش را زینب نهاد و فرمود: به حاضرین و غایبین امت، وصیت می نمایم که حرمت این دختر را پاس بدارند. همانا که او به خدیجه کبری (علیها سلام) شبیه است.
هوش و ذكاوت:
صاحب كتاب اساور من ذهب درباره حافظه و ذكاوت آن بانوى بزرگوار چنین می نویسد:
در اهمیت هوش و ذكاوت آن بانوى بزرگوار همین بس كه خطبه طولانى و بلندى را كه حضرت صدیقه كبرى فاطمه زهرا صلوات اللّه و سلامه علیها در دفاع از حق امیرالمؤمنین علیهالسّلام و غصب فدك در حضور اصحاب پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایراد فرمودند، حضرت زینب علیها السلام روایت فرموده است.

و ابن عباس با آن جلالت قدر و علو مرتبه در حدیث و علم، از آن حضرت روایت نموده و از آن حضرت به عقیله تعبیر می كند. چنانچه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل می نویسد: ابن عباس خطبه حضرت فاطمه سلام اللّه علیها را از حضرت زینب سلام اللّه علیها روایت كرده و می گوید: حدثتنى عقیلتنا زینب بنت على علیهالسّلام..�
دقت كنیم كه حضرت زینب علیها السلام با اینكه دخترى خردسال (یعنى هفت ساله و یا كمتر) بود، این خطبه عجیب و غرّاء كه محتوى معارف اسلامى و فسلفه احكام و مطالب زیادى است را با یك مرتبه شنیدن حفظ كرده، و خود یكى از راویان این خطبه بلیغه و غراء می باشد.
فصاحت و بلاغت:
كلمات و فرمایشات گهربار آن حضرت در خطبه هایى كه از آن حضرت روایت شده، خود قوی ترین دلیل بر كمال فصاحت و بلاغت آن بانوى بزرگوار می باشد. همان بانویى كه امام سجاد علیهالسّلام در حق ایشان فرمودند: �اَنْتِ بِحَمدِ اللّهِ عالِمَةٌ غَیرَ مُعَلَّمَة وَ فَهِمَةٌ غَیرَ مُفَهَّمَة� یعنى:
�اى عمّه! شما الحمد للّه بانوى دانشمندى هستید كه تعلیم ندیده، و بانوى فهمیده اى هستى كه بشرى تو را تفهیم ننموده است�.
در اینجا مرورى كوتاه به قسمتى از خطبه آن حضرت در مجلس یزید كه یكى از بزرگترین حركتهاى آن حضرت، در واقعه كربلا بود كه دستگاه حكومت بنى امیه را به شدّت لرزاند می كنیم:
�به خدا قسم اى یزید، هر چه كردى بازگشت آن به سوى خودت خواهد بود، چرا كه تو جز پوست خود نشكافتى و جز گوشت خود ندریدى.
اى یزید! در آن روزى كه خداوند بدنهاى پاك شهیدانمان را حاضر می كند تا حقوق خود را از ستمگر بستاند، تو بر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وارد خواهى شد، امّا می دانى در چه حالى؟ در حالیكه خون عزیزان او را ریخته و حرمت ذرّیه او را از بین برده اى. آرى اى یزید! از این پیروزى ظاهرى كه به دست آورده اى، غرق شادى مشو، و آن عزیزان را كه در كربلا به خاك و خون كشیده اى، مغلوب و مرده مپندار. كه خداوند می فرماید: (كسانى را كه در راه خدا شهید شده اند مرده مپندارید. بلكه آنان زنده اند و در نزد خداى خود روزى می خورند). آل عمران: 169
و اى یزید! براى تو همین بس كه حاكم در آن روز خداوند، و دشمن تو پیامبر خدا، و یاور و پشتیبان اهل بیت جبرئیل باشد. و به زودى كسى كه این مقام را براى تو زینت داده و تو را بر گردن مسلمین سوار كرده است (یعنى معاویه)، خواهد دانست كه چه جانشین بدى براى خود تعیین كرده و در روز جزا درخواهید یافت كه بدترین مكان از آنِ كیست؟ و بدبختى و ضعف و زبونى شامل چه افرادى خواهد شد.

حضرت زينب (س) بزرگ بانوي جهان اسلام، بيدادگر و ادامه دهنده حادثه عاشورا و دارنده دانشهاي دو جهان و به گفته امام سجاد (ع): " داناي بدون آموزگار و فهميده بدون فهماننده " بود. الگوي راستين وي، بانوي دو جهان, حضرت فاطمه (س) مادر وي بوده است. زينب (س) در دامان پرمهر و معنويت فاطمه (س) از سرچشمه معارف اسلامي و قرآني سيراب گشت. رسالت راستين زينب هنگامي آغاز گرديد که پس از به شهادت رسيدن امام حسين (ع) و هفتاد و دو تن از يارانش با ايراد سخنان آتشين به بيدارگري مردم کوفه و ستيز با ستمکاران و يزيديان پرداخت.
پس از واقعه خونبار كربلا نقش ايشان روند تازه تري يافت. آن حضرت در اين دوران ضمن حضور در كاروان اسراي كربلا در برابر حكام جور قرار گرفتند و به افشاگري ظلم و ستم وارد بر آل طه از سوي خاندان اميه پرداختند. آن حضرت در اين دوران سخت با حضور در كاخ برخي حكمرانان جور زمان مانند يزيد و ابن زياد، با تاكيد برحقانيت طريق آل محمد بر سخنان و تبليغات مسموم خاندان اميه درباره بني هاشم خط بطلان كشيدند.
صديقه توانا، عقليه دودمان وحي، تربيت شده خاندان نبوت، حضرت زينب كبري(س) است. همو كه در بزرگواري و كرامتش بسيار سخن ها گفته و نوشته اند.
او نمودار حق و جهاد در راه خدا و نگهدارنده ايمان و عقيده، قهرمان دليري و شجاعت، جلوه فصاحت و بلاغت، شعله ستيزه جوي باطل و آتش افشان حق در برابر نيروهاي ستمگر و كوبنده دژخيمان زورگو است.
زينب(س) تجسم زهد، ورع، علم، عفاف و شهامت و عقيله طاهره، متعلق به اخلاق الهي است. اين بزرگوار (س) راه مقاومت در برابر باطل را به امت نشان داد و فداكاري در راه خدا و چشم پوشي از همه چيز را در راه برافراشتن پرچم حق به همه ياد داد.
ايثار، فداكاري، وزانت عقل، صبر و بردباري، علم وسيع و دانش وافر، سخنان سنجيده و منطقي او در فرصت هاي حساس توأم با آن مظلوميت و ستم هاي جانكاهي كه به او وارد آمده است، از او چهره يك شخصيت بي نظير، رزم آور شجاع، جهادگر بي باك و سخنور توانا را در قلوب و اذهان ترسيم نموده است كه تا چرخ زمان حركت دارد، تا نسل ها در روي زمين حيات دارند و تا زمين دور خورشيد مي گردد اين چراغ فروزان، نورافكن جهانيان و نسل هاي آينده خواهد بود.
كرامات
به غیر از انوار مقدسه چهارده معصوم علیهمالسّلام، در میان خاندان رسالت و اهل بیت گرامى پیامبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، افرادى هستند كه در نزد خداوند متعال داراى رتبه و منزلت رفیع و والایى می باشند و توسل به ایشان، موجب گشایش مشكلات و معضلات امور دیگران است. مانند حضرت اباالفضل علیه السلام كه حتى در موارد زیادى مسیحیان به آن حضرت متوسل شده و به بركت توسل به آن حضرت مشكلاتشان حل گردیده و به حوائج و خواسته هاى خویش نائل گردیده اند.

حضرت زینب سلام اللّه علیها نیز بانویى بزرگوار از این دودمان پاك است كه توسل به آن حضرت براى حل مشكلات بزرگ بسیار تجربه شده است و كرامات بسیارى از آن بانوى گرامى نقل شده است.
به عنوان مثال شبلنجى یكى از علماى اهل تسنّن در نورالابصار مىنویسد:
�شیخ عبدالرحمن اجهورى مقرى در كتابش مشارق الانوار می گوید: در سال هزار و صد و هفتاد دجار مشكلى بسیار سختى شدم و به روضه (قبر مطهر و نوراین) حضرت زینب علیها السلام متوسل شدم و قصیده اى در مدح آن حضرت سرودم كه مطلع آن چنین بود:
آلِ طاها لَكُمْ عَلَینَا الْوِلاءُ لا سِواكُمْ بِما لَكُمْ آلآء
و خدا به بركت آن بانوى گرامى مشكل مرا حل كرد.
وفات آن حضرت:
حضرت زينب سلام ا... عليها، شيرزن دشت كربلا سرانجام پس از عمري دفاع از طريق حقه ولايت و امامت در 15 رجب سال 63 هجرى قمرى در ضمن سفرى كه به همراه همسر گراميشان عبداللّه بن جعفر به شام رفته بودند، وفات نموده و بدن مطهر آن بانوى بزرگوار در همانجا دفن گرديد.
مزار ملكوتى آن حضرت (دمشق/سوریه)، اينك زيارتگاه عاشقان و ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام مى باشد.
ثمره ازدواج مبارك علي عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام پنج فرزند به نام هاي حسن، حسين، زينب، ام كلثوم و محسن است در تاريخ ولادت زينب عليها السلام اختلاف است. در رياحين الشريعه آمده است كه ميلاد آن حضرت را، برخى پنجم ماهجمادى الاُولاى سال ششم، بعضى اوايل شعبان آن سال، بعضى در ماه رمضان و برخى ديگر در دهه آخر ماه ربيعالثانى و طبق نقلى ماه محرم سال پنجم هجرت ذكر كردهاند ولى هيچيك از اين اقوال دليل محكم تاريخى ندارد.
هنگام ولايت زينب كبري، چون رسول خدا در سفر بود، فاطمه از همسرش علي درخواست كرد كه نامي براي فرزندشان انتخاب كند. علي عليه السلام در جواب فرمود: من بر پدرت سبقت نميگيرم، صبر ميكنيم تا پيامبر از سفر برگردد. چون پيامبر بازگشت و خبر ولادت نوزاد زهرا را از زبان علي عليه السلام شنيد فرمود: فرزندان فاطمه فرزندان منند ولي خداوند در باره آنان تصميم ميگيرد.
بعد از آن جبرئيل نازل شد و پيام آورد كه خداوند سلام ميرساند و ميفرمايد: نام اين دختر را زينب بگذاريد كه اين نام را در لوح محفوظ نوشتهام. آن گاه رسول خدا زينب را گرفت و بوسيد و فرمود: توصيه ميكنم كه همه اين دختر را احترام كنند، كه او مانند خديجه كبري است.
يعني همان گونه كه فداكاري هاي خديجه در پيشبرد اهداف پيامبر و اسلام بسيار ثمربخش بود، ايثار، صبر و استقامت زينب در راه خدا نيز در بقا و جاودانگي اسلام از اهميت ويژهاي برخوردار است.
زينب، يعني زينت پدر و اين نامي است كه خداوند براي دختري انتخاب كرد ، كه با انجام رسالت خويش زينت بخش تاريخ شد و موجب افتخار و سرافرازي خاندان وحي و ولايت گشت. و اين است كه نام زينب در تاريخ كربلا كه تاريخ جاودانگي اسلام و تشيع است، به خاطر فداكاريهايش، زيبا،درخشان و جاوداني است.
آن هنگام که زينب به سالهاي تشكيل زندگي مشترك نزديك شده بود ميدانست كه ازدواج براي هر زني حق طبيعي و شرعي است و روي گرداني از اين سنت، خارج شدن از آئين پيامبر اسلام است.
زينب با ازدواج كه عمل به سنت پيامبر خداست، رسالت بزرگي را كه بر دوش دارد فراموش نميكند. او ميداند كه بايد در تمام صحنه ها و لحظه ها در كنار برادرش باشد. او ميداند كه به ثمر نشستن قيام حسين و شهادت عزيزانش، نيازمند آزادگي در اسارت، صبر و پايداري، و پيام رساي او به گوش تاريخ بشريت است.
از اين رو زينب در قرارداد ازدواجش شرط همراهي با برادرش حسين را قيد ميكند تا از وظيفه مهم خود باز نماند. از شخصيتي متعهد به اسلام و دوستدار اهلبيت، چون عبدالله بن جعفر كه به خواستگاري دختر علي آمده است، انتظاري جز پذيرش اين شرط نيست. به هر صورت مراسم خواستگاري پايان مييابد و عبدالله بن جعفر به افتخار همسري زينب كبري نائل ميگردد.
زندگی حضرت زینب س قرین نهضت عاشورا شده است و ایشان نقشی بسیار سازنده در آن ایفا نمودند از اینرو به تحلیل و مطالعه زندگی آن حضرت از این منظر خواهیم پرداخت بحث در این خصوص را حول دو محور پیگیری خواهیم کرد.
چنانچه گفته شد قيام و نهضت امام حسين(ع)، دو مرحله داشت. مرحله نخست، مرحله مبارزه، جهاد و شهادت، و مرحله دوم مرحله پيامرسانى و بيدارگرى، اگر نهضت امامحسين(ع) در همان مرحله نخست خلاصه مىشد و كسى نبود كه پيام نهضت را به گوش مردم آن زمان برساند، ماهها زمان لازم بود تا به طور طبيعى خبر قيام امام(ع) به شهرهاى اطراف برسد. شاهد اين مدعى اين است كه پيش از ورود اهلبيت امام(ع) به مدينه مردم آن شهر هنوز از رويدادهاى كربلا بىخبر بودند. در اين مدت يزيديان با آن همه امكانات تبليغاتى، كه در اختيار داشتند، به راحتى مىتوانستند، وقايع كربلا را در راستاى منافع خود تحريف كنند و به گونهاى به گوش مردم برسانند كه براى حكومت يزيد كمترين ضرر و زيان را در برداشته باشد. در اين صورت تا حدّ بسيار زيادى از تأثير قيام امامحسين(ع) در جامعه آن زمان و جوامع آينده مسلمانان كاسته مىشد، و به طور قطع ما امروز شاهد اين همه آثار و بركات براى نهضت امام حسين(ع) نبوديم.مشاركت و حضور زنان در صحنههاى گوناگون جامعه از مسائلى است كه در زمان حاضر پيرامون آن فراوان سخن گفته مىشود. اصل حضور بانوان در صحنه اجتماع مسألهاى مورد توافق است اما در شرايط و محدوده آن اختلاف است. آنچه در اين باره به طوربسيارفشرده و مختصر مىتوان گفت؛ اين است كه، هر كار جمعى و گروهى نيازمند افرادى باتخصصها و مهارتهاى گوناگون است كه به هر يك از آنان مسئوليتى متناسب با تخصص و مهارتش واگذار شود.
به كار گرفتن اعضاى يك مجموعه در كارى بر خلاف تخصص و مهارتش سبب ناكارآمدى آن گروه و به هدر رفتن تلاش آنان خواهد شد. شادابى و نشاط هر جامعه و تربيت نسل جديد در گرو اين است كه بشر از دو جنس مخالف زن و مرد، با ساختمان وجودى و روحيات متفاوت و گوناگون آفريده شوند، و هر يك از آنان متناسب با شرايط جسمى و روحى خود عهدهدار انجام مسئوليتى گردند. در اين صورت است كه پيوند خانواده مستحكم مىگردد، در پرتو آن به جامعه روح نشاط و شادابى دميده مىشود،و فرزندانى با شخصيت، با ايمان، لايق، نوعدوست، راستگو و درستكار به جامعه تحويل مىگردد؛ ولى اگر هر يك از زن و مرد وظيفهاى را كه جهان تكوين و نظام آفرينش بر اساس شرايط جسمى و روحى به عهده آنان گذاشته، به خوبى انجام ندهند و به كارى ديگرمشغول شوند، بنيان خانواده متزلزل مىگردد و در نتيجه جامعه گرفتار اختلال فرهنگی تربيتى خواهد شد. وظيفه اصلى زنان و بانوان هر جامعه تربيت و پرورش نسل جديد آن جامعه و گرم نگهداشتن كانون خانواده است؛ از اين رو اشتغال به هر كارى كه زنان را از انجام اين وظيفه خطير بازدارد، آنان را از رسالت اصلى خود بازداشته است و علاوه بر آنكه زيانهاى غير قابل جبرانى بر جامعه وارد مىسازد، زنان را نيز از شخصيت و هويت واقعى خود تهى نموده، به آنها شخصيت كاذب و دروغين مىبخشد؛ چرا كه كمال و شخصيت هر انسان در آن است كه توانايىها و استعدادهاى خود را به خوبى بشناسد و آنها را به فعليت برساند. بنابراين يك اصل مهم و اساسى كه در مشاركت زنان درصحنههاى گوناگون جامعه بايد به آن توجه شود اين است كه پذيرش هرگونه مسئوليتى از سوى آنان نبايد به وظيفه اصلى آنها كه تربيت نسل جديد جامعه و گرم نگهداشتن كانون خانواده است كمترين لطمه و آسيبى وارد سازد.
تردیدی در نقش حضرت زینب در حفظ کردن قیام عاشورا و ابلاغ پیام آن نیست. بدون شک بي حضور آن حضرت این قیام به بلوغ و سرانجام مطلوب خویش نائل نمی گشت.
به نظر می رسد در انیجا لازم است این امر مورد تحلیل قرار گیرد که جایگاه حضرت زینب (س) در این میدان چه بود. ما در این که بخش مهمی از ابلاغ پیام عاشورا به صورت صحیح و تنویر افکار مردم آن زمان که در اثر تبلیغات زیاد حقیقت امر برایشان مشتبه شده بود تردیدی نداریم. اما سوال این است که آن حضرت از چه جایگاه و مقامی این وظیفه را به سرانجام مطلوب خویش رسانده و آن را رهبری کردند.
خوب است ابتدا نگاهی به نقش عوامل مهم در این حادثه بپردازیم
در آن برهه از زمان شاهد عملا حضور کسی بودیم که بازی با میمون و شرابخواری به عادت او بدل شده بود و البته ادعای خلافت مسلمین را نیز در میان مردم داشت از سویی نیز در تلاش بود تا این نظر را بر امام و ولی مسلمین یعنی امام حسین ع نیز دیکته نماید. هر آنچه خود می نمود با بیشرمی تمام اسلامی می دانست و جامعه را نیز با خوی کثیف خود به این سوی می برد. امر آن چنان شده بود که دیگر اسلامی که پیامیر خاتم برای مردم به هدیت آورده بود در حال تبدیل شدن به ماهیت جدیدی بود امام حسین ع در بیانی اوضاع آن زمان را چینین تبین می فرمایند اَلا ترونَ أنّ الحقَ لا يعملُ به وأنّ الباطلَ لا يتناهي عنهُ ، لِيرغبَ المؤمنُ في لقاء الله مُحِقاً (آيا نمي بينيد كه به حق عمل نمي شود واز باطل نهي نمي گردد ؟ در چنين شرائطي مؤمن به لقاي خدا سزاوار است .
مومن به لقای خدا سزاوارتر است! پس آنکه امام مسلمین است و هدایت امر مردم بر عهده اوست چه باید بکند؟
در جایی حضرت رو به ولید فرماندار مدینه می فرمایند «أيّها الامير! إنّا اهل بيت النبّوّة و معدن الرّسالة و مختلف الملائكة و بنا فتح اللَّه و بنا ختم اللَّه و يزيد رجل فاسق شارب الخمر قاتل النّفس المحرمه و مثلى لا يبايع بمثله و لكن نصبح و تصبحون و ننظر و تنظرون أيّنا أحقّ بالخلافة و البيعة؛[23]
اى امير، ما اهل بيت نبوت و معدن رسالت و محل آمد و شد ملائكيم و خداوند به ما شروع مىكند و به ما پايان مىدهد - همه امور هستى به بركت وجود ماست - در حالى كه يزيد مردى است فاسق و شرابخوار و كسى است كه خون حرام بر زمين مىريزد و علناً به فسق و فجور مىپردازد و كسى مانند من با شخصى مثل او بيعت نمىكند ولى - مهلت بده - تا صبح شود و دو طرف در كار خود بينديشيم تا معلوم شود كدام يك از ما به خلافت و بيعت سزاوارتريم.»
امام ع با عمل خود و ایجاد نهضتی که شعله های سوزان هنوز دامان ظلم را گرفته است به عهد خود در بیداری امت اسلام و حراست از نهضت جدشان رسول خدا ص وفا کردند این سخنان نشان می دهد آنچه امام ع انجام داد از جایگاه یک امام معصوم است
با بررسی این تحلیل اینک مناسب است تا در خصوص شان حضرت زینب کبری س نیز در بیداری و افشاگری جریان حاکم بپردازیم
مسأله نقش حضرت زینب را نبايد صرفاً از ديدگاه عاطفى و روابط نسبى توجيه و تحليل كرد، بلكه اينجا بحث امام و مأموم مطرح است. اينجا زينب (س) خود را فردى مى بيند كه بايد براى حفظ جان امام معصومش خطر را به جان بخرد و از دشمن نهراسد. در كربلا هم وقتى امام سجاد (ع) را در ميان خيمه آتش گرفته مى بيند، براى نجات او، خود را به آتش مى زند. آرى، او مدافعى است كه جگر شير دارد. او كه هلهله شادى و سرود فتح و پيروزى دشمن غدار را مى شنود و ناله جانسوز كودكان در زير فشار بند طناب گوشش را مى آزارد، پيش از همه چيز در فكر مسئوليت خطير خود، يعنى حفظ جان امام است. او لب به سخن مى گشايد، نفس ها در سينه ها حبس و انگشت تعجب به دهان گرفته مى شود.
اين زينب (س) است كه مى گويد: «انى ترحضون قتل سليل خاتم النبوه و معدن الرساله و سيد شباب اهل الجنه» اين لكه ننگ را چگونه خواهيد شست، درحالى كه فرزند رسول خدا و سيد جوانان بهشت را كشته ايد؟ همان كه در جنگ، سنگر و پناهتان بود و در صلح مايه آرامش و التيام شما بود. او كه ترس را ترسانده، زنجير را پاره كرده و دشمن را به اسارت سخنان رسوا كننده يزيد مى بيند كه با چوب خيزران به لب و دندان خون خدا جسارت مى كند، فرياد مى زند «تبت يدا ابى لهب».
اى يزيد! دستانت بريده باد! آيا مى دانى چه مى كنى؟ آيا مى دانى كه چوب بر لب و دندان حبيب رسول خدا(ص)، پسر مكه و منى و پسر فاطمه زهرا (س) مى كوبى؟ ناله چنان جانسوز بود كه هركس در آن مجلس بود به گريه درآمد.
آرى، آنگاه كه حسين و يارانش از سوى دشمن ياغى و باغى معرفى مى شدند، اين زينب (س) بود كه امامش را «سيد جوانان بهشت»، «فرزند مكه و منى»، «حبيب رسول خدا» و داراى ده ها صفت ديگر معرفى كرد.
انگیزه حمایت و حفاظت از جان امام ع و رساندن و ابلاغ پیام چنین نهضتی نمی تواند جز با ایده حمایت از بهترین خلق خدا ،امام و امیر بحق مسلمین صورت پذیرد
باشد که با شناخت صحیح امام خود و عمل به آنچه این دین مبین برایمان آورده است راهرو راه آن عقیله باشیم.
اس ام اس دهه فجر
آمدی فجرآزادی! که با آمدن تو، امام آمد، امامی که بر سربیدادگران، خروش کلیم داشت و برجان امت، دم مسیح. کلامش بوی وحیداشت و طعم شیرین آوای انبیا.
دهه فجرمبارک
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
همه برای امام بودند و امام برای همه و امت همراه امام برای خدا.
دهه فجرمبارک
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
از خون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران
اندیشه باور شد، در امتداد باران
بر صخرههای همّت جوشیده خون غیرت
بانگ سرود و وحدت آید زچشمه ساران
و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد
بر پهندشت باور، خالی است جای یاران
دهه فجرمبارک
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
فجر است و سپیده حلقه بر در زده است
روز آمده، تاج لاله بر سر زده است
با آمدن امام در کشور ما
خورشید حقیقت زافق سر زده است
دهه فجرمبارک
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
برخیز که فجر انقلاب است امروز
بیگانه صفت، خانه خراب است امروز
هر توطئه و نقشه که دشمن بکشد
از لطف خدا نقش بر آب است امروز
دهه فجرمبارک
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
قلبها، کهکشانی از عشق خمینی میشود و جامی لبریز از شراب طهور پیروزی. دهه فجرمبارک
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
سلام برتو ای مطلع فجر! ای سپیده سحر، ای انفجار نور، خوشآمدی. دهه فجرمبارک
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
دهه فجر، خوش آمدی که با مقدمت، عطرآزادی به جای بوی باروت در فضایمیهن اسلامیمان پیچید. قفسها شکسته شد و نفسها از زندان سینههارهایی یافت. دهه فجرمبارک
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
دهه فجر، خوش آمدی که با آمدنت، سوز و سرما از شهرو دیارمانگریخت، برفهای بهمن با حرارت ایمان و اخلاص، آب حیات شد. دهه فجرمبارک
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
فجرآزادی! خوش آمدی که آمدنت، شرنگ مرگ به کام شاهان ریخت،سلطه را به قبرستان سلطنتسپرد، کنگرههای قصر استکبار را فروریخت. دهه فجرمبارک
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
اين اعجاز بزرگ قرن و اين پيروزي بي نظير و اين جمهوري اسلامي محتاج به حفظ و نگهداري است . امام خميني(ره)
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
انقلاب اصيل ماجلوه اي از نهضت پر عظمت حضرت رسول ا... (ص ) است . امام خميني(ره)
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
هرچه انقلاب اسلامي دارد از بركت مجاهدت شهدا و ايثارگران است . امام خميني(ره)
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
اين نعمت بزرگ الهي ( انقلاب اسلامي ) را ارزان از دست ندهيد . امام خميني(ره)
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
22 بهمن بهمن در طول زندگي و براي نسلهاي آينده بايد سرمشق همه قرارگيرد . امام خميني(ره)
•••••••••••••••••••••••••••••••
اس ام اس دهه فجر
فجر انقلاب ، دميدن خورشيد استقلال و آزادي است . امام خميني(ره)
از کتاب هاي درسي آن سال ها يادم هست امام اميدش به ما دبستاني ها بود ، مي گويم : آقا ، حالا بزرگ شده ايم ، از اميدتان راضي هستيد ؟
همه برای امام بودند و امام برای همه و امت همراه امام برای خدا . دهه فجر مبارک
پیامکهای دیگر:
شهادت را نه در جنگ،
در مبارزه می دهند...!!!
.................................................
ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم،
غافل كه شهادت را جز به اهل درد نمی دهند....
..............................................
ما عاقلانه تصمیم می گیریم و عاشقانه عمل می كنیم.
.................................................
گمنامی تنها برای شهرت پرستان درد آور است وگرنه همه اجرها در گمنامیست.
.................................................
چگونه در بند خاك بماند آنكه پرواز آموخته است و راه كربلا را می شناسد؟
و چگونه از جان نگذرد آن كس كه می داند جان بهای دیدار است؟
.................................................
محكمه خون شهداء محكمه عدلیست كه ما را در آن به محاكمه می كشند.
ما كه ماندیم، رفتیم،
و آنانكه رفتند، ماندند...
.................................................
پس از آنها، من نه از رفتن،
كه از ماندن می ترسم،
می ترسم كه مرده بمانم،
مرده بمیرم....
.................................................
پیامکهای دیگر: